This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 حلول ماه رمضان، ماه میهمانی خدا، بهار قرآن، ماه عبادتهای عاشقانه، نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه مبارک باد.
@chamto
@chamto
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸
🌹و امرهم شورا بینهم🌹
🔵 نهم اردیبهشت روز تاسیس شوراهای اسلامی که زمینه ساز تاثیرگذار ی عینی مردم در تعیین سرنوشت جامعه گردید بیانگر تاثیر جدی تر مردم در اداره امور شهر و روستا است و کمترین نقش این روز ، عطف توجه جامعه به عملکرد نهادی می باشد که طی چند دوره فعالیت خود، جایگاه ویژه ای را در تحولات ساختاری هر شهر و روستا بدست آورده است .
بی تردید شوراها بي واسطه ترين حلقه ارتباطي مردم ، با حاكميت جامعه هستند
اين روز را به همه ی اعضای محترم شوراهای اسلامی روستاهای #اشکور که با وظيفه شناسی و توجه به اصل دانش محوری در حل مشکلات روستاها تلاش می نمايند تبريک و تهنيت عرض می نمايم 🌸❤️
امیدواریم سال 99 سال حل مشکلات مردم روستاهای اشکور باشد🙏
✍مدیر کانال چمتوکش
@chamto
🌹و امرهم شورا بینهم🌹
🔵 نهم اردیبهشت روز تاسیس شوراهای اسلامی که زمینه ساز تاثیرگذار ی عینی مردم در تعیین سرنوشت جامعه گردید بیانگر تاثیر جدی تر مردم در اداره امور شهر و روستا است و کمترین نقش این روز ، عطف توجه جامعه به عملکرد نهادی می باشد که طی چند دوره فعالیت خود، جایگاه ویژه ای را در تحولات ساختاری هر شهر و روستا بدست آورده است .
بی تردید شوراها بي واسطه ترين حلقه ارتباطي مردم ، با حاكميت جامعه هستند
اين روز را به همه ی اعضای محترم شوراهای اسلامی روستاهای #اشکور که با وظيفه شناسی و توجه به اصل دانش محوری در حل مشکلات روستاها تلاش می نمايند تبريک و تهنيت عرض می نمايم 🌸❤️
امیدواریم سال 99 سال حل مشکلات مردم روستاهای اشکور باشد🙏
✍مدیر کانال چمتوکش
@chamto
🌹اشکور-روستای-چمتوکش 🌹
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌹و امرهم شورا بینهم🌹 🔵 نهم اردیبهشت روز تاسیس شوراهای اسلامی که زمینه ساز تاثیرگذار ی عینی مردم در تعیین سرنوشت جامعه گردید بیانگر تاثیر جدی تر مردم در اداره امور شهر و روستا است و کمترین نقش این روز ، عطف توجه جامعه به عملکرد نهادی…
ما اهالی چمتوکش درسته شورا نداریم ولی با اتحاد وهمدلی با همکاری درکنار هم توان انجام
کارهای زیادی را داریم ..
درچمتوکش کارهای نیمه کاره کم نیست که باید و
باید با همکاری همه اهالی ادامه پیداکرده تا به ثمر برسد
مهمترین آنها که همه شما از بنده بهتر میدانید
۱_مرمت جاده چمتوکش
۲_پی گیری ادامه انتقال برق
دراینجا جا داره از عزیزانی که تا ایجای کار برای اجرای بند ۱و۲ زحمات زیادی کشیدن تشکر کنم ..
ولی بازهم ازاین عزیزان که در رآس کار بودند
وبه تمام مراحل کاری آشنا هستند ودوستانی که تمایل به کار هستند خواهش میکنم بازهم همت کنند پیگیر باشند
واز بقیه اهالی چمتوکش هم خواستاریم که از این دوستان حمایت کرده تا بادلگرمی وروحیه بالا پیگیر باشند
باتشکر از همه
@chamto
کارهای زیادی را داریم ..
درچمتوکش کارهای نیمه کاره کم نیست که باید و
باید با همکاری همه اهالی ادامه پیداکرده تا به ثمر برسد
مهمترین آنها که همه شما از بنده بهتر میدانید
۱_مرمت جاده چمتوکش
۲_پی گیری ادامه انتقال برق
دراینجا جا داره از عزیزانی که تا ایجای کار برای اجرای بند ۱و۲ زحمات زیادی کشیدن تشکر کنم ..
ولی بازهم ازاین عزیزان که در رآس کار بودند
وبه تمام مراحل کاری آشنا هستند ودوستانی که تمایل به کار هستند خواهش میکنم بازهم همت کنند پیگیر باشند
واز بقیه اهالی چمتوکش هم خواستاریم که از این دوستان حمایت کرده تا بادلگرمی وروحیه بالا پیگیر باشند
باتشکر از همه
@chamto
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه سری از این ماسک مشکیا اگر ویروس اندازه گرز رستمم باشه از روزنههاش رد میشه، نمیدونم مردم چه اصراری دارن به زدنشون😂
آخه به کرونا میشه کلاس گذاشت
@chamto
آخه به کرونا میشه کلاس گذاشت
@chamto
🌿🌿
💌 جوان کافری عاشق دختر عمویش شد ، عمویش یکی از روسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت : عمو جان من عاشق دخترت شده ام آمدم برای خواستگار...
عمو گفت :حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است...!
جوان کافر گفت: عمو جان هر چه باشد من می پذیرم.
عمو گفت : در شهر بديها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو...!!
جوان کافر گفت : عمو جان این دشمن تو اسمش چیست...؟!
عمو گفت : اسم زیاد دارد ؛ ولی بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند...
جوان کافر فورا اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها (مدینه) شد...
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی درحال باغبانی و بیل زدن است . به نزدیک جوان عرب رفت گفت : ای مرد عرب تو علی را میشناسی...؟!
جوان عرب گفت : تو را با علی چکار است...؟!
جوان کافر گفت : آمده ام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیله مون است ببرم چون مهر دخترش کرده است...!
جوان عرب گفت : تو حریف علی نمی شوی...!!
جوان کافر گفت : مگر علی را میشناسی...؟!
جوان عرب گفت : بله من هر روز با او هستم و هر روز او را می بینم...!
جوان کافر گفت : مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم...؟!
جوان عرب گفت قدی دارد به اندازه ی قد من هیکلی هم هیکل من...!
جوان کافر گفت : خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست ...!!
مرد عرب گفت: اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم...!!
خب حالا چی برای شکست علی داری...؟!
جوان کافر گفت : شمشیر و تیر و کمان و سنان...!!
جوان عرب گفت : پس آماده باش...
جوان کافر خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی...؟! پس آماده باش... شمشیر را از نیام کشید
جوان کافر گفت : اسمت چیست...؟!
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله...!! (بنده خدا) و
پرسید نام تو چیست...؟!
گفت : فتاح ، و با شمشیر به عبدالله حمله کرد...
عبدالله در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد و با خنجر خود جوان کافر خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک می آید...
جوان عرب گفت چرا گریه میکنی...؟!
جوان کافر گفت من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته میشوم...
مرد عرب جوان کافر را بلند کرد و گفت بیا با این شمشیر سر مرا ببر و برای عمویت ببر...!!
جوان کافر گفت : مگر تو کی هستی...؟!
جوان عرب گفت منم (( اسدالله الغالب علی بن ابیطالب )) كه اگر بتوانم دل بنده ایی از بندگان خدا را شاد کنم ؛ حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود...!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی
پس 👈 فتاح شد 👈 قنبر غلام علی بن ابیطالب...
یاعلی تو که برای رسیدن جوانی کافر به آرزویش سر هدیه کردی...یا علی ما دوستداران تو مدتیست گرفتار انواع بلاها و بیماریها و...شده ایم ترا به حق همان غلامت قنبر دستهای مارو هم بگیر...هر چقدر از روایت لذت بردی بفرست
بر جمال پرنور مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام) صلوات... 🍃🤝🍃
💌 جوان کافری عاشق دختر عمویش شد ، عمویش یکی از روسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت : عمو جان من عاشق دخترت شده ام آمدم برای خواستگار...
عمو گفت :حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است...!
جوان کافر گفت: عمو جان هر چه باشد من می پذیرم.
عمو گفت : در شهر بديها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو...!!
جوان کافر گفت : عمو جان این دشمن تو اسمش چیست...؟!
عمو گفت : اسم زیاد دارد ؛ ولی بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند...
جوان کافر فورا اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها (مدینه) شد...
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی درحال باغبانی و بیل زدن است . به نزدیک جوان عرب رفت گفت : ای مرد عرب تو علی را میشناسی...؟!
جوان عرب گفت : تو را با علی چکار است...؟!
جوان کافر گفت : آمده ام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیله مون است ببرم چون مهر دخترش کرده است...!
جوان عرب گفت : تو حریف علی نمی شوی...!!
جوان کافر گفت : مگر علی را میشناسی...؟!
جوان عرب گفت : بله من هر روز با او هستم و هر روز او را می بینم...!
جوان کافر گفت : مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم...؟!
جوان عرب گفت قدی دارد به اندازه ی قد من هیکلی هم هیکل من...!
جوان کافر گفت : خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست ...!!
مرد عرب گفت: اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم...!!
خب حالا چی برای شکست علی داری...؟!
جوان کافر گفت : شمشیر و تیر و کمان و سنان...!!
جوان عرب گفت : پس آماده باش...
جوان کافر خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی...؟! پس آماده باش... شمشیر را از نیام کشید
جوان کافر گفت : اسمت چیست...؟!
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله...!! (بنده خدا) و
پرسید نام تو چیست...؟!
گفت : فتاح ، و با شمشیر به عبدالله حمله کرد...
عبدالله در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد و با خنجر خود جوان کافر خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک می آید...
جوان عرب گفت چرا گریه میکنی...؟!
جوان کافر گفت من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته میشوم...
مرد عرب جوان کافر را بلند کرد و گفت بیا با این شمشیر سر مرا ببر و برای عمویت ببر...!!
جوان کافر گفت : مگر تو کی هستی...؟!
جوان عرب گفت منم (( اسدالله الغالب علی بن ابیطالب )) كه اگر بتوانم دل بنده ایی از بندگان خدا را شاد کنم ؛ حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود...!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی
پس 👈 فتاح شد 👈 قنبر غلام علی بن ابیطالب...
یاعلی تو که برای رسیدن جوانی کافر به آرزویش سر هدیه کردی...یا علی ما دوستداران تو مدتیست گرفتار انواع بلاها و بیماریها و...شده ایم ترا به حق همان غلامت قنبر دستهای مارو هم بگیر...هر چقدر از روایت لذت بردی بفرست
بر جمال پرنور مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام) صلوات... 🍃🤝🍃
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را
❤❤
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را
❤❤