🖋📜کانون ادبی چلیپا 🌱
163 subscribers
398 photos
72 videos
33 files
20 links
[دست در حلقه آن زلف چلیپا زده ام]
🌱🌹📜
باهامون همراه باشید تا با شعر و کتاب ایام بگذرونیم
🖋️📖

ارتباط با ما:
- @Fatii_Mla78
Download Telegram
#اطلاعیه
#کانون‌های‌قرآن‌و‌عترت

ألْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي

🎊 به‌مناسبت فرارسیدن اعیاد سعید قربـــــان و غدیـــــر جمعی از کانون‌های قرآن و عترت دانشگاه‌های کشور برگزار میکنند:

🍃 مسابقه بزرگ بهــار هم‌عهــ🤝ـدی 🍃

🌕از ۲۰ تا ۲۷ تیرماه ،محتوای مربوطه به همراه لینک سوالات در کانال و پیج کانون های قرآن و عترت منتشر خواهد شد .

🔴هشت مسابقه به مدت هشت روز
🎁 همراه با جوایز نفیس نقدی و غیرنقدی ارزنده 😉

💟 وبینار و اعلام نتایج مسابقات:

🗓 سه شنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۱

💠با حضور حجت‌الاسلام مهدوی‌ارفع
بنیان گذار نهضت جهانی نهج‌البلاغه‌خوانی

🥳از فردا به مدت هشت روز همراه ما باشید

📲 جهت کسب اطلاعات بیشتر به آیدی @bahar_ham_ahdi مراجعه فرمایید .

🕋کانون قرآن و عترت دانشگاه اراک 🕋
╔ ✾ 🦋 ✾ ════════╗
@araku_quran
╚════════ ✾ 🦋 ✾ ╝
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«ذکر صلوات عرشیان می آمد
تا رفت به سوی آسمان دست ِ علی
از عرش بلند و یک صدا می گفتند:
اَلحَق که امیرمومنان است علی»

عید غدیرخم بر همه‌ی شیعیان جهان مبارک.

#انجمن_علمی_حقوق_دانشگاه_اراک


@Arak_law_club
نشریه سمفونی سکوت شماره اول.pdf
16.9 MB
📜شعر، پویشی جاودانه در جستجوی حقیقت است.
«فرانتس کافکا»

🌲نشریه ادبی سمفونی سکوت شماره‌ی اول(فصلنامه) ▫️تابستان 1401▫️

🔻طرق دریافت فایل صوتی نشریه🔺
🔹لینک دانلود:
https://b2n.ir/Samfoniyeskoot1
🔹صفحه اینستاگرام:
@Symphony_sokoot
🔹کدQR:(موجود در فهرست نشریه)

🔻لینک دریافت PDF(با کیفیت اصلی)🔺
https://b2n.ir/Samfoniyeskoot1PDF


🔸صاحب امتیاز: یاسین میرزایی
🔸مدیر مسئول:یاسین میرزایی
🔸سردبیر:سارا بندی
🔸ویراستار ها:فاطمه‌زهرا حمزه‌لو_سارا بندی
🔸طراحی و گرافیک:یاسمن عباسی
🔸گوینده:ناهید هادی

✒️نوشتن نوعی درمان است.
«گراهام گرین»🌱

🔴شما می‌توانید نوشته های خود را با مضمون »آزادگی« در قالب های دلنوشته، شعر، داستان کوتاه، داستان چند کلمه ای و ... برای انتشار در شماره ۲ نشریه سمفونی سکوت برای ما ارسال کنید.همچنین می‌توانید برای عضویت در هیئت تحریریه نشریه سمفونی سکوت از
طرق زیر با ما ارتباط برقرار کنید.

🔸شماره تماس:
09939186818
🔸صفحه اینستاگرام:
@Symphony_sokoot
🔸تلگرام:
@Symphony_sokoot
📜🖋🍀

کانون ادبی چلیپا، از دوستان و همراهان علاقه‌مند به همکاری، دعوت به عمل می آورد تا در کنار هم فرهنگ و ادب فارسی را رونق ببخشیم.

آیدی جهت هماهنگی
@Fatii_Mla78

#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک 🌱
📜🖋
انا لست حزینة
انا حزن العالم!
ففی صدری وطن یبکی...


من اندوهگین نیستم
خود اندوهِ عالمم
و سرزمینی در سینه‌ام گریه می‌کند...


#غاده_السمان 
برگردان: اسماء خواجه‌زاده

#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌱
📜🖋
#یک_فنجان_شعر ☕️

محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
گر همه مژکان ‌گشود آغوش دانستم تویی

حرف غیرت راه می‌زد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم ‌گوش دانستم تویی

غفلت روز وداعم از خجالت آب‌ کرد
اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی

بیدل امشب سِیر آتشخانه‌ی دل داشتم
شعله‌ای را یافتم خاموش، دانستم تویی...

#بیدل_دهلوی
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌱
🖋📜کانون ادبی چلیپا 🌱
📚#پویش_کتاب_خوانی 📙#کوری ✍🏼#ژوزه_ساراماگو #پارت_115 #شب_صد_و_سوم به مرد کوری بگویید:«آزاد هستی.» دری را که از دنیای خارج جدایش می کند باز کنید، بار دیگر به او می گوییم:«آزادی. برو!» و او نمی رود، همان جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می ترسند، نمی دانند…
📚#پویش_کتاب_خوانی
📙#کوری
✍🏼#ژوزه_ساراماگو
#پارت_116
#شب_صد_و_چهارم

شب رو به سردی گذاشت، چیز زیادی برای سوختن در آتش باقی نیست، حرارتی که هنوز از بقایای نیم سوخته بلند می شود برای گرم کردن بازداشت شدگان کور کافی نیست، از سرما کرخت شده اند، به ویژه آنهایی که از در ورودی تیمارستان فاصله گرفته اند، مانند زن دکتر و گروهش.
آنها تنگ هم نشسته اند، سه زن با پسرک لوچ در وسط و سه مرد که دورشان را گرفته اند، اگر کسی آنها را ببیند فکر می کند که به همین شکل به دنیا آمده اند، در واقع مثل یک بدن واحد به نظر می رسند، با یک نفس و با همان احساس گرسنگی، سرانجام یکی پس از دیگری به خواب می روند، خواب سبکی که چند بار پاره می شود به این خاطر که بازداشت شدگان کوری که از رخوت در می آیند، از جا برمی خیزند، و خواب آلوده، در اثر برخورد به این مانع انسانی به زمین می خورند، یکی از آنها همان جا می ماند، برایش تفاوتی ندارد که آنجا بخوابد یا جای دیگر. وقتی سحر شد، فقط چند ستون دود از بقایای نیم سوخته بلند بود، اما همین دود هم دیری نپایید، زیرا باران گرفت، خاک‌های بارانی که شباهت به مه داشت، اما مداوم بود، در ابتدا به زمین سوخته هم نرسید بلکه بلافاصله بخار شد، اما همان گونه که همه می دانند، آب شیرین می تواند سخت ترین صخره ها را بشکافد، يافتن قافیه‌ی این گفته بماند به عهده‌ی دیگران. فقط چشم بعضی از این بازداشت شدگان نیست که کور است، شعورشان را هم پرده ای از مه گرفته، چون استدلال پیچیده ای که آنها را به این نتیجه رساند که از غذای مورد نیازشان در این باران خبری نخواهد شد، هیچ توجیه دیگری ندارد.
به هیچ ترتیبی نمی شد قانعشان کرد که فرض قضیه غلط است، پس نتیجه گیری آنها هم غلط از آب درمی آید، مایل نبودند بشنوند که برای صبحانه هنوز زود است، و مأیوسانه خود را به زمین افکندند و گریستند. پشت سر هم تکرار می کردند:«نمی آورند، باران می آید، نمی آورند...»
اگر بنا به فرض، این خرابه‌ی رقت بار برای بدوی ترین نوع زندگی قابل استفاده بود، به همان تیمارستانی مبدل می شد که زمانی بود.
مرد کوری که شب را، پس از زمین خوردن، همان جا گذرانده بود، نمی توانست از جا برخیزد. چنبره زده بود، انگار می خواست اندک گرمای درون شکمش را حفظ کند، علی رغم باران که شدت می گرفت، از جا تکان نخورد. زن دکتر گفت:«او مرده، بهتر است ما هم تا هنوز نایی داریم از اینجا دور شویم.»
به هر زحمتی بود از جا برخاستند، افتان و خیزان و گیج و منگ به یکدیگر می آویختند، بالأخره به صف شدند، سر صف زنی قرار گرفت که دو چشم بینا داشت، پشت سرش کسانی که علی رغم داشتن چشم نمی توانستند ببینند، دختری که عینک دودی داشت، مردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک لوچ، همسر مردی که اول کور شد، شوهرش، و آخر از همه دکتر. مسیرشان به مرکز شهر منتهی می شد، اما مقصد زن دکتر آنجا نیست، او برای گروهش به دنبال جای امنی است تا اسکانشان دهد و به تنهایی به جست وجوی غذا برود. خیابان ها خلوت اند، شاید هنوز زود است، یا شاید به خاطر شدت گرفتن باران است. زباله همه جا ریخته، بعضی مغازه ها درشان باز است، اما اکثرا بسته اند و در داخل هیچ کدامشان نشانه ای از حیات یا نور چراغ دیده نمی شود.
زن دکتر فکر کرد بهتر است گروهش را در یکی از این مغازه ها اسکان دهد، مواظب بود که نام خیابان و شماره ی پلاک آن محل را به خاطر بسپرد. ایستاد و به دختری که عینک دودی داشت گفت:«همین جا منتظرم باشید، تکان هم نخورید.»
بعد رفت و از در شیشه ای داروخانه ای داخلش را نگریست، به نظرش آمد سایه های تاریک اشخاصی را می بیند که روی زمین دراز کشیده اند، به شیشه تلنگر زد، یکی از سایه ها جنبید، دوباره به شیشه تلنگر زد، چند سایه‌ی دیگر هم آهسته تکان خوردند، یک نفر از جا برخاست و به سمت صدا سر گرداند. زن دکتر پیش خود گفت:«همه شان کورند.» اما نمی توانست پی ببرد چگونه همه آنجا جمع هستند، شاید اعضای خانواده ی داروساز بودند، اما در این صورت چرا در خانه ی خودشان نمانده بودند، خانه که از زمین سخت راحت تر بود، شاید از ملک خود مراقبت می کردند، اما به چه منظور؟! در مقابل چه کسانی؟!
دارو کالایی است که به همان خوبی که شفا می دهد به همان خوبی هم می کشد، رد شد و اندکی دورتر به داخل مغازه ی دیگری چشم دوخت، باز هم عده ای را دید که روی زمین دراز کشیده‌اند، زن، مرد، بچه، به نظر می رسید بعضی‌ها آماده‌ی رفتن اند، یکی از آنها تا دم در آمد، دست به بیرون دراز کرد و گفت:«باران می آید.»

ادامه دارد...

#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🍂
Forwarded from Hossein ⌬
🌸گروه کتابخوانی دانشگاه اراک برگزار میکند🌸

جلسه آنلاین پیرامون ژانر محبت و عشق ورزی.
بررسی کتاب ها و نویسنده های این حوزه

تاریخ:  پنج شنبه مورخ 6 مرداد ۱۴۰۱   ساعت ۱۰ شب

https://t.me/+wlIUPayVvR1jNTQ8
📜🖋
اینجا کسی
صدای مرا پس نمی دهد
پای کدام کوه بخوانم ترانه‌ای؟!....

#مهدی_فرجی
#نگارخانه🌉
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🍂
📜🖋
#یک_فنجان_شعر ☕️

هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکینِ من است
برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود

آن چُنان مِهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود، از دل و از جان نرود...

#حافظ
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌱
📜🖋

دلم گرفته‌ است،
به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیدۀ شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریک‌اند...
کسی مرا به آفتاب معرّفی نخواهد کرد،
کسی مرا به میهمانیِ گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را به‌خاطر بسپار
پرنده مُردنی‌ست..

#فروغ_فرخزاد
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌱
📜🖋
#کتابی_برای_خواندن 📖

کتاب همین حوالی نوشته نویسنده مشهور جومپا لاهیری است.
این کتاب مجموعه ۴۶ قطعه کوتاه است که داستان زندگی زنی در نیمه دوم زندگی‌اش را روایت می‌کند. با او همراه می‌شویم وقتی با همسر یکی از دوستانش روبه‌ٰرو می‌شود و هردو حس می‌کنند کمی از هم خوششان می‌آید اما حاضر نیستند رابطه عفیفانه‌شان را کنار بگذارند.
زن وارد محیط کار جدیدش شده است و سعی دارد آن‌جا را پر از کتاب کند تا روح به دفترش بیاید. در پارک پدر و دختری را می‌بیند که دخترک حاضر نیست شب را پیش پدرش بماند و از وقتی مادر خانه را ترک کرده پدر باید هرشب دختر را به خانه مادرش ببرد. این زن نویسنده‌ای تنها است که جهان را با نگاه خودش می‌بیند و روایت می‌کند. داستانی جذاب از روزمرگی‌هایی که برای ما تکراری نیستند. 

#همین_حوالی
#جومپا_لاهیری
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌾
📜🖋
سلام می‌دهم از بام خانه سمت حرم
چه می‌شود که بیایم منم قدم‌به‌قدم؟
یک اربعین طلبیدن برای تو سهل است
حرم نرفته بمیرم برای من سخت است

اربعین حسینی تسلیت باد🖤

#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🥀
📜🖋
#یک_فنجان_شعر ☕️

با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو

#مهرداد_اوستا
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🌱
📜🖋
امروز را در همین امروز زندگی کن
هیچ معلوم نیست
فردایی که بخاطرش
لحظاتت را در نطفه خفه میکنی
همانی باشد که دلت میخواسته!
آدمیزاد هیچ گاه مقصدی ثابت نداشته
مدام در تلاش برای رسیدن است
اما قبل از اینکه برسد
مقصدش را تغییر میدهد!
و در این میان انقدر عجله دارد
که زیبایی های مسیر را نمیبیند...

صبح زیباتون بخیر🌞

#علی_سلطانی
#صبح_بخیر
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🍃
📜🖋
#یک_فنجان_شعر ☕️

با کاروان تا ماه من محمل به محمل می‌رود
سرگشته از پی آه من، منزل به منزل می‌رود

اشکم به دامان می‌رود، آهم به کیهان می‌رود
دل از بر جان می‌رود، جان از پی دل می‌رود

#مهرداد_اوستا
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🍀
📜🖋
تو در کرانه‌ی عالم
درون خویش به یغما فتاده‌ای
کزین هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد؟!...

#محمد_مختاری
#کانون_ادبی_چلیپا_دانشگاه_اراک
@chalipa_araku🍃