سلامی دوباره!
اگر پنج روز دیگر هم دست دست میکردم، دقیقا یک سال میشد که این کانال آپدیت نشده باشد.
امروز با خودم فکر کردم که بعد از این پاندمی مهیب کرونا، چقدر همه چیز تغییر کرد و چقدر آدمی توانمند است که با این همه "کشاکش ِ دهر" ، تاب می آورد و به هر روی اخت میشود.
سال اخیر برای همه ی ما غریب و پر از شناختهای جدید بود. یک سال معمولی به عمرمان اضافه نشد. یک سال معمولی هم از عمرمان کم نشد.
نوشتن را از سر میگیرم. این برای من ابزاری است که با آن میتوانم بهتر فکر کنم، بهتر ارتباط بگیرم و بهتر حال خودم و سایرین را میزان کنم.
همراهمان باشید.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
اگر پنج روز دیگر هم دست دست میکردم، دقیقا یک سال میشد که این کانال آپدیت نشده باشد.
امروز با خودم فکر کردم که بعد از این پاندمی مهیب کرونا، چقدر همه چیز تغییر کرد و چقدر آدمی توانمند است که با این همه "کشاکش ِ دهر" ، تاب می آورد و به هر روی اخت میشود.
سال اخیر برای همه ی ما غریب و پر از شناختهای جدید بود. یک سال معمولی به عمرمان اضافه نشد. یک سال معمولی هم از عمرمان کم نشد.
نوشتن را از سر میگیرم. این برای من ابزاری است که با آن میتوانم بهتر فکر کنم، بهتر ارتباط بگیرم و بهتر حال خودم و سایرین را میزان کنم.
همراهمان باشید.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
برای او که رنج بُرد و عصیان کرد ( داستانک)
برای اویی مینویسم که دست روزگار بجای نوازش، نواختش.
برای او که رنج برد و بی خوابی کشید و دلسرد شد و بر این باور سهمگین سر تسلیم فرود آورد که :
دنیا جای پر رنجی است.
و بعد عصیان کرد و گفت:
"این دروغ است! دنیا شیرین است. شیرین همچون قند"
و خود نیک میدانست که از قضا همین که میگوید دروغ بزرگتری است!
اما دست بر زانوانش نهاد و قد راست کرد و با عصیان جانانه ای به پیکار با جهان پر رنج و روزگار غدار برخاست.
او گفت:
"باشد! از برای خودم تسلیم میشوم! جهان جای پر رنجیست ولی نه برای فرزندم. برای فرزندم باید همچون شهد شیرین باشد"
و بعد در گوش فرزندش نجوا کرد که
" من در برابر همه ی زهرها و تلخی ها و رنجشها، از برای تو سپر میشوم تا تو چند صباحی این دروغ شیرین را سخت باور کنی که جهانِ تو جهانی رنگی و لطیف و بی رنج است"
کودک خواب بود و مادر سپرش بود.
جهانِ خاکستری، با کوله باری از سیاهیِ غم و رنج و سپیدی ِ شادی و لذت در گوشه های تاریک کوچه های دور به دیواری تکیه داده بود و دست بر زیر چانه گذاشته بود و به مادر مینگریست.
با خود فکر میکرد :
"اگر حیا داشتم، اگر شعور داشتم، اگر معرفت داشتم، اگر سر سوزنی مهر داشتم، لا اقل به حرمت این مادر حمایتگر و رنجدیده، هرگز سایه ی پر محنتم را بر زندگی این کودک نمی گستراندم ... اما چه میشود کرد که من بی شعورم و خاکستری و پر رنج"
کودک خواب بود و مادر، شمشیر در دست، دوست و دشمن را با هم می تاراند تا فرزندش لَختی بیشتر در خواب خوش باقی بماند.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما
پارسا هوش ور
@catchaballoon
برای اویی مینویسم که دست روزگار بجای نوازش، نواختش.
برای او که رنج برد و بی خوابی کشید و دلسرد شد و بر این باور سهمگین سر تسلیم فرود آورد که :
دنیا جای پر رنجی است.
و بعد عصیان کرد و گفت:
"این دروغ است! دنیا شیرین است. شیرین همچون قند"
و خود نیک میدانست که از قضا همین که میگوید دروغ بزرگتری است!
اما دست بر زانوانش نهاد و قد راست کرد و با عصیان جانانه ای به پیکار با جهان پر رنج و روزگار غدار برخاست.
او گفت:
"باشد! از برای خودم تسلیم میشوم! جهان جای پر رنجیست ولی نه برای فرزندم. برای فرزندم باید همچون شهد شیرین باشد"
و بعد در گوش فرزندش نجوا کرد که
" من در برابر همه ی زهرها و تلخی ها و رنجشها، از برای تو سپر میشوم تا تو چند صباحی این دروغ شیرین را سخت باور کنی که جهانِ تو جهانی رنگی و لطیف و بی رنج است"
کودک خواب بود و مادر سپرش بود.
جهانِ خاکستری، با کوله باری از سیاهیِ غم و رنج و سپیدی ِ شادی و لذت در گوشه های تاریک کوچه های دور به دیواری تکیه داده بود و دست بر زیر چانه گذاشته بود و به مادر مینگریست.
با خود فکر میکرد :
"اگر حیا داشتم، اگر شعور داشتم، اگر معرفت داشتم، اگر سر سوزنی مهر داشتم، لا اقل به حرمت این مادر حمایتگر و رنجدیده، هرگز سایه ی پر محنتم را بر زندگی این کودک نمی گستراندم ... اما چه میشود کرد که من بی شعورم و خاکستری و پر رنج"
کودک خواب بود و مادر، شمشیر در دست، دوست و دشمن را با هم می تاراند تا فرزندش لَختی بیشتر در خواب خوش باقی بماند.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما
پارسا هوش ور
@catchaballoon
چند توصیه ی کاربردی برای تسهیل ترنزیشن
در کلینیک با کودکان زیادی برخورد میکنیم که یکی از مهمترین مسائلشان، ضعف در ترنزیشن است.
Transition
اگر بخواهم معادل فارسی برای آن پیشنهاد کنم؛ ترجیح میدهم از اصطلاح پذیرش تغییر استفاده کنم.
بارزترین مثال از ترنزیشن این است که کودک بتواند از کاری که به آن میپردازد دست بکشد و با دل و جان و حواس جمع و خوش خلقی و بدون اصطکاک و سرسختی به فعالیت بعدی منتقل بشود.
مثلا تصور کنید که در مهد کودک، همه ی کودکان مشغول بازی آزاد هستند اما بعد از فراخوانده شدن توسط مربی، باید صف بایستند تا آماده شده و لباس بیرون بپوشند و برای ادامه ی بازی به بیرون بروند. این یک تغییر است و اگر کودکی که عمیقا مشغول شن بازی است، نتواند با خوش خلقی و انعطاف؛ از بازی اش دست بکشد و همراه با جریان کلی همسالانش یک ترنزیشن ملایم را به سمت آماده شدن و صف ایستادن و .. تجربه کند، ممکن است روز سختی را برای خود و مربیانش رقم بزند.
در کلینیک هم ما شاهد این مورد هستیم که کودک بطور فیزیکی وارد کلینیک شده اما بیقراری میکند و تو گویی ذهنش جای دیگریست.
چند توصیه در این زمینه دارم که امیدوارم راهگشا باشد.
اول این که حدود پانزده دقیقه قبل از شروع کلاسهای فرزندتان در کلینیک، آیپد و وسایل الکترونیکی و یا بازی مورد علاقه اش را از او گرفته باشید تا قدری حوصله اش سر برود و در لحظه ی ورود به اتاق درمان، از فعالیت مورد علاقه اش بطور ناگهانی کنده نشده باشد. خیلی طبیعی است که کودکی که مشغول بازی با آیپد است، تمایلی به توقف بازی و ورود به اتاق درمان نداشته باشد.
دوم این که از حدود پنج دقیقه قبل از تغییر؛ بصورت پیشاپیش و سه بار در فواصل زمانی پنج دقیقه ، دو دقیقه و یک دقیقه قبل از تغییر به او یادآوری کنید که چنین تغییری در راه است. مثلا پایان یافتن زمان تماشای تلویزیون و یا صف ایستادن در مهد کودک و ...
سوم این که وقتی تغییری انجام میشود و کودک از این تغییر استقبال نمیکند و با داد و هوار و قشقرق قصد دارد که چانه زنی کند، در اجرای تصمیم تان مردد نشوید. قرار نیست کودک همیشه شاد باشد و از تغییرات راضی باشد بلکه قرار است به تدریج به این شناخت برسد که پدر و مادرش پای تصمیم خود می ایستند و این شناخت و پیش بینی پذیری بزرگترین هدیه به فرزندتان است چرا که با داشتن والدین قابل پیش بینی، فرزند احساس امنیت بیشتری میکند. از تصمیمتان منصرف نشوید و به چانه زنی ها چراغ سبز نشان ندهید.
چهارم این که همین ترنزیشن را در قالب بازی ، در منزل تمرین کنید. یعنی اصلا خود ِ فعالیتی که قرار است در منزل به صورت بازی بازی انجام بدهید همین باشد که مدام تغییراتی در روندها و کارها بدهید و هر قدر که فرزندتان انعطاف پذیری نشان داد، امتیاز جمع کند و به او بابت امتیازش پاداش بدهید و تشویقش کنید.
پنجم این که بدانید که هر قدر علاقمندی کودک به فعالیت یا شی و یا روتینی بیشتر باشد، ترنزیشن از آن مورد به سمت فعالیت غیر مورد علاقه (مثل مشق نوشتن) سخت تر و دردناک تر است. انگار که کودکی بالای قله است و ناگهان از او بخواهید به حوالی کوهپایه بیاید.. معلوم است که بسیار سخت است. پس با کودک این طور تمرین کنید که ابتدا بین قله ها ترنزیشن داشته باشد ( یعنی بین چند فعالیت یا شی که همگی مطلوب نظرش هستند جابجا شود ) و بعد برخی مواقع و در زمانهایی که اعتماد بیشتر و خلق بالاتری دارد این ریسک را بکنید که از او بخواهید که از فعالیتی که در حکم قله است، به فعالیتی که به لحاظ علاقمندی کمتر مورد ترجیح ولی همچنان خوشایند است ( در حد دامنه است) بیاید و اگر با خلق خوش موافقت کرد مجددا او را به قله باز گردانید... از تکرار مکرر قله بازی و قله-دامنه بازی، شناخت و اعتماد کودک به انصاف شما در حدی بالا میرود که بتوانید با حمایت و تشویق، او را از قله به کوهپایه هم هدایت کنید. با این تضمین که انعطاف و نرمش و خوش خلقی کودک در مسیر قله به کوهپایه را با پاداشی منصفانه قدردانی کنید.
در آخر هم این نکته را باید اضافه کنم که همانطور که چندین هفته تمرین و مرارت و درد و رنج لازم است تا با دمبل زدن و باشگاه رفتن، به تدریج عضلانی و خوش هیکل بشوید، تغییر عادت و افزایش مهارت انعطاف پذیری و پذیرش تغییر هم نیاز به تمرین و دلسرد نشدن و برنامه ریزی قدم به قدم دارد. پس وقتی نتیجه نمیگیرید، ابتدا راه و روشتان را مرور کنید و اگر همه چیز درست است و نتیجه مطلوب نیست به تمرین ادامه بدهید. هیچ پیشرفتی در این دنیا بدون مرارت محقق نمیشود چون آدمی قرار نیست همواره در حالی که شاهین اقبال بر شانه اش است، پای در لگام مرکب سعادت داشته باشد.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
@catchaballoon
در کلینیک با کودکان زیادی برخورد میکنیم که یکی از مهمترین مسائلشان، ضعف در ترنزیشن است.
Transition
اگر بخواهم معادل فارسی برای آن پیشنهاد کنم؛ ترجیح میدهم از اصطلاح پذیرش تغییر استفاده کنم.
بارزترین مثال از ترنزیشن این است که کودک بتواند از کاری که به آن میپردازد دست بکشد و با دل و جان و حواس جمع و خوش خلقی و بدون اصطکاک و سرسختی به فعالیت بعدی منتقل بشود.
مثلا تصور کنید که در مهد کودک، همه ی کودکان مشغول بازی آزاد هستند اما بعد از فراخوانده شدن توسط مربی، باید صف بایستند تا آماده شده و لباس بیرون بپوشند و برای ادامه ی بازی به بیرون بروند. این یک تغییر است و اگر کودکی که عمیقا مشغول شن بازی است، نتواند با خوش خلقی و انعطاف؛ از بازی اش دست بکشد و همراه با جریان کلی همسالانش یک ترنزیشن ملایم را به سمت آماده شدن و صف ایستادن و .. تجربه کند، ممکن است روز سختی را برای خود و مربیانش رقم بزند.
در کلینیک هم ما شاهد این مورد هستیم که کودک بطور فیزیکی وارد کلینیک شده اما بیقراری میکند و تو گویی ذهنش جای دیگریست.
چند توصیه در این زمینه دارم که امیدوارم راهگشا باشد.
اول این که حدود پانزده دقیقه قبل از شروع کلاسهای فرزندتان در کلینیک، آیپد و وسایل الکترونیکی و یا بازی مورد علاقه اش را از او گرفته باشید تا قدری حوصله اش سر برود و در لحظه ی ورود به اتاق درمان، از فعالیت مورد علاقه اش بطور ناگهانی کنده نشده باشد. خیلی طبیعی است که کودکی که مشغول بازی با آیپد است، تمایلی به توقف بازی و ورود به اتاق درمان نداشته باشد.
دوم این که از حدود پنج دقیقه قبل از تغییر؛ بصورت پیشاپیش و سه بار در فواصل زمانی پنج دقیقه ، دو دقیقه و یک دقیقه قبل از تغییر به او یادآوری کنید که چنین تغییری در راه است. مثلا پایان یافتن زمان تماشای تلویزیون و یا صف ایستادن در مهد کودک و ...
سوم این که وقتی تغییری انجام میشود و کودک از این تغییر استقبال نمیکند و با داد و هوار و قشقرق قصد دارد که چانه زنی کند، در اجرای تصمیم تان مردد نشوید. قرار نیست کودک همیشه شاد باشد و از تغییرات راضی باشد بلکه قرار است به تدریج به این شناخت برسد که پدر و مادرش پای تصمیم خود می ایستند و این شناخت و پیش بینی پذیری بزرگترین هدیه به فرزندتان است چرا که با داشتن والدین قابل پیش بینی، فرزند احساس امنیت بیشتری میکند. از تصمیمتان منصرف نشوید و به چانه زنی ها چراغ سبز نشان ندهید.
چهارم این که همین ترنزیشن را در قالب بازی ، در منزل تمرین کنید. یعنی اصلا خود ِ فعالیتی که قرار است در منزل به صورت بازی بازی انجام بدهید همین باشد که مدام تغییراتی در روندها و کارها بدهید و هر قدر که فرزندتان انعطاف پذیری نشان داد، امتیاز جمع کند و به او بابت امتیازش پاداش بدهید و تشویقش کنید.
پنجم این که بدانید که هر قدر علاقمندی کودک به فعالیت یا شی و یا روتینی بیشتر باشد، ترنزیشن از آن مورد به سمت فعالیت غیر مورد علاقه (مثل مشق نوشتن) سخت تر و دردناک تر است. انگار که کودکی بالای قله است و ناگهان از او بخواهید به حوالی کوهپایه بیاید.. معلوم است که بسیار سخت است. پس با کودک این طور تمرین کنید که ابتدا بین قله ها ترنزیشن داشته باشد ( یعنی بین چند فعالیت یا شی که همگی مطلوب نظرش هستند جابجا شود ) و بعد برخی مواقع و در زمانهایی که اعتماد بیشتر و خلق بالاتری دارد این ریسک را بکنید که از او بخواهید که از فعالیتی که در حکم قله است، به فعالیتی که به لحاظ علاقمندی کمتر مورد ترجیح ولی همچنان خوشایند است ( در حد دامنه است) بیاید و اگر با خلق خوش موافقت کرد مجددا او را به قله باز گردانید... از تکرار مکرر قله بازی و قله-دامنه بازی، شناخت و اعتماد کودک به انصاف شما در حدی بالا میرود که بتوانید با حمایت و تشویق، او را از قله به کوهپایه هم هدایت کنید. با این تضمین که انعطاف و نرمش و خوش خلقی کودک در مسیر قله به کوهپایه را با پاداشی منصفانه قدردانی کنید.
در آخر هم این نکته را باید اضافه کنم که همانطور که چندین هفته تمرین و مرارت و درد و رنج لازم است تا با دمبل زدن و باشگاه رفتن، به تدریج عضلانی و خوش هیکل بشوید، تغییر عادت و افزایش مهارت انعطاف پذیری و پذیرش تغییر هم نیاز به تمرین و دلسرد نشدن و برنامه ریزی قدم به قدم دارد. پس وقتی نتیجه نمیگیرید، ابتدا راه و روشتان را مرور کنید و اگر همه چیز درست است و نتیجه مطلوب نیست به تمرین ادامه بدهید. هیچ پیشرفتی در این دنیا بدون مرارت محقق نمیشود چون آدمی قرار نیست همواره در حالی که شاهین اقبال بر شانه اش است، پای در لگام مرکب سعادت داشته باشد.
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
@catchaballoon
گزارش سامرکمپ ۲۰۲۱
چه لذتی داشت مشاهده ی پیشرفت قدم به قدم شش کودکی که از پنجم تا بیست سوم جولای، هر روز بمدت سه ساعت در خدمتشان بودیم!
شیرینی این لذت وقتی بیشتر میشود که یادمان بیاید بعد از سه سال برگزاری منظم سامر کمپ و مارچ برک کمپ در کلینیک، این کووید از خدا بی خبر دو مارچ برک کمپ ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ و یک سامر کمپ ۲۰۲۰ را از ما گرفته بود و حتی آنقدر سیاست های بستن و باز کردن تورنتو ادامه یافت که ما تا نیمه ی ماه جون هم مطمئن نبودیم که میتوانیم سامر کمپی برگزار کنیم یا نه.
از همین رو، همه چیز از زمان اولین ایده تا تصمیم قطعی و اطلاع رسانی و ثبت نام و هماهنگی ها و برنامه ریزی و خرید و چیدمان و... خیلی سریع پیش رفت و شاید باور نکنید اما بگذارید بگویم که همانقدر که لذت بردیم، پوستمان هم کنده شد! و همان قدر هم پوستمان کنده شد، از دیدن رشد بچه هایمان لذت بردیم!
خستگی از تنمان در رفت.
بنا به روال سالهای پیشین، کودکانی را ثبت نام کردم که مطمئن بودم به فضای کلینیک و کار و نظارت تخصصی تیم کلینیک احتياج دارند. کودکانی که مطمئن بودم حتی اگر سامرکمپهای بیرون از کلینیک با شرط و شروط و .. اقدام به ثبت نانشان کنند هم کارایی کافی برای این کودکان با نیازهای ویژه را نخواهند داشت. کودکانی که دارای مشکلات ریز و درشت رفتاری، توجهی، ارتباطی و اجتماعی هستند. کودکانی که عاشقانه برایشان رویاهای شیرین در سر داشته و داریم و تقریبا در این پانزده روز ِ کمپ، هر کاری کردیم تا قدمی به سوی بهتر شدن بردارند.
احساس خوشبختی ای که از اعتماد مراجعینم دارم وصف ناشدنی است و بدون ذره ای تعارف، رسیدن به این نتیجه را جز با سعه صدر و گذشت و همراهی همکارانم در کلینیک میسر نمیدانم.
از بنفشه خانم طاهریان شروع کنم که چهارسال است که افتخار و سعادت همکاری با او را دارم و هنوز که هنوز است، وقتی با بچه ها کار میکند، همچون روزهای اول، همان عشق و شور و مسئولیت پذیری در چشمهایش موج میزند. به اینها اضافه کنید اجرای خلاقانه، تجربه ی بالاتر، نظم و تعهدی بی مثال که در هنرمند جماعت نایاب است و از همه مهمتر تلاش هر روزه اش برای بهتر و بهتر بودن.
در یک کلام:
بنفشه چلچراغ کلینیک است.
بنفشه در این کمپ، روی تجسم خلاق، شناخت وضعیت و حرکات بدنی، اجرای دستورات در قالب یک بازی ساده، مرور مفاهیم شناختی از طریق حرکت و بازی و افزایش تحمل نشستن کودکان در هنگام قصه خوانی کار کرد و میتوانم به طور قطع بگویم که کاری که او در این دوره از کمپ برای کودکان انجام داد، بهترین کاری بود که امکانش بود و نتیجه ای که حاصل شد از بهترین چیزی که بعنوان یک تراپیست انتظارش را میداشتم نیز فراتر بود. دمش گرم و سایه اش بر سر کلینیک مستدام!
بعد به سراغ سینا فلاح عزیز بروم. قریب پنج سال آشنایی و همکاری با این دوست خوب و همراه، واقعا افتخاری برای من است. یک فرد مسلط و منظم که میداند چه میکند و به خوبی کلاسها ی موسیقی را مدیریت میکند. سینا جدی و دقیق و مهربان است و اهل برنامه ریزی است و مثل بنفشه یک هنرمند خلاق با تقویمی بسیار شلوغ است.
این که بر این دو عزیز در حین همراهی با من شوریده سر و دقیقه نودی چه میگذرد، مثنوی هفتاد من است... خدا به ایشان صبر بدهد!
سینا در این کمپ گروه موسیقی ای تشکیل داد و روی مهارتهای تحمل شنیداری، گوش بزنگی، توجه و تمیز شنیداری، درک و رعایت ریتم، مفهوم نوبت و همچنین تمرینهای مهار و خودداری کار کرد. بچه ها در کلاس سینا روی آسمان بودند و ما نیز از دیدن این حجم هیجان مثبت در پوست خود نمیگنجیدیم!
گفتم ما! درست است!
بجز من، دو همکار عزیز و توانمندم نیز بودند که سهمی انکار ناپذیر در ارتقا کيفيت کمپ داشتند.
علی پورصفای عزیز
و
بهروز اخوان بزرگوار
اولی کاردرمانگری جوان و توانمند و خلاق و جسور و منظم و پر تلاش و صبور با کوله باری از تجربه ی کار گروهی در مهد کودک ها و مدارس تورنتو و دومی دوست دیرین من، با زمینه ی روانشناسی و با تجربه ی بالای بالینی و کار با کودک، دلسوز و دقیق و مدبر، با تجربه و آگاه و همراه و بادانش که بسیار مدیونش هستم.
در کنار بنفشه و سینا که به ترتیب مربیان هنرهای نمایشی و موسیقی این کمپ بودند، ما سه نفر ناظم و معلم آن شش کودک بودیم و فرصت های بازی آزاد، حل تعارض، یادگیری، رعایت قوانین و روتین، استقلال در عملکردهای شخصی از قبیل به دستشویی رفتن و کفش و لباس پوشیدن و تغذیه و ارتباط و ... را ایجاد و تسهیل و ارزیابی میکردیم.
از لحظه لحظه ی کمپ، اعتماد مراجعین، همراهی حرفه ای و بزرگمنشانه همکارانم و از همه مهمتر جوانه های رشد که در جان و روان تک تک کودکان روییدنش را به نظاره نشسته بودم خرسندم و شکرگزار.
بیش باد!
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
چه لذتی داشت مشاهده ی پیشرفت قدم به قدم شش کودکی که از پنجم تا بیست سوم جولای، هر روز بمدت سه ساعت در خدمتشان بودیم!
شیرینی این لذت وقتی بیشتر میشود که یادمان بیاید بعد از سه سال برگزاری منظم سامر کمپ و مارچ برک کمپ در کلینیک، این کووید از خدا بی خبر دو مارچ برک کمپ ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ و یک سامر کمپ ۲۰۲۰ را از ما گرفته بود و حتی آنقدر سیاست های بستن و باز کردن تورنتو ادامه یافت که ما تا نیمه ی ماه جون هم مطمئن نبودیم که میتوانیم سامر کمپی برگزار کنیم یا نه.
از همین رو، همه چیز از زمان اولین ایده تا تصمیم قطعی و اطلاع رسانی و ثبت نام و هماهنگی ها و برنامه ریزی و خرید و چیدمان و... خیلی سریع پیش رفت و شاید باور نکنید اما بگذارید بگویم که همانقدر که لذت بردیم، پوستمان هم کنده شد! و همان قدر هم پوستمان کنده شد، از دیدن رشد بچه هایمان لذت بردیم!
خستگی از تنمان در رفت.
بنا به روال سالهای پیشین، کودکانی را ثبت نام کردم که مطمئن بودم به فضای کلینیک و کار و نظارت تخصصی تیم کلینیک احتياج دارند. کودکانی که مطمئن بودم حتی اگر سامرکمپهای بیرون از کلینیک با شرط و شروط و .. اقدام به ثبت نانشان کنند هم کارایی کافی برای این کودکان با نیازهای ویژه را نخواهند داشت. کودکانی که دارای مشکلات ریز و درشت رفتاری، توجهی، ارتباطی و اجتماعی هستند. کودکانی که عاشقانه برایشان رویاهای شیرین در سر داشته و داریم و تقریبا در این پانزده روز ِ کمپ، هر کاری کردیم تا قدمی به سوی بهتر شدن بردارند.
احساس خوشبختی ای که از اعتماد مراجعینم دارم وصف ناشدنی است و بدون ذره ای تعارف، رسیدن به این نتیجه را جز با سعه صدر و گذشت و همراهی همکارانم در کلینیک میسر نمیدانم.
از بنفشه خانم طاهریان شروع کنم که چهارسال است که افتخار و سعادت همکاری با او را دارم و هنوز که هنوز است، وقتی با بچه ها کار میکند، همچون روزهای اول، همان عشق و شور و مسئولیت پذیری در چشمهایش موج میزند. به اینها اضافه کنید اجرای خلاقانه، تجربه ی بالاتر، نظم و تعهدی بی مثال که در هنرمند جماعت نایاب است و از همه مهمتر تلاش هر روزه اش برای بهتر و بهتر بودن.
در یک کلام:
بنفشه چلچراغ کلینیک است.
بنفشه در این کمپ، روی تجسم خلاق، شناخت وضعیت و حرکات بدنی، اجرای دستورات در قالب یک بازی ساده، مرور مفاهیم شناختی از طریق حرکت و بازی و افزایش تحمل نشستن کودکان در هنگام قصه خوانی کار کرد و میتوانم به طور قطع بگویم که کاری که او در این دوره از کمپ برای کودکان انجام داد، بهترین کاری بود که امکانش بود و نتیجه ای که حاصل شد از بهترین چیزی که بعنوان یک تراپیست انتظارش را میداشتم نیز فراتر بود. دمش گرم و سایه اش بر سر کلینیک مستدام!
بعد به سراغ سینا فلاح عزیز بروم. قریب پنج سال آشنایی و همکاری با این دوست خوب و همراه، واقعا افتخاری برای من است. یک فرد مسلط و منظم که میداند چه میکند و به خوبی کلاسها ی موسیقی را مدیریت میکند. سینا جدی و دقیق و مهربان است و اهل برنامه ریزی است و مثل بنفشه یک هنرمند خلاق با تقویمی بسیار شلوغ است.
این که بر این دو عزیز در حین همراهی با من شوریده سر و دقیقه نودی چه میگذرد، مثنوی هفتاد من است... خدا به ایشان صبر بدهد!
سینا در این کمپ گروه موسیقی ای تشکیل داد و روی مهارتهای تحمل شنیداری، گوش بزنگی، توجه و تمیز شنیداری، درک و رعایت ریتم، مفهوم نوبت و همچنین تمرینهای مهار و خودداری کار کرد. بچه ها در کلاس سینا روی آسمان بودند و ما نیز از دیدن این حجم هیجان مثبت در پوست خود نمیگنجیدیم!
گفتم ما! درست است!
بجز من، دو همکار عزیز و توانمندم نیز بودند که سهمی انکار ناپذیر در ارتقا کيفيت کمپ داشتند.
علی پورصفای عزیز
و
بهروز اخوان بزرگوار
اولی کاردرمانگری جوان و توانمند و خلاق و جسور و منظم و پر تلاش و صبور با کوله باری از تجربه ی کار گروهی در مهد کودک ها و مدارس تورنتو و دومی دوست دیرین من، با زمینه ی روانشناسی و با تجربه ی بالای بالینی و کار با کودک، دلسوز و دقیق و مدبر، با تجربه و آگاه و همراه و بادانش که بسیار مدیونش هستم.
در کنار بنفشه و سینا که به ترتیب مربیان هنرهای نمایشی و موسیقی این کمپ بودند، ما سه نفر ناظم و معلم آن شش کودک بودیم و فرصت های بازی آزاد، حل تعارض، یادگیری، رعایت قوانین و روتین، استقلال در عملکردهای شخصی از قبیل به دستشویی رفتن و کفش و لباس پوشیدن و تغذیه و ارتباط و ... را ایجاد و تسهیل و ارزیابی میکردیم.
از لحظه لحظه ی کمپ، اعتماد مراجعین، همراهی حرفه ای و بزرگمنشانه همکارانم و از همه مهمتر جوانه های رشد که در جان و روان تک تک کودکان روییدنش را به نظاره نشسته بودم خرسندم و شکرگزار.
بیش باد!
ارادتمند و دوستدار یکایک شما:
پارسا هوش ور
دو سال گذشت و ذره ای از سنگینی غم جمعی مان کم نشد.
سخت است به روزهای قبل از ۸ ژانویه ی ۲۰۲۰ برگردیم.
یاد یکایک آن ۱۷۶ نفر گرامی.
سخت است به روزهای قبل از ۸ ژانویه ی ۲۰۲۰ برگردیم.
یاد یکایک آن ۱۷۶ نفر گرامی.
باید برخیزیم و به قول زنده یاد توران میرهادی عزیز، غمبزرگ را انگیزه ی کارهای بزرگ بکنیم.
در توضیح این تارنوازی فیالبداهه، همینقدر بگویم که مدتهاست آنقدر که نیاز داشته ام دست به ساز نبرده ام.
با این وصف خواستم در بحبوحه ی تمام کش و قوسها و نگرانیها و آلفا و دلتا و امیکرونها، در لابلای غمهای تمام نشدنی و درگیریها و دلمشغولی های پایان ناپذیر، دمی بنشینم و حسمرا با شما تقسیم کنم.
شکر گزار همه ی عزیزانم و همراهانم در کلینیک کچ ا بالونهستم که با بودنشان، دلسوزی شان و انرژی مثبتی که برجا میگذارند، زمینه ساز رشد و حال خوب هستند.
درود به همگیشان و به امید سلامتی و موفقیت همگیتان.
@catchaballoon
در توضیح این تارنوازی فیالبداهه، همینقدر بگویم که مدتهاست آنقدر که نیاز داشته ام دست به ساز نبرده ام.
با این وصف خواستم در بحبوحه ی تمام کش و قوسها و نگرانیها و آلفا و دلتا و امیکرونها، در لابلای غمهای تمام نشدنی و درگیریها و دلمشغولی های پایان ناپذیر، دمی بنشینم و حسمرا با شما تقسیم کنم.
شکر گزار همه ی عزیزانم و همراهانم در کلینیک کچ ا بالونهستم که با بودنشان، دلسوزی شان و انرژی مثبتی که برجا میگذارند، زمینه ساز رشد و حال خوب هستند.
درود به همگیشان و به امید سلامتی و موفقیت همگیتان.
@catchaballoon
Forwarded from اطلاع رسانی برنامه کودکان نوجوانان در تورنتو
از تاثیرات مخرب دوران طولانی پندمیک بر روی روند توجه و تمرکز کودکان میتوان ساعت ها گفت و نوشت. از تعطیل شدن مدارس گرفته تا افزایش بی نظمی در عادات و سبک زندگی خانواده ، از وابستگی به تلویزیون و آیپد و ویدئو گیم گرفته تا بروز و تشدید مشکلات هیجانی و رفتاری در میان کودکان و والدین و ...
***
اما ما قصد داریم کاری انجام دهیم!
کاری که به سودمند بودن آن باور داریم.
مرکز هایو فایو با دعوت از "پارسا هوش ور" به عنوان مدرس، قصد دارد با بهره مندی از 16 سال تجربه ی بالینی و علمی ایشان، مجموعه کارگاههایی با هدف افزایش توانمندی های توجهی و شناختی کودکان برگزار کند.
در هر جلسه ی یکساعته، 15 تمرین سودمند برای مهارتهای ظریف دست، توجه و حافظه، به نحوی که در منزل قابل انجام باشند ارائه می شود. از جمله مزایای این تمرینها این است که برای گروههای سنی و عملکردی مختلف قابل انجام، جالب و هیجان انگیز بوده، در قالب بازی ارائه می شوند و زمینه ساز بهبود کیفیت رابطه ی والد و کودک می شوند.
ظرفیت برای ثبت نام محدود است (10 نفر)
و هزینه هر جلسه $30
جهت اطلاعات بیشتر و رزرو جا با این شماره تماس بگیرید:
437-335-5050
***
اما ما قصد داریم کاری انجام دهیم!
کاری که به سودمند بودن آن باور داریم.
مرکز هایو فایو با دعوت از "پارسا هوش ور" به عنوان مدرس، قصد دارد با بهره مندی از 16 سال تجربه ی بالینی و علمی ایشان، مجموعه کارگاههایی با هدف افزایش توانمندی های توجهی و شناختی کودکان برگزار کند.
در هر جلسه ی یکساعته، 15 تمرین سودمند برای مهارتهای ظریف دست، توجه و حافظه، به نحوی که در منزل قابل انجام باشند ارائه می شود. از جمله مزایای این تمرینها این است که برای گروههای سنی و عملکردی مختلف قابل انجام، جالب و هیجان انگیز بوده، در قالب بازی ارائه می شوند و زمینه ساز بهبود کیفیت رابطه ی والد و کودک می شوند.
ظرفیت برای ثبت نام محدود است (10 نفر)
و هزینه هر جلسه $30
جهت اطلاعات بیشتر و رزرو جا با این شماره تماس بگیرید:
437-335-5050
سلام به همه ی عزیزان.
این کانال تلگرام مدتهاست که خاک خورده و بابتش شرمنده ام.
گمان نمیکنم حال هیچکداممان خوب باشد.
مدتهاست که دلمان شکسته است و از بی عدالتی و ظلم در رنجیم.
هر کسی که از دور و نزدیک مرا میشناسد، میداند که هرگز آدم سیاست نبوده ام. هرگز فعالیت سیاسی نکرده ام و برای تمام این دوران سرد و تاریک و پربغض کشورمان، نه به دنبال منفعتی بوده ام و نه تا به حال هزینه ای پرداخته ام.
اما هرچه بوده و نبوده ام، هرچه کرده و نکرده ام، هر چه برده و نبرده ام، بی شرف و از وطن بریده نبوده ام، راضی به سکوت بهنگام مشاهده ی ظلم و جور نبوده ام، بی حس و بی خیال در برابر درد مشترک جامعه ام همنبوده ام.
برای ایران آباد و آزاد، برای زندگی شاد و سالم و پر امید، برای هرگونه رفع تبعیض و ستم، برای ارج نهادن به مقام بالای زن، در دلمشمعی روشن کرده ام و میدانم که مادامیکه یکایک ما از شمع درون دلهایمان مراقبت کنیم، از نور و گرمایش برای خود و باقی هموطنانمان بهره مند خواهیم بود. باور دارم که نور و گرمای هر شمع ناچیز است ولی نور و گرمای بیشمار شمع، بی شمار است.
فردا شنبه یکم اکتبر ۲۰۲۲ من نیز همانند تمام عزیزانم، به راهپیمایی خواهمپیوست. از شما نیز نه دعوت که تقاضا میکنم رنج کشیدگان را تنها نگذارید.
این کانال تلگرام مدتهاست که خاک خورده و بابتش شرمنده ام.
گمان نمیکنم حال هیچکداممان خوب باشد.
مدتهاست که دلمان شکسته است و از بی عدالتی و ظلم در رنجیم.
هر کسی که از دور و نزدیک مرا میشناسد، میداند که هرگز آدم سیاست نبوده ام. هرگز فعالیت سیاسی نکرده ام و برای تمام این دوران سرد و تاریک و پربغض کشورمان، نه به دنبال منفعتی بوده ام و نه تا به حال هزینه ای پرداخته ام.
اما هرچه بوده و نبوده ام، هرچه کرده و نکرده ام، هر چه برده و نبرده ام، بی شرف و از وطن بریده نبوده ام، راضی به سکوت بهنگام مشاهده ی ظلم و جور نبوده ام، بی حس و بی خیال در برابر درد مشترک جامعه ام همنبوده ام.
برای ایران آباد و آزاد، برای زندگی شاد و سالم و پر امید، برای هرگونه رفع تبعیض و ستم، برای ارج نهادن به مقام بالای زن، در دلمشمعی روشن کرده ام و میدانم که مادامیکه یکایک ما از شمع درون دلهایمان مراقبت کنیم، از نور و گرمایش برای خود و باقی هموطنانمان بهره مند خواهیم بود. باور دارم که نور و گرمای هر شمع ناچیز است ولی نور و گرمای بیشمار شمع، بی شمار است.
فردا شنبه یکم اکتبر ۲۰۲۲ من نیز همانند تمام عزیزانم، به راهپیمایی خواهمپیوست. از شما نیز نه دعوت که تقاضا میکنم رنج کشیدگان را تنها نگذارید.
با کمال افتخار به اتفاق همکاران با سواد و سخاوتمندم که زلالتر از آب روان هستند، این ورکشاپ را در روز یکشنبه ی این هفته برگزار خواهیم کرد.
ورکشاپی ۱۲۰ دقیقه ای که امیدواریم هم برای مراجعینمان به لحاظ آموزشی مفید و سازنده باشد و هم قدمی هرچند کوچک برای همراهی و حمایت از هممیهنان رنجدیده مان محسوب شود.
هر چه از ثبت نام و همت عالی و مشارکت تان جمع شود با کمال افتخار تقدیم عزیزانمان در سیستان و بلوچستان میشود. با این امید که به زودی همه ی مان با عشقی شعله ور در قلبهایمان، مرزها را درنوردیم و دردها را مرهم بخشیم و راهها را هموار سازیم و سازها را کوک😍❤️
#زن_زندگی_آزادی
#ایران_سرای_امید
#سیستان_و_بلوچستان
ورکشاپی ۱۲۰ دقیقه ای که امیدواریم هم برای مراجعینمان به لحاظ آموزشی مفید و سازنده باشد و هم قدمی هرچند کوچک برای همراهی و حمایت از هممیهنان رنجدیده مان محسوب شود.
هر چه از ثبت نام و همت عالی و مشارکت تان جمع شود با کمال افتخار تقدیم عزیزانمان در سیستان و بلوچستان میشود. با این امید که به زودی همه ی مان با عشقی شعله ور در قلبهایمان، مرزها را درنوردیم و دردها را مرهم بخشیم و راهها را هموار سازیم و سازها را کوک😍❤️
#زن_زندگی_آزادی
#ایران_سرای_امید
#سیستان_و_بلوچستان
امروز دوم مارچ است
دوم مارچ، فردای یکم مارچ است!
باور کنید جواد خیابانی نیستم! فقط بسیار شوخ و شنگ و خوشحالم. در آسمانهام. شوخ طبعی امرا با شمای خواننده سهیم میشوم تا جذب نوشته ام بشوید که بعد از مدتها اینجا نوشته ام و برایم مهم است که تا انتها بخوانیدش.
یکم مارچ ۲۰۲۴، من،(با همراهی دو تن از همکارانم، مریم و سینا که بیزینس های همسایه ام خواهند بود) ساختمان دیگری برای کلینیک کچ ا بالون فراهم کردیم و تا کمتر از دو هفته ی دیگر به جای جدید منتقل میشویم.
وضع الانمان در ساختمان فعلی چطور است؟
خودتان گزینه ی مورد نظرتان را انتخاب کنید:
الف) از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
ب) خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
ج) دردا که در اینراه بسی رنج کشیدیم
د) همه ی موارد
خب! انتخابتان را کردید؟ من به عنوان طراح سوال خدمتتان عرض میکنم که گزینه ی "د" صحیح است!
فی الجمله نماند از گرفتاری و رنج و سختی، چیزی که من و همکارانم و مراجعین عزیزمان در ساختمان فعلی کلینیک تجربه نکرده باشیم. هر قدر هم بیشتر ماندیم به امید این که یکی از این ها بکارمان بیاید که مثلا "پایان شب سیه سپید است" یا مثلا "نابرده رنج گنج میسر نمیشود" یا حتی "ان مع العسر یسری" ! هییچ هییییچ .. نه سپیدی ای، نه گنجی نه سهولتی و نه روزنه حقیقی ای از راحت جان و روشنی آفتاب.
راستش هر قدر ماندیم، بدتر هم شد! در محوطه ی بیرونی موش ندیدیم که دیدیم!، در محوطه ی درونی آثار مولد ندیدیم که دیدیم. تجربه ی مدیریت بحران آتش سوزی نداشتیم که نه یک بار بلکه دوبار تجربه کردیم!، تجربه ی قطع برق یک هفته ای کل ساختمان و کنسلی مراجعین و تاریکی و دمای هفت درجه ای ساختمان را نداشتیم که چشممان به منظر کریهشان روشن شد. تجربه ی دزدی از ماشین و دستبرد از اتاق آفیس و تخلیه ی هر روزه ی آب و فاضلاب بویناک داخل پارکینگ و کوچه ی همیشه در دست احداث و لوله کشی و محل قرار جوانان مشتاق سیگاری و کانابیس و بی عملی پلیس (سجع شد!) و دیوارنوشته های رکیک و همه و همه هم که میخواستند صبر ما و مراجعینمان را و عشق ما به کار و اعتماد مراجعین به ما را محک بزنند...
آخه کدوم شیر پاک خورده ای بوده که گفته بود
خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان!
هان؟
بابا جان!
محک تجربه یکی،دو تا، آزمایش الهی سه تا... اصلا چهار تا... نه دیگه اینجوری که ابر تیره ی مشقت و محنت و شقاوت و تیره روزی، یک نفس بالای سر ساختمان ما ببارد. آخه ابر لعنتی! گره ز دل بگشا بزرگوار! کوتاه بیا! اصلا ما به جهنم! انصاف به درک! خودت خسته نشدی؟ بفهم کاری که میکنی "باریدن" نیست! تو رسما مدتهاست "با" ی اولش را جا انداخته ای.. دقت کن!
ببخشید! خیلی دلم پر بود.
برگردیم سر اصل مطلب.
ممکن است برایتان این سوال پیش آمده باشد که مگر مجبور بودید این همه طولانی رنج بکشید و بی حرمت بشوید. و پاسخ من هم لابد این است که همه چیز به تدریج این طور شد و از تغییر و هزینه میترسیدیم و از از دست دادن واهمه داشتیم و وقت نداشتیم و گاه به دلخوش کُنک هایی کوچک امید واهی میبستیم و در حال تجربه ی تحولات پشت سر هم بودیم و با هیولای کووید در حال کشتی گرفتن بودیم و ساده بودیم و اصلا هر چی!
اما همه ی اینها به کنار..
اگر از من بپرسید چرا اینقدر طول کشید فقط یک جمله کافی است.
زمان احتیاج داشت که به خودباوری برسیم.
باور کردن خود، بزرگترین گنجی است که یک انسان میتواند و ممکن است به آن برسد. و البته که اصلا هم تضمینی نیست که همه به راحتی به آن برسند.
من رسیدم و میتوانم بگویم دیگر هیچ از این زندگی نمیخواهم!
خودباوری راستین بگونه ای است که از همه ی چیزهایی که میترسیدی، خشمگین میشدی، نا امیدمیشدی، اندوهگین میشدی، دیوانه میشدی، همچنان ترسیده، خشمگین، ناامید، اندوهگین و دیوانه خواهی شد.
فقط یک چیز این وسط فرق کرده که شاید نتوانم در متنم به خوبی منعکسش کنم ولی تلاشم را میکنم.
در خودباوری آنگونه که من تجربه کردم، دیگر تمام این تالمات و مرارتها و رنجها، معنی زندگی و بوی رشد و طعم ماجراجویی میدهند. دیگر سرزنشم نمیکنند. دیگر عرصه را خالی نمیکنم. دیگر سست نمیشوم. دیگر به قعر چاه نمیروم. همین!
ما جای کلینیکمان را دیر عوض کردیم چون سخت بود و یافتن جای مناسب اصلا ساده نبود و هزینه ها بیداد میکرد و ریسک کردن توی دلمان را خالی میکرد و ... ولی آن زمانی که به خودباوری رسیدیم، با این ریتم نفس کشیدیم که:
بر سر آنم که گر ز دست برآید. دست به کاری زنم که غصه سر آید.
با این ضرباهنگ قدم زدیم که:
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
با این حس به خواب رفتیم که:
صبح امید که بُد معتکف پرده ی غیب ، گو برون آی که کار شب تار آخر شد.
دوم مارچ، فردای یکم مارچ است!
باور کنید جواد خیابانی نیستم! فقط بسیار شوخ و شنگ و خوشحالم. در آسمانهام. شوخ طبعی امرا با شمای خواننده سهیم میشوم تا جذب نوشته ام بشوید که بعد از مدتها اینجا نوشته ام و برایم مهم است که تا انتها بخوانیدش.
یکم مارچ ۲۰۲۴، من،(با همراهی دو تن از همکارانم، مریم و سینا که بیزینس های همسایه ام خواهند بود) ساختمان دیگری برای کلینیک کچ ا بالون فراهم کردیم و تا کمتر از دو هفته ی دیگر به جای جدید منتقل میشویم.
وضع الانمان در ساختمان فعلی چطور است؟
خودتان گزینه ی مورد نظرتان را انتخاب کنید:
الف) از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
ب) خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
ج) دردا که در اینراه بسی رنج کشیدیم
د) همه ی موارد
خب! انتخابتان را کردید؟ من به عنوان طراح سوال خدمتتان عرض میکنم که گزینه ی "د" صحیح است!
فی الجمله نماند از گرفتاری و رنج و سختی، چیزی که من و همکارانم و مراجعین عزیزمان در ساختمان فعلی کلینیک تجربه نکرده باشیم. هر قدر هم بیشتر ماندیم به امید این که یکی از این ها بکارمان بیاید که مثلا "پایان شب سیه سپید است" یا مثلا "نابرده رنج گنج میسر نمیشود" یا حتی "ان مع العسر یسری" ! هییچ هییییچ .. نه سپیدی ای، نه گنجی نه سهولتی و نه روزنه حقیقی ای از راحت جان و روشنی آفتاب.
راستش هر قدر ماندیم، بدتر هم شد! در محوطه ی بیرونی موش ندیدیم که دیدیم!، در محوطه ی درونی آثار مولد ندیدیم که دیدیم. تجربه ی مدیریت بحران آتش سوزی نداشتیم که نه یک بار بلکه دوبار تجربه کردیم!، تجربه ی قطع برق یک هفته ای کل ساختمان و کنسلی مراجعین و تاریکی و دمای هفت درجه ای ساختمان را نداشتیم که چشممان به منظر کریهشان روشن شد. تجربه ی دزدی از ماشین و دستبرد از اتاق آفیس و تخلیه ی هر روزه ی آب و فاضلاب بویناک داخل پارکینگ و کوچه ی همیشه در دست احداث و لوله کشی و محل قرار جوانان مشتاق سیگاری و کانابیس و بی عملی پلیس (سجع شد!) و دیوارنوشته های رکیک و همه و همه هم که میخواستند صبر ما و مراجعینمان را و عشق ما به کار و اعتماد مراجعین به ما را محک بزنند...
آخه کدوم شیر پاک خورده ای بوده که گفته بود
خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان!
هان؟
بابا جان!
محک تجربه یکی،دو تا، آزمایش الهی سه تا... اصلا چهار تا... نه دیگه اینجوری که ابر تیره ی مشقت و محنت و شقاوت و تیره روزی، یک نفس بالای سر ساختمان ما ببارد. آخه ابر لعنتی! گره ز دل بگشا بزرگوار! کوتاه بیا! اصلا ما به جهنم! انصاف به درک! خودت خسته نشدی؟ بفهم کاری که میکنی "باریدن" نیست! تو رسما مدتهاست "با" ی اولش را جا انداخته ای.. دقت کن!
ببخشید! خیلی دلم پر بود.
برگردیم سر اصل مطلب.
ممکن است برایتان این سوال پیش آمده باشد که مگر مجبور بودید این همه طولانی رنج بکشید و بی حرمت بشوید. و پاسخ من هم لابد این است که همه چیز به تدریج این طور شد و از تغییر و هزینه میترسیدیم و از از دست دادن واهمه داشتیم و وقت نداشتیم و گاه به دلخوش کُنک هایی کوچک امید واهی میبستیم و در حال تجربه ی تحولات پشت سر هم بودیم و با هیولای کووید در حال کشتی گرفتن بودیم و ساده بودیم و اصلا هر چی!
اما همه ی اینها به کنار..
اگر از من بپرسید چرا اینقدر طول کشید فقط یک جمله کافی است.
زمان احتیاج داشت که به خودباوری برسیم.
باور کردن خود، بزرگترین گنجی است که یک انسان میتواند و ممکن است به آن برسد. و البته که اصلا هم تضمینی نیست که همه به راحتی به آن برسند.
من رسیدم و میتوانم بگویم دیگر هیچ از این زندگی نمیخواهم!
خودباوری راستین بگونه ای است که از همه ی چیزهایی که میترسیدی، خشمگین میشدی، نا امیدمیشدی، اندوهگین میشدی، دیوانه میشدی، همچنان ترسیده، خشمگین، ناامید، اندوهگین و دیوانه خواهی شد.
فقط یک چیز این وسط فرق کرده که شاید نتوانم در متنم به خوبی منعکسش کنم ولی تلاشم را میکنم.
در خودباوری آنگونه که من تجربه کردم، دیگر تمام این تالمات و مرارتها و رنجها، معنی زندگی و بوی رشد و طعم ماجراجویی میدهند. دیگر سرزنشم نمیکنند. دیگر عرصه را خالی نمیکنم. دیگر سست نمیشوم. دیگر به قعر چاه نمیروم. همین!
ما جای کلینیکمان را دیر عوض کردیم چون سخت بود و یافتن جای مناسب اصلا ساده نبود و هزینه ها بیداد میکرد و ریسک کردن توی دلمان را خالی میکرد و ... ولی آن زمانی که به خودباوری رسیدیم، با این ریتم نفس کشیدیم که:
بر سر آنم که گر ز دست برآید. دست به کاری زنم که غصه سر آید.
با این ضرباهنگ قدم زدیم که:
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
با این حس به خواب رفتیم که:
صبح امید که بُد معتکف پرده ی غیب ، گو برون آی که کار شب تار آخر شد.
خب این تا اینجا!
جشنم را گرفتم و با شما سهیم شدم.
از خود باوری گفتم و کم لطفی و قدرنشناسی است اگر به نقش تک تک همکارانم در کلینیک اشاره نکنم. تک تک آنها که همچنان با ما هستند و آنها که راهشان بنا به اقتضای زمانه از ما جدا شده. از یکتا و نازنین و آیتک و هنگامه و سحر و سونیا بگیر تا بهروز و نیها و شرلی و تولسی و جسیکا و کیت و ادام و لتیشیا و بنفشه و نیلوفر و پوریا و دایانا و سینا و علی و رزا و نیکیتا و صدف و ساناز و مریم.
از کمرنگ ترین نقش بگیر تا پر رنگ ترین.
از نخودچی آجیل بگیر تا پسته ی اعلی دامغانِ همون آجیل.
از فیتوپلانکتون بگیر تا نهنگ گوژپشت اقیانوس آرام.
با مهر و فروتنی و تواضع و عشق و قدرشناسی فراوان، دست تک تکشان را به گرمی می فشارم و سپاسگزارشان هستم.
ولی!
یک نفر هست که بدون هر ملاحظه و تعارفی. بدون هر اغراق و گزافه گویی، بدون هیچ چاپلوسی و خود شیرین بازی ای ، همراه و همسفر و مونس جان من بوده و هست.
پالمیس را میگویم. همسرم را!
تمام دلسوزی اش را، حرص و جوش خوردنهایش را، اعصاب خرابی
هایش را، حتی ملامتهایش را به دیده ی منت و تمام جانم پذیرا هستم. او یگانه همسفر زندگی من است و بخوبی نسبت به وزن و معنی کلماتی که مینویسم واقفم.
پالمیس عزیز من، همانی است که به حرمت تمام عشق و همراهی و دلسوزی و دغدغه ها و استقامت و ایستادگی و خلاصه همه ی آنچه هست و همه ی آنچه کرده، برایم در صدر مصطبه ی سفر پرماجرای عشق جلوس کرده. همان کسیست که با وجود دنیاهای بعضا متفاوت مان، روشهای گاه متعارضمان، نگرشهای ندرتا نامتجانسمان، همچنان سر رشته را نگه داشته و مرا در گردابهای هایل و طوفانهای مهیب و بالا و پایین های زندگی همراهی میکند.
آنقدر دوستش دارم و قدردانش هستم که میتوانم بگویم نه به خاطر کارهایی که برایم یا برای زندگی مشترکمان کرده، بلکه برای خود خودش با همه ی خصوصیات کمرنگ و پر رنگ و شدید و خفیف انسانی اش، هواخواهشم.
قصه ام تمام شد چون بهترین جای تمام شدن قصه همینجاست. 😊
جشنم را گرفتم و با شما سهیم شدم.
از خود باوری گفتم و کم لطفی و قدرنشناسی است اگر به نقش تک تک همکارانم در کلینیک اشاره نکنم. تک تک آنها که همچنان با ما هستند و آنها که راهشان بنا به اقتضای زمانه از ما جدا شده. از یکتا و نازنین و آیتک و هنگامه و سحر و سونیا بگیر تا بهروز و نیها و شرلی و تولسی و جسیکا و کیت و ادام و لتیشیا و بنفشه و نیلوفر و پوریا و دایانا و سینا و علی و رزا و نیکیتا و صدف و ساناز و مریم.
از کمرنگ ترین نقش بگیر تا پر رنگ ترین.
از نخودچی آجیل بگیر تا پسته ی اعلی دامغانِ همون آجیل.
از فیتوپلانکتون بگیر تا نهنگ گوژپشت اقیانوس آرام.
با مهر و فروتنی و تواضع و عشق و قدرشناسی فراوان، دست تک تکشان را به گرمی می فشارم و سپاسگزارشان هستم.
ولی!
یک نفر هست که بدون هر ملاحظه و تعارفی. بدون هر اغراق و گزافه گویی، بدون هیچ چاپلوسی و خود شیرین بازی ای ، همراه و همسفر و مونس جان من بوده و هست.
پالمیس را میگویم. همسرم را!
تمام دلسوزی اش را، حرص و جوش خوردنهایش را، اعصاب خرابی
هایش را، حتی ملامتهایش را به دیده ی منت و تمام جانم پذیرا هستم. او یگانه همسفر زندگی من است و بخوبی نسبت به وزن و معنی کلماتی که مینویسم واقفم.
پالمیس عزیز من، همانی است که به حرمت تمام عشق و همراهی و دلسوزی و دغدغه ها و استقامت و ایستادگی و خلاصه همه ی آنچه هست و همه ی آنچه کرده، برایم در صدر مصطبه ی سفر پرماجرای عشق جلوس کرده. همان کسیست که با وجود دنیاهای بعضا متفاوت مان، روشهای گاه متعارضمان، نگرشهای ندرتا نامتجانسمان، همچنان سر رشته را نگه داشته و مرا در گردابهای هایل و طوفانهای مهیب و بالا و پایین های زندگی همراهی میکند.
آنقدر دوستش دارم و قدردانش هستم که میتوانم بگویم نه به خاطر کارهایی که برایم یا برای زندگی مشترکمان کرده، بلکه برای خود خودش با همه ی خصوصیات کمرنگ و پر رنگ و شدید و خفیف انسانی اش، هواخواهشم.
قصه ام تمام شد چون بهترین جای تمام شدن قصه همینجاست. 😊
