داشتم فکر میکردم برای من حتی معلوم نیست چیزی که گذشت واقعا جنگ بود یا نه.
نمیدونم انگار تو هر کتابی که خونده بودم و هر فیلمی دیده بودم، جنگ این شکلی که به ما گذشت نبود.
تو کتابها از صدای آژیر و پناهگاه و زیرزمین مینویسن. که «همه» باهم جایی جمع میشدن یا همه مخالف جنگ بودن و آرزو داشتن تموم شه. هر طرف جنگ تو داستانها مشخص بود.
ولی این چی بود که ما مردم هم انقدر پخش و پلا بودیم؟ هم نظرها و عقایدمون، هم بدنهامون.
آژیر نبود. جایی نبود که «کنار هم» پناه بگیریم.
هم حرفها جدا شد هم جای موندن.
یکی خوشحال از جنگ، یکی ناراحت، یکی عصبانی. انگار هیچکس دلش به اون یکی خوش نبود، انقدر که اختلاف نظر و درک و همه چیز دیده میشد. چطوری انقدر عقاید و احساس های مخالف و پراکنده داریم؟
شاید چون حکومت دیکتاتوری خودمون انقدر مریضه این شکلی شدیم؟
جنگ هیچوقت توی ذهنم برای من این انقدر مبهم نبود. حداقل فکر میکردم یک طرف مشخص بین مردم باشه.
از چی میتونیم همگی خوشحال باشیم؟ از چی ناراحت؟
با ما چیکار کردن که خودمون هم نمیتونیم باهم یکی بشیم؟
نمیفهمم.
انگار که جنگ اصلی خیلی وقته توی ذهنهامون ریشه کرده. توی روابطمون و نگاهمون به همدیگه. توی اولین واکنشی که به آدمی مثل خودمون میدیم. خشم، سرکوب و نفرت.
انگار که من و تو یاد گرفتیم تو قلبمون موشک، بمب و دیواری از سیمخاردار بسازیم، نه پناهگاهی با شمعی روشن.
یه وقتایی فکر میکنم این آدمای خونخوار که معلوم نیست پشت پرده چی بههم میگن، ارزش این همه پراکندگی و دلسردی رو دارن؟ و خب بازم فکر میکنم…
مگه چارهای هم برامون گذاشتن؟
نمیدونم انگار تو هر کتابی که خونده بودم و هر فیلمی دیده بودم، جنگ این شکلی که به ما گذشت نبود.
تو کتابها از صدای آژیر و پناهگاه و زیرزمین مینویسن. که «همه» باهم جایی جمع میشدن یا همه مخالف جنگ بودن و آرزو داشتن تموم شه. هر طرف جنگ تو داستانها مشخص بود.
ولی این چی بود که ما مردم هم انقدر پخش و پلا بودیم؟ هم نظرها و عقایدمون، هم بدنهامون.
آژیر نبود. جایی نبود که «کنار هم» پناه بگیریم.
هم حرفها جدا شد هم جای موندن.
یکی خوشحال از جنگ، یکی ناراحت، یکی عصبانی. انگار هیچکس دلش به اون یکی خوش نبود، انقدر که اختلاف نظر و درک و همه چیز دیده میشد. چطوری انقدر عقاید و احساس های مخالف و پراکنده داریم؟
شاید چون حکومت دیکتاتوری خودمون انقدر مریضه این شکلی شدیم؟
جنگ هیچوقت توی ذهنم برای من این انقدر مبهم نبود. حداقل فکر میکردم یک طرف مشخص بین مردم باشه.
از چی میتونیم همگی خوشحال باشیم؟ از چی ناراحت؟
با ما چیکار کردن که خودمون هم نمیتونیم باهم یکی بشیم؟
نمیفهمم.
انگار که جنگ اصلی خیلی وقته توی ذهنهامون ریشه کرده. توی روابطمون و نگاهمون به همدیگه. توی اولین واکنشی که به آدمی مثل خودمون میدیم. خشم، سرکوب و نفرت.
انگار که من و تو یاد گرفتیم تو قلبمون موشک، بمب و دیواری از سیمخاردار بسازیم، نه پناهگاهی با شمعی روشن.
یه وقتایی فکر میکنم این آدمای خونخوار که معلوم نیست پشت پرده چی بههم میگن، ارزش این همه پراکندگی و دلسردی رو دارن؟ و خب بازم فکر میکنم…
مگه چارهای هم برامون گذاشتن؟
"پدرم آخرین چمدانش را روی صندلیِ عقبِ مرسدس گذاشت و استارت زد.
بعد یک تپانچه درآورد و توی سینهام شلیک کرد.
من در باغچه ایستاده بودم و افتادم.
سوراخِ گلوله بازِ باز شد و قلبم از قفسهی سینه درآمد و وسطِ گُلها افتاد.
خون شَتَک زد از زخمِ بازم، بعد از چشمهایم، از گوشهایم، دهنم."
-we were liars
بعد یک تپانچه درآورد و توی سینهام شلیک کرد.
من در باغچه ایستاده بودم و افتادم.
سوراخِ گلوله بازِ باز شد و قلبم از قفسهی سینه درآمد و وسطِ گُلها افتاد.
خون شَتَک زد از زخمِ بازم، بعد از چشمهایم، از گوشهایم، دهنم."
-we were liars
Everything has fallen apart.
Yet I still have music
I still have dance, and movement in my bones
Art is a shelter.
where the broken parts of me learn to breathe again.
Yet I still have music
I still have dance, and movement in my bones
Art is a shelter.
where the broken parts of me learn to breathe again.
چندشب پیش خواب دیدم توی خونمون سوسک اومده. سوسک خیلی سیاه رنگ، که بالای دریچه کولرمون نشسته بود. یکم بعد فهمیدم دوتان. پرواز میکردن، منم انقدر ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم و دنبال کمک بودم که از شرشون خلاص شم.
وسطای خوابم خیلی برام محوه و درست یادم نیست، ولی میدونم هی تعداد سوسکا بیشتر میشد.
حتی یادمه یه سری کرم هم بهشون اضافه شده بود. من از ترس تو خونه فرار میکردم و پنیک کرده بودم. تا اینکه یهجا یه زنی که چهرهش برام محو بود، بهم گفت «اینا برای ما ان. نگاه کن!» و بعد دهنش رو باز کرد و دیدم توش پر از کرم بود که سرشون رو میوردن بیرون.
متوجه شدم تمام اون سوسکا و کرمها برای بدن من بودن.
چون من خیلی وقته مردم.
چون من یه جسدم. یه جسد سردِ سرد که حتی چشمها و زبون و دندوناشم خورده شده.
بعد انگار تسلیم میشم و اجازه میدم برگردن سمتم. از بدنم بالا میرفتن و تمام دست و پا و شاخکهاشون رو حس میکردم.
حس میکردم که آروم آروم میان سمت دهنم. تا برن داخل بدنم، لونهشون.
وسطای خوابم خیلی برام محوه و درست یادم نیست، ولی میدونم هی تعداد سوسکا بیشتر میشد.
حتی یادمه یه سری کرم هم بهشون اضافه شده بود. من از ترس تو خونه فرار میکردم و پنیک کرده بودم. تا اینکه یهجا یه زنی که چهرهش برام محو بود، بهم گفت «اینا برای ما ان. نگاه کن!» و بعد دهنش رو باز کرد و دیدم توش پر از کرم بود که سرشون رو میوردن بیرون.
متوجه شدم تمام اون سوسکا و کرمها برای بدن من بودن.
چون من خیلی وقته مردم.
چون من یه جسدم. یه جسد سردِ سرد که حتی چشمها و زبون و دندوناشم خورده شده.
بعد انگار تسلیم میشم و اجازه میدم برگردن سمتم. از بدنم بالا میرفتن و تمام دست و پا و شاخکهاشون رو حس میکردم.
حس میکردم که آروم آروم میان سمت دهنم. تا برن داخل بدنم، لونهشون.
The past stays on you the way powdered sugar stays on your fingers. Some people can get rid of it but it's still there, the events and things that pushed you to where you are now.
-The Night Circus
-Erin Morgenstern
-The Night Circus
-Erin Morgenstern