Candlelight
104 subscribers
112 photos
16 videos
this is where I keep the things that move me —
sounds, films, words I collect
and my own becoming.
Download Telegram
"Being Middle Eastern means carrying both the scent of jasmine and the smoke of burning. We are made of contradictions — storytellers born in silence, dancers raised in rubble, dreamers fluent in grief.

To be from here is to sing, even when no one listens."

-unknown
یه‌وقتایی ما فقط نیاز داریم شنیده بشیم.
و به این فکر می‌کنم ما واقعا چه قدر شنیده می‌شیم؟
شاید خیلی از ما فقط دنبال همین نیاز باشیم اما به‌جاش مدام بهم حمله می‌کنیم.
دیکتاتور‌ها اجازه نمیدن نظر و تفکر مخالف باهاشون شنیده بشه. حتی نمیذارن جمله‌ت رو کامل کنی. میگن ساکت! حرف فقط حرف من!
آیا ما تفاوتی با اینا داریم؟
اجازه می‌دیم بیان کنیم، گوش بدیم و شنیده شیم؟
اختلاف نظر داشته باشیم ولی کنار هم باشیم؟
(درمورد نظرهای غیرانسانی و آسیب زننده که انگار از زبان خود دیکتاتور ها میان حرف نمیزنم. [با اینکه تو این موارد هم انگار هرچی بیشتر خشم ابراز کنی نه اون تغییر میکنه نه چیزی به درک و دیدگاهش اضافه میشه. فکر نمیکنم با بحث و دعوا و نفرت‌پراکنی بشه درک و شعور کسی رو رشد یا تغییر داد.]
بیشتر درمورد اختلاف نظرهای انسانی صحبت میکنم که گاهی حتی تحمل اینم نداریم و مثل دیکتاتورا میخوایم همدیگه رو خفه کنیم بدون اینکه فرصت شنیده شدن بهم بدیم! )
اجازه بدیم حرف بزنیم و شنیده شیم.
ما این آزادی رو هم خیلی وقته نداشتیم عزیز دلم💔
برای ماهایی که تو حکومت سرکوبگر به‌دنیا اومدیم خیلی سخته همو سرکوب نکنیم. ولی قلبای ما بزرگتر از این حرفاست. نیست؟
"They had run because they were in double danger: from the war itself and from the armies on both sides."

- a long walk to water
- Linda Sue Park
(Based on the true story of Salva Dut)
هفته‌ ی پیش چون فقط می‌خواستم یه کتاب و داستان کوتاه بخونم، این کتاب رو (که ۱۴ سالم بود گرفتم و نمی‌دونم چرا تا الان نخوندمش و گذاشته بودم خاک بخوره) از قفسه کتابم برداشتم و خوندم. و خب فهمیدم چرا نخونده بودمش — چون باید دقیقا تو همین دوره می‌خوندمش. 💔
یه وقتایی واقعا به قول استاد اوگوی (کنگ‌فو پاندا) "هیچ چیز تصادفی نیست." 🐢
روزای جنگ؟
داشتم فکر می‌کردم برای من حتی معلوم نیست چیزی که گذشت واقعا جنگ بود یا نه.
نمی‌دونم انگار تو هر کتابی که خونده بودم و هر فیلمی دیده بودم، جنگ این شکلی که به ما گذشت نبود.
تو کتاب‌ها از صدای آژیر و پناهگاه و زیرزمین می‌نویسن. که «همه» باهم جایی جمع می‌شدن یا همه مخالف جنگ بودن و آرزو داشتن تموم شه. هر طرف جنگ تو داستان‌ها مشخص بود.
ولی این چی بود که ما مردم هم انقدر پخش و پلا بودیم؟ هم نظرها و عقایدمون، هم بدن‌هامون.
آژیر نبود. جایی نبود که «کنار هم» پناه بگیریم.

هم حرف‌ها جدا شد هم جای موندن.

یکی خوشحال از جنگ، یکی ناراحت، یکی عصبانی. انگار هیچکس دلش به اون یکی خوش نبود، انقدر که اختلاف نظر و درک و همه چیز دیده می‌شد. چطوری انقدر عقاید و احساس های مخالف و پراکنده داریم؟
شاید چون حکومت دیکتاتوری خودمون انقدر مریضه این شکلی شدیم؟
جنگ هیچ‌وقت توی ذهنم برای من این انقدر مبهم نبود. حداقل فکر می‌کردم یک طرف مشخص بین مردم باشه.
از چی می‌تونیم همگی خوشحال باشیم؟ از چی ناراحت؟
با ما چیکار کردن که خودمون هم نمی‌تونیم باهم یکی بشیم؟
نمی‌فهمم.

انگار که جنگ اصلی خیلی وقته توی ذهن‌هامون ریشه کرده. توی روابطمون و نگاهمون به همدیگه. توی اولین واکنشی که به آدمی مثل خودمون می‌دیم. خشم، سرکوب و نفرت.
انگار که من و تو یاد گرفتیم تو قلبمون موشک، بمب و دیواری از سیم‌خاردار بسازیم، نه پناهگاهی با شمعی روشن.
یه وقتایی فکر می‌کنم این آدمای خونخوار که معلوم نیست پشت پرده چی به‌هم می‌گن، ارزش این همه پراکندگی و دلسردی رو دارن؟ و خب بازم فکر می‌کنم…
مگه چاره‌ای هم برامون گذاشتن؟
فقط منم یا شما هم می‌تونین ملودی nature boy رو تو این قطعه بشنوین؟ 😭 همون دو جمله اول
There was a boy
A very strange, enchanted boy
"پدرم آخرین چمدانش را روی صندلیِ عقبِ مرسدس گذاشت و استارت زد.
بعد یک تپانچه درآورد و توی سینه‌ام شلیک کرد.
من در باغچه ایستاده بودم و افتادم.
سوراخِ گلوله بازِ باز شد و قلبم از قفسه‌ی سینه درآمد و وسطِ گُل‌ها افتاد.
خون شَتَک زد از زخمِ بازم، بعد از چشم‌هایم، از گوش‌هایم، دهنم."

-we were liars
Everything has fallen apart.
Yet I still have music
I still have dance, and movement in my bones
Art is a shelter.
where the broken parts of me learn to breathe again.
چندشب پیش خواب دیدم توی خونمون سوسک اومده. سوسک خیلی سیاه رنگ، که بالای دریچه کولرمون نشسته بود. یکم بعد فهمیدم دوتان. پرواز می‌کردن، منم انقدر ترسیده بودم نمی‌دونستم چیکار کنم و دنبال کمک بودم که از شرشون خلاص شم.
وسطای خوابم خیلی برام محوه و درست یادم نیست، ولی می‌دونم هی تعداد سوسکا بیشتر می‌شد.
حتی یادمه یه سری کرم هم بهشون اضافه شده بود. من از ترس تو خونه فرار می‌کردم و پنیک کرده بودم. تا اینکه یه‌جا یه زنی که چهره‌ش برام محو بود، بهم گفت «اینا برای ما ان. نگاه کن!» و بعد دهنش رو باز کرد و دیدم توش پر از کرم بود که سرشون رو میوردن بیرون.
متوجه شدم تمام اون سوسکا و کرم‌ها برای بدن من بودن.
چون من خیلی وقته مردم.
چون من یه جسدم. یه جسد سردِ سرد که حتی چشم‌ها و زبون و دندوناشم خورده شده.
بعد انگار تسلیم می‌شم و اجازه می‌دم برگردن سمتم. از بدنم بالا می‌رفتن و تمام دست و پا و شاخک‌هاشون رو حس می‌کردم.
حس می‌کردم که آروم آروم میان سمت دهنم. تا برن داخل بدنم، لونه‌شون.
مامان گفت ما توی زندگی بارها "مرگ" رو تجربه می‌کنیم و بارها متولد می‌شیم.