بالاخره عشـق
در پایان روزی اتفاق خواهد افتاد
دستانت خواهد لرزید
نفست روزی بند خواهد آمد و میفهمی
خواننده ها
نویسنده ها
شاعر ها
دورغ نمی گفتند...
میفهمی،
میشود کسی برای کس دیگری تب کند ...
بمیرد
جان دهد
گل بخرد
بوسه زند و قسم بخورد بر یاقوت سرخ انار...
به خون در رگش...
و زیبا تر از این حس و حال خلق نکرده
خدای دریا ها، چشم ها، لب ها، بوسه ها
خدای کهکشان ها
چیزی به نام عشـق...
که از رخ یوسفش زیبا تر است...
بالاخره عشق در پایان روزی اتفاق خواهد افتاد
نفست روزی بند خواهد آمد و میفهمی
خواننده ها
نویسنده ها
شاعر ها
دورغ نمی گفتند...
حال شروع عالم مستی است♥️🥺💍
در پایان روزی اتفاق خواهد افتاد
دستانت خواهد لرزید
نفست روزی بند خواهد آمد و میفهمی
خواننده ها
نویسنده ها
شاعر ها
دورغ نمی گفتند...
میفهمی،
میشود کسی برای کس دیگری تب کند ...
بمیرد
جان دهد
گل بخرد
بوسه زند و قسم بخورد بر یاقوت سرخ انار...
به خون در رگش...
و زیبا تر از این حس و حال خلق نکرده
خدای دریا ها، چشم ها، لب ها، بوسه ها
خدای کهکشان ها
چیزی به نام عشـق...
که از رخ یوسفش زیبا تر است...
بالاخره عشق در پایان روزی اتفاق خواهد افتاد
نفست روزی بند خواهد آمد و میفهمی
خواننده ها
نویسنده ها
شاعر ها
دورغ نمی گفتند...
حال شروع عالم مستی است♥️🥺💍
❤9👍7
+ بهم ميگه: دستات يجورِ خاصي مهربونه
-باتعجب ميگم يعني چي؟
مگه دست هاهم ميتونن مهربون باشن ؟
+ دستامو تو دستاش ميگيره لبخند ميزنه و ميگه:
آره وقتي ميبينمت دوست دارم
اول دستاتو بغل كنم
حس ميكنم لبخندميزنن بهم ...
-ديوونه
+ فكرميكنم خدا نوكِ انگشتات قرص مسكن
جاسازي كرده
وقتي دست ميكشي به سرم ، انگشتاتو
ميچرخوني لاي موهاي كوتام،
همه دردامو يادم ميره...
دست ميكشه رو دستامو ادامه ميده:
وقتي باهاشون يقمو صاف ميكني ،
دكمه هاي سر آستينمو ميبندي
وقتي خوابم و ميخواي بيدارم كني
با مژه هام بازي ميكني
چطور نَميرم براشون ؟
وقتي موهاتو با انگشتات
پشتِ گوشت زندوني ميكني
سسِ باقي مونده ي دور لبتو تمييز ميكني ،
قلم دست ميگيري و كلمات رو خوشبخت ميكني
چطور عاشقشون نشم ؟
اون لكه ي قرمزِ رو دستت
كه انگار خدا يه شكوفه ي كوچولو رو دستت
كاشته،ميدوني چيه؟
من اول عاشق دستات شدم
بعد عاشق خودت♥️👫🏻🤍✨
#زهرا_كرانپايه
+ بهم ميگه: دستات يجورِ خاصي مهربونه
-باتعجب ميگم يعني چي؟
مگه دست هاهم ميتونن مهربون باشن ؟
+ دستامو تو دستاش ميگيره لبخند ميزنه و ميگه:
آره وقتي ميبينمت دوست دارم
اول دستاتو بغل كنم
حس ميكنم لبخندميزنن بهم ...
-ديوونه
+ فكرميكنم خدا نوكِ انگشتات قرص مسكن
جاسازي كرده
وقتي دست ميكشي به سرم ، انگشتاتو
ميچرخوني لاي موهاي كوتام،
همه دردامو يادم ميره...
دست ميكشه رو دستامو ادامه ميده:
وقتي باهاشون يقمو صاف ميكني ،
دكمه هاي سر آستينمو ميبندي
وقتي خوابم و ميخواي بيدارم كني
با مژه هام بازي ميكني
چطور نَميرم براشون ؟
وقتي موهاتو با انگشتات
پشتِ گوشت زندوني ميكني
سسِ باقي مونده ي دور لبتو تمييز ميكني ،
قلم دست ميگيري و كلمات رو خوشبخت ميكني
چطور عاشقشون نشم ؟
اون لكه ي قرمزِ رو دستت
كه انگار خدا يه شكوفه ي كوچولو رو دستت
كاشته،ميدوني چيه؟
من اول عاشق دستات شدم
بعد عاشق خودت♥️👫🏻🤍✨
#زهرا_كرانپايه
❤4👍1
چشمهایت که مال من باشد؛
دیگر چه فرق میکند،
چرخِ دنیا به کدام جهت بچرخد؛
یا پاشنه ی روزگار بر کدام واقعه فرود بیاید!
من حقّ ام را از دنیایش؛
تمام و کمال گرفته ام.♥️🥹
دیگر چه فرق میکند،
چرخِ دنیا به کدام جهت بچرخد؛
یا پاشنه ی روزگار بر کدام واقعه فرود بیاید!
من حقّ ام را از دنیایش؛
تمام و کمال گرفته ام.♥️🥹
@caffe_sheerr ¦ فرگل مشتاقی
❤10🌚2
❤8👍2
😍11👍4❤3
من بندهی آغوشهای یهویی، بوسههای یهویی، دست گرفتنهای یهویی و هر چیز یهویی که از سمتِ محبوبم باشه هستم..
@caffe_sheerr ¦ ♥️
❤5👍2
تو را دوست دارم وغم هایت را
تو را دوستدارم و زخمهایتدرا
تو را دوست دارم و درد هایت را
تو را دوست دارم و نقض هایت را
تو را دوست دارم و رنج هایت را
تو را دوست دارم و تا
"همیشه همین طور به دوست داشتنت ادامه میدهم♥️"
• @caffe_sheerr •
تو را دوستدارم و زخمهایتدرا
تو را دوست دارم و درد هایت را
تو را دوست دارم و نقض هایت را
تو را دوست دارم و رنج هایت را
تو را دوست دارم و تا
"همیشه همین طور به دوست داشتنت ادامه میدهم♥️"
• @caffe_sheerr •
❤12👍2🌚1
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه. اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن...🩵👫🏻
@caffe_sheerr ¦ فردریک بکمن
❤9
❤11👍2
کسانی که همدیگر را دوست دارند
بیآنکه خود متوجه باشند
به قالب و اندازه همدیگر درمیآیند.🤍
@caffe_sheerr ¦ رومن رولان
بیآنکه خود متوجه باشند
به قالب و اندازه همدیگر درمیآیند.🤍
@caffe_sheerr ¦ رومن رولان
🙊7👍3❤2
قلبم را لمس کرده ای
و جای دستهای تو
بر قلبم مانده!
مثل رد پای اولین آدم بر ماه!
مثل سنگی
که نقش یک بوسه را
بعد از هزار سال
زنده نگاه داشته است!♥️🫀
و جای دستهای تو
بر قلبم مانده!
مثل رد پای اولین آدم بر ماه!
مثل سنگی
که نقش یک بوسه را
بعد از هزار سال
زنده نگاه داشته است!♥️🫀
@caffe_sheerr ¦ حسین شکربیگی
❤11👍1
می خوام یه اعتراف کنم!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت...
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' !
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید!
تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده...
همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ 'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود!
اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود'
فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت...
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' !
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید!
تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده...
همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ 'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود!
اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود'
فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!
@caffe_sheerr ¦ روزبه معین
❤23👍20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوبم! میخواهم هر صبح که پنجره را باز میکنی، آن درختِ رو به رو من باشم. فصلِ تازه من باشم. ماه و آفتاب من باشم. استکانِ چای من باشم؛ و هر پرندهای که نان از انگشتانِ تو میگیرد.
@caffe_sheerr ¦ محمد صالح علاء
❤8👍6
فأنا لا أملكُ فيالدنيا
إلا عينيک و أحزاني...
و در این دنیا
دیگر چیزی جز «چشمانت»
و «غمهایم» برایم باقی نمانده...💕🥺
إلا عينيک و أحزاني...
و در این دنیا
دیگر چیزی جز «چشمانت»
و «غمهایم» برایم باقی نمانده...💕🥺
@caffe_sheerr ¦ نزارقبانی
👍10❤1😍1