کانال روستای بوانلو
2.11K subscribers
4.49K photos
797 videos
101 files
393 links
بهشت شمال شرق خراسان شمالی

ارتباط با مدیران کانال


@Payamirib

@erdelan44
Download Telegram
داستان مرجان و یزدان

علی محمدزاده

این داستان،حکایت شوریده حالی دو جوان از ایل بزرگ زعفرانلوست.

قصه ی شیرین دلدادگی و دلباختگی جوانیست تحصیل کرده به دختری بنام مرجان...

داستانی مربوط به دهه بیست که در دره ی زیبای بردر  و منطقه ی ییلاقی گلیل اتفاق افتاد.

در نسیم خنک بامدادی در منطقه سرحد خراسان شمالی  میان رشته کوه های بلند میان بینه و اوبه ها دختران و پسران با بوی علف تازه و صدای زنگوله‌های گله بیدار می‌شدند، در کارهای سخت کمک حال والدین بودند و فصل تابستان بچه هایی که برای تحصیل در شهر مستاجر بودند تعطیل می شدند و با شوق و ذوق وصف ناپذیری راهی ییلاق می شدند
جوانی، بنام یزدان که فرزند سر گله و ارباب یکی از اوبه ها بود، هر روز پیش از طلوع آفتاب، کوله‌
و توبره اش را بر دوش می‌انداخت و راه چشمه را پیش می‌گرفت.
چشمه، همان جایی که آبش از دل کوه می‌جوشید و آینه‌وار، آسمان را در خود می‌گرفت، پناهگاه دل‌تپیده‌اش بود. او می‌دانست که مرجان، دختر  ارباب و سرگله، اوبه روبه رو  هر روز صبح بدره (سطل)به دست برای آب برداشتن می‌آید؛ و همان چند لحظه کوتاه، برای او جهانی از معنا داشت.
مرجان با روسری رنگین و گیسوانی که چون موج‌های تیره از زیر آن لغزیده بودند، می‌آمد.
مرجان در میان عشایر نه یک دختر معمولی،شاه پریان بود بسان قرص ماه چهارده
از طرف مادری از کورد قهرمانلویی طائفه توپکانلو و از طرف پدری خون شیر مردان سرحدی را به ارث برده بود، از این روی دختری بود خوش استایل و چهارشانه با پیشانی بلند و موهای بافته شده هر جوانی را مات و مبهوت می کرد
گام‌هایش نرم و بی‌صدا، ولی هر بار که چشمش به یزدان می‌افتاد، لرز ناپیدایی در نگاهش بود.
آن دو  به بهانه‌های ساده—پرسیدن از حال گله، یا سخنی از هوا—گفت‌وگو می‌کردند، اما هر واژه پنهانی بذر دلدادگی را در دلشان می‌رویاند.
جوان، تحصیل‌کرده شهر بود، ولی دلش به این کوه‌ها و آسمان بی‌مرز بسته بود.
در دلش شعری می‌ساخت، اما به زبان نمی‌آورد؛ مبادا آوایش دل مرجان را بیازارد یا پرده‌پوشی رسم ایل را بشکند. با این حال، هر روز که خورشید طلوع می‌کرد، امیدی خاموش در قلبش شعله می‌گرفت،امیدی که شاید روزی، در میان عطر آویشن و صدای آب، بتواند بی‌پرده نام مرجان را در گوش باد بگوید و پاسخی جز سکوت بگیرد.
آن روز، وقتی برگ‌های درختان مرخ در نسیم لرزیدند، مرجان دیرتر از همیشه آمد. آفتاب بر آب چشمه می‌درخشید و جوان، نشسته بر سنگی، در دلش زمزمه کرد:
اگر امروز بیاید، می‌گویم… و اگر نه، فردا باز هم منتظر خواهم ماند، چرا که عشق، صبر را می‌شناسد.
یک روز صبح که سایه‌ها کوتاه‌تر شده بودند و آفتاب با گرمی آرامش‌بخشی بر چشمه می‌تابید.
صدای جیک جیک پرندگان از شاخه‌های مرخ و کرکاو  می‌آمد، اما دل یزدان جز صدای گام‌های مرجان را نمی‌شنید!
مرجان آمد؛ آرام‌تر از همیشه، با چهره‌ای میان شرم و تردید  بدره را کنار چشمه گذاشت، دستانش را در آب فرو برد، و بی‌آنکه به چهره یزدان نگاه کند، گفت:
امروز دیر آمدم…
پدرم مرا به اوبه روبرو فرستاده بود
یزدان حس کرد که باید سکوت را بشکند.
گام برداشت، در فاصله‌ای که رسم ایل اجازه می‌داد ایستاد و گفت:
مرجان…
دختر سرش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد؛ همچون دو رود که در یک بستر آرام همدیگر را بیابند.
من در شهر درس خوانده‌ام، اما هیچ دانشی، دلم را از این کوه‌ها جدا نکرد. و هیچ منظره‌ای، حتی آسمان‌های بلند آن‌جا، به اندازه دیدن تو در این چشمه، مرا به زندگی امیدوار نکرده است.
مرجان، لبخندی کم‌رنگ زد و نگاهش را به آب دوخت و گفت:
یزدان تو فرزند ایل هستی اما بزرگ شده ی شهر و تحصیل کرده، رسم ما سنگین است. پدرم، کسی را برای من برگزیده… از بچگی.

این جمله، چون سنگی در دل یزدان افتاد. اما در همان لحظه، نسیمی از بلندای کوە های ییلاق  کەلی شه واته و تخت بید(بیێ)وزید و گیسوان مرجان را به بازی گرفت، و در چشم‌هایش نوری لرزید که به یزدان گفت: هنوز امیدی هست.
یزدان بی‌آنکه کلامی دیگر بگوید، فقط آهسته گفت:
پس، تا روزی که کوه‌ها و چشمه‌ها پابرجایند، من اینجا منتظر خواهم ماند.
مرجان بدره (سطل)را پر کرد و رفت، اما در کنار چشمه، رد گام‌هایش بر خاک و بوی گل‌های وحشی، برای یزدان به نشانه‌ای از عهد خاموش بدل شد. او می‌دانست که این عشق، آزمون صبری خواهد بود که شاید سال‌ها به طول انجامد…

ادامه دارد
@buvanloo
7👏5
داستان مرجان و یزدان
قسمت دوم( پایانی)
نویسنده: علی محمدزاده
سال‌ها گذشت. چشمه همچنان از دل کوه می‌جوشید، اما آبش دیگر برای یزدان همان طعم نخستین روزها را نداشت.
سپیدی در شقیقه‌هایش نشسته بود، و دست‌هایش، که روزی پرتوان و مشتاق بودند، حالا رد کار و گذر عمر را بر خود داشتند.
مرجان را سال‌ها پیش، به همان جوانی دادند که پدرش برگزیده بود. او رفت، با بدره و سطلهایی که دیگر بر شانه‌هایش، نه به سوی چشمه، که به خانه شوهر می‌رفت. اما نگاه آخرش در روز عروسی، که از میان شال‌های رنگین و غوغای ساز و دهل، به جوانی که عاشقش شده بود افتاد، زخمی شد که هرگز مرهم نیافت.
یزدان پس از آن، کمتر به چشمه می‌آمد. می‌ترسید جای پایش بر سنگ‌ها، خاطره‌ای را بیدار کند که طاقت حملش را ندارد. روزها در کوچ ایل می‌گذشت، اما دلش همیشه در همان صبحی مانده بود که قرار گذاشته بود صبر کند!
سالهای سال از آن واقعه گذشته و هر سال برگهای خزان زده مرخ و قره میق همچون پرنده‌های زرد بر باد می‌رقصیدند، جوان عاشق که هم اکنون موی سپید کرده هنوز هر سال هنگام برگشت عشایر به ییلاق، فرسنگها راه از تهران راهی دره ی بردر می شود دوباره بر سر چشمه می نشیند، روی  همان سنگ قدیمی. دست در آب می زند و به یاد خاطرات گذشته قطرات اشک از چشمانش سرازیر می شود، ساعتها به آق کمر خیره،می شود و رسم و رسوم و فرهنگ غنی زندگی ایلیاتی را که حال کوچکترین ردو نشان و اثری نمانده را مرور می کندو اینچنین زمزمه می کند:
عشق، اگرچه به وصال نرسد، باز هم در قلب می‌ماند… مثل چشمه که راهش را به دریا پیدا نمی‌کند، اما همچنان می‌جوشد.
خورشید آخرین نورش را بر آب انداخت.
یزدان برخاست، بی‌آنکه پشت سر نگاه کند.
از آن پس، دیگر کسی او را در کنار چشمه ندید، اما میان ایل، قصه مردی که سال‌ها چشم‌به‌راه دختری بود و هرگز دل از او برنداشت، زمزمه می‌شد؛ قصه‌ای که باد، همچون آواز قدیمی، از تپه‌ها و چادرها عبور می‌داد.
مردی که هر سال هنگام کوچ عشایر به ییلاق زیبای گلیل و دره ی بردر، هزار کیلومتر از تهران راهی منطقه سرحد در شمال خراسان می شد، کنار همان چشمه روی تخته سنگ بزرگی که همچنان در گذر زمان پا برجا بود می نشست و به یاد سالها و ایام گذشته اشک می ریخت و در صندوقچه دلش چه می گذشت خدا می داند و بس
او هر سال که می آمد خاطرات و رسم و رسوم و زیبایهای زندگی ایلیاتی را رنگ و رو باخته می دید، مثل سابق نبود، همه چیز تغییر کرده بود...
از شتر و اسب هیچ اثری نبود
از مشک هایی که با پوست گوسفند و بز درست  می کردند تا ماست را در آنها بریزند و تبدیل به کره کنند خبری نبود!
به جای مشکهایی که بر سه پایه ها آویزان بود مشکی از روی و آهن ...
دیگر همه چیز رنگ باخته بود
از آن دختران و پوشش ایلیاتی خبری نبود...

آه که چه عاشق معشوق هایی  در این ییلاق دل باختند و به خواسته و مرادشان نرسیدند...
@buvanloo
💔1412👌2
درود بر اهالی بوانلو
سالی که نکوست از پاییزش پیداست
دوستان همانطور که میدانید شروع سال برای میزان بارندگی ها از اول پاییز محاسبه میشود!!! یعنی از پاییز امسال تا پاییز سال بعد یک سال بارندگی نزولات حساب میشود
اما متاسفانه با این روند بارندگی که دامن کشور مارا گرفته ،سال به سال میزان بارش ها کمتر و کمتر شده و بوانلو هم از این قائده مستثنی نیست
عزیزان اگر از الان بفکر چاره ی ایی برای آبیاری درختان و باغاتمان نباشیم قطعا آب چاویی که لوله کشی آن تا سربندها نیز به اتمام رسیده بتنهایی گره گشای کار نخواهد بود
دوستان خدمت شما عرض شود باتوجه به اینکه یک متراژ مشخصی از لوله های آب کشاورزی در طرح چاویی اضافه امده و یک عدد پمپ آب که متعلق به کل روستاست و در طرح تامین آب رسانی از چشمه برزو استفاده میشد الان بلااستفاده مانده است
دهیار عزیز در نظر دارد با این لوله ها و تعویض پمپ به یک پمپ قویتر و توان بالاتر ولایی روبی چشمه ی برزو ، آب آنرا به سربند اولین بند بالادست انتقال و آب انرا به آب کشاورزی برای تمام باغات روستا در دسترس تمام هم ولایتی های مان قرار دهد
دوستان برای اجرایی شدن این طرح به مقداری بودجه نیاز است که اگر جوانان و اهالی متعصب بوانلو یک همت دست جمعی دیگر به نمایش بگذارند انشالله در سال جدید دیگر نیازی به صرف هزینه و وقت برای انتقال آب از چشمه برزو به جوی های آب قطر و جوی اصلی روستا نیست و علاوه بران تمام مردم روستا از ان ذینفع خواهند بود
پیشگیری بهتر از درمان است
امروز آستین بالا بزنیم و هنوز درختان چند صد ساله و میراث بزرگان و اجدادمان جلوی چشمانمان خشک نشده اند بداد آنها برسیم
اتحاد و اتحاد و اتحاد رمز پیروزی ماست❤️❤️❤️
منتظر نظرات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم
8👍7
Audio
📚 داستان دختر ایل( قسمت اول)
✍🏻علی محمدزاده
🎙️ ستایش احمدی

@buvanloo🌹🌹🙏🙏
👏7👌51🥰1
🔸سِحرِ صدایِ ساریگل
بخش اول:

🖋اسماعیل حسین‌پور
هفتەنامە سیروان، شنبە۱۰ آبان ۱۴۰٤

🔸شکوه آواز و طنین صدای ترانه‌خوانان روستای "بوان" خراسان، ما را به سمت خویش می‌خواند. با عبور از گردنه‌های پرپیچ‌وخم و زیبای دهستان "اوغاز"، چهل کیلومتر راه را به سمت شمال شرقی "شیروان" طی کرده‌ایم و پای در روستای زیبای"بوان" می‌گذاریم. هنوز درختان تن به اوج کشاندۀ "بوان" ، هنوز این کوچه‌های خاکی و پر پیچ‌وخم، این دالان‌های روبه‌قبله و آسمان، "هەیلۆ" های مردان و زنان "بوان" را به خاطر دارند. هر چند بسیاری از آنان غریبانه کوچیده‌اند؛ ولی هنوز از تبار آن رفتگان، هنرمندانی هستند که با همان سوز و حسرت، با همان غم و اندوه و با همان شور و شادی آن ترانه‌های از دل برخاسته را، بر لب دارند. 

🔸ساریگل جعفری بوانلو یکی از این هنرمندان است. دختر"محمدخان" متولد 2 خرداد 1341 خورشیدی و آخرین فرزند این خانواده هفت‌نفره است. او از کودکی با آوای آسمانی پدر و ترانه‌های پرحزنش قد کشیده است. "جعفرقلی" خوانی‌های پدر، روایت "سەردار ئێوەز" و "لۆ" خوانی‌هایش را خوب به‌خاطر دارد. حتی همان حزنی که در صدای پدر بوده، طنینش را هنوز در گوش دارد و می‌گوید: «از مادرم "نورجمال"پرسیدم چرا پدرم وقتی ترانه می‌خواند گریه می‌کند؟ چرا پدر این‌همه غمگین می‌خواند و آوایش پر اندوه است»؟ مادرم گفت: "چون پدرت هنوز چشم‌به‌راه پدرش است که چند سال است به ترکمنستان رفته، بی آنکه بیاید یا نشانی از او باشد و دیگر این که چون پدرت داغ برادر جوانش را دیده است" از آن به بعد فهمیدم پدر در چه آتشی می سوزد».

🔸ساریگل بازنشستۀ یکی از شرکت‌های داروسازی کشور است. با این که ساکن تهران است؛ ولی روح و ذهنش در "بوان" است. در حسرت سپیده‌دمان بوان، در حسرت شب‌های پرستاره آنجا است. کودکی‌هایش در آنجا، در دل آن کوچ‌های خاکی و خانه‌های کاهگلی پرسه می‌زند و از تپۀ بالاسر آبادی "کولک" بالا می‌رود و از خنکای چشمۀ "چاڤێ" سیرنوش می‌شود و چشم و دلش به "گۆڤەند" و رقص دختران و زنان بوان گره‌خورده است. آنان که با لباس‌های رنگارنگ کُردی، خرمنی از گل را مقابل نثارت می‌کنند و آوای آسمانی بخشی‌ها و لولوچی ها تو را تا عرش می‌برد. ساریگل هم یکی از زنان ترانه خان این خطه است که سِحر صدایش، جان را جلا می‌بخشد وقتی می گوید: 
... ژ خوراسانێ/ ئەز بوومە هوویری.

🔸تبار این خانواده، به "هەی لۆ" و آواز می‌رسد. پدرش "محمدخان"، عمویش "محمودخان"، عمه اش"سیب گل" و خواهرش "اسمر" خواننده‌های توانمندی بوده‌اند. به طوری که استاد کلیم الله توحدی سال ها قبل، آوازهای پدرش را در قالب "نالش بوان" ضبط کرده است. "بهرام" برادر ساریگل نیز صدایی زیبا و گیرا دارد؛ ولی تنها
برای دلش می‌خواند و دیگران کمتر آواز و آوازه‌اش را شنیده‌اند. بوانی‌ها به نقل از معمرین می‌گویند: وقتی پدر ساریگل و عموی شدر سپیده‌دم گلۀ گوسفند را از دامنه به سمت سیاه‌چادرها سرازیر می‌کرده‌اند و ترانه بر لب داشته‌اند؛ مردم ایل همه گوش می شده اند و حتی زنان دست از مشک زنی می‌کشیده اند تا صدای خوش این دو برادر را بشنوند.

🔸او در خلوت خویش ترانه های دیروز پدرش را تکرار می کند. دوران کودکی برایش زنده می شود. با بغضی در گلو، یک باره صدایش را که گویی کبوتری مانده در قفس است در هوای آبادی پرواز  می دهد و "ناموراد و پر ئەرمان سەردار ئێوەز خان" را با اندوهی بلند برایمان می خواند. آن سردار بلندآوازه را، آن کوه سترگ غیرت و میهن دوستی را، آن شهید مظلوم را با همان گلوله های مانده بر پیکرش، در برابر چشمان مان بالابلند می نمایاند. ساریگل نفس تازه می‌کند. بعد جعفرقلی خوانی‌های پدر را روایت می‌کند: 
لۆ خالقێ لەم یەزەل، من ژە غەمان رەها کە
یا ئەجەلێ من بگێهین یا دەردێ من دەوا کە
و در ادامه ترانه‌ای دیگر از یادگاران پدر را برایمان روایت می‌کند:
"... ئالەم کولێ هات رەد بوو
رێیا من بەند بەست بوو..."

🔸ساریگل، همسرش "حسین حسنی" را مشوق اصلی خود می‌داند. همان که در جوانی شیفتۀ هم بوده‌اند و هنوز هم آن عشق دیرپا، پر شعله است و می‌گوید: «اگر حمایت و همراهی این یار همیشه یاورم نبود نمی‌توانستم صدایم را به مردمم هدیه کنم». ساریگل می‌گوید: «در کودکی از ۷- ۸ سالگی در دورهمی‌ها می‌خواندم. کمی که بزرگ شدم؛ حجب و حیای ایلیاتی اجازه نمی داد در محافل بخوانم؛ اما زیر لب ترانه‌ها را تکرار می‌کردم».
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
11👏5😱1
سِحرِ صدایِ ساریگل
بخش دوم:

🔸در آن سال‌ها که رادیو کردی خراسان به همت بزرگانی چون شادروان ایزانلو، هاشم صادقی، استاد باباصفر مرادی و... بیرق بیداری، آگاهی و خودباوری، را در هر کجای این دیار برافراشته بود؛ ساریگل در کنار آواز پدر و نزدیکان، رادیو را الهام‌بخش ترانه‌خوانی‌هایش می‌داند و می‌گوید: «در آن سالیان، چون همه رادیو نداشتند به خانه دایی‌ام می‌رفتیم و رادیو کرمانجی را گوش می‌دادیم. اولین آهنگی که به یاد دارم صدای استاد شاهمرادی بود که می‌خواند: "یارا من زان ئه‌ز شوانم". استاد "سلطان رضا ولی نژاد" هم یکی دیگر از هنرمندان پرآوازه آن زمان بود که در عروسی‌ها می‌خواند و از نزدیک دیده بودم».

🔸ساریگل، ضمن ستایش پیش‌کسوتان سازوآواز این دیار و حرمت‌نهادن به همۀ هنرمندان نامی این خطه، از بین خواننده‌های امروزی، آواز علی کریمی، مهدی عرب‌زاده و مسعود معلمی را بیشتر می‌پسندد و به ترانه‌هایشان گوش می‌سپارد. 

🔸ساریگل در محافل مختلف هنری هنرنمایی کرده است. طنین صدایش خراسان ما را درنوردیده است و در تهران نیز در کنار بسیاری از هنرمندان، ترانه‌های زیبای این سرزمین را نثار دلدادگان فرهنگ و هنر می‌کند. او لالایی خوان بزرگی است. "لوره" هایش تو را به دوردست‌ها می‌برد. احساس می‌کنی صدای مادرت را می‌شنوی که گهواره برادران و خواهرانت را می‌تکاند و لالایی می‌گوید. این هنر فاخر او باعث شده است یکی از زنان نقش‌آفرین اصلی در مستند تلویزیونی"لوره لوره" از مرکز خراسان شمالی باشد که در آن به زوایای زندگی این هنرمند نامی کردها پرداخته‌اند. او هنوز هم با صدایش، گهوارۀ خیال کردهای خراسان را به حرکت در می آورد و هزار پنجره از مهر و نور بر آنان می گشاید.

🔸حالا ساریگل، با دلی لبریز آن ترانه های پرخاطره، یادگار عزیز پدر است. تمام آن اندوه و غم پدر را هنوز در ترانه‌هایش نجوا می‌کند. وقتی "لو" می خواند، دلت آتشفشانی است که باید فواره بزند. وقتی "الله مزار" را بر لب می آورد؛ تو انبوه مرزداران شهید را در مقابل دیدگانت بالابلند می بینی. آن گاه که "پری جان" و "خەجێ لۆرە" را زمزمه می کند؛ چشمانت بارانی می شوند و وقتی "هەی لێ هەیلێ گول شەروانی" بر لبانش می تراود؛ دلت چون کبوتران سبکبال آسمان، در هوای آبادی پرواز می کند.

*با سپاس از عزیز شاعر و ادیب کردستان جناب آقای عطا ولدی که زحمت هماهنگی و ارسال یادداشت برای هفته‌نامه وزین سیروان را متقبل شدند.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
👏1410
Forwarded from کاریز
مهاجرت کورد و لر به شمال ایران
قسمت اول


مهاجرت کرد و لر به شمال ایران در ادامه مهاجرتهای گسترده تاریخی،  همه اقوام و ملت ایران تاریخی است.  ملت ایران و همه مردم جهان بر اثر حوادث بیشمار مهاجرتی شکل گرفته اند،  هیچ ملتی نمی تواند بگوید ما یک تیره خاص و خالص یا ویژه و پاک هستیم.  بعد از هر مهاجرت و طی دوران تاریخی مردم آسمیله یا همگون شده،  و زبان و فرهنگ آنها دچار تغییرات میشود.

مهاجرت کورد ها ؛
      کردها بزرگترین گروه اقلیت در خاور میانه اند کردستان ایران بخشی از منطقه کرد نشین بزرگتری است،  که از شمال عراق، تا جنوب ترکیه و شرق سوریه امتداد دارد.  کردها اغلب در غرب ایران در استانهای کردستان، آذربایجان غربی  و کرمانشاه ساکن هستند.  تعداد قابل ملاحظه ای نیز در شمال شرقی ایران در استان خراسان سکونت دارند.  کردهای خراسان در زمان سلطنت شاه عباس صفوی به منظور جلوگیری از تهاجمات ازبکها و ترکمانان به شمال ایران از کردستان به خراسان کوچ داده شدند.
      در زمان شاه عباس که حکومت مازندران بر عهده فرهاد خان قرامانلو بود،  بطور قطع عده ای از کردها در آنجا ساکن شدند،  و احتمالاً در کردکوی و دیگر نواحی مازندران اسکان یافتند.  در زمان حکومت  شرف الدین علی بدلیسی عده ی زیادی از کردها به همراه وی در نواحی تنکابن ساکن شدند.  نادر شاه عباس ایل عمارلو را که از جمله کردهای شمال خراسان بود،  به ناحیه ای از ارتفاعات جنوب گیلان که در سمت غربی کوهستان الموت واقع است کوچانید،  و این نواحی اکنون به نام همین ایل،  عمارلو نامیده می شود،  اسم قبلی آن خرگام = خورگام.
      طایفه عمارلو از کردانی هستند که نادرشاه آنان را از قوچان به جنوب گیلان کوچ داد نادر جهت تضعیف کردهای عمارلو که دست پرورده صفویان بودند به انتقال مهاجران جدیدی از کردستان به منطقه عمارلو فرمان داد تا از تهاجم روس ها  به گیلان جلوگیری کند.  کردهای رشوند به فرمان شاه عباس اول در نواحی گیلان شرقی مستقر شده اند.  عبدالملکی ها ابتدا در دره گز مسکن داشتند آنگاه به شیراز و سپس به شهریار منتقل شدند.
      آغا محمد خان قاجار پس از چندی آنها را به نور فرستاد آنان حدود چهل سال در آنجا ماندند.  تا اینکه از طرف میرزا آقا خان نوری در حدود سال ۱۸۵۷ میلادی به زاغمرز بهشر کوچ داده شدند.
      خواجه وندها اصالتاً لرند،  آغا محمدخان آنها را از اردلان و گروسی به مازندران غربی کوچ داد،  تا با کمک آنان تهران را از شورش و اغتشاشی محافظت کند.
   کلیدواژه ها:  سیاه منصوری، لک، دلفان، خواجوند، مازندران غربی، گیلان شرقی.
مهاجرت کرد و لر به شمال ایران
مقدمه
      کردها از طوایف آریایی مادی به شمار می روند،  که موفق به تشکیل دولت بزرگ ماد گشتند.  کردها پس از سقوط دولت ماد که آن را خودی می دانستند،  در برابر هخامنشیان ایستادگی کردند،  و دولت جدید پارس در سرکوب آنان اولین قدم را در تاریخ برداشت.
      از آن پس هر دولتی که در ایران بر سر کار می آمد کردها را با خوی شدید عشایری و روحیه آشتی ناپذیر در برابر خود می دید.  آنان نیز ناگزیر به مقابله بر می خاستند.  سرزمین کرد در طول تاریخ همواره میدان جنگ و قتل و غارت و لگد کوبی بود.  به جرأت می توان گفت که هیچ نقطه ای از اراضی کرد نشین نیست،  که خون کردی در دفاع از بوم مادری بر آن نریخته باشد،  و یا خون متجاوزی خاک آن را رنگین نکرده باشد.
      به زمان امپراطوری عثمانی سرزمین های  تحت سکونت کردها به سبب موقعیت مرزی و جغرافیایی بد ترین دوران خود را تجربه کرد و به کرات پایکوب تجاوزها  قتل عام ها و تهاجم متوالی عساکر عثمانی و سپاهیان ایران از صفوی تا قاجار گردید.  عصر پهلوی و پس از آن نیز از این قاعده مستثنی نشد.
      درباره قوم کرد پژوهش های بسیاری به قلم نویسندگان ایرانی و خارجی نوشته شده است،  که قدیمی ترین آن شرفنامه (تاریخ مفصل کردستان) نوشته شرف الدین علی بدلیسی دیگر تاریخ کرد و کردستان شیخ محمد مردوخ کردستانی و دو دیگر کتاب کرد و کردستان،  اثر مشهور واسیلی نیکیتین و حرکت تاریخی کرد به خراسان اثر کلیم الله توحدی می باشد.
منبع ؛ سایت ارگ ایران

@buvanloo
👍92👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت اول پخش مستند لالایی خراسان با حضور هنرمند گرانقدر و با اصالت بانو ساریگل بوانلو از شبکه مستند صداو سیمای ایران .
ضمن پوزش بخش های اول این مستند فاخر متاسفانه فیلم برداری میسر نشد .
بقیه مستند در پنج قسمت تقدیم نگاه قشنگتان خواهد شد .
@buvanloo
14💔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت دوم پخش لالایی خراسان از شبکه مستند صدا و سیمای ایران با حضور هنرمند گرانقدر و با اصالت بانو ساریگل بوانلو .

@buvanloo
10💔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت سوم پخش مستند لالایی خراسان از شبکه سراسری مستند صدا و سیما


@buvanloo
10💔3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت چهارم پخش مستند لالایی خراسان از شبکه سراسری مستند صدا و سیما

@buvanloo
6💔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت پنجم از پخش سراسری مستند لالایی خراسان با حضور هم ولایتی و هنرمند با اصالت بانو ساریگل بوانلو از شبکه سراسری مستند صدا و سیما .
آرزوی طول عمر و سلامتی برای همه مادران ایران زمین به ویژه مادران بوانلو

@buvanloo❤️🌹👌
10👏1
ساریگل، آخرین نسل لالایی‌خوانیست که در دل شب‌های تاریک و ساکت، با نغمه‌های شیرینش، خواب را به چشمان خسته هدیه می‌دهد.

با هر لالایی که از لبانش جاری می‌شود، گویی زمان به عقب بازمی‌گردد و ما را به آن دوران بی‌خیالی می‌برد. ساریگل با هنر لور کردنش، نه تنها ما را در گهواره خواب فرو می‌برد، بلکه ما را به دنیای خیال و رویاها می‌کشاند. او با هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد، قصه‌هایی از عشق و امید، از ترس و شجاعت، و از سرزمین‌های دوردست را روایت می‌کند.

چشمان بسته‌ی ما در سایه‌ی صدای او، تصاویری زنده از  کوه ها و دشت‌های وسیع و آسمان‌های پرستاره را به تصویر می‌کشند.
ساریگل جعفری با نغمه‌هایش، دل‌های خسته را نوازش می دهد.او نه تنها یک لالایی‌خوان است، بلکه حافظ خاطراتی است که در دل زمان گم شده‌اند.

اوعاشق اصالت و زبان و فرهنگ ایلیاتیست همچنان به نغمه‌خوانی ادامه می‌دهد.
او با هر لالایی‌اش، یادآور آن روزهای ساده و بی‌دغدغه است؛روزهایی که خواب در آغوش مادر معنا داشت و عشق در هر نغمه‌ای جاری بود. ساریگل، آخرین نسل لالایی‌خوانی است که با صدایش،زندگی را به ما یادآوری می‌کند و ما را به خواب‌های شیرین می‌برد.❤️

@buvanloo
13👏4
Forwarded from کاریز
    مهاجرت کرد و لر به شمال ایران     قسمت  دوم ؛                            

                                                        در این مقاله کوشش شده است،  تا با بهره گیری برخی متون تاریخی و پژوهش های میدانی سیر مهاجرت اقوام کُرد،  به نواحی ایران به ویژه گیلان و مازندران و تنکابن مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد.  پرسشهایی که در اینجا می توان مطرح کرد،  این است،  کردها و لرها کیستند،  علل مهاجرت اقوام کرد و لر به این نواحی چه بود،  پراکنش این اقوام در چه جاهایی از گیلان و مازندران صورت گرفته است.

      این جستار در دو فصل،  فصل اول پیشینه تاریخی کرد و کردستان،  و فصل دوم مهاجرت کرد و لر به نواحی تنکابن، گیلان شرقی و مازندران غربی پژوهش و تدوین شده است.
مهاجرت کرد و لر به شمال ایران
پیش گفتار
      بهره گیری از عشایر کرد جهت حفظ مرزها از تهاجمات همسایگان بیابانگرد بربر و دولت های متجاوز همجوار در قرون گذشته وسیله سلاطین ایرانی متداول بود.  اما از زمان صفویه به بعد خاصه دوران سلطنت شاه عباس اول،  که پادشاهی بسیار تیز هوش و سیاستمدار بود،  این روند سیری صعودی یافت.  فتنه ازبکان،  که به صورت یکی از بلایای عظیم در شرق ایران به مدت بیش از یک قرن پیش از روی کار آمدن شاه عباس و ابتدای سلطنت وی تداوم یافته بود،  او را بر آن داشت که از فلسفه ابن عمید وزیر کاردان آل بویه،  که گفته بود کردها را باید سپر بلا قرار داد پیروی کند.
      شاه که هنوز اوایل زمامداری خود را می گذراند،  و بسیار جوان بود،  جرأت تحمیل این سیاست را به کردان و ایلخانهای نیرومند آنان نداشت.  حتی از پیشنهاد مستقیم نیز که سرانجام به کوچ بخش اعظم ایلات آنان به خراسان منجر می گردید وحشت داشت.  پس کردها را به استفاده از جلگه تهران و موقعیت بسیار مناسب چراگاههای «از نظر تعلیف دام و احشام» فریفت و آنها را که از نظر تنگی جا در آذربایجان در مضیقه بودند،  به سکونت در جلگه ری تشویق کرد.
      بنابراین کوچ بزرگ و تاریخی کردها به سال ۱۰۰۵ هـ.ق از آذربایجان به سوی ری آغاز گردید.  این گروه که بیشتر از ایلات زعفرانلو چمشگزک بودند،  در مسیر خود زنجان، قزوین و دماوند را در نوردیدند،  و مدت دو سال در جلگه های پیرامون تهران اطراق ایلی داشتند.  در همین زمان ازبکان را که بسیار دلیر گشته،  و از خراسان تا ری و اراک و کاشان را غارت کرده بودند،  در صحرای ری به سختی در هم شکستند،  و غنایم فراوان گرفتند،  و اسیران اراکی و کاشی را آزاد ساختند.
      پس از این فتح نمایان، سران کرد خود در مهاجرت به خراسان پیشقدم شدند،  و در حفظ سرحدات این استان رشادتهای شگفت انگیز از خود بروز دادند.  بعد از ترک ایلات کرد از جلگه ری به مقصد خراسان، بخشی از آنان در نقاط دماوند،  زنجان و قزوین و اطراف تهران بر جای ماندند و امواج مهاجرتهای بعدی نیز این بر جای مانده ها را در سکونت و اقامت تقویت کرد.
مهاجرت کرد و لر به شمال ایران
آغاز مهاجرت کردها به گیلان و مازندران
      کوچ کردها و لرها به شمال ایران از جانب سلاطین صفوی و پادشاهان سلسله های بعدی،  اهداف متعددی را تعقیب می نمود.  نخست فتح گیلان بود،  که ولایت اخیر وسیله ملوک الطوایف نیرومند بیه پس و سادات کیائی شرق گیلان اداره می شد،  و از دخالت حکومت صفوی در امور جاری خود به شدت جلوگیری می نمود.

      شاه طهماسب صفوی جهت تسخیر گیلان قدمهای اولیه را برداشت،  ولی توفیق چندانی نیافت.  به فرمان وی کردها روزکی به تنکابن کوچ داده شدند،  تا حضور آنان  پایگاهی جهت تهاجمات بعدی دربار صفوی به گیلان گردد.  رابینو در سفرنامه اش که سالهای مشروطیت تدوین شده مدعی است،  که از این کردها دیگر اثری در تنکابن نیست.  نام فراموش شده برخی نقاط شرق و مرکز تنکابن نشان از حضور و اقامت کردهای روزکی در آن نقاط دارد.
      شاه عباس پیش از آنکه دست به کوچ بزرگ کردهای آذربایجان به خراسان زند،  تعدادی از خانوارهای کرد را مجدداً در تنکابن مستقر نمود،  تا در این نقطه دو هدف سیاسی را تعقیب نماید.  بدواً با اختلال در کار حکومت سادات کیایی مقدمات سقوط قطعی آنان را فراهم نماید،  و هم اینکه در صورت حمله ارتش قزلباش به گیلان از طریق تنگه منجیل،  جبهه شرق گیلان را وسـیله کردها مستـقر در تـنکابن زیر فـشار قرار دهـد.  این کردها بودند،  که به رهبری شرف الدین علی بدلیسی به هر دو منظور شاه بزرگ صفوی جامه عمل پوشانیدند.
      در راستای این هدف،  ایلات کرد در ناحیه رودبار زیتون و دره شاهرود و قزل اوزن و طارم تقویت گردید و کاکاوند و ایل رشوند و اکراد سپاه منصوری،  که بخشی از آنان از دوره شاه اسماعیل و شاه طهماسب در آن نقاط سکونت نموده بودند،  نگهبانان دره سفید رود و مدخل شمال و جنوب گیلان در آن نقطه گردیدند.

@buvanloo
7👏3
Forwarded from کاریز
      مهاجرت کرد و لر به شمال ایران قسمت ؛ سوم

پس از فتح گیلان و مازندران و سقوط دولت رستمدار،  ایلات کرد و لر که در کار تسخیر این دو استان و فرو نشانی شورشهای بعد از فتح،  یارو یاور دولت صفوی بودند،  به مناصب بالا و موقعیتهای شریف اجتماعی دست یافتند.  چنان که در زمان شاه عباس اول،  صوفی های املش که از اکراد تیره سپاه منصوری و سیاه پوش منطقه آمیختگی نژادی یافته بودند،  دارای حکومت و اعتبار و عزت فراوان گردیدند.

      نادر شاه جهت از بین بردن آثار نفوذ سلاطین صفوی به کوچاندن دسته های دیگر از طوایف کرد به این حدود دست زد. کریم خان زند به سبب داشتن اصالت لری ، کمتر به آواره ساختن و کوچاندن هم نژادان خود مبادرت نمود.
      اما آقا محمد خان که همراه با ایل قاجار کینه تاریخی با ترکمن ها داشت،  به کوچ دادن دسته های فراوان از ایلات مختلف به مازندران و چهار سوی تهران،  پایتخت منتخب خود پرداخت.  بنا بر این می توان چند هدف را در این اقدام خواجه تاجدار جستجو نمود.  ابتدا ایالاتی که وسیله وی در کجور و نور و کلارستاق و نقاط دیگر مازندران اسکان داده شدند،  گوش به فرمان دربار قاجار و حفظ پایتخت بودند،  و از طرف دیگر هجوم ترکمنها را به منطقه قاجار نشین دشت گرگان و نواحی دور و نزدیک مازندران که جنبه عادت و سنت گرفته بود  دفع می نمودند.
      آخرین هدف مقهور ساختن طوایف بومی کلاردشت و کجور بود،  که پس از نابودی حکومت رستمدار،  غرور ناشی از داشتن حکومت یک هزار ساله را در این خطه نمی توانستند از خود دور سازند،  و کم و بیش جهت دولتهای وقت ایران مسأله ساز می شدند.  چه مدت زمان درازی از قیام کیا نعیم بیک میار مشهور به نعیم شاه نگذشته بود،  که سودای احیای دولت منقرض شده رستمداریان را در سر داشت.
      ایلاتی که وسیله آقا محمد خان به کجور و کلاردشت کوچانده شدند،  مختلطی از کرد و لر،  خاصه خواجوندها بودند،  که بخشی از آنان را نادرشاه از گروس (بیجارکنونی) و اطراف کرمانشاهان به این نقاط کوچانده بود.  دسته های اخیر وسیله خان قاجار از شعبات لر سردبند و سیلاخور اطراف بروجرد انتخاب شدند.  خواجوندها  متشکل از شعبه های سلطانی، قلیخانی کاکاوند، لک و دلفان می باشند، و در کلاردشت و کجور اقامت دارند.
      دلفانها از طوایف نیرومند لر می باشند که در اصل محل سکونت آنان از مرز کرمانشاه تا سیمره و کشغان ادامه داشت،  و از اتحادیه ایلات اولاد قباد، باواری، بیجاوند، چاری، ایتاوند، کاکاوند، کلاین  خیرغلام، مومیانوند، نورعلی و پادروند تشکیل می شد.  اراضی چاری میان مناطق تیلا کنار و دانیال و جیسای عباس آباد یادآورسکونت دلفانها در این نقطه می باشد.
مهاجرت کرد و لر به شمال ایران
ایل دلفان کلاردشت مازندران
      زبان لکی در بین بعضی از طوایف لرستان چون دلفان، سلسله ، بیراوند،  و برخی از طوایف طرهان رایج است.  افزون بر این گسترش این،  زبان در خارج از مرزهای لرستان بسیار چشم گیر است.  چنانکه در مناطق وسیعی از استان کرمانشاهان چون هرسین عثمانوند، جلالوند و برخی از دیگر طوایف که هم اکنون محدوده آنها در بخش مرکزی استان واقع شده،  و از آنها به نام وند یاد شده به این زبان گفتگو می کنند.

      دلفان منطقه ای است در لرستان متصل به خاک کرمانشاه و هـرسین و چمـچال و خزل،  و طایفه های آنها عبارت است از:  کاکاوند، طایفه موسیوند، طایفه اولاد قباد، طایفه بیجوند (بیژنوند) و طایفه سنجابی و طایفه دلفان، لازم به ذکر است که عده زیادی از طایفه دلفان توسط قاجاریه مانند طوایف دیگر به کلاردشت مازندران کوچانده شده اند،  تبعید شده اند زبان ایل دلفان کلاردشت لکی است.
      دلفان (به کسر یا ضم د) بخش شمالی لرستان است.  نام آن را معمولاً به ابودلف عرب که در قرن سوم هجری به شمال لرستان دست انداخته بود منتسب دانسته اند.  معروف است کسی از اسرای قبیله دلف که پس از بازگشت به نام دلفی شناخته می شود،  چهار پسر به نامهای ایتی، مومی، پیژن (بیژن) و کاکا داشته،  که هر یک طایفه ای به ترتیب به نام ایتی وند، مومی وند، بیژنوند (بیزنوند)، کاکاوند ایجاد می کنند،  این طایفه ها در بخش دلفان معمولاً در دهستان همنام خود زندگی می کنند.  زبان ایلات دلفان نیز لکی است.
      جماعت دلفان که از ایلات خرم آباد لرستان می باشند، از ب دسلوکی اسماعیل خان از مکان خود کوچیده در چمچال ساکن شدند.  هزار سوار و پیاده از آن جماعت هم به نزد کریمخان زند رفته،  امر و نهر او را مطیع گردیدند.
مهاجرت کرد و لر به شمال ایران
7
Forwarded from کاریز
ایل خواجوند در بلوک کلارستاق و کجور
      در بلوک کلارستاق بیشتر خواجه وند هستند.  طایفه های عمده کرد در منطقه شهرستان نور عبدالملکی و خواجه وند است.  طایفه عبدالملکی قبلاً در درگز سکونت داشته اند.  از آنجا به عللی متوجه شیراز و سپس ناحیه شهریار می شوند،  و پس از سه سال آقا محمد خان آنها را به شهرستان نور کوچاند.  بعد از چهل سال میرزا آقا خان نوری صدراعظم ناصر الدین
.

@buvanloo
4
جناب آقای مهدی براتعلی پور با تالم و اندوه فراوان در گذشت پدر خانم   گرامیتان ( شادروان حاتم سیاوشی گدوگانلو )را خدمت جنابعالی  تسلیت عرض نموده، از خداوند برای  بازماندگان عمر با عزت‌ وسعادت ، صبر جمیل مسئلت داریم

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

از طرف اعضای کانال روستای بوانلو

مراسم تشییع امروز  چهارشنبه 1404/8/21 ساعت 14
روستای گدوگانلو

🖤🖤🖤🥀🥀🥀


@buvanloo
5💔2😭1
درود بر اهالی بوانلو
دوستان و عزیزان در جریان باشید در مورخه بیست و دوم همین ماه یعنی پنج شنبه ی همین هفته یک گروه جهادی چهل نفره متشکل از دکتر،دندانپزشک، نقاش، تعمیرکار لوازم برقی و .... بمدت دوروز در محل مسجد روستا جهت کمک رایگان به ملت بوانلو حاضر ومستقرخواهند شد، لطفا به خانواده های خود که ساکن روستا هستند اطلاع رسانی کنید تا در جریان کار قرارگیرند و از حضور این عزیزان بهره مند شوند

@buvanloo
👍107
🖤هوالباقی🖤
متاسفانه هم اکنون با خبر شدیم
شادروان مرحومه ( فرنگیس محمدزاده ) همسر مرحوم غلامعلی نادری فرزند قربان
دار فانی را وداع وبه دیار حق شتافتند
ضمن عرض تسلیت به خانواده‌های محترم نادری و محمدزاده
مراسم خاکسپاری وتشییع متعاقبا اعلام خواهد شد.
روحش شادو یادش گرامی باد


@buvanloo🥀🖤🖤🖤
💔92