🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان
اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان با مدیریت(( محمد نادری )) افتتاح شد.
برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی میباشد.
سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته
آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت
تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳
تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹
@buvanloo
اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان با مدیریت(( محمد نادری )) افتتاح شد.
برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی میباشد.
سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته
آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت
تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳
تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹
@buvanloo
👏10❤6👎4👍3
در تقویم مهربانی، روزی هست که به نام صبر و ایثار مزین شده است؛ روز پرستار.
روز کسانی که التیام را نه در دارو، که در نگاه و حضور خویش میریزند؛ کسانی که در میان تپشهای بیقرار بیمارستان، معنای واقعی خدمت بیمنت را تفسیر میکنند.
پرستاران، فرشتگانیاند که لبخندشان تسکین درد و خستگیشان نشانه ایمان است. آنان شب را بیدار میمانند تا صبحِ دیگری جان بگیرد؛ و در هر لحظه، یادآور کرامت انسانی و فداکاری خاموشاند.
این روز، فرصتی است برای قدردانی از همه پرستارانی که در سختترین لحظات کنار انسان ایستادهاند؛ آنان که قلبشان به وسعت عشق و مسئولیت میتپد.
ضمن گرامیداشت میلاد فرخنده حضرت زینب کبری (س) ـ نماد صبر و پرستاری از حقیقت ـ روز پرستار را به همه تلاشگران عرصه سلامت تبریک میگوییم و برایشان تندرستی، آرامش و عزت آرزو داریم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
روز کسانی که التیام را نه در دارو، که در نگاه و حضور خویش میریزند؛ کسانی که در میان تپشهای بیقرار بیمارستان، معنای واقعی خدمت بیمنت را تفسیر میکنند.
پرستاران، فرشتگانیاند که لبخندشان تسکین درد و خستگیشان نشانه ایمان است. آنان شب را بیدار میمانند تا صبحِ دیگری جان بگیرد؛ و در هر لحظه، یادآور کرامت انسانی و فداکاری خاموشاند.
این روز، فرصتی است برای قدردانی از همه پرستارانی که در سختترین لحظات کنار انسان ایستادهاند؛ آنان که قلبشان به وسعت عشق و مسئولیت میتپد.
ضمن گرامیداشت میلاد فرخنده حضرت زینب کبری (س) ـ نماد صبر و پرستاری از حقیقت ـ روز پرستار را به همه تلاشگران عرصه سلامت تبریک میگوییم و برایشان تندرستی، آرامش و عزت آرزو داریم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
❤18👍1👏1
✅تبریک برای موفقیت فرزند
دختر نازنینم مبینا محمدزاده 🌸
با تمام عشق و افتخار، پذیرش بدون کنکور شما در دانشگاه فرهنگیان از طریق استعداد برتر ملی را تبریک میگوییم. 🌟
تلاش، پشتکار و درخشش شما، نتیجهای درخشان
رقم زد و نشان دادی که لیاقت بهترینها را داری.
از طرف پدر( علی محمدزاده ) و مادرت
@buvanloo🌹🌹❤️❤️✌️
دختر نازنینم مبینا محمدزاده 🌸
با تمام عشق و افتخار، پذیرش بدون کنکور شما در دانشگاه فرهنگیان از طریق استعداد برتر ملی را تبریک میگوییم. 🌟
تلاش، پشتکار و درخشش شما، نتیجهای درخشان
رقم زد و نشان دادی که لیاقت بهترینها را داری.
از طرف پدر( علی محمدزاده ) و مادرت
@buvanloo🌹🌹❤️❤️✌️
❤27👏7👌2🥰1
جناب آقای علی محمدزاده و خانواده محترم ؛
خبر مسرت بخش پذیرش دختر دلبندتان بعنوان نخبه برتر کشوری در دانشگاه فرهنگیان ،بدون کنکور موجب افتخار و غرور هم ولایتی ها شد .
امید که در سایه سار خداوند متعال وپدر و مادر عزیز و حامی شاهد توفیقات روز افزون این دختر نخبه بوانلو باشیم
تبریک به مبینا ی عزیز و خانواده محترمش
از طرف مدیران واعضای محترم کانال فرهیخته بوانلو
@bucanloo✌️✌️🌹🌹🇮🇷🇮🇷
خبر مسرت بخش پذیرش دختر دلبندتان بعنوان نخبه برتر کشوری در دانشگاه فرهنگیان ،بدون کنکور موجب افتخار و غرور هم ولایتی ها شد .
امید که در سایه سار خداوند متعال وپدر و مادر عزیز و حامی شاهد توفیقات روز افزون این دختر نخبه بوانلو باشیم
تبریک به مبینا ی عزیز و خانواده محترمش
از طرف مدیران واعضای محترم کانال فرهیخته بوانلو
@bucanloo✌️✌️🌹🌹🇮🇷🇮🇷
❤31👏7🥰1
سنجد
میوه ای بصورت خشک شده از آن استفاده می شود
این میوه طبعی خشک و سرد دارد
خواص درمانی سنجد
رفع کمبود ویتامین c
باد شکن و مقوی قلب است
تب بر
ضد یرقان
درمان تکرر ادرار
درمان گر ورم کیسه صفرا
پاک سازی دستگاه گوارش به ویژه معده و روده ها
باعث قوی شدن ساقها مخصوصا برای کودکان
سنجد استخوان را محکم ودستگاه گوارش راتقویت می کند
کاهش گرسنگی
خوردن آن از ورود عفونت به بدن پیشگیری می کند
میوه سنجد قابض وبرطرف کننده اسهال است
وجودویتامین kدر سنجد ضد خونریزی است
سنجد رفع کننده سموم معده و روده است
بهترین زمان مصرف سنجد بعنوان میان وعده استفاده شود🌺🌺
ارسالی: جانمحمد قوی هیکل
@buvanloo
میوه ای بصورت خشک شده از آن استفاده می شود
این میوه طبعی خشک و سرد دارد
خواص درمانی سنجد
رفع کمبود ویتامین c
باد شکن و مقوی قلب است
تب بر
ضد یرقان
درمان تکرر ادرار
درمان گر ورم کیسه صفرا
پاک سازی دستگاه گوارش به ویژه معده و روده ها
باعث قوی شدن ساقها مخصوصا برای کودکان
سنجد استخوان را محکم ودستگاه گوارش راتقویت می کند
کاهش گرسنگی
خوردن آن از ورود عفونت به بدن پیشگیری می کند
میوه سنجد قابض وبرطرف کننده اسهال است
وجودویتامین kدر سنجد ضد خونریزی است
سنجد رفع کننده سموم معده و روده است
بهترین زمان مصرف سنجد بعنوان میان وعده استفاده شود🌺🌺
ارسالی: جانمحمد قوی هیکل
@buvanloo
❤13
✅ دو دوست دیرین...(قسمت اول)
✍علی محمدزاده
در دامنههای زمستانخوردهی کوههای شمال خراسان، دو چوپان جوان، عبدالعلی و طالب، با گلهای پرشمار از گوسفندان در فصل پائیز از ییلاق دره ی بردر در خراسان راهی قشلاق مراوه تپه در استان مازندران می شدند.
آن دو از کودکی همراه خانواده که در این کوهپایهها چادر زده بودند از این رو منطقه را چون کف دست می شناختند، آفتابها دیده، شبهای تار و برفین را پشت سر گذاشته بودند. اما آن زمستان، زمستانی دیگر بود!
زمستانی که عشایر زحمتکش تمام دارئیشان را که چندین راس بزو میش بود برای در امان ماندن از سرمای سردو سوزان خراسان راهی مناطق قشلاق مراوه شدند اما نمی دانستند که چه سال سختی در انتظارشان است!
چوپانها گله های گوسفدان را تازه به مرز شلمی رسانده بودند،صبح هوا آرام و خنک بود، ناگهان در میانهی روز با زوزهی باد آسمان تیره دگرگون شد. ابرها از همهسو هجوم آوردند، و بوران چنان بر کوه و دشت تاخت که نه راهی پیداست و نه نشانی!
برف سنگینی باریدن گرفت که تاریخ تا این لحظه چنان برفی را به خود ندیده است!
عبدالعلی که ریش و سبیلش را زیر شال پنهان کرده بود، نگاهی نگران به افق انداخت. طالب، که کمی از او جوانتر بود، با دست لرزان عصایش را در برف فرو بُرد.
گوسفندها ترسیده بودند. صدای بعبعهایشان در طوفان گم میشد. بعضی از آنها راه را گم کردند، بعضی در برف ماندند و آنقدر تلاش و تقلا کرده بودند که خودشان را از میان برف بیرون بکشند رمق و توانی در آنها نمانده بود،تو گویی این گوسفندان در باطلاق فرو رفته اند!
طالب فریاد زد:
– عبدالعلیاااا
اگر همین حالا کاری نکنیم، همه گوسفندان را از دست می دهیم و شرمنده خانواده و صاحبانشان می شویم!
عبدالعلی نگاهی عمیق به او کرد. چشمانش از سالها تجربه لبریز بود.
باید گله را بر خلاف سایر چوپانها که گوسفندان را به پائین دستها حرکت داده بودند به سمت بالا هدایت می کردند تا در بلندای تپه و قله ی بلند شلمی پناه بگیرند، اما گله پخش شده بود. در آن کوران، جمع کردنشان کاری محال مینمود. ولی عبدالعلی و طالب دل به دل هم دادند. با صدای بلند، سوتهای مخصوص چوپانی سر دادند، همان صداهایی که گوسفندان از بچگی با آن آشنا بودند. صدای سوت در طوفان میشکست، ولی هنوز امیدی بود.
با هر زحمتی بود یکییکی گوسفندان را از میان برف بیرون کشیدند، برخی با پاهای لرزان، بعضی نیمهزنده. طالب گوسفندی را که افتاده بود، بر پشت گرفت. عبدالعلی با فانوسی کمنور راه را نشان میداد. شب سرد و طولانی بود، اما آن دو بیوقفه کوشیدند، بیآنکه به خستگی تن دهند.
سحرگاه، وقتی بوران آرام گرفت، و نخستین پرتو آفتاب بر قلهها نشست، طالب و عبدالعلی درون دره ای در بالاترین ارتفاع که از حرکت و خطر سیل مطمئن شده بودند در کنار گلهای که از مرگ نجات یافته بود از شدت شوق و خوشحالی اشک در چشمهایشان حلقه زده بود، نفسها بخار میکرد، دلها گرم بود.
طالب نگاهی به عبدالعلی انداخت و لبخند زد:
گفتم که این کوه پشت و پناه و کمک حال ماست.
عبدالعلی هم خندید:
کوه سخاوتش را نشان داد،ما یاد گرفته ایم و بلدیم چطور با کوه ها دوست و رفیق شویم.
و صدای بعبع آرام گوسفندان، نوید بازگشت زندگی بود...
ادامه دارد
@buvanloo
✍علی محمدزاده
در دامنههای زمستانخوردهی کوههای شمال خراسان، دو چوپان جوان، عبدالعلی و طالب، با گلهای پرشمار از گوسفندان در فصل پائیز از ییلاق دره ی بردر در خراسان راهی قشلاق مراوه تپه در استان مازندران می شدند.
آن دو از کودکی همراه خانواده که در این کوهپایهها چادر زده بودند از این رو منطقه را چون کف دست می شناختند، آفتابها دیده، شبهای تار و برفین را پشت سر گذاشته بودند. اما آن زمستان، زمستانی دیگر بود!
زمستانی که عشایر زحمتکش تمام دارئیشان را که چندین راس بزو میش بود برای در امان ماندن از سرمای سردو سوزان خراسان راهی مناطق قشلاق مراوه شدند اما نمی دانستند که چه سال سختی در انتظارشان است!
چوپانها گله های گوسفدان را تازه به مرز شلمی رسانده بودند،صبح هوا آرام و خنک بود، ناگهان در میانهی روز با زوزهی باد آسمان تیره دگرگون شد. ابرها از همهسو هجوم آوردند، و بوران چنان بر کوه و دشت تاخت که نه راهی پیداست و نه نشانی!
برف سنگینی باریدن گرفت که تاریخ تا این لحظه چنان برفی را به خود ندیده است!
عبدالعلی که ریش و سبیلش را زیر شال پنهان کرده بود، نگاهی نگران به افق انداخت. طالب، که کمی از او جوانتر بود، با دست لرزان عصایش را در برف فرو بُرد.
گوسفندها ترسیده بودند. صدای بعبعهایشان در طوفان گم میشد. بعضی از آنها راه را گم کردند، بعضی در برف ماندند و آنقدر تلاش و تقلا کرده بودند که خودشان را از میان برف بیرون بکشند رمق و توانی در آنها نمانده بود،تو گویی این گوسفندان در باطلاق فرو رفته اند!
طالب فریاد زد:
– عبدالعلیاااا
اگر همین حالا کاری نکنیم، همه گوسفندان را از دست می دهیم و شرمنده خانواده و صاحبانشان می شویم!
عبدالعلی نگاهی عمیق به او کرد. چشمانش از سالها تجربه لبریز بود.
باید گله را بر خلاف سایر چوپانها که گوسفندان را به پائین دستها حرکت داده بودند به سمت بالا هدایت می کردند تا در بلندای تپه و قله ی بلند شلمی پناه بگیرند، اما گله پخش شده بود. در آن کوران، جمع کردنشان کاری محال مینمود. ولی عبدالعلی و طالب دل به دل هم دادند. با صدای بلند، سوتهای مخصوص چوپانی سر دادند، همان صداهایی که گوسفندان از بچگی با آن آشنا بودند. صدای سوت در طوفان میشکست، ولی هنوز امیدی بود.
با هر زحمتی بود یکییکی گوسفندان را از میان برف بیرون کشیدند، برخی با پاهای لرزان، بعضی نیمهزنده. طالب گوسفندی را که افتاده بود، بر پشت گرفت. عبدالعلی با فانوسی کمنور راه را نشان میداد. شب سرد و طولانی بود، اما آن دو بیوقفه کوشیدند، بیآنکه به خستگی تن دهند.
سحرگاه، وقتی بوران آرام گرفت، و نخستین پرتو آفتاب بر قلهها نشست، طالب و عبدالعلی درون دره ای در بالاترین ارتفاع که از حرکت و خطر سیل مطمئن شده بودند در کنار گلهای که از مرگ نجات یافته بود از شدت شوق و خوشحالی اشک در چشمهایشان حلقه زده بود، نفسها بخار میکرد، دلها گرم بود.
طالب نگاهی به عبدالعلی انداخت و لبخند زد:
گفتم که این کوه پشت و پناه و کمک حال ماست.
عبدالعلی هم خندید:
کوه سخاوتش را نشان داد،ما یاد گرفته ایم و بلدیم چطور با کوه ها دوست و رفیق شویم.
و صدای بعبع آرام گوسفندان، نوید بازگشت زندگی بود...
ادامه دارد
@buvanloo
❤11👏7
✅ دو دوست دیرین...(قسمت دوم)
نویسنده: علی محمدزاده
چند روز گذشت. کوه بلند شلمی حالا برای گله، پناهگاهی موقت شده بود. طالب، با دستان پینهبستهاش، برای گوسفندها علف خشک از خورجین بیرون میریخت. عبدالعلی کنار آتش نشسته بود، تکه نانی خشک را آرام میجوید و نگاهش به دوردستها گره خورده بود.
باد هنوز در قلهها میوزید، اما از آن بوران وحشی دیگر خبری نبود.
طالب گفت:
عبدالعلی، تا به حال اینطور گیر نیفتاده بودیم. انگار کوه می خواست ما را امتحان کند!
عبدالعلی سری تکان داد و گفت:
دو شب صدای کمک کمک چوپانها در این دشت و کوه شلمی پیچیده و تمام گله هایی که در این منطقه بودند تلفات شدیدی داده اند و مالدارها زمین گیر شده اند،
خدا را شکر که گوسفندان را به نقطعه امنی رساندیم اما بالای بلندی برو پائین دستها را بنگر!
انگار که از آسمان گوسفند مرده باریده است!
تا چشم کار می کند بزو گوسفندهای بر زمین افتاده و از سرما مزده می بینی!
آن دو شب شبهای سخت و عجیبی بود.
آن شب، وقتی آتش خاموش شد و سکوت کوه را فرا گرفت، صدای گرگها از دور به گوش رسید.
طالب از جا پرید.
– نکند دنبال گلهان؟
عبدالعلی آهی کشید.
گرگها گرسنهاند و برای گوسفندان تلف شده آمده اند اما ما باید آماده باشیم و هوشیار
با چوبدستهایی آغشته به نفت، و آتشی که دوباره روشن کردند، نگهبانی دادند. آن شب، گرگها نزدیکتر نیامدند، شاید صدای سوتهای شبانهی چوپانان هنوز در دل حیوانات وحشی، هشداری پنهان داشت.
صبح که شد، برف نرم و نازکی بر زمین نشسته بود. آسمان رنگ آبی کمرنگی به خود گرفته بود؛ نشان صلح کوتاهمدت با طبیعت.
طالب، که حالا لبخندی آرام بر لب داشت، گفت:
عبدالعلی، وقتی به اوبه و سیاه چادرها برگردیم کسی باور نمیکند چطور گله را از دل مرگ بیرون کشیدیم.
عبدالعلی به آرامی پاسخ داد:
مهم نیست که باور کنند یا نه. مهم این است که این زبان بسته ها، که نان و رزق و روزی زن و بچهی ما هستند ، زندهاند. و ما هم هنوز ایستادهایم.
طالب دستی بر شانهی رفیق دیرینش زد.
ما، تو این کوهها، بیشتر از آدمهای شهر زندهایم... هرچند همیشه خطر را به جان می خریم.
چند روز بعد، وقتی راهها باز شد و بوران فرو نشست، آن دو دوست دیرینه با گلهی زندهشان، از کوه پائین آمدند. پاهایشان در برف سنگین میلغزید، اما دلهایشان سبک بود.
وقتی به بینه ها و سیاه چادرها رسیدند، مردم بهتزده نظارهشان کردند. کسی گمان نمیکرد از آن طوفان کسی جان سالم به در ببرد. اما عبدالعلی و طالب، دو سایهی آرام اما استوار، دوباره از دل کوه بازگشته بودند.
نه قهرمان، نه افسانه فقط دو چوپان، که بلد بودند چگونه به طبیعت گوش دهند، و چطور با زندگی نجوا کنند.
✅ از آن سال سخت که به اواخر دهه بیست بر می گردد که به سال #قرم، معروف است
خیلی ها گله ها کشتند و گوسفندان از دست دادندو...
از آن سال بیشتر عزیزان عشایر به خاطر از دست دادن سرمایه شان که چندین راس بز و میش بود زندگی کوچ نشینی و عشایری را به ناچار و اجبار کنار گذاشتند و با دلی شکسته به سوی شهرها و غربت و برای یافتن کار ترک موطن خویش کردند....
یاد و خاطره تمامی کیوانیها و بزرگمردان عشایر که به زندگی ایلیاتی معنا بخشیدند، همچون جرقههای نورانی در دل تاریکیهای تاریخ میدرخشند. آنان که با دلی پر از عشق به سرزمین و مردم خود، در سختیها و ناملایمات زندگی، استقامت ورزیدند و با شجاعت و فداکاری، هویت و فرهنگ غنی خود را پاس داشتند.
این مردان بزرگ، همچون کوههای استوار، در برابر طوفانهای زمان ایستادند و با صدای گرم و دلنشین خود، داستانهای زندگی را نقل کردند. هر کلامشان بویی از زمین و آسمان داشت و هر خاطرهشان رنگ و بوی عشایری را به یاد میآورد. آنها نه تنها نیاکان ما، بلکه چراغ راه آینده نیز هستند؛ چراغی که با نورش میتواند راه را برای نسلهای آینده روشن کند.
بیایید با یاد آنها، زندگی ایلیاتی را گرامی بداریم و به پاس زحماتشان، همواره در پی زنده نگهداشتن فرهنگ و سنتهای این دیار باشیم.
در دل این یادها، عشق به سرزمین و انسانیت نهفته است؛ عشق به زندگی، به سادگی و به زیباییهایی که در هر گوشه از طبیعت وجود دارد.
نام و یاد کیوانی ها و بزرگ مردان کوچ گرامی باد.
@buvanloo
نویسنده: علی محمدزاده
چند روز گذشت. کوه بلند شلمی حالا برای گله، پناهگاهی موقت شده بود. طالب، با دستان پینهبستهاش، برای گوسفندها علف خشک از خورجین بیرون میریخت. عبدالعلی کنار آتش نشسته بود، تکه نانی خشک را آرام میجوید و نگاهش به دوردستها گره خورده بود.
باد هنوز در قلهها میوزید، اما از آن بوران وحشی دیگر خبری نبود.
طالب گفت:
عبدالعلی، تا به حال اینطور گیر نیفتاده بودیم. انگار کوه می خواست ما را امتحان کند!
عبدالعلی سری تکان داد و گفت:
دو شب صدای کمک کمک چوپانها در این دشت و کوه شلمی پیچیده و تمام گله هایی که در این منطقه بودند تلفات شدیدی داده اند و مالدارها زمین گیر شده اند،
خدا را شکر که گوسفندان را به نقطعه امنی رساندیم اما بالای بلندی برو پائین دستها را بنگر!
انگار که از آسمان گوسفند مرده باریده است!
تا چشم کار می کند بزو گوسفندهای بر زمین افتاده و از سرما مزده می بینی!
آن دو شب شبهای سخت و عجیبی بود.
آن شب، وقتی آتش خاموش شد و سکوت کوه را فرا گرفت، صدای گرگها از دور به گوش رسید.
طالب از جا پرید.
– نکند دنبال گلهان؟
عبدالعلی آهی کشید.
گرگها گرسنهاند و برای گوسفندان تلف شده آمده اند اما ما باید آماده باشیم و هوشیار
با چوبدستهایی آغشته به نفت، و آتشی که دوباره روشن کردند، نگهبانی دادند. آن شب، گرگها نزدیکتر نیامدند، شاید صدای سوتهای شبانهی چوپانان هنوز در دل حیوانات وحشی، هشداری پنهان داشت.
صبح که شد، برف نرم و نازکی بر زمین نشسته بود. آسمان رنگ آبی کمرنگی به خود گرفته بود؛ نشان صلح کوتاهمدت با طبیعت.
طالب، که حالا لبخندی آرام بر لب داشت، گفت:
عبدالعلی، وقتی به اوبه و سیاه چادرها برگردیم کسی باور نمیکند چطور گله را از دل مرگ بیرون کشیدیم.
عبدالعلی به آرامی پاسخ داد:
مهم نیست که باور کنند یا نه. مهم این است که این زبان بسته ها، که نان و رزق و روزی زن و بچهی ما هستند ، زندهاند. و ما هم هنوز ایستادهایم.
طالب دستی بر شانهی رفیق دیرینش زد.
ما، تو این کوهها، بیشتر از آدمهای شهر زندهایم... هرچند همیشه خطر را به جان می خریم.
چند روز بعد، وقتی راهها باز شد و بوران فرو نشست، آن دو دوست دیرینه با گلهی زندهشان، از کوه پائین آمدند. پاهایشان در برف سنگین میلغزید، اما دلهایشان سبک بود.
وقتی به بینه ها و سیاه چادرها رسیدند، مردم بهتزده نظارهشان کردند. کسی گمان نمیکرد از آن طوفان کسی جان سالم به در ببرد. اما عبدالعلی و طالب، دو سایهی آرام اما استوار، دوباره از دل کوه بازگشته بودند.
نه قهرمان، نه افسانه فقط دو چوپان، که بلد بودند چگونه به طبیعت گوش دهند، و چطور با زندگی نجوا کنند.
✅ از آن سال سخت که به اواخر دهه بیست بر می گردد که به سال #قرم، معروف است
خیلی ها گله ها کشتند و گوسفندان از دست دادندو...
از آن سال بیشتر عزیزان عشایر به خاطر از دست دادن سرمایه شان که چندین راس بز و میش بود زندگی کوچ نشینی و عشایری را به ناچار و اجبار کنار گذاشتند و با دلی شکسته به سوی شهرها و غربت و برای یافتن کار ترک موطن خویش کردند....
یاد و خاطره تمامی کیوانیها و بزرگمردان عشایر که به زندگی ایلیاتی معنا بخشیدند، همچون جرقههای نورانی در دل تاریکیهای تاریخ میدرخشند. آنان که با دلی پر از عشق به سرزمین و مردم خود، در سختیها و ناملایمات زندگی، استقامت ورزیدند و با شجاعت و فداکاری، هویت و فرهنگ غنی خود را پاس داشتند.
این مردان بزرگ، همچون کوههای استوار، در برابر طوفانهای زمان ایستادند و با صدای گرم و دلنشین خود، داستانهای زندگی را نقل کردند. هر کلامشان بویی از زمین و آسمان داشت و هر خاطرهشان رنگ و بوی عشایری را به یاد میآورد. آنها نه تنها نیاکان ما، بلکه چراغ راه آینده نیز هستند؛ چراغی که با نورش میتواند راه را برای نسلهای آینده روشن کند.
بیایید با یاد آنها، زندگی ایلیاتی را گرامی بداریم و به پاس زحماتشان، همواره در پی زنده نگهداشتن فرهنگ و سنتهای این دیار باشیم.
در دل این یادها، عشق به سرزمین و انسانیت نهفته است؛ عشق به زندگی، به سادگی و به زیباییهایی که در هر گوشه از طبیعت وجود دارد.
نام و یاد کیوانی ها و بزرگ مردان کوچ گرامی باد.
@buvanloo
❤27👏12👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ۷ آبان، روزی برای یادآوری شکوه ایران
👏10❤9👎3👍1🥰1
✅ داستان مرجان و یزدان
✍علی محمدزاده
این داستان،حکایت شوریده حالی دو جوان از ایل بزرگ زعفرانلوست.
قصه ی شیرین دلدادگی و دلباختگی جوانیست تحصیل کرده به دختری بنام مرجان...
داستانی مربوط به دهه بیست که در دره ی زیبای بردر و منطقه ی ییلاقی گلیل اتفاق افتاد.
در نسیم خنک بامدادی در منطقه سرحد خراسان شمالی میان رشته کوه های بلند میان بینه و اوبه ها دختران و پسران با بوی علف تازه و صدای زنگولههای گله بیدار میشدند، در کارهای سخت کمک حال والدین بودند و فصل تابستان بچه هایی که برای تحصیل در شهر مستاجر بودند تعطیل می شدند و با شوق و ذوق وصف ناپذیری راهی ییلاق می شدند
جوانی، بنام یزدان که فرزند سر گله و ارباب یکی از اوبه ها بود، هر روز پیش از طلوع آفتاب، کوله
و توبره اش را بر دوش میانداخت و راه چشمه را پیش میگرفت.
چشمه، همان جایی که آبش از دل کوه میجوشید و آینهوار، آسمان را در خود میگرفت، پناهگاه دلتپیدهاش بود. او میدانست که مرجان، دختر ارباب و سرگله، اوبه روبه رو هر روز صبح بدره (سطل)به دست برای آب برداشتن میآید؛ و همان چند لحظه کوتاه، برای او جهانی از معنا داشت.
مرجان با روسری رنگین و گیسوانی که چون موجهای تیره از زیر آن لغزیده بودند، میآمد.
مرجان در میان عشایر نه یک دختر معمولی،شاه پریان بود بسان قرص ماه چهارده
از طرف مادری از کورد قهرمانلویی طائفه توپکانلو و از طرف پدری خون شیر مردان سرحدی را به ارث برده بود، از این روی دختری بود خوش استایل و چهارشانه با پیشانی بلند و موهای بافته شده هر جوانی را مات و مبهوت می کرد
گامهایش نرم و بیصدا، ولی هر بار که چشمش به یزدان میافتاد، لرز ناپیدایی در نگاهش بود.
آن دو به بهانههای ساده—پرسیدن از حال گله، یا سخنی از هوا—گفتوگو میکردند، اما هر واژه پنهانی بذر دلدادگی را در دلشان میرویاند.
جوان، تحصیلکرده شهر بود، ولی دلش به این کوهها و آسمان بیمرز بسته بود.
در دلش شعری میساخت، اما به زبان نمیآورد؛ مبادا آوایش دل مرجان را بیازارد یا پردهپوشی رسم ایل را بشکند. با این حال، هر روز که خورشید طلوع میکرد، امیدی خاموش در قلبش شعله میگرفت،امیدی که شاید روزی، در میان عطر آویشن و صدای آب، بتواند بیپرده نام مرجان را در گوش باد بگوید و پاسخی جز سکوت بگیرد.
آن روز، وقتی برگهای درختان مرخ در نسیم لرزیدند، مرجان دیرتر از همیشه آمد. آفتاب بر آب چشمه میدرخشید و جوان، نشسته بر سنگی، در دلش زمزمه کرد:
اگر امروز بیاید، میگویم… و اگر نه، فردا باز هم منتظر خواهم ماند، چرا که عشق، صبر را میشناسد.
یک روز صبح که سایهها کوتاهتر شده بودند و آفتاب با گرمی آرامشبخشی بر چشمه میتابید.
صدای جیک جیک پرندگان از شاخههای مرخ و کرکاو میآمد، اما دل یزدان جز صدای گامهای مرجان را نمیشنید!
مرجان آمد؛ آرامتر از همیشه، با چهرهای میان شرم و تردید بدره را کنار چشمه گذاشت، دستانش را در آب فرو برد، و بیآنکه به چهره یزدان نگاه کند، گفت:
امروز دیر آمدم…
پدرم مرا به اوبه روبرو فرستاده بود
یزدان حس کرد که باید سکوت را بشکند.
گام برداشت، در فاصلهای که رسم ایل اجازه میداد ایستاد و گفت:
مرجان…
دختر سرش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد؛ همچون دو رود که در یک بستر آرام همدیگر را بیابند.
من در شهر درس خواندهام، اما هیچ دانشی، دلم را از این کوهها جدا نکرد. و هیچ منظرهای، حتی آسمانهای بلند آنجا، به اندازه دیدن تو در این چشمه، مرا به زندگی امیدوار نکرده است.
مرجان، لبخندی کمرنگ زد و نگاهش را به آب دوخت و گفت:
یزدان تو فرزند ایل هستی اما بزرگ شده ی شهر و تحصیل کرده، رسم ما سنگین است. پدرم، کسی را برای من برگزیده… از بچگی.
این جمله، چون سنگی در دل یزدان افتاد. اما در همان لحظه، نسیمی از بلندای کوە های ییلاق کەلی شه واته و تخت بید(بیێ)وزید و گیسوان مرجان را به بازی گرفت، و در چشمهایش نوری لرزید که به یزدان گفت: هنوز امیدی هست.
یزدان بیآنکه کلامی دیگر بگوید، فقط آهسته گفت:
پس، تا روزی که کوهها و چشمهها پابرجایند، من اینجا منتظر خواهم ماند.
مرجان بدره (سطل)را پر کرد و رفت، اما در کنار چشمه، رد گامهایش بر خاک و بوی گلهای وحشی، برای یزدان به نشانهای از عهد خاموش بدل شد. او میدانست که این عشق، آزمون صبری خواهد بود که شاید سالها به طول انجامد…
ادامه دارد
@buvanloo
✍علی محمدزاده
این داستان،حکایت شوریده حالی دو جوان از ایل بزرگ زعفرانلوست.
قصه ی شیرین دلدادگی و دلباختگی جوانیست تحصیل کرده به دختری بنام مرجان...
داستانی مربوط به دهه بیست که در دره ی زیبای بردر و منطقه ی ییلاقی گلیل اتفاق افتاد.
در نسیم خنک بامدادی در منطقه سرحد خراسان شمالی میان رشته کوه های بلند میان بینه و اوبه ها دختران و پسران با بوی علف تازه و صدای زنگولههای گله بیدار میشدند، در کارهای سخت کمک حال والدین بودند و فصل تابستان بچه هایی که برای تحصیل در شهر مستاجر بودند تعطیل می شدند و با شوق و ذوق وصف ناپذیری راهی ییلاق می شدند
جوانی، بنام یزدان که فرزند سر گله و ارباب یکی از اوبه ها بود، هر روز پیش از طلوع آفتاب، کوله
و توبره اش را بر دوش میانداخت و راه چشمه را پیش میگرفت.
چشمه، همان جایی که آبش از دل کوه میجوشید و آینهوار، آسمان را در خود میگرفت، پناهگاه دلتپیدهاش بود. او میدانست که مرجان، دختر ارباب و سرگله، اوبه روبه رو هر روز صبح بدره (سطل)به دست برای آب برداشتن میآید؛ و همان چند لحظه کوتاه، برای او جهانی از معنا داشت.
مرجان با روسری رنگین و گیسوانی که چون موجهای تیره از زیر آن لغزیده بودند، میآمد.
مرجان در میان عشایر نه یک دختر معمولی،شاه پریان بود بسان قرص ماه چهارده
از طرف مادری از کورد قهرمانلویی طائفه توپکانلو و از طرف پدری خون شیر مردان سرحدی را به ارث برده بود، از این روی دختری بود خوش استایل و چهارشانه با پیشانی بلند و موهای بافته شده هر جوانی را مات و مبهوت می کرد
گامهایش نرم و بیصدا، ولی هر بار که چشمش به یزدان میافتاد، لرز ناپیدایی در نگاهش بود.
آن دو به بهانههای ساده—پرسیدن از حال گله، یا سخنی از هوا—گفتوگو میکردند، اما هر واژه پنهانی بذر دلدادگی را در دلشان میرویاند.
جوان، تحصیلکرده شهر بود، ولی دلش به این کوهها و آسمان بیمرز بسته بود.
در دلش شعری میساخت، اما به زبان نمیآورد؛ مبادا آوایش دل مرجان را بیازارد یا پردهپوشی رسم ایل را بشکند. با این حال، هر روز که خورشید طلوع میکرد، امیدی خاموش در قلبش شعله میگرفت،امیدی که شاید روزی، در میان عطر آویشن و صدای آب، بتواند بیپرده نام مرجان را در گوش باد بگوید و پاسخی جز سکوت بگیرد.
آن روز، وقتی برگهای درختان مرخ در نسیم لرزیدند، مرجان دیرتر از همیشه آمد. آفتاب بر آب چشمه میدرخشید و جوان، نشسته بر سنگی، در دلش زمزمه کرد:
اگر امروز بیاید، میگویم… و اگر نه، فردا باز هم منتظر خواهم ماند، چرا که عشق، صبر را میشناسد.
یک روز صبح که سایهها کوتاهتر شده بودند و آفتاب با گرمی آرامشبخشی بر چشمه میتابید.
صدای جیک جیک پرندگان از شاخههای مرخ و کرکاو میآمد، اما دل یزدان جز صدای گامهای مرجان را نمیشنید!
مرجان آمد؛ آرامتر از همیشه، با چهرهای میان شرم و تردید بدره را کنار چشمه گذاشت، دستانش را در آب فرو برد، و بیآنکه به چهره یزدان نگاه کند، گفت:
امروز دیر آمدم…
پدرم مرا به اوبه روبرو فرستاده بود
یزدان حس کرد که باید سکوت را بشکند.
گام برداشت، در فاصلهای که رسم ایل اجازه میداد ایستاد و گفت:
مرجان…
دختر سرش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد؛ همچون دو رود که در یک بستر آرام همدیگر را بیابند.
من در شهر درس خواندهام، اما هیچ دانشی، دلم را از این کوهها جدا نکرد. و هیچ منظرهای، حتی آسمانهای بلند آنجا، به اندازه دیدن تو در این چشمه، مرا به زندگی امیدوار نکرده است.
مرجان، لبخندی کمرنگ زد و نگاهش را به آب دوخت و گفت:
یزدان تو فرزند ایل هستی اما بزرگ شده ی شهر و تحصیل کرده، رسم ما سنگین است. پدرم، کسی را برای من برگزیده… از بچگی.
این جمله، چون سنگی در دل یزدان افتاد. اما در همان لحظه، نسیمی از بلندای کوە های ییلاق کەلی شه واته و تخت بید(بیێ)وزید و گیسوان مرجان را به بازی گرفت، و در چشمهایش نوری لرزید که به یزدان گفت: هنوز امیدی هست.
یزدان بیآنکه کلامی دیگر بگوید، فقط آهسته گفت:
پس، تا روزی که کوهها و چشمهها پابرجایند، من اینجا منتظر خواهم ماند.
مرجان بدره (سطل)را پر کرد و رفت، اما در کنار چشمه، رد گامهایش بر خاک و بوی گلهای وحشی، برای یزدان به نشانهای از عهد خاموش بدل شد. او میدانست که این عشق، آزمون صبری خواهد بود که شاید سالها به طول انجامد…
ادامه دارد
@buvanloo
❤7👏5
✅ داستان مرجان و یزدان
قسمت دوم( پایانی)
نویسنده: علی محمدزاده
سالها گذشت. چشمه همچنان از دل کوه میجوشید، اما آبش دیگر برای یزدان همان طعم نخستین روزها را نداشت.
سپیدی در شقیقههایش نشسته بود، و دستهایش، که روزی پرتوان و مشتاق بودند، حالا رد کار و گذر عمر را بر خود داشتند.
مرجان را سالها پیش، به همان جوانی دادند که پدرش برگزیده بود. او رفت، با بدره و سطلهایی که دیگر بر شانههایش، نه به سوی چشمه، که به خانه شوهر میرفت. اما نگاه آخرش در روز عروسی، که از میان شالهای رنگین و غوغای ساز و دهل، به جوانی که عاشقش شده بود افتاد، زخمی شد که هرگز مرهم نیافت.
یزدان پس از آن، کمتر به چشمه میآمد. میترسید جای پایش بر سنگها، خاطرهای را بیدار کند که طاقت حملش را ندارد. روزها در کوچ ایل میگذشت، اما دلش همیشه در همان صبحی مانده بود که قرار گذاشته بود صبر کند!
سالهای سال از آن واقعه گذشته و هر سال برگهای خزان زده مرخ و قره میق همچون پرندههای زرد بر باد میرقصیدند، جوان عاشق که هم اکنون موی سپید کرده هنوز هر سال هنگام برگشت عشایر به ییلاق، فرسنگها راه از تهران راهی دره ی بردر می شود دوباره بر سر چشمه می نشیند، روی همان سنگ قدیمی. دست در آب می زند و به یاد خاطرات گذشته قطرات اشک از چشمانش سرازیر می شود، ساعتها به آق کمر خیره،می شود و رسم و رسوم و فرهنگ غنی زندگی ایلیاتی را که حال کوچکترین ردو نشان و اثری نمانده را مرور می کندو اینچنین زمزمه می کند:
عشق، اگرچه به وصال نرسد، باز هم در قلب میماند… مثل چشمه که راهش را به دریا پیدا نمیکند، اما همچنان میجوشد.
خورشید آخرین نورش را بر آب انداخت.
یزدان برخاست، بیآنکه پشت سر نگاه کند.
از آن پس، دیگر کسی او را در کنار چشمه ندید، اما میان ایل، قصه مردی که سالها چشمبهراه دختری بود و هرگز دل از او برنداشت، زمزمه میشد؛ قصهای که باد، همچون آواز قدیمی، از تپهها و چادرها عبور میداد.
مردی که هر سال هنگام کوچ عشایر به ییلاق زیبای گلیل و دره ی بردر، هزار کیلومتر از تهران راهی منطقه سرحد در شمال خراسان می شد، کنار همان چشمه روی تخته سنگ بزرگی که همچنان در گذر زمان پا برجا بود می نشست و به یاد سالها و ایام گذشته اشک می ریخت و در صندوقچه دلش چه می گذشت خدا می داند و بس
او هر سال که می آمد خاطرات و رسم و رسوم و زیبایهای زندگی ایلیاتی را رنگ و رو باخته می دید، مثل سابق نبود، همه چیز تغییر کرده بود...
از شتر و اسب هیچ اثری نبود
از مشک هایی که با پوست گوسفند و بز درست می کردند تا ماست را در آنها بریزند و تبدیل به کره کنند خبری نبود!
به جای مشکهایی که بر سه پایه ها آویزان بود مشکی از روی و آهن ...
دیگر همه چیز رنگ باخته بود
از آن دختران و پوشش ایلیاتی خبری نبود...
آه که چه عاشق معشوق هایی در این ییلاق دل باختند و به خواسته و مرادشان نرسیدند...
@buvanloo
قسمت دوم( پایانی)
نویسنده: علی محمدزاده
سالها گذشت. چشمه همچنان از دل کوه میجوشید، اما آبش دیگر برای یزدان همان طعم نخستین روزها را نداشت.
سپیدی در شقیقههایش نشسته بود، و دستهایش، که روزی پرتوان و مشتاق بودند، حالا رد کار و گذر عمر را بر خود داشتند.
مرجان را سالها پیش، به همان جوانی دادند که پدرش برگزیده بود. او رفت، با بدره و سطلهایی که دیگر بر شانههایش، نه به سوی چشمه، که به خانه شوهر میرفت. اما نگاه آخرش در روز عروسی، که از میان شالهای رنگین و غوغای ساز و دهل، به جوانی که عاشقش شده بود افتاد، زخمی شد که هرگز مرهم نیافت.
یزدان پس از آن، کمتر به چشمه میآمد. میترسید جای پایش بر سنگها، خاطرهای را بیدار کند که طاقت حملش را ندارد. روزها در کوچ ایل میگذشت، اما دلش همیشه در همان صبحی مانده بود که قرار گذاشته بود صبر کند!
سالهای سال از آن واقعه گذشته و هر سال برگهای خزان زده مرخ و قره میق همچون پرندههای زرد بر باد میرقصیدند، جوان عاشق که هم اکنون موی سپید کرده هنوز هر سال هنگام برگشت عشایر به ییلاق، فرسنگها راه از تهران راهی دره ی بردر می شود دوباره بر سر چشمه می نشیند، روی همان سنگ قدیمی. دست در آب می زند و به یاد خاطرات گذشته قطرات اشک از چشمانش سرازیر می شود، ساعتها به آق کمر خیره،می شود و رسم و رسوم و فرهنگ غنی زندگی ایلیاتی را که حال کوچکترین ردو نشان و اثری نمانده را مرور می کندو اینچنین زمزمه می کند:
عشق، اگرچه به وصال نرسد، باز هم در قلب میماند… مثل چشمه که راهش را به دریا پیدا نمیکند، اما همچنان میجوشد.
خورشید آخرین نورش را بر آب انداخت.
یزدان برخاست، بیآنکه پشت سر نگاه کند.
از آن پس، دیگر کسی او را در کنار چشمه ندید، اما میان ایل، قصه مردی که سالها چشمبهراه دختری بود و هرگز دل از او برنداشت، زمزمه میشد؛ قصهای که باد، همچون آواز قدیمی، از تپهها و چادرها عبور میداد.
مردی که هر سال هنگام کوچ عشایر به ییلاق زیبای گلیل و دره ی بردر، هزار کیلومتر از تهران راهی منطقه سرحد در شمال خراسان می شد، کنار همان چشمه روی تخته سنگ بزرگی که همچنان در گذر زمان پا برجا بود می نشست و به یاد سالها و ایام گذشته اشک می ریخت و در صندوقچه دلش چه می گذشت خدا می داند و بس
او هر سال که می آمد خاطرات و رسم و رسوم و زیبایهای زندگی ایلیاتی را رنگ و رو باخته می دید، مثل سابق نبود، همه چیز تغییر کرده بود...
از شتر و اسب هیچ اثری نبود
از مشک هایی که با پوست گوسفند و بز درست می کردند تا ماست را در آنها بریزند و تبدیل به کره کنند خبری نبود!
به جای مشکهایی که بر سه پایه ها آویزان بود مشکی از روی و آهن ...
دیگر همه چیز رنگ باخته بود
از آن دختران و پوشش ایلیاتی خبری نبود...
آه که چه عاشق معشوق هایی در این ییلاق دل باختند و به خواسته و مرادشان نرسیدند...
@buvanloo
💔14❤12👌2
درود بر اهالی بوانلو
سالی که نکوست از پاییزش پیداست
دوستان همانطور که میدانید شروع سال برای میزان بارندگی ها از اول پاییز محاسبه میشود!!! یعنی از پاییز امسال تا پاییز سال بعد یک سال بارندگی نزولات حساب میشود
اما متاسفانه با این روند بارندگی که دامن کشور مارا گرفته ،سال به سال میزان بارش ها کمتر و کمتر شده و بوانلو هم از این قائده مستثنی نیست
عزیزان اگر از الان بفکر چاره ی ایی برای آبیاری درختان و باغاتمان نباشیم قطعا آب چاویی که لوله کشی آن تا سربندها نیز به اتمام رسیده بتنهایی گره گشای کار نخواهد بود
دوستان خدمت شما عرض شود باتوجه به اینکه یک متراژ مشخصی از لوله های آب کشاورزی در طرح چاویی اضافه امده و یک عدد پمپ آب که متعلق به کل روستاست و در طرح تامین آب رسانی از چشمه برزو استفاده میشد الان بلااستفاده مانده است
دهیار عزیز در نظر دارد با این لوله ها و تعویض پمپ به یک پمپ قویتر و توان بالاتر ولایی روبی چشمه ی برزو ، آب آنرا به سربند اولین بند بالادست انتقال و آب انرا به آب کشاورزی برای تمام باغات روستا در دسترس تمام هم ولایتی های مان قرار دهد
دوستان برای اجرایی شدن این طرح به مقداری بودجه نیاز است که اگر جوانان و اهالی متعصب بوانلو یک همت دست جمعی دیگر به نمایش بگذارند انشالله در سال جدید دیگر نیازی به صرف هزینه و وقت برای انتقال آب از چشمه برزو به جوی های آب قطر و جوی اصلی روستا نیست و علاوه بران تمام مردم روستا از ان ذینفع خواهند بود
پیشگیری بهتر از درمان است
امروز آستین بالا بزنیم و هنوز درختان چند صد ساله و میراث بزرگان و اجدادمان جلوی چشمانمان خشک نشده اند بداد آنها برسیم
اتحاد و اتحاد و اتحاد رمز پیروزی ماست❤️❤️❤️
منتظر نظرات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم
سالی که نکوست از پاییزش پیداست
دوستان همانطور که میدانید شروع سال برای میزان بارندگی ها از اول پاییز محاسبه میشود!!! یعنی از پاییز امسال تا پاییز سال بعد یک سال بارندگی نزولات حساب میشود
اما متاسفانه با این روند بارندگی که دامن کشور مارا گرفته ،سال به سال میزان بارش ها کمتر و کمتر شده و بوانلو هم از این قائده مستثنی نیست
عزیزان اگر از الان بفکر چاره ی ایی برای آبیاری درختان و باغاتمان نباشیم قطعا آب چاویی که لوله کشی آن تا سربندها نیز به اتمام رسیده بتنهایی گره گشای کار نخواهد بود
دوستان خدمت شما عرض شود باتوجه به اینکه یک متراژ مشخصی از لوله های آب کشاورزی در طرح چاویی اضافه امده و یک عدد پمپ آب که متعلق به کل روستاست و در طرح تامین آب رسانی از چشمه برزو استفاده میشد الان بلااستفاده مانده است
دهیار عزیز در نظر دارد با این لوله ها و تعویض پمپ به یک پمپ قویتر و توان بالاتر ولایی روبی چشمه ی برزو ، آب آنرا به سربند اولین بند بالادست انتقال و آب انرا به آب کشاورزی برای تمام باغات روستا در دسترس تمام هم ولایتی های مان قرار دهد
دوستان برای اجرایی شدن این طرح به مقداری بودجه نیاز است که اگر جوانان و اهالی متعصب بوانلو یک همت دست جمعی دیگر به نمایش بگذارند انشالله در سال جدید دیگر نیازی به صرف هزینه و وقت برای انتقال آب از چشمه برزو به جوی های آب قطر و جوی اصلی روستا نیست و علاوه بران تمام مردم روستا از ان ذینفع خواهند بود
پیشگیری بهتر از درمان است
امروز آستین بالا بزنیم و هنوز درختان چند صد ساله و میراث بزرگان و اجدادمان جلوی چشمانمان خشک نشده اند بداد آنها برسیم
اتحاد و اتحاد و اتحاد رمز پیروزی ماست❤️❤️❤️
منتظر نظرات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم
❤8👍7
Audio
👏7👌5❤1🥰1