کانال روستای بوانلو
2.11K subscribers
4.49K photos
797 videos
101 files
393 links
بهشت شمال شرق خراسان شمالی

ارتباط با مدیران کانال


@Payamirib

@erdelan44
Download Telegram
فعالیت طاقت فرسای دهیار محترم به اتفاق اهالی محترم روستا در جهت اتمام پروژه لوله گذاری آب کشاورزی

خسته نباشید

@bucanloo👍🌹
👏214👍1👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کار به عمل برآید
به سخندانی نیست

خداقوت

@buvanloo✌️🙏
👏1110👍1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جابجایی لوله ها بوسیله تراکتور

خسته نباشید

@buvanloo
19🙏4👍2
🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان

اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان با مدیریت(( محمد نادری )) افتتاح شد.

برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی می‌باشد.
سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته

آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت

تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳
تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹


@buvanloo
👏106👎4👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺بغل کردن و یا بوسیدن بچه‌ها توسط والدین جلوی در مدرسه؟!
حواسمون به این نکته‌ی مهم هم باشه!

@buvanloo
👍227👏4
Ali Karimi | Ay Kachek
Telegram: Kurdistan_kormanj
🎧 آی کچک

🎙 با صدای: علی کریمی
👌75
Audio
نوستالوژی
رمضان عزیزی
12
در تقویم مهربانی، روزی هست که به نام صبر و ایثار مزین شده است؛ روز پرستار.
روز کسانی که التیام را نه در دارو، که در نگاه و حضور خویش می‌ریزند؛ کسانی که در میان تپش‌های بی‌قرار بیمارستان، معنای واقعی خدمت بی‌منت را تفسیر می‌کنند.

پرستاران، فرشتگانی‌اند که لبخندشان تسکین درد و خستگی‌شان نشانه ایمان است. آنان شب را بیدار می‌مانند تا صبحِ دیگری جان بگیرد؛ و در هر لحظه، یادآور کرامت انسانی و فداکاری خاموش‌اند.

این روز، فرصتی است برای قدردانی از همه پرستارانی که در سخت‌ترین لحظات کنار انسان ایستاده‌اند؛ آنان که قلبشان به وسعت عشق و مسئولیت می‌تپد.

ضمن گرامی‌داشت میلاد فرخنده حضرت زینب کبری (س) ـ نماد صبر و پرستاری از حقیقت ـ روز پرستار را به همه تلاشگران عرصه سلامت تبریک می‌گوییم و برایشان تندرستی، آرامش و عزت آرزو داریم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
18👍1👏1
تبریک برای موفقیت فرزند

دختر نازنینم مبینا محمدزاده 🌸
با تمام عشق و افتخار، پذیرش بدون کنکور شما در دانشگاه فرهنگیان از طریق استعداد برتر ملی را تبریک می‌گوییم. 🌟
تلاش، پشتکار و درخشش شما، نتیجه‌ای درخشان
رقم زد و نشان دادی که لیاقت بهترین‌ها را داری.

از طرف پدر( علی محمدزاده ) و مادرت

@buvanloo🌹🌹❤️❤️✌️
27👏7👌2🥰1
جناب آقای علی محمدزاده و خانواده محترم ؛
خبر مسرت بخش پذیرش دختر دلبندتان بعنوان نخبه برتر کشوری در دانشگاه فرهنگیان ،بدون کنکور موجب افتخار و غرور هم ولایتی ها شد .
امید که در سایه سار خداوند متعال وپدر و مادر عزیز و حامی شاهد توفیقات روز افزون این دختر نخبه بوانلو باشیم
تبریک به مبینا ی عزیز و خانواده محترمش

از طرف مدیران واعضای محترم کانال فرهیخته بوانلو

@bucanloo✌️✌️🌹🌹🇮🇷🇮🇷
31👏7🥰1
سنجد

میوه ای بصورت خشک شده از آن استفاده می شود

این میوه طبعی خشک و سرد دارد

خواص درمانی سنجد

رفع کمبود ویتامین c

باد شکن و مقوی قلب است
تب بر

ضد یرقان

درمان تکرر ادرار

درمان گر ورم کیسه صفرا

پاک سازی دستگاه گوارش به ویژه معده و روده ها
باعث قوی شدن ساقها مخصوصا برای کودکان
سنجد استخوان را محکم ودستگاه گوارش راتقویت می کند
کاهش گرسنگی
خوردن آن از ورود عفونت به بدن پیشگیری می کند
میوه سنجد قابض وبرطرف کننده اسهال است
وجودویتامین kدر سنجد ضد خونریزی است
سنجد رفع کننده سموم معده و روده است
بهترین زمان مصرف سنجد بعنوان میان وعده استفاده شود🌺🌺

ارسالی: جانمحمد قوی هیکل

@buvanloo
13
دو دوست دیرین...(قسمت اول)

علی محمدزاده

در دامنه‌های زمستان‌خورده‌ی کوه‌های شمال خراسان، دو چوپان جوان، عبدالعلی و طالب، با گله‌ای پرشمار از گوسفندان  در فصل پائیز از ییلاق  دره ی بردر در خراسان راهی قشلاق مراوه تپه در استان مازندران  می شدند.
آن دو از  کودکی همراه خانواده که در این کوه‌پایه‌ها چادر زده بودند از این رو منطقه را چون کف دست  می شناختند، آفتاب‌ها دیده، شب‌های تار و برفین را پشت سر گذاشته بودند. اما آن زمستان، زمستانی دیگر بود!
زمستانی که عشایر زحمتکش تمام دارئیشان را که چندین راس بزو میش بود برای در امان ماندن از سرمای سردو سوزان خراسان راهی مناطق قشلاق مراوه شدند اما نمی دانستند که چه سال سختی در انتظارشان است!


چوپانها گله های گوسفدان را تازه به مرز شلمی رسانده بودند،صبح هوا آرام و خنک بود، ناگهان در میانه‌ی روز با زوزه‌ی باد آسمان تیره دگرگون شد. ابرها از همه‌سو هجوم آوردند، و بوران چنان بر کوه و دشت تاخت که نه راهی پیداست و نه نشانی!
برف سنگینی باریدن گرفت که تاریخ تا این لحظه چنان برفی را به خود ندیده است!
عبدالعلی که ریش و سبیلش را زیر شال پنهان کرده بود، نگاهی نگران به افق انداخت. طالب، که کمی از او جوان‌تر بود، با دست لرزان عصایش را در برف فرو بُرد.
گوسفندها ترسیده بودند. صدای بع‌بع‌هایشان در طوفان گم می‌شد. بعضی از آن‌ها راه را گم کردند، بعضی در برف ماندند و آنقدر تلاش و تقلا کرده بودند که خودشان را از میان برف بیرون بکشند رمق و توانی در آنها نمانده بود،تو گویی این گوسفندان در باطلاق فرو رفته اند!
طالب فریاد زد:
– عبدالعلیاااا
اگر همین حالا کاری نکنیم، همه گوسفندان را از دست می‌ دهیم و شرمنده خانواده و صاحبانشان می شویم!
عبدالعلی نگاهی عمیق به او کرد. چشمانش از سال‌ها تجربه لبریز بود.
باید گله را بر خلاف سایر چوپانها که گوسفندان را به پائین دستها حرکت داده بودند به سمت بالا هدایت می کردند تا در بلندای تپه و قله ی بلند شلمی پناه بگیرند، اما گله پخش شده بود. در آن کوران، جمع کردنشان کاری محال می‌نمود. ولی عبدالعلی و طالب دل به دل هم دادند. با صدای بلند، سوت‌های مخصوص چوپانی سر دادند، همان صداهایی که گوسفندان از بچگی با آن آشنا بودند. صدای سوت در طوفان می‌شکست، ولی هنوز امیدی بود.
با هر زحمتی بود یکی‌یکی گوسفندان را از میان برف بیرون کشیدند، برخی با پاهای لرزان، بعضی نیمه‌زنده. طالب گوسفندی را که افتاده بود، بر پشت گرفت. عبدالعلی با فانوسی کم‌نور راه را نشان می‌داد. شب سرد و طولانی بود، اما آن دو بی‌وقفه کوشیدند، بی‌آنکه به خستگی تن دهند.
سحرگاه، وقتی بوران آرام گرفت، و نخستین پرتو آفتاب بر قله‌ها نشست، طالب و عبدالعلی درون دره‌ ای در بالاترین ارتفاع که از حرکت و خطر سیل  مطمئن شده بودند در کنار گله‌ای که از مرگ نجات یافته بود از شدت شوق و خوشحالی اشک در چشمهایشان  حلقه زده بود، نفس‌ها بخار می‌کرد، دل‌ها گرم بود.
طالب نگاهی به عبدالعلی انداخت و لبخند زد:
گفتم که این کوه پشت و پناه و کمک حال ماست.
عبدالعلی هم خندید:
کوه سخاوتش را نشان داد،ما یاد گرفته ایم و بلدیم چطور با کوه ها دوست و رفیق شویم.
و صدای بع‌بع آرام گوسفندان، نوید بازگشت زندگی بود...

ادامه دارد
@buvanloo
11👏7
دو دوست دیرین...(قسمت دوم)
نویسنده: علی محمدزاده
چند روز گذشت. کوه بلند شلمی حالا برای گله، پناهگاهی موقت شده بود. طالب، با دستان پینه‌بسته‌اش، برای گوسفندها علف خشک از خورجین بیرون می‌ریخت. عبدالعلی کنار آتش نشسته بود، تکه نانی خشک را آرام می‌جوید و نگاهش به دوردستها گره خورده بود.
باد هنوز در قله‌ها می‌وزید، اما از آن بوران وحشی دیگر خبری نبود.
طالب گفت:
عبدالعلی، تا به حال این‌طور گیر نیفتاده بودیم. انگار کوه می خواست ما را امتحان کند!
عبدالعلی سری تکان داد و گفت:
دو شب صدای کمک کمک چوپانها در این دشت و کوه شلمی پیچیده و تمام گله هایی که در این منطقه بودند تلفات شدیدی داده اند و مالدارها زمین گیر شده اند،
خدا را شکر که گوسفندان را به نقطعه امنی رساندیم اما بالای بلندی برو پائین دستها را بنگر!
انگار که از آسمان گوسفند مرده باریده است!
تا چشم کار می کند بزو گوسفندهای بر زمین افتاده و از سرما مزده می بینی!
آن دو شب شبهای سخت و عجیبی بود.
آن شب، وقتی آتش خاموش شد و سکوت  کوه را فرا گرفت، صدای گرگها از دور به گوش رسید.
طالب از جا پرید.
– نکند دنبال گله‌ان؟
عبدالعلی آهی کشید.
گرگها گرسنه‌اند و برای گوسفندان تلف شده آمده اند اما ما باید آماده باشیم و هوشیار
با چوب‌دست‌هایی آغشته به نفت، و آتشی که دوباره روشن کردند، نگهبانی دادند. آن شب، گرگ‌ها نزدیک‌تر نیامدند، شاید صدای سوت‌های شبانه‌ی چوپانان هنوز در دل حیوانات وحشی، هشداری پنهان داشت.
صبح که شد، برف نرم و نازکی بر زمین نشسته بود. آسمان رنگ آبی کم‌رنگی به خود گرفته بود؛ نشان صلح کوتاه‌مدت با طبیعت.
طالب، که حالا لبخندی آرام بر لب داشت، گفت:
عبدالعلی، وقتی  به اوبه و سیاه چادرها برگردیم کسی باور نمی‌کند چطور گله را از دل مرگ بیرون کشیدیم.

عبدالعلی به آرامی پاسخ داد:
مهم نیست که باور کنند یا نه. مهم این است که این زبان بسته ها، که نان و رزق و روزی زن و بچه‌ی ما هستند ، زنده‌اند. و ما هم هنوز ایستاده‌ایم.
طالب دستی بر شانه‌ی رفیق دیرینش زد.
ما، تو این کوه‌ها، بیشتر از آدم‌های شهر زنده‌ایم... هرچند همیشه خطر را به جان می خریم.
چند روز بعد، وقتی راه‌ها باز شد و بوران فرو نشست، آن دو  دوست دیرینه با گله‌ی زنده‌شان، از کوه پائین آمدند. پاهایشان در برف سنگین می‌لغزید، اما دل‌هایشان سبک بود.
وقتی به بینه ها و سیاه چادرها رسیدند، مردم بهت‌زده نظاره‌شان کردند. کسی گمان نمی‌کرد از آن طوفان کسی جان سالم به در ببرد. اما عبدالعلی و طالب، دو سایه‌ی آرام اما استوار، دوباره از دل کوه بازگشته بودند.
نه قهرمان، نه افسانه فقط دو چوپان، که بلد بودند چگونه به طبیعت گوش دهند، و چطور با زندگی نجوا کنند.
از آن سال سخت که به اواخر دهه بیست بر می گردد که به سال #قرم، معروف است
خیلی ها گله ها کشتند و گوسفندان از دست دادندو...
از آن سال بیشتر عزیزان عشایر به خاطر از دست دادن سرمایه شان که چندین راس بز و میش بود زندگی کوچ نشینی و عشایری را به ناچار و اجبار کنار گذاشتند و با دلی شکسته به سوی شهرها و غربت و برای یافتن کار ترک  موطن خویش کردند....

یاد و خاطره تمامی کیوانی‌ها و بزرگ‌مردان عشایر که به زندگی ایلیاتی معنا بخشیدند، همچون جرقه‌های نورانی در دل تاریکی‌های تاریخ می‌درخشند. آنان که با دلی پر از عشق به سرزمین و مردم خود، در سختی‌ها و ناملایمات زندگی، استقامت ورزیدند و با شجاعت و فداکاری، هویت و فرهنگ غنی خود را پاس داشتند.

این مردان بزرگ، همچون کوه‌های استوار، در برابر طوفان‌های زمان ایستادند و با صدای گرم و دلنشین خود، داستان‌های زندگی را نقل کردند. هر کلامشان بویی از زمین و آسمان داشت و هر خاطره‌شان رنگ و بوی عشایری را به یاد می‌آورد. آن‌ها نه تنها نیاکان ما، بلکه چراغ راه آینده نیز هستند؛ چراغی که با نورش می‌تواند راه را برای نسل‌های آینده روشن کند.

بیایید با یاد آن‌ها، زندگی ایلیاتی را گرامی بداریم و به پاس زحماتشان، همواره در پی زنده نگه‌داشتن فرهنگ و سنت‌های این دیار باشیم.
در دل این یادها، عشق به سرزمین و انسانیت نهفته است؛ عشق به زندگی، به سادگی و به زیبایی‌هایی که در هر گوشه از طبیعت وجود دارد.
نام و یاد کیوانی ها و بزرگ مردان کوچ گرامی باد.
@buvanloo
27👏12👍6