This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"بنام خدا"
ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی
"حضرت فردوسی"
کسب مدال برنز کشوری کاتا و کومیته توسط علی اصلی بوانلو فرزند یعقوب ،
این افتخارآفرینی را خدمت خانواده و مردم محترم بوانلو تبریک عرض می کنیم
با آرزوی موفقیت روز افزون برای این نوجوان برومند . 🌺🌺🌺🌺
@buvanloo
ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی
"حضرت فردوسی"
کسب مدال برنز کشوری کاتا و کومیته توسط علی اصلی بوانلو فرزند یعقوب ،
این افتخارآفرینی را خدمت خانواده و مردم محترم بوانلو تبریک عرض می کنیم
با آرزوی موفقیت روز افزون برای این نوجوان برومند . 🌺🌺🌺🌺
@buvanloo
👏22❤7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زادگاهم… جایی که کوهها نگهبانند و درختان سبز، پردهای از آرامش گستردهاند. هر نسیمی که از میان شاخهها میگذرد، بوی کودکیام را با خود میآورد. هر بار که به آن نگاه میکنم، انگار ریشههایم دوباره مرا در آغوش میگیرند. اینجا خانه دل من است.اینجا نه فقط یک خاک، که تکهای از جان من است.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
❤22👏5
زلیخاه درگزی
قسمت اول(۱)
(این داستان واقعی بە زبان کوردی کرمانجی نگاشتە شدە وبە نظم در آمدە کە بە فارسی خلاصە شدە است)
✍علی محمدزاده بوانلو
روستای «ساینان سابق» (محمدتقی بیگ امروزە)در شهرستان درهگز منطقە ی درونگر، روستایی زیباست که در دامنهی کوه جای گرفته است.
چشمهسارها، کوهها و باغهای سرسبز و دلانگیزش همچون نگینی درخشان در منطقه جلوهگری میکنند.
دختران روستا، جوان و زیبارو، با لباسهای محلی و رنگارنگ، شیلوارهای شاد و کلاهها و جلیقههای پولکدوزیشده، خود را میآراستند. سکههای یکقرانی و یکتومانی شاهنشاهی بر روی لباسهایشان میدرخشید و آنان را چون پریانی آسمانی جلوه میدهد.
هر صبح و شام، کوزهی سفالی یا بدره به دست، دستهدسته و گروهگروه راهی چشمهای میشوند که بیرون از روستا قرار دارد.
پسران جوان نیز، با لباسهای آراسته و کفشهای شبرو، به بهانهی نوشیدن آب، در همان حوالی پرسه میزنند. از گوشهی چشم، دختران ابروکمان و سیمینچهره را میپایند و چنان در تماشای جمال آنان غرق میشوند که مبهوت و شیفته میمانند.
نگاهها در هم گره میخورد و برق چشمها چون صاعقه، نخستین جرقههای عشق را در دلها میافکند.
در این میان، دختری در روستا زندگی میکند که همچون ماه تابان و پریزاد، زبان از وصف زیباییهایش قاصر است. سیمایی پهن، چشمانی درشت، اندامی رشید و گیسوانی بلند دارد. پدرش که افزون بر باغداری، در گلهداری نیز نامآور است، او را چون جان عزیز میدارد؛ چرا که بعد از فوت و درگذشت همسرش در بیشتر کارهای روزمره یاور اوست و در سوارکاری مهارتی بیهمتا دارد.
زلیخاه بارها اسب "مەلە"را زین کرده، جیرهی چوپانان را در خورجین نهاده، بر ترک اسب بسته و از درهها و دشتها گذشته تا خود را به گله برساند.
او همچون شیری بیباک، از هیچکس هراسی نداشت. آوازهی دلاوری و زیبایی او در همهی منطقه پیچیده و نامش بر سر زبانهاست.
خواستگاران از هر سو برای او میآمدند؛ از پسران تاجران مشهد، قوچان و درهگز گرفته تا فرزندان خانها و بزرگان منطقه شیروان، اسفراین و بجنورد. یکی پس از دیگری، سوار بر اسب و همراه با نوکران و توقران و غلامان، با شکوه و جلال رهسپار ساینان میشدند تا از زلیخاه خواستگاری کنند. اما او، مغرور از این توجه بیپایان، همه را رد میکرد.
چندان این رفتار ادامه یافت که دیگر جوانان روستا و آبادیهای اطراف، هرچند دل در گروی او داشتند،اما جرأت خواستگاری نیافتند. چرا که هر روز میدیدند پسر فلان خان نامدار آمده و دست خالی بازگشته است. پس چگونه ممکن بود زلیخاه به آنان پاسخ مثبت دهد؟
چندین سال، بازار خواستگاری از زلیخاه گرم بود و این ماجرا ورد زبان کوچک و بزرگ،همه با شگفتی میپرسیدند: این دختر چه مرگش شده که به چنین خواستگارانی که همه دختران آرزویشان را دارند پاسخ رد میدهد؟
غرور چنان بر زلیخاه چیره شده بود که اندرز بزرگان نیز بر او کارگر نمیافتاد.
تا آنکه روزی، هنگام شانه زدن گیسوان بلند و طلاییاش، ناگهان رشتهای موی سپید در میان آنها دید. گویی آسمان بر سرش خراب شد! لحظهای به گذشته اندیشید و با خود گفت:
دیدی چه بر سر خود آوردم؟ چرا از میان آن همه خواستگار، هیچکدام را نپذیرفتم؟
ذهنش پریشان شد. با خود اندیشید: اگر چارهای نیندیشم، بهزودی موهایم همچون دندانهایم سپید خواهد شد...
سپس در ذهنش، یکییکی تصویر خواستگاران گذشته از برابر دیدگانش گذشت.
ناگاه، چهرهی یکی از خانهایی که سالهای جوانی به خواستگاریاش آمده بود، در خاطرش درخشید.
بیدرنگ به نوکر و توقر منزل دستور داد که شبهنگام اسب را سیر کنند و صبح، پیش از گل بانک اذان و خروس خوان، آن را زین کرده آماده سازند. سپس افزود: تا چند روزی که بازنگشتم، مراقب پدر، گوسفندان و خانه باشید.
چون مادرش چند سال پیش مرده بود و پدر برایش هم مادری کرده و هم پدر بود...
صبح زود،زلیخاە کە در میان کرمانجها بە زلیخان معروف است گیسوانش را بست، کلاه دورهای بر سر نهاد، کت و شلوار مردانه پوشید، کمربند بست و سوار بر اسب، شلاق چرمی به دست، رهسپار شد. نزدیک غروب به خانهی آن خان در روستایی دور دست رسید؛ خان بزرگی که همسر و چندین فرزند داشت.
زلیخان، با لباس مردانه از اسب پیاده شد. غلامان و نوکران خان که او را نشناخته بودند، به گرمی پذیرایش شدند، اسبش را به طویله بردند و برایش یونجه ریختند. سپس او را به مهمانخانه راهنمایی کرده، با سینی چای از وی پذیرایی نمودند.
چندی نگذشت که خان وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی، دست در دست هم دادند. خان گفت:
قسمت اول(۱)
(این داستان واقعی بە زبان کوردی کرمانجی نگاشتە شدە وبە نظم در آمدە کە بە فارسی خلاصە شدە است)
✍علی محمدزاده بوانلو
روستای «ساینان سابق» (محمدتقی بیگ امروزە)در شهرستان درهگز منطقە ی درونگر، روستایی زیباست که در دامنهی کوه جای گرفته است.
چشمهسارها، کوهها و باغهای سرسبز و دلانگیزش همچون نگینی درخشان در منطقه جلوهگری میکنند.
دختران روستا، جوان و زیبارو، با لباسهای محلی و رنگارنگ، شیلوارهای شاد و کلاهها و جلیقههای پولکدوزیشده، خود را میآراستند. سکههای یکقرانی و یکتومانی شاهنشاهی بر روی لباسهایشان میدرخشید و آنان را چون پریانی آسمانی جلوه میدهد.
هر صبح و شام، کوزهی سفالی یا بدره به دست، دستهدسته و گروهگروه راهی چشمهای میشوند که بیرون از روستا قرار دارد.
پسران جوان نیز، با لباسهای آراسته و کفشهای شبرو، به بهانهی نوشیدن آب، در همان حوالی پرسه میزنند. از گوشهی چشم، دختران ابروکمان و سیمینچهره را میپایند و چنان در تماشای جمال آنان غرق میشوند که مبهوت و شیفته میمانند.
نگاهها در هم گره میخورد و برق چشمها چون صاعقه، نخستین جرقههای عشق را در دلها میافکند.
در این میان، دختری در روستا زندگی میکند که همچون ماه تابان و پریزاد، زبان از وصف زیباییهایش قاصر است. سیمایی پهن، چشمانی درشت، اندامی رشید و گیسوانی بلند دارد. پدرش که افزون بر باغداری، در گلهداری نیز نامآور است، او را چون جان عزیز میدارد؛ چرا که بعد از فوت و درگذشت همسرش در بیشتر کارهای روزمره یاور اوست و در سوارکاری مهارتی بیهمتا دارد.
زلیخاه بارها اسب "مەلە"را زین کرده، جیرهی چوپانان را در خورجین نهاده، بر ترک اسب بسته و از درهها و دشتها گذشته تا خود را به گله برساند.
او همچون شیری بیباک، از هیچکس هراسی نداشت. آوازهی دلاوری و زیبایی او در همهی منطقه پیچیده و نامش بر سر زبانهاست.
خواستگاران از هر سو برای او میآمدند؛ از پسران تاجران مشهد، قوچان و درهگز گرفته تا فرزندان خانها و بزرگان منطقه شیروان، اسفراین و بجنورد. یکی پس از دیگری، سوار بر اسب و همراه با نوکران و توقران و غلامان، با شکوه و جلال رهسپار ساینان میشدند تا از زلیخاه خواستگاری کنند. اما او، مغرور از این توجه بیپایان، همه را رد میکرد.
چندان این رفتار ادامه یافت که دیگر جوانان روستا و آبادیهای اطراف، هرچند دل در گروی او داشتند،اما جرأت خواستگاری نیافتند. چرا که هر روز میدیدند پسر فلان خان نامدار آمده و دست خالی بازگشته است. پس چگونه ممکن بود زلیخاه به آنان پاسخ مثبت دهد؟
چندین سال، بازار خواستگاری از زلیخاه گرم بود و این ماجرا ورد زبان کوچک و بزرگ،همه با شگفتی میپرسیدند: این دختر چه مرگش شده که به چنین خواستگارانی که همه دختران آرزویشان را دارند پاسخ رد میدهد؟
غرور چنان بر زلیخاه چیره شده بود که اندرز بزرگان نیز بر او کارگر نمیافتاد.
تا آنکه روزی، هنگام شانه زدن گیسوان بلند و طلاییاش، ناگهان رشتهای موی سپید در میان آنها دید. گویی آسمان بر سرش خراب شد! لحظهای به گذشته اندیشید و با خود گفت:
دیدی چه بر سر خود آوردم؟ چرا از میان آن همه خواستگار، هیچکدام را نپذیرفتم؟
ذهنش پریشان شد. با خود اندیشید: اگر چارهای نیندیشم، بهزودی موهایم همچون دندانهایم سپید خواهد شد...
سپس در ذهنش، یکییکی تصویر خواستگاران گذشته از برابر دیدگانش گذشت.
ناگاه، چهرهی یکی از خانهایی که سالهای جوانی به خواستگاریاش آمده بود، در خاطرش درخشید.
بیدرنگ به نوکر و توقر منزل دستور داد که شبهنگام اسب را سیر کنند و صبح، پیش از گل بانک اذان و خروس خوان، آن را زین کرده آماده سازند. سپس افزود: تا چند روزی که بازنگشتم، مراقب پدر، گوسفندان و خانه باشید.
چون مادرش چند سال پیش مرده بود و پدر برایش هم مادری کرده و هم پدر بود...
صبح زود،زلیخاە کە در میان کرمانجها بە زلیخان معروف است گیسوانش را بست، کلاه دورهای بر سر نهاد، کت و شلوار مردانه پوشید، کمربند بست و سوار بر اسب، شلاق چرمی به دست، رهسپار شد. نزدیک غروب به خانهی آن خان در روستایی دور دست رسید؛ خان بزرگی که همسر و چندین فرزند داشت.
زلیخان، با لباس مردانه از اسب پیاده شد. غلامان و نوکران خان که او را نشناخته بودند، به گرمی پذیرایش شدند، اسبش را به طویله بردند و برایش یونجه ریختند. سپس او را به مهمانخانه راهنمایی کرده، با سینی چای از وی پذیرایی نمودند.
چندی نگذشت که خان وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی، دست در دست هم دادند. خان گفت:
❤11👏6👍3
مهمان عزیز، بسیار خوش آمدی! اگر ممکن است، بگو از کدام طایفهای؟
آیا راە گم کردهای یا در پی گمشدهای می گردی!؟
زلیخا تبسمی کرد و گفت:
– خان! خوب بنگر، آیا مرا میشناسی؟
خان با شگفتی پاسخ داد:
– نه، بههیچوجه!
گمان نمیکنم هرگز تو را دیده باشم!
ادامه دارد...
@buvanloo
آیا راە گم کردهای یا در پی گمشدهای می گردی!؟
زلیخا تبسمی کرد و گفت:
– خان! خوب بنگر، آیا مرا میشناسی؟
خان با شگفتی پاسخ داد:
– نه، بههیچوجه!
گمان نمیکنم هرگز تو را دیده باشم!
ادامه دارد...
@buvanloo
❤8👏2
زلیخاه درگزی
قسمت دوم
نویسنده: علی محمدزاده
خان با شگفتی به مهمان نگریست و گفت:
تو که از جوانان و بزرگان درونگری و روستاهای اطراف نیستی، اگرنه میشناختمت!
زلیخاه ناگهان کلاه دوره ای و مشتیانه را از سر برداشت، سرش را تکان داد و گیسوان بور و افشانش بر شانهها و بر چهرهی زیبایش ریخت. آنگاه کلت کمری را از کمر بیرون کشید و رو به خان گفت:
حالا مرا شناختی خان؟ منم،زلیخاه!
خان هراسان گفت:
ز،ز،ز،زلیخاه؟! تو اینجا چه میکنی؟ این چه ماجراست؟ من چیزی نمیفهمم!
زلیخاه از ته دل آهی کشید و گفت:
نترس خان! فقط به درد دل من گوش کن...
سپس تا پاسی از شب، سرگذشت خود را از آغاز تا پایان، بیکموکاست برای خان اینچنین گفت:
خان جان، تو که در جوانی آوزه مرا شنیده بودی!
خواستگاران فراوانی سالها آمدند و رفتند،
من مغرور و بیخبر از گذر زمان، هر بار جواب رد دادم. تا آنکه ناگاه به خود آمدم و دیدم اگر چنین بایستم، جوانیام بر باد خواهد رفت.
اندیشیدم و از میان همهی خواستگاران گذشته ام، تو را برگزیدم.
خان جان با امید و آرزو به سراغت آمدهام و اینک بر سر سفرهات نشستهام.
همه تو را به مرام و مردانگی میشناسند، پس به من پاسخ درست بده! اگر پذیرفتی، تا دو سه روز دیگر، بیآنکه کسی جز من و تو بداند و از این راز بویی ببرد خواستگارهایت را بفرست و مرا محترمانه عروس کنند. اگر هم پاسخت منفی است، الان بدون معطلی گلولهای بر مغز تو خواهم نشاند و سپس خود را خلاص خواهم کرد!
خان با شنیدن این سخنان، سر از پا نمیشناخت. با شادمانی گفت:
زلیخاه جان، درد و بلات به جانم! من بارها به خواستگاریت آمدم و دستبردار نبودم، این تو بودی که جواب رد دادی. حالا که خودت میخواهی همسر من شوی، مگر میشود من راضی نباشم؟
به روی چشمانم! آسوده خاطر بازگرد، تا چند روز دیگر بزرگان و زنان طایفه را به خواستگاری خواهم فرستاد.
در آن زمان که هنوز خبری از زنذلیلی و رسمهای امروزی نبود، قول مرد حکم سند ششدانگ را داشت.
آن شب، خان و زلیخاه بسیار با هم سخن گفتند و راز دلها را آشکار ساختند. بامدادان، زلیخاه چون سرداری دلیر، سوار بر اسب شد و خندان و سبکبال، راه خانه را پیش گرفت. بیآنکه کسی از رفتوآمدش باخبر شود، به روستا بازگشت و از آن پس، هر روز چشمبهراه ماند و به دوردستها خیره میشد. با دیدن هر سوارهای، دلش میتپید و قند در دلش آب میشد.
سرانجام، خان به وعدهاش وفا کرد. با جمعی از زنان کیوانی، در لباسهای رنگین محلی، و گروهی از بزرگان و ریشسفیدان، رهسپار ساینان شد. مراسم خواستگاری با شکوهی بیمانند برگزار گردید. قرار شد یک ماه بعد، در پایان بهار و آغاز تابستان، جشن عروسی برپا شود.
زمان موعود فرا رسید و عروسی زلیخاه به پا شد؛ جشنی که تاریخ کرمانجها تا آن زمان همانندش را ندیده بود.
عاشیقها بر دهل میکوبیدند و سورنا مینواختند. آهنگهای آلهگز، انارکی، دوقرصه و چپهراسته در کوهها میپیچید و شور و شعف میآفرید. دختران و جوانان دستافشانی میکردند و شادی در همهجا موج میزد.
در کنار میدان، دوازده دیگ بزرگ برنج بر روی اجاق میجوشید و بوی خوشش در فضا میپیچید. خانها و بزرگان مناطق مختلف، که بسیاریشان روزگاری خاطرخواه ناکام زلیخاه بودند، یکی پس از دیگری به جشن آمدند و هرکدام انعام و خلعتی ارزشمند به همراه آوردند.
جوانان نیز کشتی چوخه برپا کرده بودند و پهلوانان نامی زورآزمایی میکردند. سوارهنظام کرمانج، با اسبهای تیزپا، صف کشیدند تا بیداق بگیرند و مسابقهی اسبدوانی آغاز شود.
چهارده سوار به خط شدند. از همان دم که عروس، زلیخاه، بر زین نشست و شال قرمز را کنار زد، اسبش را به تاخت درآورد. صدای «اللهاکبر» حضار برخاست؛ چه مهارتی، چه شجاعتی! اسبها نفسزنان در کنار هم میتاختند و کنترلشان دشوار بود. گرد و غبار آسمان را پوشاند.
تماشاگران با نفسهای حبسشده، چشم به دوردست دوختند. ناگاه سیاهی سواران از دل غبار پدیدار شد. در کمال ناباوری، نخستین کسی که از خط پایان گذشت، عروس زیبای جشن، زلیخاه بود! پس از او، سواران دیگر یکی پس از دیگری رسیدند.
سه شبانهروز جشن و سرور ادامه یافت. اینک نوبت آن رسیده بود که سیب و انار و قند از فراز سر عروس ببارانند...
@buvanloo
قسمت دوم
نویسنده: علی محمدزاده
خان با شگفتی به مهمان نگریست و گفت:
تو که از جوانان و بزرگان درونگری و روستاهای اطراف نیستی، اگرنه میشناختمت!
زلیخاه ناگهان کلاه دوره ای و مشتیانه را از سر برداشت، سرش را تکان داد و گیسوان بور و افشانش بر شانهها و بر چهرهی زیبایش ریخت. آنگاه کلت کمری را از کمر بیرون کشید و رو به خان گفت:
حالا مرا شناختی خان؟ منم،زلیخاه!
خان هراسان گفت:
ز،ز،ز،زلیخاه؟! تو اینجا چه میکنی؟ این چه ماجراست؟ من چیزی نمیفهمم!
زلیخاه از ته دل آهی کشید و گفت:
نترس خان! فقط به درد دل من گوش کن...
سپس تا پاسی از شب، سرگذشت خود را از آغاز تا پایان، بیکموکاست برای خان اینچنین گفت:
خان جان، تو که در جوانی آوزه مرا شنیده بودی!
خواستگاران فراوانی سالها آمدند و رفتند،
من مغرور و بیخبر از گذر زمان، هر بار جواب رد دادم. تا آنکه ناگاه به خود آمدم و دیدم اگر چنین بایستم، جوانیام بر باد خواهد رفت.
اندیشیدم و از میان همهی خواستگاران گذشته ام، تو را برگزیدم.
خان جان با امید و آرزو به سراغت آمدهام و اینک بر سر سفرهات نشستهام.
همه تو را به مرام و مردانگی میشناسند، پس به من پاسخ درست بده! اگر پذیرفتی، تا دو سه روز دیگر، بیآنکه کسی جز من و تو بداند و از این راز بویی ببرد خواستگارهایت را بفرست و مرا محترمانه عروس کنند. اگر هم پاسخت منفی است، الان بدون معطلی گلولهای بر مغز تو خواهم نشاند و سپس خود را خلاص خواهم کرد!
خان با شنیدن این سخنان، سر از پا نمیشناخت. با شادمانی گفت:
زلیخاه جان، درد و بلات به جانم! من بارها به خواستگاریت آمدم و دستبردار نبودم، این تو بودی که جواب رد دادی. حالا که خودت میخواهی همسر من شوی، مگر میشود من راضی نباشم؟
به روی چشمانم! آسوده خاطر بازگرد، تا چند روز دیگر بزرگان و زنان طایفه را به خواستگاری خواهم فرستاد.
در آن زمان که هنوز خبری از زنذلیلی و رسمهای امروزی نبود، قول مرد حکم سند ششدانگ را داشت.
آن شب، خان و زلیخاه بسیار با هم سخن گفتند و راز دلها را آشکار ساختند. بامدادان، زلیخاه چون سرداری دلیر، سوار بر اسب شد و خندان و سبکبال، راه خانه را پیش گرفت. بیآنکه کسی از رفتوآمدش باخبر شود، به روستا بازگشت و از آن پس، هر روز چشمبهراه ماند و به دوردستها خیره میشد. با دیدن هر سوارهای، دلش میتپید و قند در دلش آب میشد.
سرانجام، خان به وعدهاش وفا کرد. با جمعی از زنان کیوانی، در لباسهای رنگین محلی، و گروهی از بزرگان و ریشسفیدان، رهسپار ساینان شد. مراسم خواستگاری با شکوهی بیمانند برگزار گردید. قرار شد یک ماه بعد، در پایان بهار و آغاز تابستان، جشن عروسی برپا شود.
زمان موعود فرا رسید و عروسی زلیخاه به پا شد؛ جشنی که تاریخ کرمانجها تا آن زمان همانندش را ندیده بود.
عاشیقها بر دهل میکوبیدند و سورنا مینواختند. آهنگهای آلهگز، انارکی، دوقرصه و چپهراسته در کوهها میپیچید و شور و شعف میآفرید. دختران و جوانان دستافشانی میکردند و شادی در همهجا موج میزد.
در کنار میدان، دوازده دیگ بزرگ برنج بر روی اجاق میجوشید و بوی خوشش در فضا میپیچید. خانها و بزرگان مناطق مختلف، که بسیاریشان روزگاری خاطرخواه ناکام زلیخاه بودند، یکی پس از دیگری به جشن آمدند و هرکدام انعام و خلعتی ارزشمند به همراه آوردند.
جوانان نیز کشتی چوخه برپا کرده بودند و پهلوانان نامی زورآزمایی میکردند. سوارهنظام کرمانج، با اسبهای تیزپا، صف کشیدند تا بیداق بگیرند و مسابقهی اسبدوانی آغاز شود.
چهارده سوار به خط شدند. از همان دم که عروس، زلیخاه، بر زین نشست و شال قرمز را کنار زد، اسبش را به تاخت درآورد. صدای «اللهاکبر» حضار برخاست؛ چه مهارتی، چه شجاعتی! اسبها نفسزنان در کنار هم میتاختند و کنترلشان دشوار بود. گرد و غبار آسمان را پوشاند.
تماشاگران با نفسهای حبسشده، چشم به دوردست دوختند. ناگاه سیاهی سواران از دل غبار پدیدار شد. در کمال ناباوری، نخستین کسی که از خط پایان گذشت، عروس زیبای جشن، زلیخاه بود! پس از او، سواران دیگر یکی پس از دیگری رسیدند.
سه شبانهروز جشن و سرور ادامه یافت. اینک نوبت آن رسیده بود که سیب و انار و قند از فراز سر عروس ببارانند...
@buvanloo
❤8👏3👍2
زلیخاه درگزی
قسمت سوم و پایانی(۳)
نویسنده: علی محمدزاده
در پایان مراسم عروسی، کودکان شادمانه میدویدند و سیبها و انارها و قندهایی را که بر سر عروس شاباش میشد، از میان پای مردمان و زیر سم اسبان جمع میکردند.
سالها گذشت و زلیخاه در کنار همسرش، خانزادهای مهربان و مردمدار، زندگی شادی داشت.
ثمرهی زندگیشان دو پسر بود که یادگار عشق و پیوندشان شدند.
اما سرنوشت آرام نماند. شبی تیره، ترکمانان به روستا یورش آوردند.
خان، همسر زلیخاه، کودکان و مردم را به او سپرد و همراه گروهی از جوانان، در کوههای اطراف سنگر گرفت. نبردی سخت درگرفت و پس از یک شبانهروز، حملهی ترکمانان شکسته شد.
با این همه، مگر ممکن بود زلیخاه، این شیرزن کرمانج، در روستا آرام بماند؟ نه، تصمیمش را گرفته بود. برنو را بر پشت افکند، بر اسب نشست و تا دامنهی کوه تاخت.
از اسب پیاده شد و در چشم برهمزدنی از صخرهها بالا رفت. خود را به شوهر و جوانان رساند؛ مرهم بر زخمها نهاد و زخمی ها را تیمار کرد.
اما در میانهی نبرد، همسر دلاورش به سختی مجروح شد.
زلیخاه، در حالیکه زخمهای او را میبست، سر همسر و همدمش را بر سینه گرفت و با دست نوازش بر چهرهی خونینش کشید.
قطره ای اشک از چشمان زیبایش فرو میغلتید و بر صورت خونین شوهر میچکید آن را میشست.
لحظاتی بعد، همسرش در راه دفاع از جان، ناموس و خاک منطقه ی زیبای درونگر به شهادت رسید.
زلیخاه که غم در دل داشت، اما ارادهاش نشکست.
با صلابتی بیش از پیش، فرماندهی جوانان را به عهده گرفت.
غرشهایش چون غرّش شیران در دشت میپیچید و به دلها نیرو میبخشید. چند شبانهروز جنگیدند تا سرانجام یاغیان گریختند.
پس از نبرد، با احترام بسیار، پیکر همسر و دیگر شهیدان را به خاک سپرد. این تنها گوشهای از تاریخ شیرمردان و شیرزنان کرمانج شمال خراسان است؛
تاریخی پر از رشادتها و دلاوریهایی که بسیاریشان به دست فراموشی سپرده شدهاند.
بعد از سالها اسم زلیخاه هنوز که هنوز است بر تارک کوهی بنام چیای زله یعنی کوه زلیخاه در منطقه ی زیبای درونگر که یادآور رشادت این شیر زن کرمانج است می درخشد و کمتر کسیست که فلسفهاش را بداند چرا که در گذر زمان به فراموشی سپرده شده است...
باشد که بازگویی چنین حکایتهای راستین، درسی باشد برای ما و آیندگان؛
تا مبادا کسانی، ناآگاه و نسنجیده، کرمانجها را «تبعیدیان» بخوانند،
تاریخ گواهی میدهد که کورد وکرمانج ها هر کجا زیستهاند، جز رنج و مشقت و دفاع از شرف و سرزمینشان در اندیشهی چیزی نبودهاند و نخواهند بود.
کوهی بە نام این شیر زن در منطقە ی درونگر وجود دارد کە بە(چیایی زلە)معروف است.
پایان
@buvanloo
قسمت سوم و پایانی(۳)
نویسنده: علی محمدزاده
در پایان مراسم عروسی، کودکان شادمانه میدویدند و سیبها و انارها و قندهایی را که بر سر عروس شاباش میشد، از میان پای مردمان و زیر سم اسبان جمع میکردند.
سالها گذشت و زلیخاه در کنار همسرش، خانزادهای مهربان و مردمدار، زندگی شادی داشت.
ثمرهی زندگیشان دو پسر بود که یادگار عشق و پیوندشان شدند.
اما سرنوشت آرام نماند. شبی تیره، ترکمانان به روستا یورش آوردند.
خان، همسر زلیخاه، کودکان و مردم را به او سپرد و همراه گروهی از جوانان، در کوههای اطراف سنگر گرفت. نبردی سخت درگرفت و پس از یک شبانهروز، حملهی ترکمانان شکسته شد.
با این همه، مگر ممکن بود زلیخاه، این شیرزن کرمانج، در روستا آرام بماند؟ نه، تصمیمش را گرفته بود. برنو را بر پشت افکند، بر اسب نشست و تا دامنهی کوه تاخت.
از اسب پیاده شد و در چشم برهمزدنی از صخرهها بالا رفت. خود را به شوهر و جوانان رساند؛ مرهم بر زخمها نهاد و زخمی ها را تیمار کرد.
اما در میانهی نبرد، همسر دلاورش به سختی مجروح شد.
زلیخاه، در حالیکه زخمهای او را میبست، سر همسر و همدمش را بر سینه گرفت و با دست نوازش بر چهرهی خونینش کشید.
قطره ای اشک از چشمان زیبایش فرو میغلتید و بر صورت خونین شوهر میچکید آن را میشست.
لحظاتی بعد، همسرش در راه دفاع از جان، ناموس و خاک منطقه ی زیبای درونگر به شهادت رسید.
زلیخاه که غم در دل داشت، اما ارادهاش نشکست.
با صلابتی بیش از پیش، فرماندهی جوانان را به عهده گرفت.
غرشهایش چون غرّش شیران در دشت میپیچید و به دلها نیرو میبخشید. چند شبانهروز جنگیدند تا سرانجام یاغیان گریختند.
پس از نبرد، با احترام بسیار، پیکر همسر و دیگر شهیدان را به خاک سپرد. این تنها گوشهای از تاریخ شیرمردان و شیرزنان کرمانج شمال خراسان است؛
تاریخی پر از رشادتها و دلاوریهایی که بسیاریشان به دست فراموشی سپرده شدهاند.
بعد از سالها اسم زلیخاه هنوز که هنوز است بر تارک کوهی بنام چیای زله یعنی کوه زلیخاه در منطقه ی زیبای درونگر که یادآور رشادت این شیر زن کرمانج است می درخشد و کمتر کسیست که فلسفهاش را بداند چرا که در گذر زمان به فراموشی سپرده شده است...
باشد که بازگویی چنین حکایتهای راستین، درسی باشد برای ما و آیندگان؛
تا مبادا کسانی، ناآگاه و نسنجیده، کرمانجها را «تبعیدیان» بخوانند،
تاریخ گواهی میدهد که کورد وکرمانج ها هر کجا زیستهاند، جز رنج و مشقت و دفاع از شرف و سرزمینشان در اندیشهی چیزی نبودهاند و نخواهند بود.
کوهی بە نام این شیر زن در منطقە ی درونگر وجود دارد کە بە(چیایی زلە)معروف است.
پایان
@buvanloo
👏15❤8
با کمال افتخار و شادی، قبولی ارزشمند همسر عزیزم، سرکار خانم مهتاب قوی اندام را در آزمون کارشناسی ارشد وزارت بهداشت تبریک میگویم.
این موفقیت بزرگ، نتیجه تلاش، پشتکار و ایمان شماست و مایه مباهات و دلگرمی من و خانواده است.
امیدوارم در ادامه این مسیر علمی، همچنان درخشان و موفق باشید.
با عشق و آرزوی بهترینها
آرین نادری🌹
@buvanloo
این موفقیت بزرگ، نتیجه تلاش، پشتکار و ایمان شماست و مایه مباهات و دلگرمی من و خانواده است.
امیدوارم در ادامه این مسیر علمی، همچنان درخشان و موفق باشید.
با عشق و آرزوی بهترینها
آرین نادری🌹
@buvanloo
❤12👎10👏10
درودبر اهالی محترم بوانلو به ویژه باغداران گردو در منطقه
متاسفانه دیروز اورژانس منطقه اعلام کرد در سال جاری ۱۶ نفر سقوط از درختان گردو داشتیم .به گفته کارشناسان و افراد خبره و با تجربه
دلایل اصلی مریضی درختان از جمله وجود کرم خراط به وفور که داخل شاخه ها حتی تنه درختان لانه کردن خشکسالی و عدم بارندگی و ابیاری به موقع، پوسیدگی برخی شاخه ها و سایر امراض می باشد .
لذاسلامت و زنده ماندن از هر چیز مهمتر و ارزشمندتر است
خواهش میکنم نگذارید جوانان کم تجربهیا افراد فاقد مهارت کافی از اینجور درختان دارای امراض و شاخه ها خشک برای جمع کردن چند دانه گردو یا چند ده کیلو گردو بالا بروند و یک روستا و فامیل و منطقه را داغدار کنند.
با آرزوی صحت و سلامتی برای کلیه عزیزان
@buvanloo
متاسفانه دیروز اورژانس منطقه اعلام کرد در سال جاری ۱۶ نفر سقوط از درختان گردو داشتیم .به گفته کارشناسان و افراد خبره و با تجربه
دلایل اصلی مریضی درختان از جمله وجود کرم خراط به وفور که داخل شاخه ها حتی تنه درختان لانه کردن خشکسالی و عدم بارندگی و ابیاری به موقع، پوسیدگی برخی شاخه ها و سایر امراض می باشد .
لذاسلامت و زنده ماندن از هر چیز مهمتر و ارزشمندتر است
خواهش میکنم نگذارید جوانان کم تجربهیا افراد فاقد مهارت کافی از اینجور درختان دارای امراض و شاخه ها خشک برای جمع کردن چند دانه گردو یا چند ده کیلو گردو بالا بروند و یک روستا و فامیل و منطقه را داغدار کنند.
با آرزوی صحت و سلامتی برای کلیه عزیزان
@buvanloo
👍19❤4
لازم بذکر هست جهت کیفیت بخشی محصولات و جلوگیری از خطرات سقوط از درختان گردو حتما حتما درختان بالای ۷۰ سال عمر را سر بر نمایید تا هم درخت جوان سازی شود هم باردهی مطلوبی داشته باشند
👍12
سرکار خانم گلی شارعی
قبولی پرافتخار شما را در مقطع کارشناسی ارشد جراحی داخلی بجنورد ،ازصمیم قلب تبریک میگوییم این موفقیت درخشان، نتیجه سالها تلاش، پشتکار و ایمان تو به مسیر علمیات است.
بیتردید این آغاز راهی روشن و پرثمر برایت خواهد بود و آیندهای سرشار از افتخار و موفقیت در انتظارت است.
به وجودت میبالیم و آرزو میکنیم همچنان پلههای پیشرفت را یکی پس از دیگری با عزت و سربلندی طی کنی.
از طرف خواهروهمسرتان
@buvanloo
قبولی پرافتخار شما را در مقطع کارشناسی ارشد جراحی داخلی بجنورد ،ازصمیم قلب تبریک میگوییم این موفقیت درخشان، نتیجه سالها تلاش، پشتکار و ایمان تو به مسیر علمیات است.
بیتردید این آغاز راهی روشن و پرثمر برایت خواهد بود و آیندهای سرشار از افتخار و موفقیت در انتظارت است.
به وجودت میبالیم و آرزو میکنیم همچنان پلههای پیشرفت را یکی پس از دیگری با عزت و سربلندی طی کنی.
از طرف خواهروهمسرتان
@buvanloo
👏38👎7❤4
خواهر عزیزم،
(زهرا اسداله زاده)قبولیات در مقطع کارشناسی ارشد پرستاری، گرایش سلامت، بهداشت و جامعه در دانشگاه گناباد، نه فقط فتح قلهای علمی، که شکوفهای نو بر درخت زندگیمان است.
این کامیابی، طنین خوشآهنگی است که تا عمق جانمان رسیده و در آسمانها، روح پدر عزیزمان را به وجد و آرامش رسانده است.
اکنون او با لبخندی آسمانی، به تو میبالد و ما در زمین، با چشمانی پر از مهر، به پروازت نگاه میکنیم.
راهت پر فروغ و فرداهایت سرشار از برکت باد…
ازطرف برادر وخوهرانت❤️
(زهرا اسداله زاده)قبولیات در مقطع کارشناسی ارشد پرستاری، گرایش سلامت، بهداشت و جامعه در دانشگاه گناباد، نه فقط فتح قلهای علمی، که شکوفهای نو بر درخت زندگیمان است.
این کامیابی، طنین خوشآهنگی است که تا عمق جانمان رسیده و در آسمانها، روح پدر عزیزمان را به وجد و آرامش رسانده است.
اکنون او با لبخندی آسمانی، به تو میبالد و ما در زمین، با چشمانی پر از مهر، به پروازت نگاه میکنیم.
راهت پر فروغ و فرداهایت سرشار از برکت باد…
ازطرف برادر وخوهرانت❤️
👏23❤4👎3
250301_1712
My Recording
صفرتا صد اجرای زنده شیروان تالار پدیده
توکلیان
ریحانی
ویولن حسین یوسفخانی
مجلس اقای حسین پور بوانلو
توکلیان
ریحانی
ویولن حسین یوسفخانی
مجلس اقای حسین پور بوانلو
250301_1702
My Recording
مجلسی شیروان تالار پدیده
توکلیان
ریحانی
ویولن حسین یوسفخانی
مجلس اقای حسین پور بوانلو
توکلیان
ریحانی
ویولن حسین یوسفخانی
مجلس اقای حسین پور بوانلو
❤10👏4💔1
ـ آئین سنتی مالشوران در کلیشم عمارلوی گیلان
«آئین سنتی مالشوران»، شستن گوسفندان قبل از چیدن پشم گوسفندان است که هر ساله در اواخر شهریور ماه در عشایر گیلان بهویژه در روستای کلیشم رودبار گیلان در کنار آبگیر طبیعی خلشکوه برگزار میشود.
@bucanloo
«آئین سنتی مالشوران»، شستن گوسفندان قبل از چیدن پشم گوسفندان است که هر ساله در اواخر شهریور ماه در عشایر گیلان بهویژه در روستای کلیشم رودبار گیلان در کنار آبگیر طبیعی خلشکوه برگزار میشود.
@bucanloo
❤12👏3👎1