چه کسی پیروز جنگ است؟
نمیدانم عزیزم، نمیدانم چه کسی پیروز است اما بیشک کسانی که جوانی را باختهاند، ماییم.
• کیمیا رجبی
نمیدانم عزیزم، نمیدانم چه کسی پیروز است اما بیشک کسانی که جوانی را باختهاند، ماییم.
• کیمیا رجبی
لبخندهایِ همیشگی و غمگینت،
سعی در پنهان کردنِ کدام زخمهایت دارد عزیزِ من؟
• یلدا سیدی
سعی در پنهان کردنِ کدام زخمهایت دارد عزیزِ من؟
• یلدا سیدی
من تو را دوست داشتم
در روزهایی که مسئلهیِ ما زنده ماندن بود،
نه عاشق بودن.
• لاادری
در روزهایی که مسئلهیِ ما زنده ماندن بود،
نه عاشق بودن.
• لاادری
I'd Love To Change The World
Ten Years After@BrilaStello
سر قبر کشیشی در کلیسایِ وست مینستر نوشته شده :
کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم.
بزرگتر که شدم متوجّه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانوادهام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!
@BrilaStello ✨
کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم.
بزرگتر که شدم متوجّه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانوادهام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!
@BrilaStello ✨
انسان باید از صبحِ علیالطلوع تا پایانِ شب، خود را مشغول چیزی سازد، سرگرم باشد، کار کند، جان بکند؛ وگرنه از نشخوارِ فکری میمیرد.
• لاادری
• لاادری
حال همه بد است. همه سرگردان، همه نگران فردا، پولدار و بیپول پای هیچکس جایی بند نیست. در تاریکی، بیجایی، در بیراه رها شدهاند. بهت زده و منتظر درجا میزنند.
• شاهرخ مسکوب
• شاهرخ مسکوب
به هیچ کاری نمیتوانم علاقمند بشوم و اصلاً مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم میآید. فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چارهای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچکترین اقدام حتّی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم.
• صادق هدایت
• صادق هدایت
•Bʀɪʟᴀ Sᴛᴇʟʟᴏ•
Sufjan Stevens@BrilaStello – Fourth Of July
خواننده تویِ یکی از صادقانهترین مصاحبههاش درباره روزهای آخر زندگی مادرش حرف زده. گفته بود : مادرم به سرطان مبتلا بود و مرگش زودتر از چیزی که فکر میکردیم فرا رسید. قبل از اینکه از دنیا بره، ما رفتیم تا برای آخرین بار ببینیمش. هنوز هوشیار بود، اما درد زیادی میکشید. نگاهش پر از ترس، ضعف، و شاید اندکی آرامش بود. دیدنش توی اون وضعیت، لحظهای بود که انگار زمان ایستاد و چیزی توی من برای همیشه شکست. در مواجهه با مرگ، فهمیدم چقدر ابراز عشق، آنهم وقتی فرصت داره از دست میره، هم سخت و هم ضروریه. وقتی بهش نگاه میکردم، فقط دلم میخواست همه عشقم رو بدون قید و شرط بهش منتقل کنم. تنها چیزی که برام مهم بود، این بود که بدونه چقدر براش ارزش قائلم. حتّی اگه دیگه صدای منو درست نشنوه.
اگه روزی تجربه چنین دردی رو داشته باشید، با تمام وجود آهنگ رو میفهمید. هر واژهش انگار زخمی رو لمس میکنه، ولی در عین حال، مثل نوازشیه برای قلبی که سوگواره. و اگه هنوز مادرتون کنار تونه، هنوز میتونید صدای نفسهاش رو بشنوید، بدونید که چه نعمت بزرگیه. لطفاً، تا جایی که میتونید، بهش عشق بدید؛ بیدریغ، بیقید و شرط. قبل از اینکه فقط یه عکس باشه روی دیوار خاطرات.
اگه روزی تجربه چنین دردی رو داشته باشید، با تمام وجود آهنگ رو میفهمید. هر واژهش انگار زخمی رو لمس میکنه، ولی در عین حال، مثل نوازشیه برای قلبی که سوگواره. و اگه هنوز مادرتون کنار تونه، هنوز میتونید صدای نفسهاش رو بشنوید، بدونید که چه نعمت بزرگیه. لطفاً، تا جایی که میتونید، بهش عشق بدید؛ بیدریغ، بیقید و شرط. قبل از اینکه فقط یه عکس باشه روی دیوار خاطرات.