واقعیتهایی درباره مغز
1.5K subscribers
8 photos
1 video
2 files
10 links
در این کانال سعی شده که خلاصه ای از عملکردهای مختلف مغز گذاشته شود.این پست ها از منابع موثقی گرفته شده اند. دکتر محمد انتظاری طاهر(نورولوژیست)
Download Telegram
مغز انسان، و خودکشی

خودکشی در انسانها، متاسفانه بسیار شایع است. در آمریکا هر ۱۲ دقیقه یک نفر دست به خودکشی میزند. خودکشی ، بیشتر از تمام جنگها و دگر کُشی ها در جهان، باعث مرگ انسانهاست.
در مواردی نادر، خودکشی برای حفاظت از افراد دیگر انجام می گیرد. رخدادی از ایندست، اخیرا در ژاپن بعد از تخریب یک نیروگاه اتمی، برای جلوگیری از نشت مواد اتمی صورت گرفت. در این رخداد، چند مهندس ، علیرغم آگاهی از خطر جدّی ِ مرگ، برای نجات بقیه مردم وارد مرکز نیروگاه شده و آن را غیرفعال کردند.
عمل خودکشی، در گونه های دیگر ِجانوران هم دیده شده است . مثلا نوعی مورچه کارگر(کولوبپوزیس) هنگامیکه لانه اش مورد حمله قرار میگیرد، خود را منفجر کرده و به این طریق سمی را آزاد میکند که باعث مسمومیت مهاجم میگردد. این نوع خودکشی در حیوانات، که «اتو تیزیس» نام دارد، در زنبورهای عسل هم دیده میشود.
اما بیشتر خودکشی ها، برای پایان دادن به رنج روانی است که شخص عامل، آنرا تجربه می کند. اکثر افرادی که دست به خودکشی می زنند، به دیگران نمی اندیشند، بلکه فقط در پِی ِ پایان دادن به رنج روانی خود هستند. انسان شناس معروف چارلز مک دونالد در این باره میگوید: « افرادی که دست به خودکشی می زنند، بدنبال ایجاد تغییر در چیزی نبوده، و فقط در پِی ِ کاهش اضطراب شدید فیزیکی و روانی خود هستند. خودکشی برای این افراد، پایان دادن به عواملی همچون درد، فشار روانی و استرس است».
اما چه عواملی خطر خودکشی را افزایش میدهند؟ پژوهشها نشان می دهند، که بعضی ژنها تاثیر عمده ای بر روی این رفتار انسان دارند. فابریس جولانت، روانپزشک دانشگاه مک گیل کانادا معتقد است که فعالیت اینگونه ژنها، باعث رفتارهای واکنشی سریع بدون فکر(اختلال ایمپالس) و اختلال در قضاوت افراد میشود و ربطی به یک بیماری روانی خاص ندارد. پژوهشهای دکتر جولانت نشان داد که خویشان نزدیک افرادی که خودکشی کرده اند بیشتر دچار رفتارهای واکنشی لحظه ای و اختلال قضاوت هستند. این اختلالات همچنین در بیمارانی با علائم افسردگی دو قطبی و شیزوفرنی بیشتر است.
الکساندر نیکولسکو، روانپزشک دانشگاه ایندیانا و کاشف « ژنومیک کاربردی»، تغییرات شش ژن را در افرادی که دست به خودکشی زده اند، یافته است. این پژوهشها نشان داده که اگر همه این تغییرات ژنتیکی همزمان در یک فرد افسرده و یا شیزوفرنی دیده شود، با احتمال ۹۰ درصد آن بیمار دست به خودکشی خواهد زد.
جان مان Mann روانپزشک دانشگاه کلمبیا تغییرات شیمیایی را در مغز افرادی که دست به خودکشی زده اند بررسی کرده است . پژوهشهای او‌ نشان داد که ماده شیمیایی سروتونین، در بطور کلّی مغز بیماران افسرده کاهش یافته ، ولی در افرادی که خود را کشتند، این کاهش شدیدتر بوده است . کارلوس زاراته Zarate روانپزشک موسسه سلامت روانی آمریکا، اثرات دارویی به نام «کتامین» را در افرادی که سعی در خودکشی داشته اند آزمایش کرده است. این دارو افکار خودکشی را به مدت یک هفته به تعویق می اندازد، بدون آنکه اثر آنی بر افسردگی داشته باشد. این پژوهش به این معنی است که اقدام به خودکشی شبکه مخصوصی (جدا از افسردگی) در مغز دارد که کتامین میتواند آنرا مهار کند.
اما اندیشیدن به خودکشی چقدر شیوع دارد؟ تمام انسانها کم وبیش در مقطعی از زندگی به دلیل از دست دادن کار، و یا نزدیکان و یا روبرو شدن با مشکلات مالی دچار یاس و نومیدی میشوند. گاهی این ناامیدی، میتواند منجر به افکار خودکشی شود. در پژوهشی در میان دانش آموزان آمریکایی ۶۰ درصد آنها در طول یکسال قبل از زمانی که از آنها سوال شد، در مورد خودکشی فکر کرده بودند و در ۱۴ درصد آنها این افکار بسیار جدی بوده است. متاسفانه خودکشی سومین عامل مرگ در نوجوانان و جوانان سنین بین ۱۰-۲۴ سال است. در این سنین چون هنوز مغز کاملا تکامل نیافته، رفتارهای واکنشیِ آنی و اختلال قضاوت شایعتر بوده که منجر به تصمیمات سریع شده و در شرایط نومیدی میتواند باعث فکر کردن به خودکشی شود.
یکی دیگر از مسائلی که مورد پژوهش قرار گرفته، اثرات فرهنگ بر اقدام خودکشی در افراد است. در قرن ۱۸، گوته نویسنده شهیر آلمانی، کتابی به نام «رنجهای ورتر جوان» نوشت که در آن ورتر عاشق زن همسرداری میشود و به علت نرسیدن به معشوق، ورتر خود را میکشد. بعد از چاپ این کتاب در ۱۷۷۴ ، نزدیک به دو هزار خودکشی به روش خودکشی ورتر اتفاق می افتد ( Werther effect). همچنین در سال ۲۰۰۸ یک هنرپیشه معروف در کره جنوبی خود را حلق آویز میکند. در همان ماه تعداد خودکشی در این کشور ۶۶ درصد به علّت حلق آویز کردن، افزایش یافت. اگر چه علت اصلی این پدیده مشخص نیست اما یکی از فرضیه هایی که مطرح است وجود «میم meme» برای فکر خودکشی است. «میم»، عقیده، رفتار و یا روشی است که در یک فرهنگ، از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود.
همانطور که ژنها در بدن انسان میتوانند رفتار را کنترل کنند، «میم» همانند ژنها در یک «فرهنگ »عمل می کند که میتواند تقسیم، منتشر و تغییر یابد. «میمها» همانند نرم افزارهای کامپیوتری در مغز عمل می کنند.در طول فرگشت انسان، در چند برهه زمانی فشارهای شدید محیطی باعث خودکشی افراد قبایل شده و این فرآیند ایجاد یک «میم» فرهنگی در انسان نموده است. هنگامیکه فرد معروفی خودکشی کرده و این مسئله توسط مدیا بزرگ ومهم جلوه داده میشود، این به نوبه خود میتواند باعث انگیختن «میم» خودکشی شده و در جامعه پخش شود.
پژوهشهای جدید بر روی خودکشی به طور روز افزونی اطلاعات ما را در این زمینه گسترش میدهد و امید میرود که با یافتن روشهای پیشگیری و درمان جدید، انسان در آینده بتواند بر این مشکل اجتماعی غلبه پیدا کند.
مغز، و فرآیند دوستی

دیر زمانی است که روانشناسان، مشاهده کرده اند، افراد در گزینش دوست، معمولاً
فاکتورهای سن، مذهب، میزان تحصیلات، گرایشات سیاسی، و موقعیت اقتصادی شبیه را منظور می کنند. این تمایل به دوستیابی، از میان افرادی که به خودمان شباهت دارند، در تاریخ بشر به طور کم وبیش تغییر زیادی نیافته. پژوهشهای جدید نشان داده اند که ریشه های پدیده دوستیابی بسیار عمیقتر بود و به عملکردهای مغزی وابسته است.
کارولین پارکینسون از پژوهشگران نوروساینس دانشگاه کالیفرنیا ، عملکرد مغز را در دوستیابی مورد بررسی قرار داده است. نتیجه این پژوهش اخیرا در مجله
Nature Communication 2018,
منتشر شده است. دکتر پارکینسون و همکارانش در بین ۲۷۹ فارغ التحصیل یک کالج که چند سال در خوابگاه با یکدیگر زندگی میکردند‌ و طبعا با یکدیگر ارتباط داشتند، پرشسنامه هایی توزیع کرده و در مورد علائق آنها اطلاعاتی را جمع آوری کرد. سپس ۴۲ نفر از این تعداد، که حاضر به انجام تست ام آر آی عملکردی مغز شدند، مورد بررسی قرار گرفتند. در حین انجام ام آر آی مغز ، تعداد زیادی فیلمهای مختلف در مورد سیاست، جامعه ، مسائل زندگی روزمره و حتی فیلمهای کمدی به این افراد نشان داده شد. فعالیت دو منطقه در مغز ، ناحیه تحتانی لوب پیشانی ( هسته آکومبنس) و ناحیه فوقانی لوب آهیانه، مورد بررسی قرار گرفت. این دو ناحیه در هنگام دیدن فیلمهای دلخواه فعالیت بیشتری از خود نشان میدهند ( مناطق پاداش در مغز). پژوهشگران دریافتند که در میان این گروه، افرادی که دوست یکدیگر بودند فعالیت این دو منطقه مغزیشان بسیار شبیه یکدیگر است و حتی پژوهشگرانی که فقط به ام آر آی عملکردی این افراد دسترسی داشتند، با دقت بالایی توانستند (فقط با تشابه فعالیت ام آر آی در آن دو منطقه مغز )حدس بزنند که چه افرادی در آن گروه دوست یکدیگر هستند. دکتر پارکینسون و همکارانش قصد دارند در قدم بعدی، تازه واردان به همان کالج را مورد پژوهش قرار داده، و پیش بینی کنند که چه کسانی با یکدیگر دوست خواهند شد.
به عقیده دکتر نیکولاس کریستاکیس پزشک و جامعه شناس، از دانشگاه ییل در آمریکا، پژوهش بالا نشان داده است که دوستیها فقط یک پدیده سطحی نیستند و ساختار مغز قویا در آن دخالت دارد. در حقیقت دوستی ریشه در پدیده های شیمیایی مغز دارد.
به عقیده دکتر پارکینسون، پژوهش او نشان داده که «دوستان» به طور همسانی به محیط اطراف توجه دارند و آنرا تجزیه و تحلیل میکنند. این پدیده همسانی باعث میشود که «دوستان» به راحتی در اجتماع با هم تماس داشته باشند و این فرآیند برایشان بسیار خوش آیند است.
دکتر کریستاکیس و همکارانش، در یک پژوهش دریافتند که افرادی که دوستیهای محکمی در جامعه دارند بسیار سالمتر از افرادی هستد که ارتباطات دوستانه ندارند. در یک پژوهش که در سال ۲۰۱۶ در مجله علوم زیست شناسی منتشر شد، دکتر کریستاکیس و همکارانش سطح پروتئین فیبرینوژن را در خون افرادی که ارتباط اجتماعی قوی و یا ضعیف دارند اندازه گیری کردند. سطح این پروتئین اگر در خون بالا برود، باعث التهاب و همچنین تشدید انعقاد خون، و در نتیجه بیماریهای قلبی و عروقی میشود. افرادی که شبکه اجتماعی قویتر ویا دوستان بیشتری داشتند، سطح پایین تری از این پروتئین را داشتند در حالیکه این سطح در افراد تنها و بدون دوست بالاتر بو‌د. هنوز مشخص نیست که «اجتماعی بودن» چگونه باعث چنین تغییری میگردد.
پژوهشهای جدید نوروساینس، دریچهٔ نوینی را برای بررسی فرآیند «دوستی» گشوده اند و این تحقیقات نشان داده اند که دوستی، نه تنها باعث تحریک مدارهای «سیستم پاداشی» در مغز میشود، بلکه در طولانی مدت به حفظ سلامتی و پیشگیری یک سری از بیماریها کمک میکند.
مغز، بیماری پارکینسون و سیستم گوارشی

یکی از بیماریهای شایع سیستم عصبی، که معمولا در سنین بعد از ۶۰ سالگی دیده میشود بیماری پارکینسون است. علائم شایع این بیماری، ضعف و سفتی عضلات، به همراه لرزش اندامهاست. انجام هر گونه حرکتی برای این بیماران، با دشواریِ بسیار همراه بوده و بیمار را ناتوان می کند. این بیماری برای اولین بار توسط دکتر «جیمز پارکینسون» در حدود ۲۰۰ سال قبل تشخیص داده شده و توصیف شد. در سال ۱۹۵۷، دانشمند سوئدی، آروید کارلسون در حالیکه بر روی یک داروی ضد جنون یا پسیکوز (رزرپین) بر روی حیوانات کار میکرد، متوجه شد که میزان بالای این دارو باعث ناتوانی اندام ها، شبیه بیماری پارکینسون در حیوانات میشود. او‌ با تزریق ماده ای به نام «ال- دوپا» توانست که فلج حیوان را برطرف کند. پژوهشهای او‌نشان داد که بیماران دچار پارکینسون، توانایی تولید ماده ای به نام «دوپامین» را در مغز ندارند، و داروی «ال دوپا» که در مغز تبدیل به دوپامین میگردد، علائم بیماری را برطرف میکند. این دارو هنوز هم بعد از ۵۰ سال بهترین داروی بیماری پارکینسون است. دکتر آروید کارلسون به جهت این پژوهشهای ارزنده به کسب جایزه نوبل پزشکی در سال ۲۰۰۰ نائل آمد.
علیرغم پیشرفت در درک عملکرد ماده شیمیایی دوپامین ، هنوز علت بیماری پارکینسون مشخص نیست. تصور میشود که علل ژنتیکی و محیطی هر دو در ایجاد این بیماری مغزی نقش دارند.
در نمونه برداری از مغز این بیماران یک پروتئین غیر طبیعی به نام «آلفا سینوکلئین» دیده شد. در سال ۲۰۰۳ دکتر هیکو براک از دانشگاه Ulm آلمان مشاهده کرد که این پروتئین غیر طبیعی «آلفا سینوکلئین» مدتها قبل از آنکه در مغز این بیماران پیدا شود، در نمونه برداری انجام شده از روده این بیماران یافت میشود. پژوهشگران دیگری مشاهده کردند که بیمارانی که به علت ازدیاد اسید معده تحت جراحی « قطع عصب واگ» قرار گرفته اند، بسیار کمتر دچار بیماری پارکینسون میشوند. عصب «واگ»، عصبی است که از ساقه مغز منشاء گرفته، از قفسه سینه پایین آمده، و وارد جداره معده و روده برای کنترل حرکات روده و اسید معده میشود. احتمالا پروتئین «آلفا سینوکلئین» از طریق این عصب از روده به مغز راه مییابد. اما چرا این پروتئین در روده وجود دارد؟ در پژوهشی که توسط مایکل زاسلوف در دانشگاه جورج تاون صورت گرفته، مشاهده شده که عفونت ویروسی «نوراویروس» که باعث اسهال در کودکان میشود، باعث تولید «آلفا سینوکلئین» میشود. به نظر میرسد که این پروتئین سیستم ایمنی بدن را تحریک کرده و سلولهای ایمنی میتوانند ویروس را از بین ببرند. اما بعضی از باکتریهای طبیعی در داخل روده ( میکروبیوم روده) میتوانند باعث تغییر شکل پروتئین «آلفا سینوکلئین» شده و آنرا به یک پروتئین بیماری زا تبدیل کنند. این پروتئین بیماری زا از طریق عصب واگ به مغز رفته و باعث بیماری پارکینسون میشود. در یک پژوهش، باکتریهای روده یک بیمار پارکینسونی را به روده موشهایی که به طور مصنوعی مستعد به بیماری ِپارکینسون شده بودند، منتقل کردند. این موشها دچار تشدید اختلالات حرکتی شدند و میزان «آلفا سینوکلئین» مغزشان هم افزایش یافت.
باکتریهای روده همچنین نقش مهمی در ایجاد «بیماریهایی التهابی روده» دارند. پژوهشها نشان داده که بیماران مبتلا به این نوع بیماریهای روده، ۲۸ درصد بیش از بقیه افراد دچار پارکینسون میشوند. درمان التهاب روده ( با داروهای anti -TNF)، شیوع پارکینسون را در این بیماران کم میکند. اخیرا دکتر مایکل زاسلوف، یک شرکت تحقیقاتی را به ثبت رسانده (شرکت Enterin) که هدف آن تغییر باکتریها و التهاب روده، در جهت بهبود علائم بیماری پارکینسون است.

اگر چه هنوز راه طولانی برای شناخت علت بیماری پارکینسون در پیش رو داریم، ولی این یافته ها، و درک بهتر ارتباط بین مغز و سیستم گوارش، میتواند راهی را برای ما بگشاید که احتمالا بتوانیم از بیماری ناتوان کننده پارکینسون پیشگیری کنیم.
مغز ، و چپ دستی

برای سالیان متوالی افراد چپ دست مورد بی مهری عامه مردم بودند. عده ای چپ دستان را جادوگر ، و عده ای حتی آنان را شیطان مینامیدند. علیرغم همه این بی مهریها، ده درصد مردم چپ دست هستند.
در چند دهه اخیر ، در مورد چرایی چپ دستی تئوریهایی مطرح شده است. از قرن نوزدهم تمام زیست شناسان بر روی این پدیده که نیمکره چپ مغز ، اندامهای طرف راست بدن را و نیمکره راست، اندامهای طرف چپ را کنترل میکنند، هم آهنگ بودند. پیامهای کنترل حرکات دست و بازو از ناحیه ای از قشر مغز در لوب پیشانی (قشر حرکتی) شروع شده، و سپس به سمت نخاع آمده و پس از آن به اعصاب محیطی، و سرانجام به عضلات اندامها میرسد. در دهه ۱۹۸۰، سونوگرافی جنینها نشان داد که چپ و یا راست دست بودن، قبل از تولد، و حتی در مرحله هشت هفتگی ِ جنین شکل میکیرد. در هفته سیزدهم جنینی، که جنین شروع به مکیدن شست راست یا چپ خود میکند، غالب بودن دست کاملا واضح است. ابتدا تصور میرفت که مغز بر اساس اطلاعات ژنتیکی، غالب بودن یک دست را تعیین میکند.
پژوهشهای جدید توسط سباستین اوکلنبورگ و همکارانش در دانشگاه بوخوم آلمان نشان داده که تغییرات ژنتیکی در نخاع، تعیین کننده غلبه راست و یا چپ دستی است و نه مغز. این پژوهشگران مشاهده کردند که تا هفته ۱۵ جنینی، قشر مغز و نخاع هنوز با هم ارتباطی ندارند، در حالیکه چپ و یا راست دست بودن کاملا شکل گرفته است. این پژوهشگران تغییرات ژنتیکی برای تعیین دست غالب را در نخاع، بین هفته ۸-۱۲ مشاهده کردند.
اما چرا تعداد افراد چپ دست فقط ده درصد است ( و چرا نیمی از مردم چپ‌دست نیستند)؟ پدیده بسیار جالبی که توسط این پژوهشگران مشاهده شد این بود که تغییرات ژنتیکی در نخاع برای تعیین دست غالب ،غیر قرینه بوده و پدیده اپی ژنتیک epigentic در آن نقش مهمی را دارد. اپی ژنتیک به معنی فعال شدن و یا غیر فعال شدن یک ژن تحت تاثیر عوامل خارجی و محیطی است.
در سال ۲۰۱۲ پژوهشگران دانشگاه نورث وسترن در آمریکا ( دانیل ابرامز و همکاران)، یک مدل ریاضی را برای تغییرات اپی ژنتیکی دست غالب ارائه دادند. به عقیده این پژوهشگران در طول فرگشت انسان، استفاده از ابزار و یا نوع شکار کردن توسط دست و یا بازوی راست، آسانتر بوده و به همین جهت، تغییرات اپی ژنتیکی در نخاع، تمایل به دست راست یافته است. به همین علت ۹۰ درصد مردم دست راست غالب دارند.
باید توجه داشت که اصولا سیستم عصبی افراد چپ و راست دست اختلاف واضخی ندارند و‌در نتیجه از نظر رفتاری و روانشناختی نیز تفاوتی ندارند و دانش جدید کاملا به بی اساس بودن بی مهریها در مورد افراد چپ دست گواهی میدهد.
مغز، خشونت، و روش کنترل آن

خشونت و آسیب های ناشی از آن، یکی از مشکلات بزرگ در جوامع امروزی است . سالهای متمادی، پژوهشگران جامعه شناسی، این پدیده را، ناشی از «بیمار بودن جامعه» میدانستند و ایجاد تغییرات اجتماعی و نوسازی جامعه را، راه برطرف کردن خشونت در افراد جامعه میدانستند.
امروزه امّا، «درک علت خشونت»، نقش مهمی را در کاهش این پدیده بعهده دارد. در دهه گذشته پژوهشگران دانش عصب شناختی( نوروساینس) گامهای مهمی را در درک «مکانیسمهای عصبی خشونت در مغز»، برداشته اند. بر اساس این پژوهشها، قسمت خارجی و قُدّامی لوب پیشانی مغز ( دورسولترال پری فرونتال) نقش مهمی در ایجاد خشونت دارد.
در همین راستا، اخیرا پژوهشگران دانشگاه پنسلوانیا در آمریکا و دانشگاه نانیانگ در سنگاپور، تصمیم گرفتند که به جای نگاه به «جامعه» به عنوان عامل خشونت زایی و جنایت ، به بررسی «مغز » به عنوان «جایگاه خشونت»، بپردازند. نتیجه پژوهش این گروه در جولای ۲۰۱۸ در journal of neuroscience منتشر شد.
در این پژوهش ۸۱ زن و مرد را به دو گروه تقسیم کرده و به یگ گروه به میزان ۲۰ دقیقه تحریک الکتریکی مغز (توسط الکترودهایی که بر روی پوست سر گذاشته میشود)در ناحیه قدامی لوب پیشانی داده شد. گروه دیگر، علیرغم گذاشتن الکترود بر روی پوست سر شرکت کنندگان ، تحریک الکتریکی موثری به مغز شان داده نشد. سر انجام، افراد هر دو گروه را به مدت یک روز تحت نظر گرفته، و به آنها پرسشنامه و آزمون های رفتاری داده شد. افرادی که تحریک الکتریکی موثر دریافت کرده بودند، در آزمون ها تمایل بسیار کمتری برای خشونتهای فیزیکی و جنسی از خود نشان دادند. این گروه حتی بسیار بیشتر از گروهی که تحریکات «غیر موثر» دریافت کرده بودند، خشونت و تجاوز را غیر اخلاقی عنوان کردند.
پژوهشگران با تحلیل پرسشنامها دریافتند که، تحریک الکتریکی لوب پیشانی، ۳۱ در صد به کم کردن پدیده خشونت و تجاوز، و بهبود درک اخلاقی فرد منجر می شود.
این پژوهش نشان داد که با ازدیاد فعالیت قشر قدامی لوب پیشانی، نه تنها تمایل به خشونت کم میشود، بلکه عملکرد ِ قضاوت اخلاقی فرد هم بهبود یافته، و بکار بردن خشونت را اشتباه می داند.

در اوائل قرن بیستم، برای درمان جنایتکاران ِمتوسّل ِبه خشونت، از روش غیر انسانی ِقطع لوب پیشانی با جراحی، استفاده میشد. اما روش مورد استفاده در پژوهش اخیر، خطر بسیار کمی داشته و تنها با ازدیاد ِ فعالیت لوب پیشانی، ارتباط آنرا با قسمت های دیگر مغز بیشتر می کنند. البته این پژوهش در مقیاس بسیار کوچکی برگزار شده، و هنوز باید مطالعات بیشتر و طولانی تری در این زمینه انجام گیرد، اما نتیجه پژوهشی در همین مقیاس کوچک هم ، امید تازه ای برای حل یکی از مشکلات مهم جوامع امروزی، یعنی خشونت و تجاوز، ایجاد کرده است.
مغز ، و پدیده «کم شناختی»Hypocognition

در سال ۱۸۰۶ یکی از سرمایه داران آمریکایی به نام فردریک تودور، با یک کشتی که بار پر ارزشی داشت به طرف جزایر مارتینیک حرکت کرد. او به سختی میزان زیادی یخ را، از سواحل یخ زده ماساچوست جمع آوری کرد، به این امید که با حمل یخها به مناطق استوایی، منفعت زیادی کسب کند. هنگامیکه او به جزایر مارتینیک رسید، هیچیک از ساکنان جزایر از «بار ِیخ» استقبال نکردند. این افراد هیچگاه یخ ندیده، و لذت نوشیدن آب سرد و یا خوردن بستنی را تجربه نکرده بودند. برای آنها یخ هیچ ارزشی نداشت، و به همین دلیل «بار ِیخ» آب شد بدون آنکه به فروش برسد. این داستان پیام مهمی راجع به پدیده شناخت در انسان دارد. غالبا سرنوشت انسان، به واسطه ی آنچه که نمیداند تعیین میگردد، و نه آنچه که میداند. به بیان دیگر، سرانجام ِ زندگی را «کمی ِ شناختی hypocognition» رقم می زند!
امّا«کم شناختی، یا کمی ِ شناخت» چیست؟
اگر مفهوم آنرا نمیدانید، در همین لحظه در حال تجربه کردن آن هستید!!
کلمه «کم شناختی hypocognition » اولین بار توسط روانپزشک و انسان شناس آمریکایی رابرت لوی وارد دانش روانشناسی جدید شد. این واژه، به معنای کمبود درک یا شناخت یک زبان، یک شئ،
یک ایده، و یا یک ساختار است. در مثال بالا، ساکنان جزیره مارتینیک هیچ درکی از «یخ» و استفاده های آن نداشتند. ما نیز در بسیاری از اوقات، هیچ ایده ای از بعضی پدیده های زندگی نداریم، که این مسئله آگاهی ما را مخدوش میکند. مثلا در مورد مسائل مالی، دو سوم آمریکاییها از سودهای مرکب بانکها، نیاز ذخیره کردن پول برای بازنشستگی و اینکه چه مقدار قرض باعث اختلال زندگی آنها میشود، هیچ درکی ندارند. یا در زمینه ی بهداشت، یک سوم افرادِ دارای بیماری قند بالغین ، آگاهی از علائم بیماری نداشته، و مدتها با وجود علائم تاری دید، خشکی دهان، و یا تکرر ادرار، به پزشک مراجعه نمیکنند.
کم شناختی hypocognition به جهت عدم آگاهی است و چون عدم آگاهی قابل دیدن نیست، به سختی قابل درک است. برای جبران عدم ِ آگاهی، باید از نظر فکری، خود را از فضای آشنای فرهنگی خود جدا نمائیم ، تا ایده ها و مفاهیم ناشناخته را دریابیم. جدا کردن خود از فضای آشنای فرهنگی که در آن زندگی می کنیم، و بررسی ِنقاط کور (حاکی از عدم شناخت)آن بسیار مشکل است.

مغز انسان منبع بزرگ ذخیره اطلاعات است. یک فرد انگلیسی زبان، تا سن ۶۰ سالگی میتواند تا ۴۸ هزار لغت را درک کند. اما علیرغم اینهمه قابلیت، «کم شناختی» اجتناب ناپذیر است، زیرا شمار ِواژگان در واژه نامه انگلیسی آکسفورد، بالغ بر ۶۰۰ هزار است و اگر اصطلاحات وارد شده از زبانهای دیگر به زبان انگلیسی را هم اضافه کنیم، این رقم حتی بالاتر هم میرود.
در چند دهه گذشته، جامعه شناسان به طور مستمر وقفه های موجود در فکر انسان را، دریافته اند. احتمالا ما فقط با درک مفهوم «کم شناختی» میتوانیم به نکات کور تفکر خودمان آگاهی یابیم. درک این مفهوم، باعث درمان ضعفهای اندیشیدن ما نمیشود ولی حداقل ما را تشویق به یافتن « نادانسته هایمان» میکند و منجر به زندگی هوشمندانه تر، و کاملتر میگردد.

Katie Wu, David Dunning : Hypocognition; Rev of Gen Psychology :2018; 22(1), 25-35
گفتمان و یا مونولوگ درون (بخش اول)
#InnerSpeech

در نظر بگیرید که با زنگ ساعت، صبح بیدار میشوید. در همان روز مصاحبه ای برای یک کار جدید دارید و شب قبل به علت اضطراب خوب نخوابیده اید. هنگامیکه در جلوی آینه ایستاده و آماده میشوید، دهها فکر به ذهنتان خطور میکند و متوجه میشوید که در مغزتان در حال صحبت کردن و مرور سناریوهای مختلف در ذهنتان با صدای خودتان هستید. این داستان تقریبا هر روزه اتفاق می افتد، چه درحال دوش گرفتن، چه در حال غذا درست کردن و یا در کلاس درس. روانشناسان این پدیده را «گفتمان درون و یا inner speech» می نامند. پدیده نزدیک به آن « گفتمان شخصی private speech» نامیده میشود که فرد با خود با صدای بلند صحبت می کند مثلا میگوید « امروز سر راهم باید خرید مواد غذایی کنم».
این دو نوع صحبت دلایل متعددی دارند مثل برنامه ریزی برای کار یا زندگی، کنترل رفتار و عواطف ( مثلا داخل ذهن میگوییم چرا من عصبانی شدم) و یا حل خلاق یک مشکل. ندای درون در بالغین شایعتر از « گفتمان شخصی و یا صحبت کردن بلند با خود private speech» است. گفتمان درون اهمیت بسیاری در شکل گیری تفکر ما دارد و به همین دلیل در چند سال اخیر پژوهشگران علم نوروساینس (عصب شناختی) بر روی این پدیده تمرکز کرده اند.
در دهه ۱۹۲۰، ژان پیاژه، روانشناس معروف کودکان، «گفتمان شخصی، و یا صحبت کردن بلند با خود» را که در کودکان ۳-۵ سال بسیار شایع است، توصیف کرد. به عقیده او ، چون کودکان توانایی ارتباط موثر با بزرگسالان را ندارند، با خود با صدای بلند صحبت میکنند. هنگامیکه کودکان بزرگتر میشوند و قابلیت ارتباطی را می یابند، این پدیده از بین میرود.
یک دهه بعد، روانشناس روسی لوو ویگاتسکی Lev Vygotsky، تئوری پیاژه را به چالش کشید. متاسفانه نظرات ویگاتسکی تا زمان مرگش در دهه ۱۹۳۰ به خاطر مخالفتهای رژیم استالین، منتشر نشد و سرانجام در ۱۹۶۲، کتاب او به نام « تفکرات و زبان» در آمریکا منتشر گردید. به عقیده ویگاتسکی، کودکان در هنگام «گفتمان شخصی» آزادانه کلماتی را که در برخوردهای با افراد مختلف در گذشته استفاده کرده اند به نحو متفاوتی با صدای بلند استفاده میکنند و با استفاده از این کلمات به جای تاثیر گذاشتن بر رفتار دیگران ، در حقیقت از آنها برای کنترل رفتار و خودآگاهی خود استفاده میکنند. از نظر این پژوهشگر، «گفتمان شخصی» کودکان (که در بزرگسالی به «گفتمان درونی» تبدیل میشود) اساس شکل گیری « خودآگاهی Consciousness» در کودکان است. پژوهشهای جدید عصب شناسی تئوری ویگاتسکی را تایید کرده اند.
حال اگر «گفتمان شخصی» به این میزان در شکل گیری ذهن کودکان موثر است، در بزرگسالی« گفتمان درون» هم چنین نقشی دارد؟
گفتمان و یا مونولوگ درون (بخش دوم)
#InnerSpeech

در دهه ۱۹۷۰، راسل هارلبرت Russel Hurlburt، که یک مهندس هوافضا بود وارد رشته روانشناسی میشود که به این سوال جواب دهد. او برای این منظور تستی را ابداع میکند تا بررسی دقیق «گفتمان درون inner speech » امکانپذیر باشد. او ساعتهای زنگ دار را به تعداد زیادی از افراد میدهد و این زنگها در طول روز در زمانهای متفاوت به صدا در می آمدند و فرد باید بلافاصله « گفتمان درونی» خود را و شرائطی را که در آن داشت یادداشت میکرد. او در سال ۲۰۰۶، در کتاب کاووش تجربیات درونی exploring inner experience، این نوشته ها را منتشر کرد. این پژوهشها نشان داد که « گفتمان درون ویا صحبت درون ذهن » در ۲۵ درصد از اوقات روز» در بالغین اتفاق می افتد. اگر چه این صداها در داخل ذهنمان است ولی ما به آنها مشخصات صوتی خاصی از نظر تون و سرعت صحبت میدهیم. ما حتی، مشخصات هیجانی هم به این «گفتمانهای درونی» همانند آنکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، میدهیم.
در سال ۲۰۱۴، هارلبرت به همراه پرفسور چارلز فرنی هاف Fernyhough و بن آلدرسون- دی Anderson-Day از دانشگاه دورهام انگلستان به بررسی «گفتمان درون» با استفاده از تصویربرداری مغز ( ام آر آی کاربردی مغز) پرداختند. این پژوهشگران دریافتند که هنگامیکه فرد صحبت میکند منطقه ای در قشر پیشانی (ناحیه بروکا) فعال میشود ولی در هنگام «صحبت داخل مغز یا گفتمان درون» ناحیه ای در قشر لوب گیجگاهی ( ناحیه جیروس هشل) فعال میگردد. بنابراین فرآیندهای مغزی برای صحبت معمولی و «گفتمان درون» کاملا متفاوتند. این پژوهشگران همچنین دریافتند که هنگامیکه به افراد سناریوهای مختلف داده میشود دو نوع «صحبت داخل مغز» اتفاق میافتد. نوع «تک صحبتی و یا مونولوگ» که قشر گیجگاهی در آن فعال است و دیگری «دیالوگ» که ما با فرد دیگری در ذهنمان صحبت میکنیم. در اینحالت دقیقا مناطقی از مغز (قشر آهیانه ای، سینگولت خلفی و قسمت خلفی قشر گیجگاهی) را که در صحبت کردن با یک فرد دیگر استفاده میکنیم، فعال میشود. فعال شدن این مناطق نشان میدهد که دیالوگ ما در در داخل ذهن یک پدیده بسته نیست و نتیجه دیالوگ همانند اینکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، قابل پیش بینی نیست.
پدیده جالب دیگری که توسط پرفسور فرنی هاف مشاهده شد. درصد کم ولی کاملا مشخصی از افراد، صدای «گفتمان درونشان» با صدای خودشان تفاوت دارد. این پدیده را «شنیدن صدا یا ندای درون» نامیدند که با توهم شنوایی در بیماری شیزوفرنی تفاوت دارد. سقراط فیلسوف یونانی چنین صدایی را در ذهن خود توصیف کرده که به او اخطار میکرده که چه کارهایی ممکن است اشتباه باشد. ژاندارک در هنگام حمله سپاه فرانسه به اورلیان، وجود چنین صدایی را که او آنرا «صدای آسمانی» نامیده، توصیف کرده.
پژوهشهای عصب شناسی نشان داده اند که «گفتمان درون» یک پدیده پیچیده مغزی است. بیشترین اهمیت « صحبت درونی» ایجاد یک گفتگو و یا دیالوگ در ذهن است . این پدیده به جهت بررسی چند جانبه مشکلاتی است که با آن مواجه هستیم و در حقیقت قدم اول برای «تحلیلهای جدید و یا حتی خلاقیت » است. به نظر میرسد که بررسی دقیق «گفتمان درون» پنجره دیگری برای درک شناخت و خودآگاهی انسان باشد.
جهت گیریِ شناختی Cognitive Bias

انسانها به گونه ای فراگیر، خود را بسیار آگاه و‌منطقی به شمار می آورند. اما در بسیاری از موارد، واکنشهای ما به پدیده های اطرافمان، بسیار خودجوش، و بدون استفاده از آگاهی مان صورت میگیرد. البته اگر شرائط ایجاب کند ما میتوانیم از قدرت ذهنی خود برای تصمیم گیری استفاده کنیم ولی اکثرا چنین نمیکنیم.
در سال ۱۹۷۴، دو روانشناس به نامهای دانیل کانمن و آموس تورسکی در مجله ساینس، برای اولین بار مفهوم «جهت گیری شناختی» را توصیف کردند. تعصب (جهت گیری) شناختی، یک اشتباه فراگیر در فرآیند تفکر ماست که اثر مهمی بر روی انتخاب و قضاوت ما دارد. دانیل کانمن به دلیل توضیح این پدیده، در سال ۲۰۰۲ به اخذ جایزه نوبل اقتصاد نائل آمدند.
به عقیده دانیل کانمن، انسانها دو سیستم تفکر را دارند: سیستم شماره ۱، که بسیار سریع و خودجوش عمل کرده و در حقیقت یک راه میانبر را طی میکند، و سیستم شماره ۲، که از منطق و مجادله فکری استفاده کرده و در نتیجه بسیار کندتر عمل می کند.
اکثر اوقات، ما تصمیم گیری با سیستم شماره ۱ را ترجیج میدهیم چون سریعتر است و انرژی کمتری نیاز دارد. در طول فرآیند ِفرگشت هم، انسان با اینگونه پاسخ آشناتر بوده، مثلا در مواردی مانند دیدن یک مار و تصمیم آنی برای فرار و دور شدن، و یا پاسخ دادن به یک معادله ساده ریاضی (۲+۲).
اما سیستم شماره ۲ تفکری ما، نیاز به توجه دقیق دارد و حفظ و پایداری «توجه »برای تفکر عمیق بسیار لازم است. اگر فقط برای چند لحظه توجه ما منحرف شود، تفکر عمیق مختل میشود. به همین دلیل سیستم شماره ۲، نیاز به انرژی زیادی دارد.
حال یک سوال مهم مطرح میشود؟ آیا استفاده از سیستم شماره ۱ و یا همان «جهت گیری ِ شناختی» کاملا غیر منطقی است؟ در نگاه اول ممکن است غیر منطقی به نظر بیاید ولی اگر عمیقا به آن نگاه کنیم، در مورد هر انتخاب روز مرّه، اگر بخواهیم از سیستم شماره۲ استفاده کنیم، ذهنمان بسیار خسته میشود. مثلا در مورد انتخاب مسیر به محل کار، ما سریعاً راههای میانبر و ساده تر را انتخاب میکنیم.
اما همین سیستم سریع تصمیم گیری(جهت گیری ِشناختی) در موارد دیگری مشکل ساز میشود. به طور مثال قضاوت در مورد یک شخص در نگاه اول، قضاوت دیگران بر اساس فرهنگ جامعه مان و پیش قضاوتها در مورد فرهنگها، مذاهب و نژادهای دیگر بدون آنکه اطلاع زیادی از آنها داشته باشیم.
«جهت گیری ِشناختی» در بسیاری از حوزه های زندگی ما ، مانند وضعیت اجتماعی، حافظه تاریخی، اعتقادات فردی، و رفتار ما تاثیر دارد. این پدیده، در پژوهشهای اقتصادی بسیار اهمیت دارد چون اکثر تصمیمات اقتصادی افراد با استفاده از سیستم شماره ۱ یا جهت گیری ِ شناختی صورت میگیرد.
تا کنون گونه های بسیاری از «جهت گیریهای شناختی » در انسان توصیف شده، که سه نمونه شایع آن عبارتند از:
۱- جهت گیری ادراکی hindsight bias : نام دیگر این جهت گیری ِ شناختی «من از ابتدا این را میدانستم» نیز هست. عده ای از افراد بعد از آنکه از نتیجه یک فرآیند اجتماعی آگاه شدند، ادعا میکنند که از ابتدا نتیجه را میدانستند. حتی ادعا میکنند که حافظه آنها همیشه این پیشگوییها را انجام میدهد. مشکل این افراد آنست که، به «فرآیند تصمیم گیری» توجه نکرده و فقط به فکر «نتیجه» هستند و به همین دلیل در گرفتن تصمیمهای مهم بسیار ضعیف هستند.
۲- جهت گیری ِتأییدی Confirmation bias: این را جهت گیری ِاعتقادات نیز می نامند. بسیاری از افراد، پدیده ها را به نحوی تفسیر کرده و یا به یاد می آورند که در حقیقت بتوانند ایده ها و عقاید شخصی یا گروهی خود را اثبات کنند، و همزمان اطلاعاتی را که عقاید آنها را به چالش می کشد، کاملا نادیده میگیرند. این نوع جهت گیری ِشناختی در حال حاضر معضل بزرگی در مباحث سیاسی است و اصولا بحث در مورد مشکلات اساسی جوامع بشری را، مثل مسایل زیست - محیطی با اشکال مواجه کرده است.
۳- جهت گیری ِاشتباه مرجع اولیه
‏Fundamental Attribution Error:
در این جهت گیری ِشناختی، افراد، رفتار مقطعی افراد دیگر را که ممکن است به علل استرسهای محیطی باشد در نظر نگرفته، و آنرا به «نوع شخصیت» مربوط میدانند. در یک پژوهش در مورد این گونه جهت گیری ِشناختی ، قضاوت افراد در مورد هنرپیشه ها بررسی شد. بسیاری از افراد، شخصیتی را که در فیلم میبینند شخصیت اصلی هنرپیشه میدانند و اصلا توجهی به اینکه هنرپیشه، فیلمنامه ای را دنبال میکند، ندارند و حتی انتظار همان شخصیت را در خارج محیط فیلم دارند.
به طور خلاصه، جهت گیریِ شناختی یک راه سریع تصمیم گیری است که انرژی ذهنی کمی مصرف میکند و به توجه و تفکر عمیق نیازی ندارد. وجود این ویژه گی، در برخورد با خطرها بسیار حیاتی است.
اما در مورد مشکلات پیچیده، این نوع تصمیم گیری نه تنها باعث اختلال در تفکر عمیق میشود، بلکه قضاوتهای ما را در مورد دیگران کاملا مختل کرده و عوارض نامطلوبی در ارتباطات اجتماعی مان ایجاد میکند.
مغز و فرآیند لذت
خوشی یا اعتیاد


جوامع امروزی بسیار لذت جو شده اند. اکثر مردم به دنبال دسترسی آسان و سریع به لذت هستند. به عقیده افرادی که دنباله رو فلسفه لذت پرستی ( هدونیسم) هستند، شادی فقط از طریق لذت بردن و خوش باشی به دست می آید. در مقابل، عده ای دیگر، رسیدن به خوشحالی را فقط از طریق آگاهی و هدفمندی، امکانپذیر میدانند( فلسفه سعادت گرایی eudemonism). پژوهشهای نوروساینس هم، دو شبکه عصبی که ارتباط تنگاتنگی با هم دارند ، را برای این دو فلسفه لذت طلبی ، یافته اند.
مغز انسان چندین ساختار مربوط به هم دارد که باعث درک لذت میشود. یکی از این ساختارها که در بالای ساقه مغز قرار دارد، VTA (ventral tegmental area) نام دارد. هنگامیکه ما بنوعی لذت را تجربه میکنیم ( غذای خوشمزه و یا مصرف مواد مخدر) ناحیه VTA تولید ماده ای شیمیایی به نام «دوپامین» میکند. سپس دوپامین به هسته ای در لوب گیجگاهی به نام «آمیگدالا» میرود. این هسته مسئول کنترل احساسی مثل «حس لذت» است. این ارتباطات عصبی «شبکه پاداش» نام گرفته است . اما بعد از تحریک آمیگدالا، دوپامین به هسته دیگری در قسمت میانی مغز میرود، به نام استریاتوم، که منطقه مسئولِ «یادگیری عادتها» می باشد. یعنی اگر از خوردن یک کیک شکلاتی لذت میبریم، تحریک استریاتوم، باعث خواست مجدد کیک میشود. در مورد مواد مخدر تحریک این منطقه باعث شروع اعتیاد میشود. در مورد شخصی که مثلا مصرف دائم کوکایین دارد علاوه بر ایجاد لذت، ترشح دائم دوپامین باعث رشد بیشتر سلولهای عصبی در «شبکه پاداش» شده و این فرآیند است که منجر به «اعتیاد» میشود. همین پروسه در مورد «قمارکردن» هم اتفاق می افتد. اما چرا قمار، لذتبخش است؟ پژوهشها بر روی میمونهای عالی (پریماتها) و انسان نشان داده که «عدم قطعیت نتیجه یک عملکردuncertainty » مانند قمار، باعث ازدیاد سطح دوپامین VTA میشود. در مورد اعتیاد به شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم، چنین اتفاقی می افتد. فیس بوک و یا دیگر شبکه های اجتماعی، به طور اتفاقی پیامهایی را میفرستند که قابل پیش بینی نیستند، که این باعث اعتیاد به این شبکه ها میشود.

آیا تمام فرآیندهای لذت طلبی مشکل ساز هستند؟ جواب مسلما منفی است. هنگامیکه سیستم پاداش در ناحیه VTA تحریک میشود، دوپامین تولید شده میتواند وارد ناحیه دیگری از مغز هم شود که «اینسولا» نام دارد. این ناحیه ارتباط تنگاتنگی با قسمتهای مختلف لوب پیشانی مغز دارد که مسئول آینده نگری و طلب رفاه و سعادت ( نه لذت طلبی محض) است. به عنوان مثال، ورزش کردن باعث تحریک سیستم پاداش مغز میشود و بسیاری از ورزشکاران حرفه ای، هنگام ورزش حالت سرخوشی دارند. پژوهشها نشان داده که در دوندگان ماراتون، علاوه بر دوپامین، مواد شیمیایی تخدیری (تریاکی) و کانابینویید ( حشیشی) طبیعی مغز شدیدا افزایش یافته و باعث سرخوشی آنها میشود. در اینحالت ورزشکاران حتی درد را حس نمیکنند. نیکوکاری و کمکهای خیریه هم باعث تحریک سیستم پاداشی مغز میشوند. در یک پژوهش توسط ویلیام هاربا در دانشگاه اورگون آمریکا، نشان داده شده که کمکهای خیریه به اندازه دریافت پول باعث تحریک سیستم پاداش در مغز میشود. موسقیدانان و هنرمندان هم وقتی قطعه ای موسیقی و یا اثر ی هنری خلق میکنند، میزان دوپامین در سیستم پاداش آنها افزایش می یابد. حتی به دست آوردن اطلاعات و شوق دانستن، باعث انگیختگی سیستم لذت در مغز می شود.

خلاصه کلام اینکه ، پژوهشهای نوروساینس نشان داده اند که فرآیند لذت چه به اشتباه منجر به اعتیاد به داروها بشود، و چه منجر به نتایج سعادت بخش مثل نیکوکاری، در هر دو مورد از سیستم یکسانی (شبکه پاداشی) در مغز آغاز میشود. فرآیند ِ لذت، فقط به صورت یک قطب نما عمل میکند، صرف نظر از اینکه انتخاب ما برای نتیجه لذت، کدامیک باشد.
تصادفات جاده ای
عوامل انسانی یا مشکل برنامه ریزی


در چند ساله اخیر، به طور روز افزونی خبرهای ناگوار از تصادفات جاده ای در ایران، میبینیم و میشنویم. متاسفانه هر روزه خانواده هایی عزیزان خود را یا از دست میدهند، و یا اینگونه تصادف منجر، ناتوانی شدید مغزی، و یا جسمی میشود. در سال ۲۰۱۳، پنجاه و چهار میلیون نفر در تصادفات جاده ای دچار جراحت شده و ۱/۴ میلیون نفر جان خود را از دست دادند. بررسیهای آماری نشان داده که از سال ۱۹۹۰، تعداد تلفات تصادفات جاده ای در کشورهای با درآمد بالا، کاهش یافته، در حالیکه در کشورهای کم درآمد، این تعداد بیشتر شده ( در آفریقا تعداد کشته شدگان ۲۴ نفر در صد هزار نفر و در اروپا ۱۰ نفر).
بر اساس آمار یونیسف، تعداد تصادفات جاده ای در ایران ۲۰ برابر میزان متوسط
تصادفات در دنیاست، و شایعترین علت جراحتهای مرگ آور در کودکان زیر ۵ سال، تصادفات جاده ای است.
باید دید چه عواملی در تصادفات جاده ای نقش دارند:
۱- عوامل انسانی: سه عامل انسانی شایعترین اند. نخست، خستگی و خواب آلودگی. در افرادی که اختلالات خواب ( مثل ایست تنفسی یا آپنه زمان خواب)دارند و از الکل ، داروهای مخدر و یا خواب آور استفاده میکنند، که باعث طولانی شدن پاسخهای رفلکسی، و در نتیجه ایجاد تصادف میشود. در برخی ماشینهای جدید، دوربینهای داخل ماشین پلکهای چشم را تحت نظر دارد و به محض ثبت یا دیدن نشانه های خواب آلودگی، بطور اتوماتیک سرعت ماشین کم شده، و یا در نهایت می ایستد. عامل دیگر، عدم آگاهی مردم از قابلیتهای مغز است. بیشتر افراد بر این تصورند که مغز قابلیت انجام دو کار همزمان را دارد در حالیکه اگر با تلفن همراه صحبت میکنید، تواناییِ در تمرکز لازم برای رانندگی در شما، بمیزان یک فرد مست مختل میشود.
عامل سوم که مهمترین نیز هست، خشم جاده ای Road Rage نام دارد. بسیار اتفاق می افتد که ماشین دیگری بی جهت از شما سبقت میگیرد ویا ناگهان سرعتش را کم میکند. اینها به سادگی باعث خشم شده و پاسخهای آنی و بدون تفکر باعث تصادفات خطرناک میشود. در پژوهشی که در این زمینه انجام گرفت، تا ۵۰ درصد رانندگان « خشم جاده ای» را تجربه کرده بودند. مصرف الکل، داروهای خواب آور، خستگی و مشکلات خانوادگی باعث شدت این رخداد میشود، اما «باری مارکل» که سالها در دانشگاه شیکاگو درباره این پدیده اجتماعی تحقیق کرده معتقد است، مهمترین عاملِ «خشم جاده ای»، ازدیاد ماشینها در خیابانهاست. در شهرهای که به میزان کافی جاده ساخته شود و ترافیک سبک باشد، «خشم جاده ای» کاهش می یابد. البته آموزش افراد در جهت پرهیز از خشم بسیار مهم است، ولی بهترین پیشگیری« جاده سازی بیشتر و یا ارائه ، و تشویق مردم به استفاده از وسائل حمل ونقل عمومی است».
۲- ایمنی ماشینها: بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی ۸۰ درصد ماشینهای تولید شده در دنیا موارد کامل ایمنی را رعایت نمیکنند. فقط ۴۰ کشور ( کشورهای پیشرفته )قانون مدوّن برای ایمنی ماشینها دارند. در حالیکه استفاده از کمربند ایمنی تا ۴۷ درصد میزان مرگ و میر ناشی از تصادف را کم میکند، بسیاری هنوز از آن استفاده نمیکنند. بالشتکهای هوا(ایربگ) هم در کاهش جراحات بسیار موثر است. همچنین استفاده از ABS و یا سیستم کنترل استقامت ماشین نیز، باعث جلوگیری از واژگون شدن ماشین میشود. از سال ۲۰۱۱، بودن این گونه ابزار ایمنی در ماشینها، در آمریکا اجباری شده. سیستمهای جدید ضد تصادف با استفاده از رادار های تعبیه شده در اطراف ماشین، نگاه داشتن ماشین در بین خطوط و یا نشان دادن نقطه کور از دیگر وسایلی است که به تدریج در کشورهای پیشرفته اجباری میشوند. این وسایل هر ساله میزان تصادفات را علیرغم «عوامل انسانی» کاهش میدهند.
۳- عوامل جاده ای: همانطور که اشاره شد، وسعت جاده ها به میزان زیادی از «عامل انسانی ِخشم جاده ای» میکاهد. پژوهشها نشان داده که طراحی صحیح خیابانها ، گذاردن درست علائم راهنمایی و ترمیم مرتب راهها، تاثیر مهمی در پیشگیری تصادفات دارد. همچنین استفاده موثر از پلیس راه برای رعایت قوانین راهنمایی به امنیت جاده ها می افزاید.

علاوه بر ضایعات جبران ناپذیر انسانی در تصادفات جاده ای، هزینه این تصادفات در کشورهای در حال رشد به طور متوسط، یک صد میلیارد دلار در سال است. در این کشورها با برنامه ریزی صحیح با استفاده از همین میزان پول در سال میتوان جاده ها را بهبود بخشید، به آموزش همگانی کمک کرد، و شرکتهای ماشین سازی را موظف نمود که قوانین ایمنی سازی را رعایت کنند.
مغز ، و تجربه نزدیک به مرگ
‏Near Death Experience (NDE)

انسان همواره در مورد اینکه پس از مرگ چه اتفاقی خواهد افتاد کنجکاو بوده و به همین دلیل به پدیده نادر «تجربه نزدیک به مرگ » توجه نشان داده، که شاید به سوال او در مورد «اتفاق پس از مرگ» پاسخ دهد. افرادی که به علل مختلف به مرگ نزدیک شده اند، دیدن نور بسیار روشن در انتهای یک تونل، دیدن اقوام فوت شده و حتی احساس سرخوشی ای را تجربه میکنند. با وجود اینکه از این تجربیات، با عنوان «ماورا ء طبیعت» یاد می شود، امروزه دانش نوروساینس قادر به توضیح این پدیده «طبیعی»، و زمینی است.
پدیده «تجربه نزدیک به مرگ» در افرادی که دچار حملات قلبی، ضربات شدید مغزی، و یا سنکوپ ( از دست دادن هوشیاری به علت فشار خون پایین) شده اند، دیده میشود. همانطور که اشاره شد، این افراد اکثرا، یک حالت سرخوشی، همراه با تجربه خروج از بدن out of body experience، و حرکت سریع در داخل یک تونل و دیدن نور در انتهای آن را گزارش میکنند. فرهنگ و سن افراد هم در این تجربه ها بسیار موثر است. مثلا این افراد در هندوستان ، در «تجربه نزدیک به مرگ»، دیدن پادشاه مرگ در آیین هندو ( یمرج) را گزارش میکنند و مسیحیان، دیدن «عیسی» را. کودکانی که تا نزدیک مرگ رفته اند، معمولا دیدن همکلاسیها و یا آموزگاران خود را با هاله نور گزارش میکنند.
تجربه نزدیک به مرگ، در بیشتر این افراد، پیامدهای مثبتی را به همراه دارد و اضطراب این افراد بعد از برگشت به حالت طبیعی کمتر شده و به زندگی با خوشنودی بیشتری نگاه می کنند. اما در اندکی از این افراد،این تجربه بسیار هراسناک بوده و شخص به علت عدم توانایی کنترل بدن خود در هنگام «تجربه نزدیک مرگ»، تصور میکند که وارد برزخ شده است.
اما چرا این پدیده ها اتفاق می افتند؟ دو نوروساینتیست به نامهای «اولاف بلانکه» در دانشگاه ژنو و « سباستین دیگاییز» در دانشگاه فرایبورگ، دو نوع «تجربه نزدیک به مرگ» را توصیف کرده اند. نوع اول که به علت تغییرات نیمکره چپ مغز اتفاق می افتد باعث تصور احساس پرواز و تجربه حالت خروج از بدن out of body experience میشود. نوع دوم، به علت تغییرات نیمکره راست مغز اتفاق افتاده و باعث حالتهای سرخوشی و از بین رفتن موقت درد میشود.
جالب اینکه تجویز داروی بیهوشی «کتامین» به بیماران هم، باعث علایمی بسیار شبیه به « تجربه نزدیک به مرگ» میشود. پرفسور «ریک استرسمن » ( روانپزشک و‌استاد دانشگاه نیو مکزیکو در آمریکا) در سال ۱۹۹۰، با تزریق ماده دیمتیل تریپتامین DMT که یک داروی روانگردان است، توانست همان تجربیات نزدیک به مرگ را در افراد طبیعی ایجاد کند. ماده DMT به طور طبیعی در افراد در حال مرگ توسط خود مغز تولید میشود ولی علت تولید آن مشخص نیست. در هنگام مرگ تولید مواد «شبه مخدری مانند آندورفین» هم افزایش می یابد.
در خلبانهای هواپیما های جنگی هم تغییر سریع ارتفاع و سرعت، باعث کاهش خونرسانی مغز شده و این افراد هم پدیده ای شبیه «نزدیک به مرگ» را تجربه میکنند. کمبود اکسیژن رسانی به مغز باعث صدمه به قسمت لوب گیجگاهی مغز و در نتیجه «صرع » میشود. صرع این ناحیه مغز میتواند باعث «انواع مختلف توّهم» شود. به نظر میرسد که در « تجربه نزدیک به مرگ» بسیاری از عواملی که در بالا اشاره رفت، کم و بیش موثر باشند. علیرغم اینکه هنوز یک تئوری واحد برای این پدیده وجود ندارد، شناخت بیشتر ِ «تجربه نزدیک به مرگ» بسیار اهمیت دارد. در بسیاری از افرادی که آنرا تجربه کرده اند، امید به زندگی و توجه به سلامتی شان، قویتر شده. تجربه نزدیک مرگ، همچنین می تواند زمینه ای باشد برای بررسی آرزوی دیرینه بشر ، «زندگی پس از مرگ» باشد.
پدیده یادگیری در مغز و، دیرینه ویروس ها

امروزه، کم وبیش تمامی افرادی که با کامپیوتر کار میکنند، با ویروسهای کامپیوتری آشنا هستند. حمله به کامپیوترهای شرکت های بزرگ، از جمله مشکلاتی است که این ویروس ها بوجود می آورند. چند سال قبل یکی از این ویروسها، کامپیوتهای بزرگترین شرکت ترابری دنیا «مرسک» را، مورد حمله قرار داد. این شرکت انواع محصولات را از بندرهای گوناگون در دنیا، جابجا میکند. حمله ویروسی (نرم افزار تخریبی یا malware ) به کامپیوترهای این شرکت باعث فلج شدن صدها بندر در دنیا شده و میلیونها دلار خسارت به بار آورد.
حال تصور کنید چنین مشکلی در مغز انسان پیش آید. در مغز، سلولهای عصبی از طریق «سیناپس» به هم متصل هستند. سیناپسها مثل بندر بازرگانی عمل کرده و از یک سلول انواع مولکولها را گرفته و توسط مولکولهای منتقل کننده، همانند کشتیها، به سلول دیگر (همانند بندر دیگر)، منتقل میکنند. اکثر تواناییهای مغز مانند یادگیری و حافظه، بستگی به عملکرد این سیناپس ها دارد.
سیناپسها و بنادر بازرگانی قوانین یکسانی را دنبال میکنند. کالاها و یا مولکولها، باید سریع و مطمئن منتقل شوند، اما باید توانایی «سازگاری adaptability » هم داشته باشند یعنی بر حسب نیاز و شرائط، انتقال کالا را تغییر دهند. به چنین پدیده ای « سازگاری سیناپسی یا پلاستیستی» میگویند که نقش اساسی در یادگیری مغز دارد.قوانین این بندرهای سلولی و یا سیناپس، توسط ژنها در هسته سلولی، که حاوی مولکول دی ان آ است، انجام میشود.
یکی از این ژنها Arc نام دارد و مسئول اصلی نظم و ترتیب سیناپسها ست. بدون این ژن، سیناپسها قابلیت «سازگاری» نداشته و یادگیری امکانپذیر نیست. اخیرا پس از شناخته شدن ساختار مولکولی ژن Arc، مشخص شده که به یکی از دیرینه ویروس ها (ویروس های بسیار قدیمی)، شباهت بسیار دارد. اصولا نزدیک به نیمی از ژنهای انسان از دیرینه ویروسها منشا گرفته اند. ویروسها عوامل عفونت زا هستند که باعث عفونت سلول شده و مواد ژنتیکی (دی ان آ و یا آر ان آ) خود را وارد سلول میزبان میکنند. در سال ۲۰۱۸، یک کشف خارق العاده در مورد دیرینه ویروس Arc صورت گرفت ( مجله Cell,
‏Retrovirus-like Gag protein Arc1 binds RNA and Traffics across Synaptic boutons, Jan 11, 2018)
ژن Arc علاوه بر اینکه سیناپسها (بندر ها ) را آماده صدور و ورود مولکول (کالا) میکند، خود نیز در داخل محموله جا گرفته و شخصا وارد سلول بعدی شده، و آنرا گرفتار میسازد. به این مفهوم، که با یادگیری هر مورد جدید و حفظ آن، ژن Arc به یک سلول دیگر حمله میکند، و با هر مولکولی که برای یادگیری از یک سلول به سلول دیگر منتقل میشود، یک نرم افزار بیولوژیکی تخریبی malware هم، وارد سلول میشود. این اولین بار است که مشخص شده، بدن ما، دیرینه ویروسها را شبیه سازی کرده و پخش میکند، بدون آنکه سیستم ایمنی بدن، از آن آگاهی داشته باشد. بعضی از دانشمندان، معتقدند، که بدون چنین ویروسهایی، ایجاد پدیده خودآگاهی در انسان، امکانپذیر نبوده است. اخیرا در بعض بیماریها ی ژنتیکی سیستم عصبی ( مانند سندرم کروموزوم X شکننده) ، اتیسم، شیزوفرنی و بیماریهای زوال مغز مثل آلزایمر، نقش ژن دیرینه ویروس Arc مطرح شده.

اما نقش ژن دیرینه ویروس Arc هر چه باشد، همزمانی ِدرک نقش آن ، به صورت یک نرم افزار بیولوژیک تخریبی، malware و شیوع ویروسهای کامپیوتری و نرم افزارهای تخریبی ساخته انسان و حمله به کامپیوترهای دیگر، بسیار جالب است.
مغز، احساسات و فرهنگ‌
(بخش نخستین)


بدون شک فرهنگ بشر، پدیده های اعجاب آوری را خلق کرده است. از تابلوی مونالیزا گرفته تا عمارت تاج محل، شاتل فضایی و باله دریاچه قو و‌ بسیاری دیگر. اینها همه نشان دهنده توانایی بسیار انسان در خلاقیت هستند.
باور عموم چنین است که « هوش انسان» مهمترین عامل توانایی در آفریدن است، ولی عده ای از پژوهشگران نوروساینس این باور رایج را به چالش کشیده، و نقش « احساسات feelings» را در این نوآوریها مهمتر می دانند. آنتونیو دامازیو متخصص بیماریهای مغز و اعصاب در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی معتقد است که،
«احساسات انسان feelings »نقش اساسی در رشد انسان داشته اند ، بویژه اینکه پدیده های احساسی اصولا همراه فیدبک (بازخورد) هستند. به طور مثال به واسطه حسّی مانند گرسنگی یا درد، انسان به فراهم آوردن خوراک های گوناگون ، و بواسطه حس سرما به فراهم آوردن لباس و خانه روی آورده، و به همین روند دست اندر کار ِ ساخت و ساز ملزومات تندرستی اش شده است. پس از شکل گیری این فرآیندها ،ما با احساساتی مانند سیری، گرما، و امنیت، پاسخگویی و یا فیدبک به احساسات اولیه (گرسنگی ، ترس و..) پدید آورده ایم و به طور پایدار این پاسخها را ارزیابی میکنیم.

اما آیا در رفتارهای پیچیده هم احساسات ِانسان نقش دارند ؟
یکی از مهمترین پایه های فرهنگی انسان« رفتار اجتماعی social behavior » بوده، که ما آنرا با رویکردی اشتباه ، محصول کنش های عالی مغز میدانیم، در حالیکه پژوهشها نشان داده اند، که «رفتارهای اجتماعی» حتی در موجودات بسیار ساده مثل باکتریها هم ، دیده میشود. این موجودات ابتدایی، اطلاعات حسی ِ بسیار ساده را از محیط خود گرفته، و نسبت به آن، از خود رفتار اجتماعی نشان میدهند. به طور مثال، باکتریها در محیطهای کِشت، به دور ِیکدیگر جمع می شوند تا به طور مؤثّرتر از منابع غذایی استفاده کرده، و جلوی تهدیدات خارجی بایستند. آنچه را که باکتری حس میکند، و آنچه را که ما احساس میکنیم، به نظر متفاوت است، ولی هر دوی این پدیده ها، در موجود زنده، « هوموستاز homeostasis » نامیده میشود که یک کنش ِ قوی در سرشت (غریزه ) انسان، برای ایجاد تعادل یا بالانس در محیط زندگی است.
احساسات در انسان مثل گرسنگی و یا ترس، همان کُنش ِ های ایجاد تعادل یا هوموستاز هستند که ما را زنده، و به دور از خطر نگه میدارند. به اینترتیب، با تداوم فیدبک «احساسات feelings»، ما میتوانیم برای خود محیطی امن تر و سالم تر ایجاد کنیم.
در جریان فرگشت ، مغز ما نیز تکامل یافته و فیدبکهای ساده احساسات پیچیده تر شده و سرانجام کنترل این فیدبکها در مغز ایجاد یک « خودآگاهی یا self consciousness » نمود. این خودآگاهی ما را به چگونگی هوموستاز و همچنین «نفس زندگی » واقف نمود .در نتیجه فرگشت احساسات ، ما نه تنها به روشهای بهتر امنیت و سلامتی دست یافتیم بلکه توانستیم هنر و فلسفه را نیز ابداع کنیم که هر چه بیشتر احساسات خود را بشناسیم.سرانجام، ما سیاست، تکنولوژی، و دانش را، بنیان گذاشتیم تا به آندست از نیازهای جمعی ما چون شادی، سلامتی، و دوری جستن از درد های فردی و یا جمعی ، پاسخگو باشند. اینها همه، برای ایجاد نوعی از تعادل یا هوموستاز، نه تنها برای خود، بلکه برای جامعه پیرامونمان بوده است.
ایجاد تعادل و یا هوموستاز در زندگی موجودات زنده، که همزمان با آغاز «زندگی life» بر روی زمین، در حدود ۳/۸ میلیارد سال گذشته پدید آمد، دارای اهمیت بسیار است.
میلیاردها سال طول کشیده تا راههای درک احساسات، بواسطه فرگشت بصورت امروزین کار آمد شوند. در موجودات پیچیده تر، سیستم عصبی، در حدود ۶۰۰ میلیون سال پیش شکل گرفت، که نقش اساسی در رساندن پیامهای حسّی مثل درد و گرسنگی را به مغز دارد. در مرحله بعدی ِفرگشت، به جای پاسخ ساده و مکانیکی به احساسات که در موجودات پایین تر مثل باکتریها دیده میشد، فرآیند پاسخهای پیچیده تر، بنام «فرآیندهای ذهنی mental process » آغاز شد.
مغز، احساسات و فرهنگ
(بخش دوم)

مهمترین محصول « فرآیندهای ذهنی » توانایی ِ «نقشه برداری mapping » از محیط اطراف بود. نقشه برداری به این معنا که موجود زنده میتواند در ذهن خود تصویر موجودی را که در اطراف اوست ، ترسیم کند. این توانایی نقشه برداری، ابتدا برای شناسایی محیط اطراف بود، ولی سیستم عصبی بتدریج، توسط سلولهای عصبی داخل بدن ، تصویری از داخل بدن هم ترسیم نمود. مثلا با داشتن حس ّ ِدرد در شکم ، میتوانیم حدود جای آنرا حدس بزنیم . با ادامه این فرآیند در سِیر ِفرگشت، انسان تواناییهای دیگری بدست آورده و توانست تصاویر و‌نقوش انتزاعی در ذهن خود ایجاد کند. از آن پس، سیستم عصبی ، توانایی به حافظه سپردن نقشه های ذهنی را پیدا نمود، و در نتیجه انسان توانست خطرات محیطی گذشته را، جهت آمادگی بهتر برای آینده ( حافظه آینده ) به خاطربسپارد.
زمانمند تر شدن فرآیند فرگشت در بیشتر این پدیده ها، مجموعا منجر به بروز خلاقیت و هوش در انسان شدند.
اصولا در ذهن انسان، هنگامیکه یک نقش با وضوح کامل شکل میگیرد، منجر به احساس قویتر در او میشود وبر این اساس است که، انسان «میزان و یا کیفیت» متفاوتی از احساساتش دارد. باید توجه داشت که بدن و ذهن ما در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر هستند. در حقیقت ذهن و بدن دو روی یک سکه هستند، و ما همان سکه هستیم.

امروزه انسان بیش از هر زمانی راحتی و رفاه دارد. دانش و فن آوری، باعث کاهش میزان مرگ و میر، سهولت بیشتری در زمینه کسب اطلاعات،و همچنین مسافرت به مکان های دلخواه شده است. علیرغم تمامی ِ این پیشرفتها، احساس خطر در انسان هنوز وجود داشته، و حس شادی در بعضی نقاط جهان در حال پایین آمدن است.

در حالیکه بعضی از مشکلات انسان غیر قابل حل به نظر می آیند، اما بسیاری از آنها با پرداختن به فرآیند فرگشتی ِ «هوموستاز»، توضیح پذیر است. فرایند شکل گیریِ تعادل یا هوموستاز، در ابتدا فقط در راستای محافظت از «تک موجود» پدید آمد، و سپس به تدریج، به محافظت از یک خانواده و یا یک گروه کوچک، گسترش یافت. بسیاری از مشکلات جوامع بزرگ و ابَر شهرها دور از انتظار نیستند، اگرچه پدیده هوموستاز و یا تعادلی میلیونها سال است که در خدمت فرد و یا جوامع کوچک‌ بوده است، اما هنوز با رشد جمعیت جوامع انسانی که فقط چند هزار سال قدمت دارند، هماهنگ نیست. در حقیقت هوموستاز اولیه انسان در تناقض کامل با مدرنیته و پیشرفتهای سریع ناشی از آن است. فرآیند ِ هوموستاز بر اساس پاسخهای ما به محیط طبیعی و ساده شکل گرفته است، و بیشتر به احساساتی مثل لذت و درد ارتباط دارد، تا واکنشهای منطقی پیچیده که در جوامع امروزی با آن مواجه هستیم .به همین دلیل ما هنوز در مورد زندگی مدرن خودمان، احساسی متناقض داریم. ما امروزه سعی میکنیم که تکنولوژی و دستگاههای جدید را به عنوان جایگزینی برای « هوموستاز » غریزی خودمان استفاده کنیم. به همین دلیل این سوال پیش می آید: آیا انسان از محدوده امکاناتش فراتر رفته است؟
مغز، برابری یا عدالت اقتصادی

چنین به نظر میرسد که ما در زمانه نابرابریهای اجتماعی زندگی میکنیم و یا حداقل نگران این نابرابریها هستیم. اخیراً موسسه اکسفام گزارش کرده که ثروت ۸ ثروتمند بزرگ دنیا، برابر ثروت ۵۰ درصد مردم فقیر دنیاست. در آمریکا، ۸۵ درصد ثروت در دست فقط ۲۰ درصد مردم است. در دانشگاهها فیلسوفان، اقتصاد دانان، دانشمندان علوم سیاسی ، و روانشناسان به دنبال یافتن ریشه این عدم برابری و مشکلاتی که ایجاد خواهد کرد، هستند. اخیراً سه نوروساینتیست معروف در دانشگاه ییل Yale، به این موضوع پرداخته اند و نتیجه آن در مجله طبیعت منتشر شده است.
‏(Nature, human behavior. April 7, 2017)
به عقیده این پژوهشگران، در حالیکه مبارزه برای ایجاد بعضی از برابریها مانند «برابری نژادی»، بدون شک اخلاقی است، ولی قضاوت در مورد «برابری اقتصادی» آسان نیست. پژوهشهای روانشناسی نشان داده اند که «عدم برابری اقتصادی» لزوماً پدیده ای منفی نیست.
در پژوهشهایی که در آزمایشگاهها صورت گرفته، در اکثر تستهایی که در آن به افراد پولهایی داده شده که در بین خود تقسیم کنند، بدون آنکه نظارتی بر آنها باشد، افراد به میزان مساوی پولها را تقسیم کردند. این پدیده که در آزمایشگاهها مشاهده شد «بیزاری از عدم برابری inequality aversion » نام گرفت.
اما هنگامیکه از همین افراد در مورد توزیع ثروت در کشورشان سوال شد، با کمال تعجب، پذیرای عدم برابری در جامعه شان بودند.
در یک پژوهش نسبتا گسترده (توسط Norton و Ariely) که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، از ۵۵۰۰ آمریکایی در مورد نسبت دلخواه آنها در توزیع ثروت سؤال شد. پاسخ این بود که به طور متوسط، اگر ۲۰ درصد ثروت در دست ۳۰ درصد مردم باشد، و ۲۰ درصد طبقه فقیر ۱۰ درصد ثروت را داشته باشند، برای آنها قابل قبول است. وقتی از آنها سوال شد که بین «عدم برابری گسترده» و «برابری کامل» یکی را انتخاب کنند، آنها اولی را انتخاب کردند. چنین پژوهشی در کشورهای دیگر جهان و بر روی افرادی با انواع مختلف تمایلات سیاسی، تکرار شد و همان نتیجه بالا بدست آمد. نتیجه این پژوهشها، کاملا با یافته «بیزاری از عدم برابری» که در آزمایشگاهها مشاهده شد، تفاوت دارد.
اما چرا این یافته ها در آزمایشگاهها و جوامع اینچنین متفاوتند؟ جواب این سوال در پدیده دیگری است به نام «عدالت fairness». گاهی به اشتباه تصور میشود که «برابری اقتصادی» با «عدالت اقتصادی» یکی است. مثلا اگر یک نفر در یک مغازه ۳ روز در هفته و فرد دیگری ۴ روز در هفته کار میکند فرد دوم باید یک روز حقوق بیشتری بگیرد و این «عدالت» است. ولی اگر به هر دو حقوق مساوی داده شود، آنرا «برابری اقتصادی» می نامند. در پژوهشهای آزمایشگاهی، افراد به عدالت توجهی نداشته و پول را به طور برابر توزیع میکنند. در پژوهشهای تصویر برداری از مغز ( ام آر آی کاربردی) نیز، مشخص شده که هنگام توزیع مساوی ثروت در آزمایشگاه منطقه، و در زمان تصمیم گیری «عدالت اقتصادی» در جامعه، دو منطقه مختلف مغز فعال میشوند ( در توزیع برابر پول در آزمایشگاه، منطقه استریاتوم مغز فعالیت نشان میدهد و در تصمیم گیری توزیع عادلانه ثروت در جامعه، منطقه ونترو مدیال لوب پیشانی فعال میشود
‏The neural bases for valuing social equality, R. Aoki 2015)

به نظر میرسد که به چند دلیل اکثر مردم تا حدودی عدم برابری توزیع ثروت را ترجیح میدهند. مهمترین آنها این است، که هنگامی که فردی با اختراع و یا کشفی به جامعه خدمت میکند، ما او را مستحق درآمد بالاتر میدانیم. دلیل دیگر اینستکه «عدم برابری» باعث حرکت بیشتر جامعه در ایجاد خلاقیت ها میشود. چنانچه در اتحاد جماهیر شوروی، برابری های اقتصادی باعث عقب افتادگی، و ایستایی اقتصادی شده بود.
از سوی دیگر، عدالت، یکی از پایه ای ترین اصول «اخلاق» در انسان است . اصولا عدالت اقتصادی باعث ادامه کار یک فرد در یک گروه بزرگ میشود، و فردی که «عادل» است مورد احترام بقیه افراد گروه است. در طول فرگشت، عدالت و نیاز به آن، باعث حفظ جوامع شده است. علیرغم این اصل اخلاقی ِقوی، عده ای از مردم سعی بر ایجاد اختلال در عدالت را دارند که یکی از مهمترین دلایل آن، «حس زیاده خواهیgreed» است.
سوالی که پیش می آید، این است که اگر مردم، به اصل «عدم برابری اقتصادی»تمایل دارند، چه میزانی از عدم برابری برایشان قابل تحمل است؟ پژوهشهای آماری در آمریکا و دیگر کشورهای ثروتمند، نشان داده که اکثر مردم، میزان نابرابری را بسیار کمتر از آنچه که هست، تخمین میزنند. در حال حاضر میزان «نابرابری اقتصادی» در جهان، باعث صدمه شدید به طبقات کم درآمد و ضعیف شده، و این میزان نابرای مسلماً باید کاهش یابد، امّا پژوهشهای روانشناختی نشان داه که راه صحیح، یک «نابرابری عادلانه» است و نه یک «برابری غیر عادلانه».
مغز و ذهن

قسمت نخست: شبکه های مغزی


یکی از بزرگترین رازهایی که فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بوده اند، پدیده می باشد. آیا مغز ( به عنوان ارگانی از بدن) ذهن را ایجاد میکند و یا ذهن پدیده ای کاملا جداست؟ رنه دکارت فیلسوف معروف فرانسوی قرن ۱۷ ، به دوگانگی و یا جدایی مغز و ذهن معتقد بود، و ذهن را یک پدیده متافیزیکی میدانست . اندیشه دکارت تا قرن ۱۹ پایدار ماند. اما با کشف قوانین فیزیکی ترمودینامیک، و اصل بقای ماده و انرژی، و اینکه انرژی پایاست، نه به وجود می آید و نه از بین میرود ِنظریه دکارت مورد تردید قرار گرفت. بر اساس علم فیزیک، هیچ پدیده متافیزیکی برای تغییر تعادل انرژی در مغز، و ایجاد حرکت در بدن، قابل تصور نیست و منشا انرژی، باید در درون مغز باشد. به همین جهت، روانشناسان و عصب پژوهان، از اواخر قرن ۱۹، در پی گشودن این راز هستند که مغز چگونه ذهن را ایجاد میکند.
در دو دهه اخیر با به کارگیری روشهای جدید عکسبرداری مغز و مخصوصا «ام آر آی»،عصب پژوهان هر چه بیشتر به جزییات عملکرد مغز پی برده اند و هر روزه در خبرها عکسهای رنگین تصویر نگاری مغز و عملکردهای قسمتهای مختلف مغز دیده میشود. به طور مثال، لوب گیجگاهی مغز که بالای گوش قرار گرفته، ناحیه مسئول حافظه است، لوب پس سری در پشت سر مسئول بینایی است. اما سوال اصلی این است که چگونه این مناطق با هم ارتباط برقرار کرده و « ذهن فردی ما» را ایجاد میکنند.
مغز انسان دارای صد میلیارد سلول عصبی (نورون) هست که تنه این سلولها عمدتا در قشر مغز بوده(قسمت خاکستری مغز)و زائده این نورونها که از تنه جدا شده، پیامها را به مناطق مختلف بدن میفرستند ( قسمت سفید مغز که در زیر قشر است).
در دو دهه اخیر مشخص شده که نورونهای قشر مغز شبکه های مختلفی ایجاد کرده اند که هر کدام مسئولیت خاصی را دارند. شبکه های مغزی همانند شبکه های اتوبوسرانی، راه آهن، و راههای آبی کشتیرانی که ما در زندگی روزانه با آنها برخورد داریم، هستند.
پژوهش شبکه های مغزی شاخه جدیدی از عصب پژوهی است که به آن «نوروساینس شبکه ها» گفته میشود. تیمی از این پژوهشگران در دانشگاه پنسلوانیا به رهبری دکتر دانیله باستDanielle Bassett و مکس بارتولرو Max Bartolero ، با استفاده از یک مدل نقشه برداری ریاضی Graph theory توانسته الگوی ارتباطات شبکه های مغزی را نمودار سازی کند. بر اساس این پژوهش، چند سلول مغزی (نورونها) در کنار یکدیگر در قشر مغز همکاری میکنند. این گروه کوچک « گره ویا نود Node» نامیده میشود. این نودهها، با نودهای کناری در ارتباط هستند و همه نودها در یک منطقه قشری به یک «قطب یا هاب Hub» محلی در تماسند. گردهمایی چند نود (گره) و هاب (قطب)، یک ماژول Module را تشکیل میدهد ( کامپیوترهای امروزی هم دارای ماژول هستند مثلا کارتهای تولید تصویر و یا صدا و یا ارتباط با هارد دیسک با هم ارتباط دارند ولی به طور جداگانه میتوان آنها را تعویض کرد). این ماژولها به طور دائم و بر اساس نیاز مغز در ارتباط با یکدیگر هستند. گروه خانم دکتر باست Bassett، سیصد نود (گره )را در قشر مغز توصیف کرده که با قطبها (هابهای) ارتباطیشان، هفت ماژول را تشکیل میدهند. این ماژولها عبارتند از:
۱- بینایی visual
۲- توجه Attention
۳- کنترل قشر پیشانی- آهیانه ای
Frontoparietal Control
۴- حرکات بدن Somatic Motor
۵- ویژگی خاص Salience
۶- پیش فرضی Default mode
۷- لیمبیک (ناحیه قدیمی مغز برای عواطف) Limbic
مغز و ذهن

قسمت دوم: شبکه های مغزی و موسیقی ذهن

برای درک اینکه شبکه ها و ماژولها چگونه ایجاد «فکر» میکنند، میتوان آنرا شبیه یک ارکستر بزرگ دانست که در حال اجرای یک سنفونی است. اگر هر نوازنده را یک سلول عصبی (نورون) فرض کنیم، تمام نوازنده های ویلون یک نود (گره) محسوب میشوند. این نود باید با نود دیگر ، مثلا تمام نوازنده های ترومپت، هماهنگ باشند و تمامی اینها در یک قسمت ارکستر (ماژول) باید با قسمت دیگر ارکستر ،هماهنگ باشند و رهبر ارکستر نقش قطب ارتباطی( هاب) را به عهده دارد.
در مغز، ارتباط و هماهنگی ماژولهای مغز، همانند یک ارکستر ، «ارتباط عملکردی functional connectivity» نامیده میشود. باید توجه داشت که تمام ماژولهای مغز به طور دائم فعال هستند و بر حسب نیاز فقط یک یا چند تای آنها فعالیتشان را افزایش میدهند.
گروه دکتر باست پژوهشی بر روی بیش از ده هزار «ارتباط عملکردی functional connectivity» در ۸۳ فرد نرمال انجام دادند. این پژوهش نشان داد که اگر چه ماژولها در مغز به هم وابستگی ندارند ولی همانند یک ارکستر با یکدیگر همکاری دارند مثلا هنگام دیدن یک فیلم، ماژول بینایی بدون ماژول «توجه» و درک عواطف بازیگران فیلم (ماژول لیبمبیک) ، قادر به درک فیلم نیست.
یکی از مهمترین ماژولها در مغز انسان، ماژول فرونتو پاریتال ( پیشانی-آهیانه ای) است که ارتباط وسیعی با لوبهای مغزی دارد. این ماژول در فرگشت، بیشترین رشد را در انسان داشته و در عملکردهای اجرایی executive function که شامل تصمیم گیری، حافظه کوتاه مدت و کنترلهای شناختی میشود، نقش مهمی دارد.
ماژول مهم دیگر ، Salience و یا توجه ویژه است که به تحریکات جدید (که قبلا با آن مواجه نشده بودیم) پاسخ میدهد.
ماژول بسیار مهم دیگر، ماژول default mode و یا حالت پیش فرضی است. این ماژول مسئول تفکرات درونی، یادگیری، یادآوری خاطره ها، تاثر پذیری از افکار دیگران و حتی قماربازی است. اختلال این ماژول، همانند اختلال یک فرودگاه مرکزی در یک کشور است که میتواند تمام ارتباطات هوایی را مختل کند.