مگذار به حال خویش، مگذار مرا
اینگونه مینداز به تکرار مرا
از عالم، از آدم، از غم، از دم
از هرچه منم سیرم، بردار مرا
#امیر_مرادی
اینگونه مینداز به تکرار مرا
از عالم، از آدم، از غم، از دم
از هرچه منم سیرم، بردار مرا
#امیر_مرادی
❤1
یا قاصدکی در تلۀ پرچین است
یا با دل غنچه، عقدهای دیرین است
باران یعنی از تپش دلتنگی
در گوشهای از جهان کسی غمگین است
#امیر_مرادی
یا با دل غنچه، عقدهای دیرین است
باران یعنی از تپش دلتنگی
در گوشهای از جهان کسی غمگین است
#امیر_مرادی
❤1
#برداشت_آزاد
این روزها که دارم کتاب #مستأجر رو میخونم به این مسئله فکر میکنم:
وقتی شما در جایگاهی قرار میگیرید که کسی قبلا در اون بوده، اغلب آدمها سعی میکنند شما رو شبیه اون شخص کنند. این یه واقعیته و خیلی اوقات هم به صورت ناخودآگاه رخ میده.
چرا؟
چون انسان ذاتا از تغییر و تفاوت خوشش نمیاد :))
فکر کنید وسط ترم و بنا به دلایلی به عنوان یک معلم وارد کلاسی میشید. واکنش بچهها رو تصور کنید. حالا همون رو به تمامی موقعیتها تعمیم بدید! همهی موقعیتهایی که عنوان شما رو کس دیگری در اون محیط داشته یا داره، اون قدیمیه و مدت زیادی هست که اون عنوان رو داره و...
مثال توی ذهنم زیاده ولی مجال نیست!
این روزها که دارم کتاب #مستأجر رو میخونم به این مسئله فکر میکنم:
وقتی شما در جایگاهی قرار میگیرید که کسی قبلا در اون بوده، اغلب آدمها سعی میکنند شما رو شبیه اون شخص کنند. این یه واقعیته و خیلی اوقات هم به صورت ناخودآگاه رخ میده.
چرا؟
چون انسان ذاتا از تغییر و تفاوت خوشش نمیاد :))
فکر کنید وسط ترم و بنا به دلایلی به عنوان یک معلم وارد کلاسی میشید. واکنش بچهها رو تصور کنید. حالا همون رو به تمامی موقعیتها تعمیم بدید! همهی موقعیتهایی که عنوان شما رو کس دیگری در اون محیط داشته یا داره، اون قدیمیه و مدت زیادی هست که اون عنوان رو داره و...
مثال توی ذهنم زیاده ولی مجال نیست!
❤3
مرتب با خودش تکرار میکرد «من باید دوباره خودم بشم.»
چه چیزی از او فردی خاص میساخت؟ چه چیزی او را از دیگران متمایز میکرد؟ نقطهی ارجاعش چه بود؟ چه چیزی باعث میشد فکر کند من این هستم و آن نیستم؟
#مستأجر
#رولان_توپور
چه چیزی از او فردی خاص میساخت؟ چه چیزی او را از دیگران متمایز میکرد؟ نقطهی ارجاعش چه بود؟ چه چیزی باعث میشد فکر کند من این هستم و آن نیستم؟
#مستأجر
#رولان_توپور
❤3
Forwarded from آن
«دیروقت است. خستهام. تنهایی مثل خالیِ ورمکرده و تاریک توی خمرهای سربسته اتاق را پُر کرده. خوابْ پناهگاهِ خوبیست: خواب و فراموشی.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
@monadchannel
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
@monadchannel
❤2
در دیدۀ او کسی چو من حیران نیست
انسان بسیار دیدهام، اینسان نیست
میبینم و دیگران نمیبینندش
آنیست مرا که دیگران را آن نیست
#امیر_مرادی
انسان بسیار دیدهام، اینسان نیست
میبینم و دیگران نمیبینندش
آنیست مرا که دیگران را آن نیست
#امیر_مرادی
❤2
با من روزی شکفت چشمان کسی
برخاست سبک، پرندۀ جان کسی
من سیب رسیدۀ درختی دورم
دستی بتکاندم به دامان کسی
#امیر_مرادی
برخاست سبک، پرندۀ جان کسی
من سیب رسیدۀ درختی دورم
دستی بتکاندم به دامان کسی
#امیر_مرادی
🔥3
Forwarded from عصفورة قلبي🕊
اگر به هر نفس ما نهفته جان جدیدی
جهان نفس به نفس میشود جهان جدیدی
اگر که شرح غمت در سی و دو حرف نگنجید
بیافرین به الفبای خود زبان جدیدی
در این نمایش بیپرده میشویم مبدّل
به قهرمان نو و ضدقهرمان جدیدی
تو شاهنامهی خود باش و رخش تازه بیاور
بزن به یاری یزدان به هفتخوان جدیدی
به هیچ قصه دو عاشق اگر به هم نرسیدند
چه غم؟ بیا بنویسیم داستان جدیدی!
#علیرضا_نورعلیپور
جهان نفس به نفس میشود جهان جدیدی
اگر که شرح غمت در سی و دو حرف نگنجید
بیافرین به الفبای خود زبان جدیدی
در این نمایش بیپرده میشویم مبدّل
به قهرمان نو و ضدقهرمان جدیدی
تو شاهنامهی خود باش و رخش تازه بیاور
بزن به یاری یزدان به هفتخوان جدیدی
به هیچ قصه دو عاشق اگر به هم نرسیدند
چه غم؟ بیا بنویسیم داستان جدیدی!
#علیرضا_نورعلیپور
❤3
هرچند از این زمانه خرسند نبود
حرفی به لبش به غیر لبخند نبود
رفت و همه گفتند از او اما او
آن بود که بود، آنچه گفتند نبود
#امیر_مرادی
حرفی به لبش به غیر لبخند نبود
رفت و همه گفتند از او اما او
آن بود که بود، آنچه گفتند نبود
#امیر_مرادی
❤3
فرشیم، اگر زمینمان میخواهی
عرشیم، اگر برینمان میخواهی
ما آنِ توییم، آنِ تو، کاری کن
کاری کن اگر جز اینمان میخواهی
#امیر_مرادی
عرشیم، اگر برینمان میخواهی
ما آنِ توییم، آنِ تو، کاری کن
کاری کن اگر جز اینمان میخواهی
#امیر_مرادی
❤3
Forwarded from علویات
❤1
آخرین پرنده را هم رها کردهام
اما هنوز غمگینم
چیزی در این قفس خالی هست
که آزاد نمیشود
#پذیرفتن
#گروس_عبدالملکیان
اما هنوز غمگینم
چیزی در این قفس خالی هست
که آزاد نمیشود
#پذیرفتن
#گروس_عبدالملکیان
❤2
امیرالمومنین علیهالسلام:
كُنْ لِمَا لاَ تَرْجُو أَرْجَى مِنْكَ لِمَا تَرْجُو فَإِنَّ مُوسَى ع خَرَجَ يَقْتَبِسُ لِأَهْلِهِ نَاراً فَكَلَّمَهُ اَللَّهُ وَ رَجَعَ نَبِيّاً وَ خَرَجَتْ مَلِكَةُ سَبَإٍ فَأَسْلَمَتْ مَعَ سُلَيْمَانَ ع وَ خَرَجَتْ سَحَرَةُ فِرْعَوْنَ يَطْلُبُونَ اَلْعِزَّ لِفِرْعَوْنَ فَرَجَعُوا مُؤْمِنِينَ.
در آنچه نااميدی، اميدوارتر باش از آنچه به آن اميد بسته ای؛زيرا موسی عليهالسلام رفت تا برای خانوادهاش آتش بياورد، خدا با او سخن گفت و مقام پيامبری يافت و برگشت و ملكه سبا رفت و هنگام همراهی كردن سلیمان، مسلمانی اختيار كرد و جادوگران فرعون براي آن كه نزد او عزت يابند به مبارزۀ موسی عليهالسلام رفتند ولی مومن بازگشتند.
[تحف العقول عن آل الرسول صلی ال، ج 2، ص 208]
كُنْ لِمَا لاَ تَرْجُو أَرْجَى مِنْكَ لِمَا تَرْجُو فَإِنَّ مُوسَى ع خَرَجَ يَقْتَبِسُ لِأَهْلِهِ نَاراً فَكَلَّمَهُ اَللَّهُ وَ رَجَعَ نَبِيّاً وَ خَرَجَتْ مَلِكَةُ سَبَإٍ فَأَسْلَمَتْ مَعَ سُلَيْمَانَ ع وَ خَرَجَتْ سَحَرَةُ فِرْعَوْنَ يَطْلُبُونَ اَلْعِزَّ لِفِرْعَوْنَ فَرَجَعُوا مُؤْمِنِينَ.
در آنچه نااميدی، اميدوارتر باش از آنچه به آن اميد بسته ای؛زيرا موسی عليهالسلام رفت تا برای خانوادهاش آتش بياورد، خدا با او سخن گفت و مقام پيامبری يافت و برگشت و ملكه سبا رفت و هنگام همراهی كردن سلیمان، مسلمانی اختيار كرد و جادوگران فرعون براي آن كه نزد او عزت يابند به مبارزۀ موسی عليهالسلام رفتند ولی مومن بازگشتند.
[تحف العقول عن آل الرسول صلی ال، ج 2، ص 208]
❤1
صدای پای تو در گوش کوچهها جاریست
و گریه آخر این ماجرای تکراریست
نه شب شدهست ـ که مهتاب بیش و کم بزند ـ
نه قصّه است ـ که باران به صورتم بزند ! ـ
زمان به سر نرسیده، زمین به هم نشده
و هیچ چیز از این روزگار کم نشده!
همان که بود: همان تکّه سنگ گرد مذّاب
همین که هست: همین آسمان و جنگل و آب!
ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز
ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز !
فقط دو سایهی بیدستوپا، دو عابر کور
دو تا غریبهی تنها، دو تا مسافر کور!
دو مرغ خیس، دو تا کفتر پرانده شده
همین دو آدمک از بهشت رانده شده!
گذشته جمع شده ، چرک کرده در سر من
گذشته پُر شده در پارههای دفتر من
کسی نیامد از این درد کور کم بکند
و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند !
کسی نیامد ازان اتّفاق دم بزند
برهنه روی غزلهای من قدم بزند
نشد ستارهی شبهای آشیانه شوی
خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی
عقیم شد گل صد آرزوی کوچک من
برای عشق کمی دیر شد، عروسک من!
در این کویر امیدی به قدکشیدن نیست
قفس شکست، ولی فرصت پریدن نیست
برای بال و پرم ارتفاع روز کم است
برای رفتن من آسمان هنوز کم است!
تو لا اقل بزن و دور شو، به خاطر من!
برو! سفر به سلامت، برو مسافر من
نگو زمین به هم آمد، زمانمان گم شد
هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد
نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق
خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق!
فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود
شب از سماجت این آفتاب خسته شود
به حرف دور و برت گوش میکنی گل یخ
مرا دوباره فراموش میکنی، گل یخ!
دوباره سرخ، دوباره سپید خواهی شد
و قهرمان رمانی جدید خواهی شد!
دو گونه سرختر از روز پیش خواهی کرد
به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد
دوباره بوی حضورت، دوباره بوی تنت
طپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت
دوباره خندهی معصوم سرسری گل من
و حرفهای قشنگی که از بری گل من!
دوباره وسوسهی داغ باده ای دیگر
برای آمدن شاهزادهای دیگر
به جز دلم، لبت از هر چه هست ، تنگتر است
بخند! خندهات از دیگران قشنگتر است!
ببین هنوز دهان هزارخنده تویی
بخند ! آخر این داستان برنده تویی
به خود نگیر اگر شعر دلپسند نبود
مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود!
نگیر خرده بر این بیتهای سر در گم
که بیتو شاعر خوبی نمیشوم خانم!
دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو
من و خیال شما و جهنّمی که نگو
و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من
گناه با تو نبودن فقط به گردن من!
#حامد_ابراهیمپور
و گریه آخر این ماجرای تکراریست
نه شب شدهست ـ که مهتاب بیش و کم بزند ـ
نه قصّه است ـ که باران به صورتم بزند ! ـ
زمان به سر نرسیده، زمین به هم نشده
و هیچ چیز از این روزگار کم نشده!
همان که بود: همان تکّه سنگ گرد مذّاب
همین که هست: همین آسمان و جنگل و آب!
ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز
ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز !
فقط دو سایهی بیدستوپا، دو عابر کور
دو تا غریبهی تنها، دو تا مسافر کور!
دو مرغ خیس، دو تا کفتر پرانده شده
همین دو آدمک از بهشت رانده شده!
گذشته جمع شده ، چرک کرده در سر من
گذشته پُر شده در پارههای دفتر من
کسی نیامد از این درد کور کم بکند
و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند !
کسی نیامد ازان اتّفاق دم بزند
برهنه روی غزلهای من قدم بزند
نشد ستارهی شبهای آشیانه شوی
خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی
عقیم شد گل صد آرزوی کوچک من
برای عشق کمی دیر شد، عروسک من!
در این کویر امیدی به قدکشیدن نیست
قفس شکست، ولی فرصت پریدن نیست
برای بال و پرم ارتفاع روز کم است
برای رفتن من آسمان هنوز کم است!
تو لا اقل بزن و دور شو، به خاطر من!
برو! سفر به سلامت، برو مسافر من
نگو زمین به هم آمد، زمانمان گم شد
هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد
نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق
خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق!
فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود
شب از سماجت این آفتاب خسته شود
به حرف دور و برت گوش میکنی گل یخ
مرا دوباره فراموش میکنی، گل یخ!
دوباره سرخ، دوباره سپید خواهی شد
و قهرمان رمانی جدید خواهی شد!
دو گونه سرختر از روز پیش خواهی کرد
به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد
دوباره بوی حضورت، دوباره بوی تنت
طپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت
دوباره خندهی معصوم سرسری گل من
و حرفهای قشنگی که از بری گل من!
دوباره وسوسهی داغ باده ای دیگر
برای آمدن شاهزادهای دیگر
به جز دلم، لبت از هر چه هست ، تنگتر است
بخند! خندهات از دیگران قشنگتر است!
ببین هنوز دهان هزارخنده تویی
بخند ! آخر این داستان برنده تویی
به خود نگیر اگر شعر دلپسند نبود
مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود!
نگیر خرده بر این بیتهای سر در گم
که بیتو شاعر خوبی نمیشوم خانم!
دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو
من و خیال شما و جهنّمی که نگو
و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من
گناه با تو نبودن فقط به گردن من!
#حامد_ابراهیمپور
👍2
Forwarded from عصفورة قلبي🕊
حرفِ من اینه که چپ میزنی بزن، راست میزنی بزن، ولی دستِ آخر یه داستان کوفتی هم تحویل من بده! متوجهین؟ یه مردِ بزرگ یه وقتی گفته بود «اولین وظیفهی قصهگو اینه که قصه بگه.»
#مرد_بالشی
#مارتین_مکدونا
#مرد_بالشی
#مارتین_مکدونا