از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
پاییز را معطل تقویم کردهاست
در من مرور باغ همیشهبهار تو
از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشمهای میشی نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
از یک نگاهکردن شوریدهوار تو
کمکم به سنگ سرد سیه میشود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمی به تختوپَخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
پاییز را معطل تقویم کردهاست
در من مرور باغ همیشهبهار تو
از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشمهای میشی نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
از یک نگاهکردن شوریدهوار تو
کمکم به سنگ سرد سیه میشود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمی به تختوپَخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
❤1👍1
❤1
Forwarded from عصفورة قلبي🕊
❤4
❤4
Forwarded from نشر نی
آدميان به حكم طبيعت برابرند.
آنچه احتمالاً موجب مىگردد تا آدميان برابرى خود را نپذيرند تنها تصور خودپسندانه آنها دربارهٔ دانايى و درايت خودشان است؛ و تقريباً همهٔ آدميان گمان مىكنند كه نسبت به عوامالناس داراى درجهٔ بالاترى از عقل و درايت هستند: يعنى نسبت به همهٔ آدميان به استثناى خودشان و شمار اندک ديگرى كه بهواسطهٔ شهرتشان و يا به دليل موافقتشان با نظر ايشان مورد تأييد باشند. زيرا طبيعت آدميان چنان است كه هر قدر هم ديگران را با ذوقتر، بليغتر و داناتر از خود بدانند، باز هم اغلب مردم را بهاندازهٔ خود خردمند و دانا نمىشمارند؛ زيرا عقل و درايت خود را از نزديك مشاهده مىكنند و عقل و خردمندى ديگران را از دور.
از کتابِ لویاتان، توماس هابز؛ ترجمهٔ حسین بشیریه
آدميان به حكم طبيعت برابرند.
آنچه احتمالاً موجب مىگردد تا آدميان برابرى خود را نپذيرند تنها تصور خودپسندانه آنها دربارهٔ دانايى و درايت خودشان است؛ و تقريباً همهٔ آدميان گمان مىكنند كه نسبت به عوامالناس داراى درجهٔ بالاترى از عقل و درايت هستند: يعنى نسبت به همهٔ آدميان به استثناى خودشان و شمار اندک ديگرى كه بهواسطهٔ شهرتشان و يا به دليل موافقتشان با نظر ايشان مورد تأييد باشند. زيرا طبيعت آدميان چنان است كه هر قدر هم ديگران را با ذوقتر، بليغتر و داناتر از خود بدانند، باز هم اغلب مردم را بهاندازهٔ خود خردمند و دانا نمىشمارند؛ زيرا عقل و درايت خود را از نزديك مشاهده مىكنند و عقل و خردمندى ديگران را از دور.
از کتابِ لویاتان، توماس هابز؛ ترجمهٔ حسین بشیریه
بریده بریده 📚📖
چندتا صلوات برای من میفرستین؟
خیلی خوب بود
ادامه بدین لطفا 🚶🏻♀️
ادامه بدین لطفا 🚶🏻♀️
سلام دوستان
نذر ۱۴۰۰۰ صلوات داریم برای حاجات افراد شرکت کننده و حاجت من
اگر میشه هرچقدر که می تونین مشارکت کنین ❤
صلوات ها به نیت هدیه به
حضرت فاطمه زهرا
حضرت فاطمه بنت اسد
حضرت فاطمه ام البنین
حضرت فاطمه معصومه
هست
خیلی ممنون از همگی
مهلتش تا ۲۱ مهر (ولادت امام حسن عسکری علیهالسلام)
مشارکت کنین حتی کم کم هم خوبه
تعداد رو به من اعلام لطفا.
https://t.me/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0
نذر ۱۴۰۰۰ صلوات داریم برای حاجات افراد شرکت کننده و حاجت من
اگر میشه هرچقدر که می تونین مشارکت کنین ❤
صلوات ها به نیت هدیه به
حضرت فاطمه زهرا
حضرت فاطمه بنت اسد
حضرت فاطمه ام البنین
حضرت فاطمه معصومه
هست
خیلی ممنون از همگی
مهلتش تا ۲۱ مهر (ولادت امام حسن عسکری علیهالسلام)
مشارکت کنین حتی کم کم هم خوبه
تعداد رو به من اعلام لطفا.
https://t.me/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0
❤3
💔2
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلند میپرم اما، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطهی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظماند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچو پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
به عشق معنی پیچیده دادهای و به زن
قدیم تازه و بیمرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
طنین غلغله در روزگار میفکنم
اگر صدا برسانم به آن صدا که تویی
رها ز چون و چرا و برون از این من و ما
کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی
نهادم آینهای پیش روی آینهات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زدهای
نوشتهها که تویی نانوشتهها که تویی
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
بلند میپرم اما، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطهی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظماند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچو پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
به عشق معنی پیچیده دادهای و به زن
قدیم تازه و بیمرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
طنین غلغله در روزگار میفکنم
اگر صدا برسانم به آن صدا که تویی
رها ز چون و چرا و برون از این من و ما
کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی
نهادم آینهای پیش روی آینهات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زدهای
نوشتهها که تویی نانوشتهها که تویی
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
❤3👍2
از داغِ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمعِ رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمنِ ما سوختنی نیست
در طوفِ حریمش ز فنا جامهٔ احرام
کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانهٔ اشک است روان بر رخِ زرّین
سیم و زرِ ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموختهای گرچه بسی علم
در میکده علمیست که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس به خود، ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانهٔ دل هست چراغی
افروخته کاندر حرم افروختنی نیست
#حبیب_خراسانی
از شمعِ رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمنِ ما سوختنی نیست
در طوفِ حریمش ز فنا جامهٔ احرام
کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانهٔ اشک است روان بر رخِ زرّین
سیم و زرِ ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموختهای گرچه بسی علم
در میکده علمیست که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس به خود، ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانهٔ دل هست چراغی
افروخته کاندر حرم افروختنی نیست
#حبیب_خراسانی
❤2
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوختهام، ناامید و بیبرکت
که جز مراتع نفرت نمیچرید از من
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟
عجب که راه نفس بستهاید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار میزنید امّا
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کزاینسان مُکدّرید از من
نه در تبرّی من نیز بیم رسواییست
به لب مباد که نامی بیاورید از من
وگر فروبنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانهبرسرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غـم من آشناترید از من
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوى
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوختهام، ناامید و بیبرکت
که جز مراتع نفرت نمیچرید از من
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟
عجب که راه نفس بستهاید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار میزنید امّا
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کزاینسان مُکدّرید از من
نه در تبرّی من نیز بیم رسواییست
به لب مباد که نامی بیاورید از من
وگر فروبنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانهبرسرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غـم من آشناترید از من
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوى
❤3
❤2
❤4
به کدام هستی
دل بسته ای؟
آنکه در آفتاب
میبالد؟
یا آنکه در سایۀ درونت
میپوسد؟
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوى
دل بسته ای؟
آنکه در آفتاب
میبالد؟
یا آنکه در سایۀ درونت
میپوسد؟
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوى
❤2
