Forwarded from آفتابگردانها
مبین اردستانی:
احساس غریبی مانع فرصت دیدار و آشنایی نشود
مبین اردستانی، مسئول آموزش دفتر شعر شهرستان ادب در آئین افتاحیه یازدهمین دوره آموزشی شعر آفتابگردانها خطاب به شاعران عضو این دوره گفت: معمول این است که در آغاز دورهها حس خوبی مانند همه شروعها همراه ما وجود دارد اما کمی احساس غریبی میکنیم. پیشنهاد خاص من به اعضای دورههای مختلف این بوده که قدر این غریبی را به آداب، آنگونه که در شان شما است کنار بگذارید، چراکه به قول قیصر امینپور:
«چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همهی طول سفر یک چمدان بستن بود»
احساس غریبی مانع فرصت دیدار و آشنایی نشود
مبین اردستانی، مسئول آموزش دفتر شعر شهرستان ادب در آئین افتاحیه یازدهمین دوره آموزشی شعر آفتابگردانها خطاب به شاعران عضو این دوره گفت: معمول این است که در آغاز دورهها حس خوبی مانند همه شروعها همراه ما وجود دارد اما کمی احساس غریبی میکنیم. پیشنهاد خاص من به اعضای دورههای مختلف این بوده که قدر این غریبی را به آداب، آنگونه که در شان شما است کنار بگذارید، چراکه به قول قیصر امینپور:
«چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همهی طول سفر یک چمدان بستن بود»
هدیه برام کتاب مستطاب آشپزی بیارید.
ممنون 🚶🏻♀️
(البته هماهنگ کنین یهو همه اینو نیارید)
ممنون 🚶🏻♀️
(البته هماهنگ کنین یهو همه اینو نیارید)
🔥1
بر مرکبی که عمر است یک تاختن سوارم
وآنگاه زیر سمّش خاک رهم غبارم
خواهم که از نهادش بیرون کشم دماری
زآن پیش کز نهادم بیرون کشد دمارم
...
تا عشق میگشاید با ناخن بلندش
ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
وآنگاه زیر سمّش خاک رهم غبارم
خواهم که از نهادش بیرون کشم دماری
زآن پیش کز نهادم بیرون کشد دمارم
...
تا عشق میگشاید با ناخن بلندش
ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
❤2
❤2
❤2
Forwarded from قدحهای شخصی (Fatemeh Naserifar)
حریر پوست، گل خنده، مخمل دهنش
شکوفههای خجالت، طراوت بدنش
به باد دادن گیسو و روسری در دشت
به شوق عشق ز خاک سیاه سرزدنش
به آفتاب سلامی دوباره دادنهاش
همیشه در همهحال اشتیاق زیستنش
همیشه مایهی رشک زنان طایفه است
کرشمههای دلانگیز چشم ترکمنش
و گرگهای مهاجر از آن سوی ظلمت
در آرزوی نسیمی ز بوی پیرهنش
زن جوان که غم شاعران منزوی است
ردیف بوده همیشه طنین آمدنش
▪︎
منم زنی که چنین ایستاده میبینیش
که مرگ رخنه نکردهست در بهار تنش
ولی چه فایده از این همه شکوفایی
اگر که نشکفد عشق تو بر لبان منش؟
|فاطمه ناصریفر|
شکوفههای خجالت، طراوت بدنش
به باد دادن گیسو و روسری در دشت
به شوق عشق ز خاک سیاه سرزدنش
به آفتاب سلامی دوباره دادنهاش
همیشه در همهحال اشتیاق زیستنش
همیشه مایهی رشک زنان طایفه است
کرشمههای دلانگیز چشم ترکمنش
و گرگهای مهاجر از آن سوی ظلمت
در آرزوی نسیمی ز بوی پیرهنش
زن جوان که غم شاعران منزوی است
ردیف بوده همیشه طنین آمدنش
▪︎
منم زنی که چنین ایستاده میبینیش
که مرگ رخنه نکردهست در بهار تنش
ولی چه فایده از این همه شکوفایی
اگر که نشکفد عشق تو بر لبان منش؟
|فاطمه ناصریفر|
❤5
قدحهای شخصی
حریر پوست، گل خنده، مخمل دهنش شکوفههای خجالت، طراوت بدنش به باد دادن گیسو و روسری در دشت به شوق عشق ز خاک سیاه سرزدنش به آفتاب سلامی دوباره دادنهاش همیشه در همهحال اشتیاق زیستنش همیشه مایهی رشک زنان طایفه است کرشمههای دلانگیز چشم ترکمنش و گرگهای…
زن جوان غزلی با ردیف آمد بود
#حسین_منزوی
#حسین_منزوی
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشمانتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد؛ قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست، امنم؛ حصارت نیستم
#افشین_یداللهی
از صبر لبریزم ولی چشمانتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد؛ قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست، امنم؛ حصارت نیستم
#افشین_یداللهی
❤3
منزوی دربارۀ یکی از شعرهاش که در حال و هوای غزل حافظه میگه:
«البته توقع زیادی از چراغهایی نداشته باشید که دور خورشید چرخیده اند!»
«البته توقع زیادی از چراغهایی نداشته باشید که دور خورشید چرخیده اند!»
تو را آنگونه مىخواهم كه باغى باغبانش را
شبيه مادر پيرى كه مىبوسد جوانش را
من آن سرباز دلتنگم كه با ترديد در ميدان
براى هيچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را
پريشانم؛ شبيه پادشاهى خفته در بستر
كه بالاى سرش مىبيند امشب دشمنانش را
تو در تقويم من روزى نوشتى دوستت دارم
از آن پس بارها گم كردهام فصل خزانش را
شبى در باد مىرقصند موهايت؛ يقين دارم
شبى بر باد خواهد داد مردى دودمانش را
پرستويى كه با تو هم قفس باشد نمىترسد
بدزدند آب و دانش را، بگيرند آسمانش را
تو ماهى باش تا دريا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صياد بفروشد كمانش را
من آن مستم كه در ميخانهاى از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر كرده باشد استكانش را
#امیرعلی_سلیمانی
شبيه مادر پيرى كه مىبوسد جوانش را
من آن سرباز دلتنگم كه با ترديد در ميدان
براى هيچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را
پريشانم؛ شبيه پادشاهى خفته در بستر
كه بالاى سرش مىبيند امشب دشمنانش را
تو در تقويم من روزى نوشتى دوستت دارم
از آن پس بارها گم كردهام فصل خزانش را
شبى در باد مىرقصند موهايت؛ يقين دارم
شبى بر باد خواهد داد مردى دودمانش را
پرستويى كه با تو هم قفس باشد نمىترسد
بدزدند آب و دانش را، بگيرند آسمانش را
تو ماهى باش تا دريا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صياد بفروشد كمانش را
من آن مستم كه در ميخانهاى از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر كرده باشد استكانش را
#امیرعلی_سلیمانی
❤6
کسی که رسم سفر مینهاد اولبار
چگونه ریشه برید از دیار و رشته ز یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند ناچار
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
چگونه ریشه برید از دیار و رشته ز یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند ناچار
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
#از_ترمه_و_تغزل
#حسین_منزوی
❤4