Forwarded from دانشگاه صنعتی شریف
#فراخوان
"ششمین جشنواره سراسری طنز دانشجویی تلخند"
📆 مهلت ارسال آثار تا ۶ اسفند ۱۴۰۲
📞 به شماره ۰۹۱۱۶۰۰۲۳۳۵در فضای مجازی
• در دو بخش شعر و نثر
• موضوع آزاد و زندگی دانشجویی
@znuclop
🆔️@sharif_prm
"ششمین جشنواره سراسری طنز دانشجویی تلخند"
📆 مهلت ارسال آثار تا ۶ اسفند ۱۴۰۲
📞 به شماره ۰۹۱۱۶۰۰۲۳۳۵در فضای مجازی
• در دو بخش شعر و نثر
• موضوع آزاد و زندگی دانشجویی
@znuclop
🆔️@sharif_prm
اما هیچ چیز در این دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشیهای ما لحظه به لحظه رنگ میبازند و هرگز در لحظه دوم چون لحظه اول شاد نیستیم و لحظه بعدش نیز کاملا به حالت عادی و همیشگی باز میگردیم. درست مانند امواجی که در اثر انداختن سنگی در آب ایجاد میشوند و رفتهرفته محو میشوند.
#دماغ
#یادداشت_های_یک_دیوانه
#گوگول
#دماغ
#یادداشت_های_یک_دیوانه
#گوگول
یک شخصیت برجسته با ناامیدی اعلام داشت که هیچ نمیفهمد چگونه در عصر روشنگری حاضر چنین افسانههای احمقانه و بیپایهای رواج عام مییابد و متعجب است که چرا دولت و مسئولین در این مورد بیتفاوت و بیتوجه اند. روشن است که این مرد محترم از آن دسته از مردم بود که عادت دارند در هر مورد حکومت را مسئول بدانند، حتی تقصیر مشاجره و نزاع با زنانشان را هم به گردن حکومت میاندازند.
#دماغ
#یادداشت_های_یک_دیوانه
#گوگول
#دماغ
#یادداشت_های_یک_دیوانه
#گوگول
❤1
مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيُّ فِي كِتَابِ (اَلرَّسَائِلِ) عَمَّنْ سَمَّاهُ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّ اَلرَّجُلَ يَجِبُ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يَجِبُ أَنْ يُفْضِيَ بِهِ إِلَى رَبِّهِ قَالَ: فَكَتَبَ: «إِنْ كَانَتْ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ، فَإِنَّ اَلْجَوَابَ يَأْتِيكَ»
[امام هادی علیهالسلام فرمود]
[امام هادی علیهالسلام فرمود]
❤1
بریده بریده 📚📖
مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيُّ فِي كِتَابِ (اَلرَّسَائِلِ) عَمَّنْ سَمَّاهُ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّ اَلرَّجُلَ يَجِبُ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يَجِبُ أَنْ يُفْضِيَ بِهِ إِلَى رَبِّهِ…
مجلسی رحمه الله از «کشف المحجة» سید ابنطاووس، و او با سند خود از «الرسائل» کلینی، و او از کسی که نامش را میبرد نقل میکند که گفت: به امام هادی علیهالسلام نوشتم که: آدمی دوست دارد به امامش برساند آن مطلبی را که میخواهد به پروردگارش برساند. امام علیهالسلام در پاسخ نوشت: اگر حاجتی داشتی، لبان خود را بجنبان، که پاسخت آماده است.
❤2
Forwarded from مردی در تبعید ادبی
🌱
گفتی عدمم؛ دمیده، جانت دادم
گفتی خاکم، کمم؛ جهانت دادم
گفتی تو کهای؟ مقابل چشمانت
آیینه گرفتم و نشانت دادم
- محمدرضا معلمی
📚 @mimremeembook
گفتی عدمم؛ دمیده، جانت دادم
گفتی خاکم، کمم؛ جهانت دادم
گفتی تو کهای؟ مقابل چشمانت
آیینه گرفتم و نشانت دادم
- محمدرضا معلمی
📚 @mimremeembook
❤1🔥1
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دسترسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
#حسین_منزوی
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دسترسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
#حسین_منزوی
❤3🔥1💔1
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
❤2
امام علی علیهالسلام میفرماید:«أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ!» ؛ کجایند آن دلهایی که پاکباختۀ خدا هستند و در راه اطاعت خدا خود را به آتش کشیده اند؟! این دلها کجایند؟
#رسائل_بندگی_دفتر_دل
#حاج_آقا_مجتبی_تهرانی
#رسائل_بندگی_دفتر_دل
#حاج_آقا_مجتبی_تهرانی
❤4
الإمامُ عليٌّ عليه السلام : جَعَلَنا اللّه ُ و إيّاكم مِمَّن يَسعى (سَعى) بقَلبِهِ إلى مَنازِلِ الأبرارِ بِرَحمَتِهِ .[نهج البلاغة : الخطبة 165.]
امام على عليه السلام : خداوند به لطف و رحمت خود، ما و شما را از كسانى قرار دهد كه با دل خويش به سوى منزلهاى نيكوكاران ره مىسپارد.
#رسائل_بندگی_دفتر_دل
#حاج_آقا_مجتبی_تهرانی
امام على عليه السلام : خداوند به لطف و رحمت خود، ما و شما را از كسانى قرار دهد كه با دل خويش به سوى منزلهاى نيكوكاران ره مىسپارد.
#رسائل_بندگی_دفتر_دل
#حاج_آقا_مجتبی_تهرانی
❤1
Forwarded from مردی در تبعید ادبی
🌱
خرابههای دلم را به من نشان دادی
همین که روسریات را کمی تکان دادی
قدم بزن که ببینند خیل آهوها
که این خرامیدن را تو یادشان دادی
تمامِ زیبایی را خدا به نام تو زد
به لطف، نیمی از آن را به اصفهان دادی
در آسمان غزلهام گرم پروازند
کبوتران خیالی که آب و دان دادی
غمت به رغم فراوانیاش، مرا کم بود
اگر چه سهم مرا بیش از این و آن دادی
✍🏻 محمدرضا معلمی
📚 کتاب ۱۳۷۵
📚 @mimremeembook
خرابههای دلم را به من نشان دادی
همین که روسریات را کمی تکان دادی
قدم بزن که ببینند خیل آهوها
که این خرامیدن را تو یادشان دادی
تمامِ زیبایی را خدا به نام تو زد
به لطف، نیمی از آن را به اصفهان دادی
در آسمان غزلهام گرم پروازند
کبوتران خیالی که آب و دان دادی
غمت به رغم فراوانیاش، مرا کم بود
اگر چه سهم مرا بیش از این و آن دادی
✍🏻 محمدرضا معلمی
📚 کتاب ۱۳۷۵
📚 @mimremeembook
❤1👍1
سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی
طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی
کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
تو خود چه فتنهای که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
از دوستی که دارم و غیرت که میبرم
خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی
گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار میکنی
دستان به خون تازه بیچارگان خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار میکنی
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار میکنی
تا من سماع میشنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار میکنی
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار میکنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد چو تو زنهار میکنی
#سعدی
طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی
کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
تو خود چه فتنهای که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
از دوستی که دارم و غیرت که میبرم
خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی
گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار میکنی
دستان به خون تازه بیچارگان خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار میکنی
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار میکنی
تا من سماع میشنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار میکنی
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار میکنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد چو تو زنهار میکنی
#سعدی
آخرین شعر امشب رو هم از سرم خارج کنم دیگه فقط درس درس درس. 🚶🏻♀️🚶🏻♀️
🎉2
رمی’ بیتابیی، تغییر رنگی،گردش حالی
فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی
به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن
پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی
بغیر از نفی هستی محرم اثبات نتوان شد
همان پرواز رنگت بسته بر آیینه تمثالی
حصول آب و رنگ امتیاز آسان نمیباشد
بسوز و داغ شو تا بر رخ هستی نهی خالی
به ذوق سوختن زین انجمن کلفت غنیمت دان
همین شام است و بس گر شمع دارد صبح اقبالی
تحیر زحمت تکلیف دیگر برنمیدارد
نگه باش و مژه بردار هر باری و حمالی
من از سود و زیان آگه نیام لیک اینقدر دانم
که جنس عافیت را جز خموشی نیست دلالی
به هر جا رفتهایم از خود اثر رفتهست پیش از ما
غباری کو که نازد کاروان ما به دنبالی
به رسواییکشید از شوخی چاکگریبانت
تبسم از سحر همچون شکنج از چهرهٔ زالی
به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمیبندد
چو مضمون بلند افتادهام در خاطر لالی
مگر خاکستر دل دارد استقبال آهنگم
که از طبع سپند من تپیدن میکشد بالی
تپش در طبع امواجست سعیگوهر آرایی
تبی دارم که خواهد ریخت آخر رنگ تبخالی
چه پردازم به اظهار خط بیمطلب هستی
مگر از خامهٔ تحقیق بیرون افکنم نالی
به ناسور جگر عمریست گرد ناله میریزم
خوشا عرض بضاعتها کف خاکی و غربالی
ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت کن
که گل اینجا همین یک جامه مییابد پس از سالی
#بیدل
فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی
به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن
پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی
بغیر از نفی هستی محرم اثبات نتوان شد
همان پرواز رنگت بسته بر آیینه تمثالی
حصول آب و رنگ امتیاز آسان نمیباشد
بسوز و داغ شو تا بر رخ هستی نهی خالی
به ذوق سوختن زین انجمن کلفت غنیمت دان
همین شام است و بس گر شمع دارد صبح اقبالی
تحیر زحمت تکلیف دیگر برنمیدارد
نگه باش و مژه بردار هر باری و حمالی
من از سود و زیان آگه نیام لیک اینقدر دانم
که جنس عافیت را جز خموشی نیست دلالی
به هر جا رفتهایم از خود اثر رفتهست پیش از ما
غباری کو که نازد کاروان ما به دنبالی
به رسواییکشید از شوخی چاکگریبانت
تبسم از سحر همچون شکنج از چهرهٔ زالی
به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمیبندد
چو مضمون بلند افتادهام در خاطر لالی
مگر خاکستر دل دارد استقبال آهنگم
که از طبع سپند من تپیدن میکشد بالی
تپش در طبع امواجست سعیگوهر آرایی
تبی دارم که خواهد ریخت آخر رنگ تبخالی
چه پردازم به اظهار خط بیمطلب هستی
مگر از خامهٔ تحقیق بیرون افکنم نالی
به ناسور جگر عمریست گرد ناله میریزم
خوشا عرض بضاعتها کف خاکی و غربالی
ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت کن
که گل اینجا همین یک جامه مییابد پس از سالی
#بیدل
بریده بریده 📚📖
رمی’ بیتابیی، تغییر رنگی،گردش حالی فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی بغیر از نفی هستی محرم اثبات نتوان شد همان پرواز رنگت بسته بر آیینه تمثالی حصول آب و رنگ امتیاز آسان نمیباشد…
به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمیبندد
چو مضمون بلند افتادهام در خاطر لالی
[سر امتحان]
چو مضمون بلند افتادهام در خاطر لالی
[سر امتحان]
❤2