Bookollo
تمام...
داشتم برای خودم توش دنبال معنی میگشتم
ولی مثل این که... نباید بگردم؟ یعنی بکت که اینطور فکر میکرده انگار!
ولی مثل این که... نباید بگردم؟ یعنی بکت که اینطور فکر میکرده انگار!
Bookollo
داشتم برای خودم توش دنبال معنی میگشتم ولی مثل این که... نباید بگردم؟ یعنی بکت که اینطور فکر میکرده انگار!
البته نه که نباید بگردی
صرفا این که دنبال یک "جواب مشخص" نگردی...
صرفا این که دنبال یک "جواب مشخص" نگردی...
👍4
بیاید ازش بنویسم بلکه از ذهنم بره بیرون یا حداقل مغزم سبک بشه (وی فردا امتحان داره)
فرم روایت در تئاتر هم مشابه هر شکل دیگهای از داستان از قواعد مشخصی پیروی میکنه. شروع داره، میانه و پایان داره، کاراکترهایی داره که هدفی رو دنبال میکنن، دیالوگها و مونولوگهایی رو داره که به پیشبرد داستان کمک میکنن. در کل، "نظم" داره. حالا چی میشه اگه بیایم این نظم رو بشکنیم؟
تئاتر ابزورد (the theater of the absurd) انواعی از تئاترها و نمایشنامهها هستن که از قواعد سنتی روایت استفاده نمیکنن. تو این مدل از نمایشنامهها ساختار معمول برای روایت داستان شکسته میشه و اینجوری میشه که شروع و پایان مشخصی ندارن، دیالوگهای رد و بدل شده بین کاراکترها گاها عجیب و مالیخولیایی به نظر میان، خود کاراکترها سرد و عجیب و نمادینن و مثل عروسکهایی میمونن که توی صحنه بالا و پایین بپرن بدون این که واضحا مشخص باشه چه هدفی رو دنبال میکنن.
"ابزورد" در لغت به معنای "پوچ"ه. حالا چرا همچین نوعی از تئاترها وجود دارن؟ چون به قولی، بازتابی از پوچی زندگی واقعی هستن. بازتاب تنهایی آدمها هستن.
نمایشنامههایی که تو این سبک نوشته میشن عمدتا میخوان بیمعنایی، پوچی و بیهدفیِ زندگی انسانی رو نشون بدن. پس همونطور که توی زندگی واقعی، ساختار و نظم مطلقی وجود نداره، این نمایشنامهها هم با پیروی نکردن از قواعد و چارچوبهای متداول نمایشنامهنویسی، همین بینظمی و پوچی رو بازتاب میکنن. و "در انتظار گودو" یکی از مشهورترین نمونههای نمایشنامههای ابزورده.
#کشفیات_کتابی | Bookollo
تئاتر ابزورد (the theater of the absurd) انواعی از تئاترها و نمایشنامهها هستن که از قواعد سنتی روایت استفاده نمیکنن. تو این مدل از نمایشنامهها ساختار معمول برای روایت داستان شکسته میشه و اینجوری میشه که شروع و پایان مشخصی ندارن، دیالوگهای رد و بدل شده بین کاراکترها گاها عجیب و مالیخولیایی به نظر میان، خود کاراکترها سرد و عجیب و نمادینن و مثل عروسکهایی میمونن که توی صحنه بالا و پایین بپرن بدون این که واضحا مشخص باشه چه هدفی رو دنبال میکنن.
"ابزورد" در لغت به معنای "پوچ"ه. حالا چرا همچین نوعی از تئاترها وجود دارن؟ چون به قولی، بازتابی از پوچی زندگی واقعی هستن. بازتاب تنهایی آدمها هستن.
نمایشنامههایی که تو این سبک نوشته میشن عمدتا میخوان بیمعنایی، پوچی و بیهدفیِ زندگی انسانی رو نشون بدن. پس همونطور که توی زندگی واقعی، ساختار و نظم مطلقی وجود نداره، این نمایشنامهها هم با پیروی نکردن از قواعد و چارچوبهای متداول نمایشنامهنویسی، همین بینظمی و پوچی رو بازتاب میکنن. و "در انتظار گودو" یکی از مشهورترین نمونههای نمایشنامههای ابزورده.
#کشفیات_کتابی | Bookollo
🔥5👍1
در انتظار گودو
ساموئل بکت
ترجمهی علیاکبر علیزاد
نشر بیدگل
پردهی اول با دوتا ولگرد شروع میشه، ولادیمیر (دیدی) و استراگون (گوگو)، که تو یه جادهی بیرون از شهر کنار یه درخت خشکیده منتظر کسی هستن به اسم "گودو" که نمیدونن کیه، نمیدونن کِی میاد و حتی نمیدونن باهاش چیکار دارن :))
قبل از این که کتابش رو بخونم این فرصت پیش اومد که اجرای تئاترش رو ببینم، به کارگردانی امیرحسین جوانی.
همون موقع هم وقتی تموم شد یه حس عجیبی داشتم. انگار تو دلت یه جوری میشه و صحنهها تو ذهنت چرخ میزنن و سعی میکنی بفهمی چه برداشتی میتونی داشته باشی از این بلبشوی عجیبی که جلوی چشمات رژه رفت. حالا که نمایشنامهش رو خوندم، از دیشب تا حالا، دلم حتی بیشتر یه جوریه :))
یکم افکارم پراکنده و نامنظمه ولی امیدوارم بتونم منظورم رو خوب منتقل کنم.
ما دوتا کاراکتر داریم که منتظر چيزی هستن که خودشون هم نمیدونن چیه! ولی فکر میکنن که اگه اون بیاد و برسه، بالاخره خوشبخت میشن! و علاوه بر این دوتا، پوتزو و لاکی رو هم داریم که به عجیبترین شکل ممکن وارد صحنه میشن، در حالی که پوتزو افسار انداخته گردن لاکی و باهاش مثل اسب برخورد میکنه!
برداشت شخصی من از داستان اینه که گودو شاید نماد اون روزهای خوب و خوشبختیایه که "منتظریم" بالاخره بیاد. همیشه همینجوریایم دیگه. "اگه فلان اتفاق بیوفته راحت میشم." ولی آیا راحت میشیم؟ هیچ وقت راحت نمیشیم.
حتی وقتی به چیزایی که مدتها منتظرشون بودیم میرسیم هم، باز راحت نمیشیم. چون انسان محکومه به این سردرگمی تو این جهان بیمعنی. پس هر چقدر که سعی کنی از زندگیت معنی بیرون بکشی، هر چقدر هم که دنبال اهداف مختلفی بدویی، باز هم هیچ "مقصد" نهاییای وجود نداره که با رسیدن بهش بتونی بگی خب من دیگه خوشبختم!
علاوه بر گودو، هر کدوم از کاراکترهای دیگه هم میتونن نماد چيزی باشن. ولادیمیر و استراگون انگار هر کدوم نماد بخشی از وجودیت انسانن، ولادیمیر نشونهای از افکار و ذهنش و استراگون، جسم و غرایز. استراگون چندین بار خسته میشه، گشنهش میشه و میخواد بره ولی هر بار ولادیمیر یادش میندازه که بايد منتظر گودو بمونن.
و لاکی و پوتزو هم همینطور. یه جایی خوندم که این دوتا انگار نماد وضعیت انسان با نظام سرمایهداریان. لاکی ما آدمهایی هستیم که افسار خودمون رو خودخواسته دست پوتزو دادیم انگار که بهش نیاز داریم و به هر سازش میرقصیم مبادا که از چرخه خارج بشیم. و پوتزو هم بالطبع استقبال میکنه و سوءاستفاده.
حالا بکت هم مثل خیلی دیگه از نویسندهها از ارائهی توضیح مستقیم در مورد کارش خودداری کرده =) و وقتی ازش پرسیدن گودو کیه گفته:
خیلیها معتقدن گودو نماد خداست. بعضیها هم فکر میکنن که گودو همون مرگه! ولی من فکر میکنم گودو امیده. امید واهی که برای خوشبخت بودن حتما باید یه اتفاقی بیوفته. ولادیمیر و استراگون روزهاشون رو اینطوری میگذرونن که منتظر باشن گودو بیاد بدون این که هیچ کار دیگهای بکنن. خود مفهوم انتظار به اندازه کافی ناراحت کننده هست حالا تو فکر کن منتظر کسی باشی که نمیاد! و وقتی هم که میبینن نمیاد، باززززززز هم هر روز و هر روز منتظر میشن به جای این که برن!!!
نمیدونم. میدونم گفتن نمیدونم بعد این که این همه نوشتی عجیبه :))) ولی واقعا نمیدونم. چون انگار مفهوم کلی داستان و کاراکترهاش رفتن نشستن یه گوشهی مغزم و بهش لگد میزنن. انگار یادم میندازه اونقدری هم که فکر میکنم، آزاد نیستم. اونقدری هم که فکر میکنم، مسیر برام روشن نیست. و همهی اینا هم غمگینم میکنه و هم در عین حال، یه جور کرختی عجیبی داره. انگار همزمان هم احساس میکنی در بندی، و هم احساس میکنی آزادی! این که هیچ معنا و مقصدی نباشه، باعث میشه در بند باشی یا آزاد؟
#مرور #دیدگاه #هیولاشناس #بوکولو
ساموئل بکت
ترجمهی علیاکبر علیزاد
نشر بیدگل
پردهی اول با دوتا ولگرد شروع میشه، ولادیمیر (دیدی) و استراگون (گوگو)، که تو یه جادهی بیرون از شهر کنار یه درخت خشکیده منتظر کسی هستن به اسم "گودو" که نمیدونن کیه، نمیدونن کِی میاد و حتی نمیدونن باهاش چیکار دارن :))
قبل از این که کتابش رو بخونم این فرصت پیش اومد که اجرای تئاترش رو ببینم، به کارگردانی امیرحسین جوانی.
همون موقع هم وقتی تموم شد یه حس عجیبی داشتم. انگار تو دلت یه جوری میشه و صحنهها تو ذهنت چرخ میزنن و سعی میکنی بفهمی چه برداشتی میتونی داشته باشی از این بلبشوی عجیبی که جلوی چشمات رژه رفت. حالا که نمایشنامهش رو خوندم، از دیشب تا حالا، دلم حتی بیشتر یه جوریه :))
یکم افکارم پراکنده و نامنظمه ولی امیدوارم بتونم منظورم رو خوب منتقل کنم.
ما دوتا کاراکتر داریم که منتظر چيزی هستن که خودشون هم نمیدونن چیه! ولی فکر میکنن که اگه اون بیاد و برسه، بالاخره خوشبخت میشن! و علاوه بر این دوتا، پوتزو و لاکی رو هم داریم که به عجیبترین شکل ممکن وارد صحنه میشن، در حالی که پوتزو افسار انداخته گردن لاکی و باهاش مثل اسب برخورد میکنه!
برداشت شخصی من از داستان اینه که گودو شاید نماد اون روزهای خوب و خوشبختیایه که "منتظریم" بالاخره بیاد. همیشه همینجوریایم دیگه. "اگه فلان اتفاق بیوفته راحت میشم." ولی آیا راحت میشیم؟ هیچ وقت راحت نمیشیم.
حتی وقتی به چیزایی که مدتها منتظرشون بودیم میرسیم هم، باز راحت نمیشیم. چون انسان محکومه به این سردرگمی تو این جهان بیمعنی. پس هر چقدر که سعی کنی از زندگیت معنی بیرون بکشی، هر چقدر هم که دنبال اهداف مختلفی بدویی، باز هم هیچ "مقصد" نهاییای وجود نداره که با رسیدن بهش بتونی بگی خب من دیگه خوشبختم!
علاوه بر گودو، هر کدوم از کاراکترهای دیگه هم میتونن نماد چيزی باشن. ولادیمیر و استراگون انگار هر کدوم نماد بخشی از وجودیت انسانن، ولادیمیر نشونهای از افکار و ذهنش و استراگون، جسم و غرایز. استراگون چندین بار خسته میشه، گشنهش میشه و میخواد بره ولی هر بار ولادیمیر یادش میندازه که بايد منتظر گودو بمونن.
و لاکی و پوتزو هم همینطور. یه جایی خوندم که این دوتا انگار نماد وضعیت انسان با نظام سرمایهداریان. لاکی ما آدمهایی هستیم که افسار خودمون رو خودخواسته دست پوتزو دادیم انگار که بهش نیاز داریم و به هر سازش میرقصیم مبادا که از چرخه خارج بشیم. و پوتزو هم بالطبع استقبال میکنه و سوءاستفاده.
حالا بکت هم مثل خیلی دیگه از نویسندهها از ارائهی توضیح مستقیم در مورد کارش خودداری کرده =) و وقتی ازش پرسیدن گودو کیه گفته:
اگه میدونستم، میگفتم!
خیلیها معتقدن گودو نماد خداست. بعضیها هم فکر میکنن که گودو همون مرگه! ولی من فکر میکنم گودو امیده. امید واهی که برای خوشبخت بودن حتما باید یه اتفاقی بیوفته. ولادیمیر و استراگون روزهاشون رو اینطوری میگذرونن که منتظر باشن گودو بیاد بدون این که هیچ کار دیگهای بکنن. خود مفهوم انتظار به اندازه کافی ناراحت کننده هست حالا تو فکر کن منتظر کسی باشی که نمیاد! و وقتی هم که میبینن نمیاد، باززززززز هم هر روز و هر روز منتظر میشن به جای این که برن!!!
نمیدونم. میدونم گفتن نمیدونم بعد این که این همه نوشتی عجیبه :))) ولی واقعا نمیدونم. چون انگار مفهوم کلی داستان و کاراکترهاش رفتن نشستن یه گوشهی مغزم و بهش لگد میزنن. انگار یادم میندازه اونقدری هم که فکر میکنم، آزاد نیستم. اونقدری هم که فکر میکنم، مسیر برام روشن نیست. و همهی اینا هم غمگینم میکنه و هم در عین حال، یه جور کرختی عجیبی داره. انگار همزمان هم احساس میکنی در بندی، و هم احساس میکنی آزادی! این که هیچ معنا و مقصدی نباشه، باعث میشه در بند باشی یا آزاد؟
#مرور #دیدگاه #هیولاشناس #بوکولو
🔥7❤2
من واقعا نمیفهمم چرا تندیس نمیذاره از کد تخفیف های طاقچه برای خرید کتاباش استفاده کرد
😢3👍1
الان من میخواستم لاک لامورا رو بخرم ولی بدون تخفیف نمیخوامش
حالا من ضرر کردم یا تو؟
حالا من ضرر کردم یا تو؟
🤔3👍2