Bookollo
424 subscribers
927 photos
13 videos
16 files
222 links
بگو دوست و وارد شو :)🌱

لیست هشتگ‌ها:
https://t.me/bookollo/650

یوتوب:
https://youtube.com/@bookollo?si=Ov2-ebwZoMhxVlh_
Download Telegram
Bookollo
اینه کتابه
حتی این =))))
که من نمیدونم چطور
برای ترجمه شدن زیادی disturbing ه
نمیدونم شایدم من اینطور فکر میکنم
ولی تمومش کنم فکر کنم زیاد ازش حرف داشته باشم!
تموم شد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
So fucking weird
ازش میگم براتون
الان نمیدونم دوسش داشتم؟ یا ازش بدم اومده؟ یا هم دوسش دارم و هم ازش بدم اومده؟
و اگه دوسش داشتم، دقیقا چیشو دوست داشتم؟ =)
یَک یَک کاراکترهاش روانی بودن =))))
یکی از یکی مریض‌تر
Forwarded from Bookollo
https://t.me/bookollo/3241
به نظر میاد قراره دوسش داشته باشم
میشه یه خلاصه از داستانش بدی
👍1
میام ازش یه ریویوی بلند بالا مینویسم 💅
💋2👍1
Bookollo
😐 Sticker
حالا که فکرشو میکنم دقیقا آخر کتاب همین شکلی شدم 😂😂😂😂
🍾1
بعد بچه مردمو بابت سطل آشغال اعدام میکنن :)
💔6🤯1
❤‍🔥5👍1
Lapvona
Ottessa Moshfegh
(ترجمه هم شده ولی هیچ ایده‌ای ندارم که چطوره ترجمه‌ش)

خلاصه:

داستان با Marek شروع می‌شه. یه پسر ۱۳ ساله که یه سری مشکلات جسمیِ جدی داره. به قولی disfigured ه و با پدرش، Jude، تو یه روستای قرون وسطایی به اسم Lapvona زندگی می‌کنه.

مردم روستا کارشون کشاورزیه و یه لرد دارن که بهشون حکومت می‌کنه. طی یک اتفاق عجیبی، Marek عضو خانواده لرد می‌شه و این مسئله دومینو وار سرنوشت عجیبی رو برای مردم Lapvona رقم می‌زنه.

نظرم در مورد کتاب:

راستش انقدر کتاب عجیبی بود حتی نمی‌دونستم خلاصه‌ش رو چطور بنویسم و اصلا حرف زدن ازش رو از کجا شروع کنم.

آنیتا تو گودریدز یه توصیف جالبی ازش کرده بود:

When you strip humanity of all morality and then put the fear of god into them! :))

واقعا توصیف درستی بود حقیقتا

شما تصور کن یه سری آدمِ مریض (مریض روحی، مریضِ منحرف، مریضِ فیزیکی، حتی مریضی که همه‌ی اینا رو با هم داشته باشه :))) و...) رو با هم تو یه روستا جمع کرده باشن! و بعد به همه‌ی این مریض‌ها یه مقدار زیادی هم اعتقادات مذهبیِ افراطی اضافه کنی =))))))) واقعا آش شله قلمکار وحشتناکی درمیاد! و این توصیف در مورد Marek که کاراکتر اصلیه صدق می‌کنه تاااا هر کاراکتر فرعی دیگه‌ای!

یه جایی خوندم که مشفق در مورد شخصیت‌های داستان‌هاش گفته:

[«خیلی دنبال خلق شخصیت‌های دوست‌داشتنی نیستم. من مشکلی با این ندارم که خواننده بگوید “خدای من، قهرمان این قصه واقعاً نفرت‌انگیز است!” راستش، در هیچ لحظه‌ای از نوشتن، فکر و ذکرم خلق شخصیت دوست‌داشتنی نیست.»]

که خب مسلمه :)) و کاملا به چشم میاد توی این کتابش. خود Marek که هیچی اصلا. مامی ایشوز، ددی ایشوز، سادومازو =) و غیره و غیره همه رو توش می‌بینی.

از اون طرف Jude، باباش، باز سادومازوخیسته (و حتی پدوفیل؟؟؟) و گوسفندهاش رو از پسرش بیشتر دوست داره!

یه کشیش فاسد داریم که تنها چیزی که از مسیحیت بلده داستان تولد مسیحه!

یه جادوگر عجیب داریم که چشم‌های یه اسب رو می‌دزده تا بیناییش برگرده!

و Villiam که لرد لاپوونا‌ست به جز خودش هیچ اهمیتی به هیچکس دیگه‌ای نمی‌ده!

اینا همه تازه بخش خیلی کوچیکی از دیوانگی‌های کاراکترهای دیوانه‌ی این کتابه =)))

چیزی که توجه آدمو خیلی جلب میکنه رابطه‌ی هر کدوم از این آدما با خداست. در واقع اعتقادات مذهبی مردم روستا بخش مهمی از داستان رو به خودش اختصاص میده. واسه هر کدوم، خدا کانسپت متفاوتیه که برای رسیدن بهش و جلب رضایتش منطق خاص خودشون رو دارن!! در واقع نمود ایمان توی این داستان نه با دین‌داری، بلکه با مجموعه‌ای از انحرافات اخلاقی و جسمانی و خشونته!

یه جمله داشت:

Marek guessed that Villiam could use his wealth to influence God's will. That was the way things worked, Marek thought. If you didn't have money, you had to be good.


در نهایت نمیدونم مشفق دقیقا میخواسته به کجا برسه! ولی خیلی خوب تونسته انسان‌ها رو تا یه جایگاه حیوانی پایین بیاره =) تو داستانی با یه فضای سورئال و هذیان‌گونه! که کاراکترهاش با پیچش عجیبی به هم وصل می‌شن!

راستش خیلی سرگرم کننده بود ولی راحت نمیشه پیشنهادش کرد 😂 و حتی خودم هم نمیدونم "دوسش" داشتم یا نه. قطعا از خوندنش لذت بردم البته. اتمسفر دارک کتاب و کاراکترهای روانیش واقعا جالب توجهن. اما این که برید سراغش یا نه، خیلی زیاد به سلیقه خودتون بستگی داره. نباید توقع پلات مشخصی داشته باشین. فقط باید با این سیرک بیمار همراه بشین.

امتیاز من: امتیاز نمیدم راستش
نمی‌دونم باید چند بدم 😂

لینک معرفیش توی اینستا اگه دوست داشتین از پیج حمایت کنین :):

https://www.instagram.com/p/DG3ZqwJsTlA/?igsh=eThsdDlmaWZmNm53

#مرور #دیدگاه #هیولاشناس #بوکولو
10🔥4❤‍🔥1
Marek guessed that Villiam could use his wealth to influence God's will. That was the way things worked, Marek thought. If you didn't have money, you had to be good.

Lapvona | Ottessa Moshfegh | #قاچ
🍓5
She had indeed seen death and she was not afraid of it. What scared her were other people and their immovable selfishness.

Lapvona | Ottessa Moshfegh | #قاچ
🔥3👌2
... and there was no herb that could heal her loneliness. When she asked the birds what to do, they answered that they didn't know anything about love, that love was a distinctly human defect which God had created to counterbalance the power of human greed.

Lapvona | Ottessa Moshfegh | #قاچ
😢4🤔1