Forwarded from توییتی
👍5
فکر کن فرصت داشتی از مرگ برگردی!
آفتابگردان در زمستان
فیلیدا شریمپتون
مریم رفیعی
نشر ایرانبان
نظرم در مورد کتاب:
لیلی صبح یه روز سرد زمستونی کنار یه جاده از خواب بیدار میشه. هیچ ایدهای نداره که چطور از اونجا سر درآورده ولی خیلی زود سروکله پلیسها پیدا میشه. و بالاخره لیلی برمیگرده و... جسد خودش رو میبینه! لیلی مرده! ولی هنوز از این دنیا نرفته؟؟ چرا؟؟ و بعد خیلی زود فرصت عجیبی گیرش میاد. فرصت دوباره زنده بودن! ولی لیلی با این وقت اضافهی زندگی چیکار میخواد بکنه؟؟
مرگ برای آدمای مختلف ظاهر متفاوتی داره. بعضیا ازش میترسن، بعضیا توش آرامش میبینن. بعضیا اون رو پایان همه چی میبینن در حالی که بعضی دیگه صرفا به چشم دروازهای بهش نگاه میکنن به یک جهان دیگه. اما یه چیزی در مورد همهی این دیدگاهها مشترکه. این که مرگ، بالاخره قراره نقطه پایانی باشه بر تمام تجربیات ما از این زندگی 🙂 حالا ما اگه عمیقتر به این مسئله فکر کنیم که سایهش همیشه بالای سر زندگیمون معلقه، آیا بیشتر قدر لحظههامون رو نمیدونیم؟ قدر بودن کنار خانوادهمون رو؟ قدر بستنی و پیتزا؟ بوی قهوه؟ عطر بارون و خاک نمخورده؟ :)
آفتابگردان در زمستان همچین کتابیه. کتابیه که میخواد یاد ما بندازه که برای لذت بردن از زندگی لازم نیست چندین میلیون پول داشته باشیم! لازم نیست تو یه پنتهاوس زندگی کنیم! فقط لازمه "زنده" باشیم! لازمه توجه کنیم، حتی به کوچیکترین خوشیهایی که داریم ولی انقدر برامون روزمره شدن که نمیبینیمشون! هر بار که مامانت رو بغل میکنی، هر بار که نسیم خنک دم صبح رو با لذت میکشی توی سینهت، اینا همه بخشی از قشنگیهای زنده بودنه :) که ما فراموش میکنیم. حق هم داریم که فراموش کنیم چون مدام موج جدیدی از مشکلات پیدا میشه که ما رو بکشه پایین و تو خودش غرق کنه. اما گاهی هم میشه سرمون رو بیاریم بیرون و یه نفس عمیق بکشیم! این کتاب، یادت میندازه که سرت رو از زیر آب بیاری بیرون!
شایییید یه کوچولو بشه گفت از لحاظ سطح داستانی، یعنی پرداخت شخصیتها و پلات کلی داستان، اونقدرا قوی و خارق العاده نیست ولی به هر حال خود داستان و ایده کلیش ایده قشنگ و قویایه و خیلی خوب میتونه با احساساتتون ارتباط برقرار کنه.
اگه مثلا "سم هستم بفرمایید" یا "هر دو در نهایت میمیرند" رو دوست داشتید، احتمالا از این هم خوشتون میاد. البته رومنس نیست چندان! برخلاف اونا. بیشتر درامه تا رومنس. ولی تم مشترکی داره باهاشون (از سم هستم بفرمایید هم حداقل از لحاظ پرداخت خیلی بهتره!)
امتیاز من: 3.75/5 ⭐️⭐️⭐️
لینک معرفی کتاب توی اینستا:
https://www.instagram.com/p/DDo1ahGJoeD/?igsh=ZjJ2YXNvaXdmc2E3
فکت جالب: ایرانبان حق کپی رایت کتاب رو خریده و نویسنده اولش برای خوانندههای ایرانیش یه نامه نوشته :")
#مرور #دیدگاه #بوکولو #هیولاشناس
آفتابگردان در زمستان
فیلیدا شریمپتون
مریم رفیعی
نشر ایرانبان
نظرم در مورد کتاب:
لیلی صبح یه روز سرد زمستونی کنار یه جاده از خواب بیدار میشه. هیچ ایدهای نداره که چطور از اونجا سر درآورده ولی خیلی زود سروکله پلیسها پیدا میشه. و بالاخره لیلی برمیگرده و... جسد خودش رو میبینه! لیلی مرده! ولی هنوز از این دنیا نرفته؟؟ چرا؟؟ و بعد خیلی زود فرصت عجیبی گیرش میاد. فرصت دوباره زنده بودن! ولی لیلی با این وقت اضافهی زندگی چیکار میخواد بکنه؟؟
مرگ برای آدمای مختلف ظاهر متفاوتی داره. بعضیا ازش میترسن، بعضیا توش آرامش میبینن. بعضیا اون رو پایان همه چی میبینن در حالی که بعضی دیگه صرفا به چشم دروازهای بهش نگاه میکنن به یک جهان دیگه. اما یه چیزی در مورد همهی این دیدگاهها مشترکه. این که مرگ، بالاخره قراره نقطه پایانی باشه بر تمام تجربیات ما از این زندگی 🙂 حالا ما اگه عمیقتر به این مسئله فکر کنیم که سایهش همیشه بالای سر زندگیمون معلقه، آیا بیشتر قدر لحظههامون رو نمیدونیم؟ قدر بودن کنار خانوادهمون رو؟ قدر بستنی و پیتزا؟ بوی قهوه؟ عطر بارون و خاک نمخورده؟ :)
آفتابگردان در زمستان همچین کتابیه. کتابیه که میخواد یاد ما بندازه که برای لذت بردن از زندگی لازم نیست چندین میلیون پول داشته باشیم! لازم نیست تو یه پنتهاوس زندگی کنیم! فقط لازمه "زنده" باشیم! لازمه توجه کنیم، حتی به کوچیکترین خوشیهایی که داریم ولی انقدر برامون روزمره شدن که نمیبینیمشون! هر بار که مامانت رو بغل میکنی، هر بار که نسیم خنک دم صبح رو با لذت میکشی توی سینهت، اینا همه بخشی از قشنگیهای زنده بودنه :) که ما فراموش میکنیم. حق هم داریم که فراموش کنیم چون مدام موج جدیدی از مشکلات پیدا میشه که ما رو بکشه پایین و تو خودش غرق کنه. اما گاهی هم میشه سرمون رو بیاریم بیرون و یه نفس عمیق بکشیم! این کتاب، یادت میندازه که سرت رو از زیر آب بیاری بیرون!
شایییید یه کوچولو بشه گفت از لحاظ سطح داستانی، یعنی پرداخت شخصیتها و پلات کلی داستان، اونقدرا قوی و خارق العاده نیست ولی به هر حال خود داستان و ایده کلیش ایده قشنگ و قویایه و خیلی خوب میتونه با احساساتتون ارتباط برقرار کنه.
اگه مثلا "سم هستم بفرمایید" یا "هر دو در نهایت میمیرند" رو دوست داشتید، احتمالا از این هم خوشتون میاد. البته رومنس نیست چندان! برخلاف اونا. بیشتر درامه تا رومنس. ولی تم مشترکی داره باهاشون (از سم هستم بفرمایید هم حداقل از لحاظ پرداخت خیلی بهتره!)
امتیاز من: 3.75/5 ⭐️⭐️⭐️
لینک معرفی کتاب توی اینستا:
https://www.instagram.com/p/DDo1ahGJoeD/?igsh=ZjJ2YXNvaXdmc2E3
فکت جالب: ایرانبان حق کپی رایت کتاب رو خریده و نویسنده اولش برای خوانندههای ایرانیش یه نامه نوشته :")
#مرور #دیدگاه #بوکولو #هیولاشناس
❤🔥9❤2
آدم با این تفکر به خودش اجازه میده هر اشتباه و خلافی که دلش میخواد رو انجام بده!
👍7
جالبه هم خود راسپوتین و هم بعدا دخترش، قویا خلیستی بودنش رو تکذیب میکردن در حالی که کاملا واضحه تا چه حد پیرو این فرقه بوده. البته که بعدا خودش عقاید خودش رو قاطیش میکنه! ولی به هر حال بیس و پایهی اعتقاداتش مسلمه که خلیستی بوده
خودش تکذیب میکرده چون برای وجههی آلردی خرابش دیگه خلیستی بودن قوز بالای قوز محسوب میشده ولی دخترش دیگه چرا تکذیب میکرده؟ صداقت داشته باش زن 😒
🤷1