پشت درهای بسته
بی. ای. پاریس
آرزو امیررضایی
نشر کوله پشتی
امتیاز من: 3.75/5
نظرم در مورد کتاب:
داستان این کتاب در مورد زنیه که خواهرش مبتلا به سندروم داون هست. گریس به خاطر مراقبت از خواهرش هنوز ازدواج نکرده و تمام تلاشش اینه که زندگی خوبی براش بسازه.
خیلی اتفاقی اون با مردی به اسم جک آشنا میشه و جک برخلاف خیلی از مردهای دیگهای که باهاشون قرار گذاشته بود، هیچ مشکلی با خواهرش نداره و اتفاقا خیلی هم ساپورتیوه. اینجوری میشه که اونا با هم ازدواج میکنن و اتفاقا خیلی هم خوشبخت میشن. اماااا... هیچی اونجوری که به نظر میاد نیست. هیچی!
این از اون کتاباست که باعث میشه از ازدواج بترسید 😂
راستش پتانسیل خیلی خوبی داشت. خیلی خوب و خفن واقعا چون ایدهی اصلی داستان خیلی جالب و متفاوته اما متاسفانه شخصیت پردازیش خوب نیست ☹️ به خصوص در مورد کاراکتر جک که خیلی کمکاری کرده.
به علاوه یه چیزایی از پلات داستان بیشتر بر اساس شانس کاراکترها پیش رفت تا این که یه داستان جناییِ عالی باشه که همه چیزش مثل پازل کنار هم قرار بگیره.
با توجه به این که ایدهش خیلی خوبه، یه شخصیت پردازیِ بهتر و پرداخت درست و حسابی، میتونست سطح کتاب رو خیلی بالاتر ببره.
در کل، ارزش یه بار خوندن رو داره ولی جای کار هم زیاد داشت.
#مرور #مل #بوکولو
بی. ای. پاریس
آرزو امیررضایی
نشر کوله پشتی
امتیاز من: 3.75/5
نظرم در مورد کتاب:
داستان این کتاب در مورد زنیه که خواهرش مبتلا به سندروم داون هست. گریس به خاطر مراقبت از خواهرش هنوز ازدواج نکرده و تمام تلاشش اینه که زندگی خوبی براش بسازه.
خیلی اتفاقی اون با مردی به اسم جک آشنا میشه و جک برخلاف خیلی از مردهای دیگهای که باهاشون قرار گذاشته بود، هیچ مشکلی با خواهرش نداره و اتفاقا خیلی هم ساپورتیوه. اینجوری میشه که اونا با هم ازدواج میکنن و اتفاقا خیلی هم خوشبخت میشن. اماااا... هیچی اونجوری که به نظر میاد نیست. هیچی!
این از اون کتاباست که باعث میشه از ازدواج بترسید 😂
راستش پتانسیل خیلی خوبی داشت. خیلی خوب و خفن واقعا چون ایدهی اصلی داستان خیلی جالب و متفاوته اما متاسفانه شخصیت پردازیش خوب نیست ☹️ به خصوص در مورد کاراکتر جک که خیلی کمکاری کرده.
به علاوه یه چیزایی از پلات داستان بیشتر بر اساس شانس کاراکترها پیش رفت تا این که یه داستان جناییِ عالی باشه که همه چیزش مثل پازل کنار هم قرار بگیره.
با توجه به این که ایدهش خیلی خوبه، یه شخصیت پردازیِ بهتر و پرداخت درست و حسابی، میتونست سطح کتاب رو خیلی بالاتر ببره.
در کل، ارزش یه بار خوندن رو داره ولی جای کار هم زیاد داشت.
#مرور #مل #بوکولو
👍11💅2👎1👏1🐳1🌚1🤝1
دختری که تام گوردن را دوست داشت
استیون کینگ
امتیاز من: 3.86/5 (😂)
نظرم در مورد کتاب:
داستان در مورد دختر ۹ سالهایه به اسم تریشا که توی جنگل گم میشه ولی طولی نمیکشه که میفهمه اونقدرا هم تنها نیست و موجودی هست که داره تعقیبش میکنه...
راستش نسبت به بقیه چیزهایی که از کینگ خوندم، این تا حدودی ضعیفتر بود امااا خب من همچنان دوستش داشتم یه جورایی. البته نه از همون اول 😂
این کتاب رو همخوانی میکردیم و از اول من داشتم غر میزدم که چرا هیچ اتفاقی نمیفته 😂🤦🏻♀ و واقعا هم خب هیچ اتفاقی نمیفتاد. تقریبا تا اواسط کتاب هیچ اتفاقی نمیفته. البته این یه جورایی یه روال معمول تو کتابهای کینگه که اولش کند باشه ولی خب موضوع این کتاب یه جوری بود که نمیتونستم حدس بزنم قراره به کجا بره اصلا! و یه فاز لاوکرفت طور داشت. همهش بهت میگفت یه چیز ترسناکی هست ولی خب نشونش نمیداد و من از "وحشت ناشناخته" زیاد خوشم نمیاد بین زیرشاخههای وحشت. کلافهم میکنه 😑 اما بعد یه کوچولو اوضاع بهتر شد (و من هم فقط شبا خوندم. تو تاریکی و سکوت. اینجوری خوندنش خیلی کیف میداد) و خب actually از نیمهی دومش لذت بردم.
کلا خیلی کتابِ طولانیای نیست. نمیدونم درست فکر میکنم یا نه ولی احساس میکنم بیشتر از این که یه رمان باشه، بخشی از تفکرات و باورها و عقاید خود کینگه که اون رو در قالب کلمات گنجونده. به خصوص در مورد کانسپت خدا. خود داستان وحشتِ مذهبی نیست البته. بیشتر تقابل انسان و طبیعته. ولی تفکرات تریش و جوری که داستان پیش میره، یه جوریه که انگار واقعا حیاط خلوت کینگ بوده برای ریختن افکارش در قالب کلمات و فرم دادن بهشون در قالب نهاییِ یه داستان!
و سوای اون. داستانِ این کتاب بیشتر تکیه به کاراکتر داره تا پلات! یعنی انگار کینگ فرمون رو داده دست تریش و گذاشته خودش ببینه به کجا میره :) یه دلیل دیگهای که شاید هر کسی لذت نبره. چون نباید انتظار مشخصی از داستان داشته باشی. باید از مسیر و همراهی با تریش لذت ببری :)))
و یک نکتهی دیگه. داستان به شدت با بیسبال گره خورده. عملا ریتم داستان رو بر اساس تایمینگ و ستینگ هر بازیِ بیسبال چیده 🥲 واسه ماهایی که کلا این ورزش رو نداریم یکم درکش سخته اصطلاحاتی که استفاده میشه. من یکی فقط هوم ران رو بلد بودم راستش 😂
و پایانش هم یه با یه جملهی بدی تموم میکنه که قشنگ مغزت رو هوا معلق بمونه و نفهمی دقیقا چی میشه تا قشنگ فشار بخوری 😭
راستش چیزی نیست که به همه پیشنهاد کنی، ولی اگه با کینگ و قلمش آشنایی دارید قطعا خوندنش خالی از لطف نیست. و شبها بخونید تو سکوت :) خیلی اونجوری کیف میده.
ترجمهش هم خبر ندارم چجوریه 👈🏻👉🏻 من انگلیسی خوندم.
#مرور #ریویو #مل
استیون کینگ
امتیاز من: 3.86/5 (😂)
نظرم در مورد کتاب:
داستان در مورد دختر ۹ سالهایه به اسم تریشا که توی جنگل گم میشه ولی طولی نمیکشه که میفهمه اونقدرا هم تنها نیست و موجودی هست که داره تعقیبش میکنه...
راستش نسبت به بقیه چیزهایی که از کینگ خوندم، این تا حدودی ضعیفتر بود امااا خب من همچنان دوستش داشتم یه جورایی. البته نه از همون اول 😂
این کتاب رو همخوانی میکردیم و از اول من داشتم غر میزدم که چرا هیچ اتفاقی نمیفته 😂🤦🏻♀ و واقعا هم خب هیچ اتفاقی نمیفتاد. تقریبا تا اواسط کتاب هیچ اتفاقی نمیفته. البته این یه جورایی یه روال معمول تو کتابهای کینگه که اولش کند باشه ولی خب موضوع این کتاب یه جوری بود که نمیتونستم حدس بزنم قراره به کجا بره اصلا! و یه فاز لاوکرفت طور داشت. همهش بهت میگفت یه چیز ترسناکی هست ولی خب نشونش نمیداد و من از "وحشت ناشناخته" زیاد خوشم نمیاد بین زیرشاخههای وحشت. کلافهم میکنه 😑 اما بعد یه کوچولو اوضاع بهتر شد (و من هم فقط شبا خوندم. تو تاریکی و سکوت. اینجوری خوندنش خیلی کیف میداد) و خب actually از نیمهی دومش لذت بردم.
کلا خیلی کتابِ طولانیای نیست. نمیدونم درست فکر میکنم یا نه ولی احساس میکنم بیشتر از این که یه رمان باشه، بخشی از تفکرات و باورها و عقاید خود کینگه که اون رو در قالب کلمات گنجونده. به خصوص در مورد کانسپت خدا. خود داستان وحشتِ مذهبی نیست البته. بیشتر تقابل انسان و طبیعته. ولی تفکرات تریش و جوری که داستان پیش میره، یه جوریه که انگار واقعا حیاط خلوت کینگ بوده برای ریختن افکارش در قالب کلمات و فرم دادن بهشون در قالب نهاییِ یه داستان!
و سوای اون. داستانِ این کتاب بیشتر تکیه به کاراکتر داره تا پلات! یعنی انگار کینگ فرمون رو داده دست تریش و گذاشته خودش ببینه به کجا میره :) یه دلیل دیگهای که شاید هر کسی لذت نبره. چون نباید انتظار مشخصی از داستان داشته باشی. باید از مسیر و همراهی با تریش لذت ببری :)))
و یک نکتهی دیگه. داستان به شدت با بیسبال گره خورده. عملا ریتم داستان رو بر اساس تایمینگ و ستینگ هر بازیِ بیسبال چیده 🥲 واسه ماهایی که کلا این ورزش رو نداریم یکم درکش سخته اصطلاحاتی که استفاده میشه. من یکی فقط هوم ران رو بلد بودم راستش 😂
و پایانش هم یه با یه جملهی بدی تموم میکنه که قشنگ مغزت رو هوا معلق بمونه و نفهمی دقیقا چی میشه تا قشنگ فشار بخوری 😭
راستش چیزی نیست که به همه پیشنهاد کنی، ولی اگه با کینگ و قلمش آشنایی دارید قطعا خوندنش خالی از لطف نیست. و شبها بخونید تو سکوت :) خیلی اونجوری کیف میده.
ترجمهش هم خبر ندارم چجوریه 👈🏻👉🏻 من انگلیسی خوندم.
#مرور #ریویو #مل
👌15❤🔥2
Bookollo
اینو خوندم و الان غم مرا فرا گرفته 🍂
حقیقتا احساس میکنم بلد نیستم براش ریویو بنویسم
پس اینایی که میگم "ریویو" نیست. صرفا نظر شخصی منه
پس اینایی که میگم "ریویو" نیست. صرفا نظر شخصی منه
👍4
زنان تروا
اوریپید
غلامرضا شهبازی
بیدگل
نظرم در مورد کتاب:
نمایشنامه بعد از اتفاقات جنگ تروا رو روایت میکنه. زمانی که همهی مردها و قهرمانهای تروا به خاک و خون کشیده شدن و زنهای باقی مونده رو یونانیها به بردگی گرفتن. کاراکتر اصلی هم هکوب، شهبانوی تروا و همسر پریامه.
داستان با مونولوگ پوزئیدون شروع میشه که تعریف میکنه چه اتفاقاتی افتاده و به یه دیالوگ بین اون و آتنا منتهی میشه که عملا با هم دشمنی دارن ولی به خاطر یه موضوعی، آتنا به پوزئیدون پیشنهاد همکاری میده و در ادامه هم داستان با هکوب پیش میره.
به معنی واقعی کلمه، یه اثر ضد جنگه. بیشتر از هر چیزی به این میپردازه که جنگ تا چه حد خونباره و چه تبعات غم انگیز و تلخی به خصوص برای زنها داره. زنهایی که عمدتا سرنوشتشون طوری رقم میخوره که مرگ توی جنگ رو به اسارت و بردگی ترجیح میدن. زنهایی که انگار غم از دست دادن عزیزانشون کافی نبود که مجبور باشن حقارت و پستی بردگی رو هم تحمل کنن! اونم بردگی و همبستری با آدمهایی که شمشیر و زوبینشون به خون عزیزان اونها آغشتهست!
دو تا صحنهش برای من خیلی تاثیرگذار بود. یکی صحنهی کاساندرا، دختر هکوب که گرفتار جنون شده و یکی هم اواخر داستان که گفتنش اسپویله و یه جورایی نقطه عطف داستانه.
واقعا روایت خیلی تلخی داره ولی به دل میشینه. خیلی هم کوتاهه. پیشنهاد میکنم بخونید حتما.
اگه با تروا یا الهههای روم و یونان چندان آشنایی ندارید، همچنان میتونید بخونیدش چون توی دیالوگها به اندازهی کافی اطلاعات هست که بفهمید چه خبره. ولی خب یه ذره اطلاعات کلی داشتن قطعا به دردتون میخوره موقع خوندنش.
#مرور #مل #بوکولو
اوریپید
غلامرضا شهبازی
بیدگل
نظرم در مورد کتاب:
نمایشنامه بعد از اتفاقات جنگ تروا رو روایت میکنه. زمانی که همهی مردها و قهرمانهای تروا به خاک و خون کشیده شدن و زنهای باقی مونده رو یونانیها به بردگی گرفتن. کاراکتر اصلی هم هکوب، شهبانوی تروا و همسر پریامه.
داستان با مونولوگ پوزئیدون شروع میشه که تعریف میکنه چه اتفاقاتی افتاده و به یه دیالوگ بین اون و آتنا منتهی میشه که عملا با هم دشمنی دارن ولی به خاطر یه موضوعی، آتنا به پوزئیدون پیشنهاد همکاری میده و در ادامه هم داستان با هکوب پیش میره.
به معنی واقعی کلمه، یه اثر ضد جنگه. بیشتر از هر چیزی به این میپردازه که جنگ تا چه حد خونباره و چه تبعات غم انگیز و تلخی به خصوص برای زنها داره. زنهایی که عمدتا سرنوشتشون طوری رقم میخوره که مرگ توی جنگ رو به اسارت و بردگی ترجیح میدن. زنهایی که انگار غم از دست دادن عزیزانشون کافی نبود که مجبور باشن حقارت و پستی بردگی رو هم تحمل کنن! اونم بردگی و همبستری با آدمهایی که شمشیر و زوبینشون به خون عزیزان اونها آغشتهست!
دو تا صحنهش برای من خیلی تاثیرگذار بود. یکی صحنهی کاساندرا، دختر هکوب که گرفتار جنون شده و یکی هم اواخر داستان که گفتنش اسپویله و یه جورایی نقطه عطف داستانه.
واقعا روایت خیلی تلخی داره ولی به دل میشینه. خیلی هم کوتاهه. پیشنهاد میکنم بخونید حتما.
اگه با تروا یا الهههای روم و یونان چندان آشنایی ندارید، همچنان میتونید بخونیدش چون توی دیالوگها به اندازهی کافی اطلاعات هست که بفهمید چه خبره. ولی خب یه ذره اطلاعات کلی داشتن قطعا به دردتون میخوره موقع خوندنش.
#مرور #مل #بوکولو
❤8
فعلا مترو کنکله آقا
دارم سفر به انتهای شب میخونم
به علاوه ی خاطرات یک آدمکش
اون وسط هم هر چیز کوتاهی که تو کتابخونه توجهمو جلب کنه میخونم که اسلامپ نشم🗿
دارم سفر به انتهای شب میخونم
به علاوه ی خاطرات یک آدمکش
اون وسط هم هر چیز کوتاهی که تو کتابخونه توجهمو جلب کنه میخونم که اسلامپ نشم🗿
👍4
برداشت من بیشتر چارچوبهای فکری بود. این که انعطاف پذیر باشی و صرفا خودت رو محدود به یه سری باورِ خاص نکنی. این باعث میشه همیشه ذهن بازی داشته باشی و بتونی بدون تعصب، به مسائل نگاه کنی.