Forwarded from Arsess Vakilpour
ی
چ
هار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.وضعم خوب است.امسال هم شاگرد اول شده ام.دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.آن جعبه مال توست برو آن را بردار.زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم .جعبه را پیدا کردم.سنگین بود.وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه های بی بی در حیاط خانه هستند.زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو.جعبه را به خانه خودمان بردم.زری شب به خانه ما آمد.جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.سه روز بعد زری آمد.گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.گفتم میخواهم بروم مشهد.گفت از شیراز به مشهد برو.گفتم پول ندارم گفت مهمان من.فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت.در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد.گاهی برای هم نامه مینوشتیم.در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟ گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.حالا وقت پاسخ دادن ندارم.
این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است.
چ
هار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.وضعم خوب است.امسال هم شاگرد اول شده ام.دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.آن جعبه مال توست برو آن را بردار.زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم .جعبه را پیدا کردم.سنگین بود.وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه های بی بی در حیاط خانه هستند.زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو.جعبه را به خانه خودمان بردم.زری شب به خانه ما آمد.جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.سه روز بعد زری آمد.گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.گفتم میخواهم بروم مشهد.گفت از شیراز به مشهد برو.گفتم پول ندارم گفت مهمان من.فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت.در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد.گاهی برای هم نامه مینوشتیم.در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟ گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.حالا وقت پاسخ دادن ندارم.
این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است.
حقیقت ندارد
زمانی که انسان پیر میشود
از رویاهایش دست میکشد
بلکه انسان زمانی که
از رویاهایش دست میکشد
پیر میشود...
#گابریل_گارسیا_مارکز
زمانی که انسان پیر میشود
از رویاهایش دست میکشد
بلکه انسان زمانی که
از رویاهایش دست میکشد
پیر میشود...
#گابریل_گارسیا_مارکز
از پاییز و تنهایی و این حرف هایش
که بگذریم، تو به التماس برگ ها به درخت، برای به زیر پا نیفتادن فکر کرده ای؟
#مجتبی پورفرخ
که بگذریم، تو به التماس برگ ها به درخت، برای به زیر پا نیفتادن فکر کرده ای؟
#مجتبی پورفرخ
همه جا رنگارنگ، زرد و قرمز،
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خش خش
چه غم انگیز صدایی دارد
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
به چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها
سرخی ظاهر ببینم یا
بشنوم آوایٍ دل سوز خشه آن برگها
#ع_دباغ
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خش خش
چه غم انگیز صدایی دارد
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
به چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها
سرخی ظاهر ببینم یا
بشنوم آوایٍ دل سوز خشه آن برگها
#ع_دباغ
.
این تابستان هم به پایان میرسد
گرما که تمام شد
غروبهایِ پاییز
مردانِ خسته
پناه میبرند به آغوشِ زنانِ فداکار
و زنانِ دلگرفته
سر میگذارند بر شانهِ مردانِ مهربان
و اینطور میشود
که پاییز میگرید
آدمها چشم در چشم هم میدوزند
یک شهر میگرید
یک شهر باور میکند
که رستاخیز
بیداری دلِ آدمها ست.
#نيكى_فيروزكوهي
این تابستان هم به پایان میرسد
گرما که تمام شد
غروبهایِ پاییز
مردانِ خسته
پناه میبرند به آغوشِ زنانِ فداکار
و زنانِ دلگرفته
سر میگذارند بر شانهِ مردانِ مهربان
و اینطور میشود
که پاییز میگرید
آدمها چشم در چشم هم میدوزند
یک شهر میگرید
یک شهر باور میکند
که رستاخیز
بیداری دلِ آدمها ست.
#نيكى_فيروزكوهي
چیزی افسرده کنندهتر از دیدنِ مرد و زنی نیست که کسالت، همنشین سومشان شده. مرد و زنی که آرزوهایشان دیریست رخت بربسته و دیگر چیزهای بیهودهای ندارند تا به یکدیگر بگویند...
#مرام_المصری
#مرام_المصری
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
#حافظ
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
#حافظ
عیبهای مردم را جستجو نکنید ؛
زیرا هر که دنبال عیبهای مومنان بگردد ، خداوند عیبهای او را دنبال میکند ...
و هر که خداوند متعال عیوبش را جستجو کند ، او را رسوا میکند ، گرچه درون خانهاش باشد !
#پیامبر اکرم (ص)
زیرا هر که دنبال عیبهای مومنان بگردد ، خداوند عیبهای او را دنبال میکند ...
و هر که خداوند متعال عیوبش را جستجو کند ، او را رسوا میکند ، گرچه درون خانهاش باشد !
#پیامبر اکرم (ص)
صبورانه در انتظار زمان بمان !
هر چیز در زمان خودش رخ میدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ،
درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند ... !
#ارنستو_چگوارا
هر چیز در زمان خودش رخ میدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ،
درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند ... !
#ارنستو_چگوارا
من بر این باورم که برای تحقق صلح جهانی نخست باید به صلح درونی رسید. کسانیکه به طور طبیعی آرام و در صلح باخویشاند، قلبهایی گشودهتر به سوی دیگران دارند.
#دالایی_لاما
#دالایی_لاما
هر تب و تابی، از نیاز ژرف تری خبر می دهد که برآورده نشده است، نشانه کمبودی است. هنوز عشق را نمی شناخت. بی شناخت عشق، تجربه های دیگر به چه کار می آید؟ بدون شناختن مزه ی زندگی، به خطر انداختن آن چه سودی دارد؟
#ایتالو_کالوینو
📓 بارون درخت نشین
#ایتالو_کالوینو
📓 بارون درخت نشین
کاش میدانستی كه پرندگان عشق،
هرگز دوبار پر نمیگشایند! دوست من عشق مسافری است که تنها، یک بار به سراغمان میآید و یکباره، میرود!
#نزار_قبانی
هرگز دوبار پر نمیگشایند! دوست من عشق مسافری است که تنها، یک بار به سراغمان میآید و یکباره، میرود!
#نزار_قبانی
ليلي گفت: موهايم مشكي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است. نمي خواهي دلت را آزاد كني؟
... چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين، نمي خواهي عكس ات را توي جام عسل ببيني؟
مجنون گفت: اما من از اين پل گذاشته ام، آنكه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد...
# ليلي_نام_تمام_دختران_زمين_است
#عرفان_نظر_آهاري
... چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين، نمي خواهي عكس ات را توي جام عسل ببيني؟
مجنون گفت: اما من از اين پل گذاشته ام، آنكه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد...
# ليلي_نام_تمام_دختران_زمين_است
#عرفان_نظر_آهاري
واما پاییز ؛
واما مهر ؛
محبوبم ؛
من هنوزم در قلب خزان
پیله کرده ام..
تا آمدنت
پروانه وار به دورت بچرخم
و مُهر "مهرهایم" را
قربانی قدم هایت کنم....
#یاس_اورعی
واما مهر ؛
محبوبم ؛
من هنوزم در قلب خزان
پیله کرده ام..
تا آمدنت
پروانه وار به دورت بچرخم
و مُهر "مهرهایم" را
قربانی قدم هایت کنم....
#یاس_اورعی
جرئت کن که آزاد باشی و به آزادی و تفاوتها و اختلافهای خود با دیگران توجه کن، زیرا شرف و حیثیت انسان در آزادی و استقلال اوست...
#کارل_پوپر
#کارل_پوپر