به آرزوي روز های بی آرزویی عمری تمام کردیم، تنها آ هی ماند بر دل غریب
سالها مجنون همی در حسرت لیلی نشست
عشق لیلی در سرش بود او ندید آن سالها
گاه رفتن شوق دیدن در دل و چشمان همی خیره به در
زیر لب زم زم کنان لیلی بیا لیلی بیا
گاه مردن جان مجنون در گلو حسرت به دل
نام لیلی گفتمش در گوش و جان پرواز کرد
عشق لیلی در سرش بود او ندید آن سالها
گاه رفتن شوق دیدن در دل و چشمان همی خیره به در
زیر لب زم زم کنان لیلی بیا لیلی بیا
گاه مردن جان مجنون در گلو حسرت به دل
نام لیلی گفتمش در گوش و جان پرواز کرد
همه درها بسته بود ولی در رحمت خدا همیشه باز، من در اتاق پر از درهای بسته ندایی را شنیدم که از پشت این در مرا صدا زد و وقتی آن را باز کردم اتاق پر از نور بود و درها همه باز ..
باید خواند تا شنید سرگذشتهای غم و شاد،
تلخیهاو شیرینیها را لمس کرد،
سختی جداییها و شوق وصلها را احساس کرد،
عشق و محبتها را فهمید
انسانیت را تشخیص داد
در کوچه سرنوشتها قدم گذاشت و هم قدم با گذشته ها شد ،
باید خواند تا احساسهای خاموش را روشن کرد،
باید خواند تا چشمها را به واقعیتها گشود،
باید خواند تا قدیمی شد، با تجربه شد،
شاید سخنی ، شاید جمله ای تکانم دهد، بیدارم کنم، بیدار
تلخیهاو شیرینیها را لمس کرد،
سختی جداییها و شوق وصلها را احساس کرد،
عشق و محبتها را فهمید
انسانیت را تشخیص داد
در کوچه سرنوشتها قدم گذاشت و هم قدم با گذشته ها شد ،
باید خواند تا احساسهای خاموش را روشن کرد،
باید خواند تا چشمها را به واقعیتها گشود،
باید خواند تا قدیمی شد، با تجربه شد،
شاید سخنی ، شاید جمله ای تکانم دهد، بیدارم کنم، بیدار
وقتی او مینوشت من همان مرکبی بودم که بر صفحه سفید روزگار میریختم
شاید قلمی مرا با حرکات موزونش به سویی میبرد
نمیدانم شاید به اخر خط یا شروع خطی دیگر
شاید قلمی مرا با حرکات موزونش به سویی میبرد
نمیدانم شاید به اخر خط یا شروع خطی دیگر
خیره ام به افق ، شاید نشانی از او بیابم، کجاست ارام دهنده قلبم، نگاهي مرا زنده میکند، ایکاش بتوان دید،
باید دستها را شست با قطرات اشک و کوله را برداشت ، پشت سرم نمیدانم چیست، باید رفت
کاش همشه سیزلیرنن مهر و وفا پایلاشاراخ
کاش اولا بیر چایدانیمیز دوره سینه گیردلشاخ
کاش اولا بیر چایدانیمیز دوره سینه گیردلشاخ
دیدن آئينه ایست تا تصویر وقایع دنیا برآن نقش میبندد، ولی خواندن همانند قلمی ست که واقعیت ها را بر صفحه سفید تفکرمان نقش میکند.
Forwarded from Mohammad Behgam
تکه_کتاب
* بعضی وقتها آدم نمیتواند به چشمهایش اعتماد کند. باید به احساساتش اعتماد کند. اگر میخواهی دیگران به تو اعتماد داشته باشند باید تو هم به آنها اعتماد داشته باشی. حتی در تاریکی مطلق. حتی وقتی داری میافتی.
سهشنبهها با موری
میچ آلبوم
* بعضی وقتها آدم نمیتواند به چشمهایش اعتماد کند. باید به احساساتش اعتماد کند. اگر میخواهی دیگران به تو اعتماد داشته باشند باید تو هم به آنها اعتماد داشته باشی. حتی در تاریکی مطلق. حتی وقتی داری میافتی.
سهشنبهها با موری
میچ آلبوم