Ham Safar
Hojat Ashrafzade
Hojat Ashrafzade - Ham Safar - 128.mp3
"زندگی" هدیه خداوند
به ماست ...
و شیوه زندگی ما
هدیه ما به خداوند...
پس تا میتوانیم
با انسانیت و زیبا زندگی کنیم
به ماست ...
و شیوه زندگی ما
هدیه ما به خداوند...
پس تا میتوانیم
با انسانیت و زیبا زندگی کنیم
💯7
هر بار که
قدمی به جلو بر میداری
حتی اگر کوچک باشد
در واقع داری به جهانِ هستی
نشون میدی که در حال جنگیدن
برای رویاهات هستی..
قدمی به جلو بر میداری
حتی اگر کوچک باشد
در واقع داری به جهانِ هستی
نشون میدی که در حال جنگیدن
برای رویاهات هستی..
👍4👌3
گفت حواسِت به آدمهایی که کاکتوسوار زندگی میکنن باشه
گفتم کاکتوسوار؟
منظورت چیه؟!
«آدمهایی که مثل کاکتوس، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه
نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه
ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری
به خیالت خیلی مقاومن...
اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی
چشمت به کاکتوست میوفته میبینی زردو پلاسیده شده
و ریشه هاش خاکِستر...
و تو تازه همون روز میفهمی
کاکتوس ها هم میمیرن
اما تدریجی...
و بی خبر...»
گفتم کاکتوسوار؟
منظورت چیه؟!
«آدمهایی که مثل کاکتوس، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه
نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه
ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری
به خیالت خیلی مقاومن...
اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی
چشمت به کاکتوست میوفته میبینی زردو پلاسیده شده
و ریشه هاش خاکِستر...
و تو تازه همون روز میفهمی
کاکتوس ها هم میمیرن
اما تدریجی...
و بی خبر...»
👌4💯3❤1
کی دنبالمون کرده که دیگه شیر رو توی شیرجوش و روی گاز نمیجوشونیم، به حبابهای ریزی که دورش ایجاد میشه، زل نمیزنیم و بهجاش سی ثانیه چرخیدن سینی مایکروویو رو ترجیح میدیم؟
کی دنبالمون کرده که به جای لباس پوشیدن، رفتن تا نونوایی محل، خریدن دو تا سنگک و سر راه سلام و علیک کردن با در و همسایه، با چهار تا کلیک سفارشمون رو ثبت میکنیم؟
کی دنبالمون کرده که به جای لم دادن روی کاناپه، تخمه خوردن و انیمیشن دیدن، سرعت دو ایکس رو انتخاب میکنیم که تند تند بگذره و تموم شه؟
کی دنبالمون کرده که دیگه کتاب نمیخونیم، مقاله نمیخونیم، دنبال معنی هیچ لغت زبانی نمیگردیم، هیچ یادداشتی رو خلاصه نمیکنیم
کی دنبالمون کرده که به جای لباس پوشیدن، رفتن تا نونوایی محل، خریدن دو تا سنگک و سر راه سلام و علیک کردن با در و همسایه، با چهار تا کلیک سفارشمون رو ثبت میکنیم؟
کی دنبالمون کرده که به جای لم دادن روی کاناپه، تخمه خوردن و انیمیشن دیدن، سرعت دو ایکس رو انتخاب میکنیم که تند تند بگذره و تموم شه؟
کی دنبالمون کرده که دیگه کتاب نمیخونیم، مقاله نمیخونیم، دنبال معنی هیچ لغت زبانی نمیگردیم، هیچ یادداشتی رو خلاصه نمیکنیم
👍6
از ناملایمات زندگی که به تنگ میآیم،
به مأمنهایی پناه میبرم تا روح آزردهام را صیقلی بدهم؛ حمامِ روح من، آغوش گرم مادرم است، نگاه کردن به چشمان معصوم یک دختربچه، در آغوش گرفتن یک سگ کوچک ، گوش دادن به صدای آب یک رودخانه ، نگاه کردن به غروبی شگفتانگیز ، شنیدن دکلمهای از شاملو یا شعرخوانی سایه آنجایی که لطفی تار مینوازد ، غرق شدن در صدای ویولونی حُزنانگیز ، تماشای کنسرت ، تئاتر ، فیلم ، خواندن ابیاتی از حافظ یا رمانی کلاسیک...
میدانی رفیق! حق با آقای داستایفسکی است. «هر انسانی باید بتواند به جایی پناه آورد ؛ به یکجا ، هرکجا که باشد...»
و چه خوشبختی بزرگیست یافتن چنین پناهگاهی
#عباس_ناظری
به مأمنهایی پناه میبرم تا روح آزردهام را صیقلی بدهم؛ حمامِ روح من، آغوش گرم مادرم است، نگاه کردن به چشمان معصوم یک دختربچه، در آغوش گرفتن یک سگ کوچک ، گوش دادن به صدای آب یک رودخانه ، نگاه کردن به غروبی شگفتانگیز ، شنیدن دکلمهای از شاملو یا شعرخوانی سایه آنجایی که لطفی تار مینوازد ، غرق شدن در صدای ویولونی حُزنانگیز ، تماشای کنسرت ، تئاتر ، فیلم ، خواندن ابیاتی از حافظ یا رمانی کلاسیک...
میدانی رفیق! حق با آقای داستایفسکی است. «هر انسانی باید بتواند به جایی پناه آورد ؛ به یکجا ، هرکجا که باشد...»
و چه خوشبختی بزرگیست یافتن چنین پناهگاهی
#عباس_ناظری
👌4❤2
به قول احمد شاملو؛
برای تو،
برای چشم هایت
برای من،
برای دردهایم
برای ما،
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند ...!
برای تو،
برای چشم هایت
برای من،
برای دردهایم
برای ما،
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند ...!
❤5👍3
انسانهای بزرگ
نه خود را گم میکنند
و
نه خود را پیدا میکنند
آنها خود را میسازند...
نه خود را گم میکنند
و
نه خود را پیدا میکنند
آنها خود را میسازند...
👏4👌3
اصلا غمگین و ناامید نیستم.
هرجا که باشی زندگی، زندگی است، زندگی درون ماست نه بیرون ما.
آن جا تنها نخواهم بود.
انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن، نومیدنشدن و سقوط نکردن در مصیبتهایی که ممکن است سرت بیاید،
زندگی یعنی همین،
کار زندگی همین است.
من این را درک کردهام...
#فئودور_داستایوفسکی
اصلا غمگین و ناامید نیستم.
هرجا که باشی زندگی، زندگی است، زندگی درون ماست نه بیرون ما.
آن جا تنها نخواهم بود.
انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن، نومیدنشدن و سقوط نکردن در مصیبتهایی که ممکن است سرت بیاید،
زندگی یعنی همین،
کار زندگی همین است.
من این را درک کردهام...
#فئودور_داستایوفسکی
👍5
بجاي اينکه آرزو کنيد کاش شخص دیگری بوديد
به آن چیزی که هستيد افتخار کنيد.
هرگز نمی دانيد چه کسی به شما می نگريسته
درحاليکه آرزويش اين بوده که کاش جای شما باشد..
# دکتر فرهنگ
به آن چیزی که هستيد افتخار کنيد.
هرگز نمی دانيد چه کسی به شما می نگريسته
درحاليکه آرزويش اين بوده که کاش جای شما باشد..
# دکتر فرهنگ
❤5
داستان کودکانه .
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
❤5👏2
Khaneh - MusicDel.ir
Sina Sarlak | موزیکدل
Sina Sarlak - Khaneh (320).mp3
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
👍6
وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون،
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
❤7
نیاز دارم مدتی نباشم..
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
👍11
از خدا پرسیدم..
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
👍11
ﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ؛
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
❤6
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
👏4
وقتی حرف از قدیما میشه
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
👌6👍1