او قهرمان زندگی من است...
حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد...
حتی اگر هیچکس از قهرمانی اش با خبر نشود...
قهرمانی که هیچوقت خسته نمی شود...
قهرمانی که می بازد تا من برنده شوم ...
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که بودنش روز و ماه و سال نمی شناسد ...
قهرمانی که در سخت ترین روزهای زندگی کنارم می ماند و هرگز پشتم را خالی نمی کند... حتی اگر تمام دنیا رو به رویم باشند ایمان دارم که او کنارم می ماند....
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که آرزوهایش شده آرزوهای من...
فکر و خیالش شده فکر و خیال من...
زندگی اش شده زندگی من...
قهرمانی که تمام اتفاق های خوب جهان را برای من می خواهد نه برای خودش...
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که شکست هایم او را شکسته تر می کند و موفقیت هایم، خستگی زندگی را از تنش بیرون می آورد...
پدرم قهرمان زندگی من است... حتی اگر بهشت زیر پایش نباشد.
#حسین_حائریان
حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد...
حتی اگر هیچکس از قهرمانی اش با خبر نشود...
قهرمانی که هیچوقت خسته نمی شود...
قهرمانی که می بازد تا من برنده شوم ...
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که بودنش روز و ماه و سال نمی شناسد ...
قهرمانی که در سخت ترین روزهای زندگی کنارم می ماند و هرگز پشتم را خالی نمی کند... حتی اگر تمام دنیا رو به رویم باشند ایمان دارم که او کنارم می ماند....
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که آرزوهایش شده آرزوهای من...
فکر و خیالش شده فکر و خیال من...
زندگی اش شده زندگی من...
قهرمانی که تمام اتفاق های خوب جهان را برای من می خواهد نه برای خودش...
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که شکست هایم او را شکسته تر می کند و موفقیت هایم، خستگی زندگی را از تنش بیرون می آورد...
پدرم قهرمان زندگی من است... حتی اگر بهشت زیر پایش نباشد.
#حسین_حائریان
خوشبختى سراغ کسانى میرود که بلدند بخندند.
این زندگى نیست که زیباست. این ما هستیم که زندگى را زیبا یا زشت مى بینیم. دنبال رسیدن به یک خوشبختى بى نقص نباشید. از چیزهاى کوچک زندگى لذت ببرید. اگر آن ها را کنار هم بگذارید، مى توانید کل مسیر را با خوشحالى طى کنید.
📕 کمی قبل از خوشبختی
#انیس_لودیگ
این زندگى نیست که زیباست. این ما هستیم که زندگى را زیبا یا زشت مى بینیم. دنبال رسیدن به یک خوشبختى بى نقص نباشید. از چیزهاى کوچک زندگى لذت ببرید. اگر آن ها را کنار هم بگذارید، مى توانید کل مسیر را با خوشحالى طى کنید.
📕 کمی قبل از خوشبختی
#انیس_لودیگ
شعر يک کودک سياه پوست:
When I born, I black When I grow up, I black When I born, I black When I grow up, I black When I go in Sun, I black When I scared, I black When I sick, I black And when I die, I still black And you white fellow When you born, you pink When you grow up, you white When you go in sun, you red When you cold, you blue When you scared, you yellow When you sick, you green And when you die, you grey And you calling me colored
وقتی به دنيا ميام، سياهم
وقتی بزرگ ميشم، سياهم
وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتی می ترسم، سياهم
وقتی مريض ميشم، سياهم
وقتی می ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد:
وقتی به دنيا ميای، صورتی ای
وقتی بزرگ می شی، سفيدی
وقتی میری زير آفتاب، قرمزی
وقتی سردت می شه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مريض می شی، سبزی
و وقتی می ميری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگين پوست...
برای این شعر در سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند.
When I born, I black When I grow up, I black When I born, I black When I grow up, I black When I go in Sun, I black When I scared, I black When I sick, I black And when I die, I still black And you white fellow When you born, you pink When you grow up, you white When you go in sun, you red When you cold, you blue When you scared, you yellow When you sick, you green And when you die, you grey And you calling me colored
وقتی به دنيا ميام، سياهم
وقتی بزرگ ميشم، سياهم
وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتی می ترسم، سياهم
وقتی مريض ميشم، سياهم
وقتی می ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد:
وقتی به دنيا ميای، صورتی ای
وقتی بزرگ می شی، سفيدی
وقتی میری زير آفتاب، قرمزی
وقتی سردت می شه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مريض می شی، سبزی
و وقتی می ميری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگين پوست...
برای این شعر در سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند.
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
- تنها زندگى مى كنى؟
-نه، يادِ كسى با من است.
چه كسى مى تواند تنها زندگى كند؟
#منيره_روانى_پور
📓 کولی کنار آتش
-نه، يادِ كسى با من است.
چه كسى مى تواند تنها زندگى كند؟
#منيره_روانى_پور
📓 کولی کنار آتش
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
وقتی یکی از دانشجویان از "مارگارت مید" پرسید نخستین نشانهی تمدن در یک فرهنگ چیست؟ دانشجو انتظار داشت تا "مید" دربارهی سفال یا سنگ آسیاب حرف بزند، ولی "مید" گفت نخستین نشانهی تمدن در یک فرهنگِ باستانی استخوان رانی بوده که شکسته شده و دوباره جوش خورده. "مید" توضیح داد که چنانچه پای شما در یک قلمروی حیوانی بشکند، شما میمیرید. نمیتوانید از خطر فرار کنید، برای نوشیدن به رودخانه بزنید یا برای غذا شکار کنید. شما خوراکی هستید برای جانوران پرسهزن. هیچ حیوانی با پای شکسته آنقدر دوام نمیآورد تا استخوانش جوش بخورد. استخوان شکستهی رانی که جوش خورده است گواهیست بر اینکه کسی زمان صرف کرده تا با شخص پاشکسته همراهی کند. محل جراحت را بسته، شخص را نگهداری و تیمار کرده تا سلامت و بهبودی پیدا کند. "مید" گفت: کمک به دیگری در عین دشواری، همانجاییست که تمدن آغاز میشود. ما وقتی در اوج شکوفایی خود هستیم که به دیگران یاری میرسانیم.
مارگارت مید استاد برجستهی انسانشناس آمریکاییست که در حوزهی تخصصش کتابهای مطرح و ماندگاری دارد.
مارگارت مید استاد برجستهی انسانشناس آمریکاییست که در حوزهی تخصصش کتابهای مطرح و ماندگاری دارد.
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ
ﭼﻪ ﻗﺸﻨﮓ سرود :
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ....
ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ" ﻫﺎ" ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ " ﻫﺎ"ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ ...
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ
ﭼﻪ ﻗﺸﻨﮓ سرود :
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ....
ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ" ﻫﺎ" ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ " ﻫﺎ"ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ ...
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ
متنی که جزو 10 متن برتر از نگاه مجله معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است.
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.دروغگو اول به خودش آسیب میزند
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.دروغگو اول به خودش آسیب میزند
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
تصویری واقعی از ۲ انسان در سال ۱۸۸۹ در دمشق.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.
ملانصرالدین از محلى رد میشد دید كه ۳ نفر به دعوا كردن مشغولند. پرسید چی شده؟ گفتند ۷ تا گردو داریم میخواهيم بین هم تقسیم کنیم. و ملا را بین خودشان قاضی کردن
ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یك پسگردنی هم زد به سومی
گفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت اگر به دقت نگاه کنید ، خداوند نعمتهايش را اينگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!
عدالت با مساوات يكى نيست.
ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یك پسگردنی هم زد به سومی
گفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت اگر به دقت نگاه کنید ، خداوند نعمتهايش را اينگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!
عدالت با مساوات يكى نيست.
آن کس که فکرش بزرگ باشد و چیزهایی را ببیند و بفهمد که دیگران قادر به ادراک آن نیستند، طبعا و الزاما، تحت شکنجه و آزار توده و مردم عوام قرار میگیرد...
#موریس_مترلینگ
#موریس_مترلینگ
روباه: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📕 شازده کوچولو
تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📕 شازده کوچولو
دلا فرزانگی کردن مهم است
خدا را بندگی کردن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا این زندگی جز یک سفر نیست
گذرگاه است و راهش بی خطر نیست
چو خواهی با صفا باشی و صادق
به جز راه خدا راهی دگر نیست
غم بیچارگان خوردن مهم است
دلی از خود نیازردن مهم است
چه مدت زندگی كردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا با نفس جنگیدن مهم است
عیوب خویش را دیدن مهم است
خطا باشد ز مردم عیب جویی
خطای خلق بخشیدن مهم است
دلا درد آشنا بودن مهم است
به مردم عشق ورزیدن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است...
خدا را بندگی کردن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا این زندگی جز یک سفر نیست
گذرگاه است و راهش بی خطر نیست
چو خواهی با صفا باشی و صادق
به جز راه خدا راهی دگر نیست
غم بیچارگان خوردن مهم است
دلی از خود نیازردن مهم است
چه مدت زندگی كردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا با نفس جنگیدن مهم است
عیوب خویش را دیدن مهم است
خطا باشد ز مردم عیب جویی
خطای خلق بخشیدن مهم است
دلا درد آشنا بودن مهم است
به مردم عشق ورزیدن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است...
وقتی ظرف میشویی دعا کن ...!
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
گلی در اعماق جنگل میشکفد، بدون آن که کسی قدرش را بداند یا رایحهاش را ببوید!
بدون آن که کسی بگوید: «زیباست»
اما گل به شکوفایی ادامه میدهد و رایحهاش را تقدیم هستی میکند، زیرا شکفتن و عطرافشانی کردن، ماهیت گل است.
#اشو
بدون آن که کسی بگوید: «زیباست»
اما گل به شکوفایی ادامه میدهد و رایحهاش را تقدیم هستی میکند، زیرا شکفتن و عطرافشانی کردن، ماهیت گل است.
#اشو