سالهاست در گلدان زندگی
گل خوشبختی کاشتم
هر روز صبح به امید گل دادنش
بیدار میشوم
آب ش میدهم
با نازش بازی میکنم
شاید روزی گل داد !
آن روز
با عطر او بیدار میشوم
به رنگ خوشبختی خیره می شوم !!
و
دیگر غمی نیست
گلدان آرزو گل داده است !
#ع_دباغ
گل خوشبختی کاشتم
هر روز صبح به امید گل دادنش
بیدار میشوم
آب ش میدهم
با نازش بازی میکنم
شاید روزی گل داد !
آن روز
با عطر او بیدار میشوم
به رنگ خوشبختی خیره می شوم !!
و
دیگر غمی نیست
گلدان آرزو گل داده است !
#ع_دباغ
*معنای زندگی*
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید. سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید. از اینكه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم بهقدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
*در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، میتوانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. بهطور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....
*این معنای زندگیست.
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید. سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید. از اینكه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم بهقدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
*در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، میتوانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. بهطور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....
*این معنای زندگیست.
کارهای سخت را وقتی آسان هستند
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
من اگر میدانستم زندگی دایرهایست که باید در آن چرخید و رقصید و کامی از لذتهایش گرفت، هرگز نه میجنگیدم و نه کسی را از خود میرنجاندم و نه به هر اتفاق خوب، با تردید نگاه میکردم.
و شعور را مثل نان، جزء جدانشدنیِ رفتارم میدانستم و کمی به خودم و آدمهای زندگیم فضا میدادم تا آزادانه دقیقههای بودنشان را آنطور که دلشان میخواهد زندگی کنند، نه آنطور که من میخواهم.
و بطور قطع به آنهایی که درگیر حسد و بخل و کینه بودند، اجازهی حضور در زندگیم نمیدادم.
من اگر میدانستم زندگی آفرینشِ فضایی سرخوشانه از بودن است، به تمام بایدها پشت میکردم و رها میشدم.
رها و رها و رها...
#شیما سبحانی
#مَن
و شعور را مثل نان، جزء جدانشدنیِ رفتارم میدانستم و کمی به خودم و آدمهای زندگیم فضا میدادم تا آزادانه دقیقههای بودنشان را آنطور که دلشان میخواهد زندگی کنند، نه آنطور که من میخواهم.
و بطور قطع به آنهایی که درگیر حسد و بخل و کینه بودند، اجازهی حضور در زندگیم نمیدادم.
من اگر میدانستم زندگی آفرینشِ فضایی سرخوشانه از بودن است، به تمام بایدها پشت میکردم و رها میشدم.
رها و رها و رها...
#شیما سبحانی
#مَن
یک روز را انتخاب کن.
تا آنجا که میتوانی ازش لذت ببر.
روزها هم مثل آدمها میآیند و میروند.
فکر میکنم گذشته کمکم کرده قدر حالا را بدانم و نمیخواهم یک لحظهاش را بهخاطرِ نگرانی آینده از دست بدهم.
نمیگویم برای یک روز زندگی کن؛ این خیلی ماتریالیستی میشود. اما از داشتههای هر روزت استفاده کن.
من متوجه شدهام که خیلی از ما فقط در سطح زندگی میکنیم و نمیدانیم زنده بودن خودش بزرگترین نعمت است.
#ملیسا هلسترن
#راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن
تا آنجا که میتوانی ازش لذت ببر.
روزها هم مثل آدمها میآیند و میروند.
فکر میکنم گذشته کمکم کرده قدر حالا را بدانم و نمیخواهم یک لحظهاش را بهخاطرِ نگرانی آینده از دست بدهم.
نمیگویم برای یک روز زندگی کن؛ این خیلی ماتریالیستی میشود. اما از داشتههای هر روزت استفاده کن.
من متوجه شدهام که خیلی از ما فقط در سطح زندگی میکنیم و نمیدانیم زنده بودن خودش بزرگترین نعمت است.
#ملیسا هلسترن
#راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن
کاش میدانستی كه پرندگان عشق، هرگز دوبار پر نمیگشایند! دوست من عشق مسافری است که تنها، یک بار به سراغمان میآید و یکباره، میرود!
#نزار_قبانی
#نزار_قبانی
نگاه او به من کفايت می کرد برای سرمستی وصف ناپذيرم اگر چشمان عالمی حتی نسبت به من کور می شد..
# سلوک
#محمود دولت آبادی
# سلوک
#محمود دولت آبادی
در جنگ ها برنده مفهومی ندارد، جنگ يعنی باختنِ محض ...
📙 جنگ و صلح
لئو تولستوی
📙 جنگ و صلح
لئو تولستوی
الماس از تراش و
انسان از تلاش می درخشد!
صادق باش
هنگامی که فقیری !
ساده باش
وقتی که ثروتمندی !
مودب باش
وقتی در قدرتی!
انسان از تلاش می درخشد!
صادق باش
هنگامی که فقیری !
ساده باش
وقتی که ثروتمندی !
مودب باش
وقتی در قدرتی!
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
#ابوسعید_ابوالخیر
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
#ابوسعید_ابوالخیر
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
باهم سرودهایم، جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دریا! منم! هم او که بهتعداد موجهات
با هر غروب خورده بر این صخرهها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگها مخواه بریسند پیکرش
دریا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
#محمدعلی_بهمنی
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
باهم سرودهایم، جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دریا! منم! هم او که بهتعداد موجهات
با هر غروب خورده بر این صخرهها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگها مخواه بریسند پیکرش
دریا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
#محمدعلی_بهمنی
تواناترین مترجم کسی است که
سکوت دیگران را ترجمه کند.
شاید سکوتی تلخ، گویای دوست
داشتنی شیرین باشد ...
#دکتر_علی_شریعتی
سکوت دیگران را ترجمه کند.
شاید سکوتی تلخ، گویای دوست
داشتنی شیرین باشد ...
#دکتر_علی_شریعتی
ما موجودات خاكي نيستيم
كه به بهشت مي رويم.
ما موجودات بهشتي هستيم
كه از خاك سر بر آورده ايم.
#الهی_قمشه_ای
كه به بهشت مي رويم.
ما موجودات بهشتي هستيم
كه از خاك سر بر آورده ايم.
#الهی_قمشه_ای
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
📚سعدی
دیوان اشعار
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
📚سعدی
دیوان اشعار
بیرونتان را مرتب نکنید،
درونتان را مرتب کنید،
و سپس خواهید دید که بیرونتان نیز مرتب خواهد شد.
آشفتگی بیرونی انعکاس
آشفتگی درونتان است.
#اشو
درونتان را مرتب کنید،
و سپس خواهید دید که بیرونتان نیز مرتب خواهد شد.
آشفتگی بیرونی انعکاس
آشفتگی درونتان است.
#اشو
این هم غم انگیز است. مگر آدم های نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا کتاب نمی خوانند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست،دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟
#سال بلوا
عباس معروفي
#سال بلوا
عباس معروفي
ما اینو به اونایی که باقی موندن، بدهکاریم که اجازه بدیم آینده خودشون رو از میون خرابه هایی که ما به جای گذاشتیم، بیرون بکشن.
📚دختر گل لاله
مارگارت دیکنسون
📚دختر گل لاله
مارگارت دیکنسون
داشتن دوست خوب، غم را از بين نمی برد...
اما كمک ميكند محكم سرپا باشيم،
درست مثل چتر خوب كه باران را
متوقف نمیکند، اما كمک میكند
راحت زير باران قدم بزنيم.
#ويكتور_هوگو
اما كمک ميكند محكم سرپا باشيم،
درست مثل چتر خوب كه باران را
متوقف نمیکند، اما كمک میكند
راحت زير باران قدم بزنيم.
#ويكتور_هوگو
با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود.
باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
بزرگ علوی
# چشمهایش
باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
بزرگ علوی
# چشمهایش