کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
#داستانک

#معلم_انوشیروان
انوشیروان در دوران طفولیت خود معلمی کاردان و دور اندیش داشت. روزی معلم، انوشیروان را بی جهت مورد سرزنش قرار داد و محکم او را زد به طوری که فریادش بلند شد. انوشیروان کینه معلم را بدل گرفت، هنگامی که بر مسند پادشاهی نشست، دستور داد معلم را نزد وی حاضر کنند.

انوشیروان گفت: چه جیز باعث شد که در ان روز بی جهت مرا کتک زدی؟ معلم گفت: دیدم به تحصیل و دانش علاقه وافری نشان میدهی، پس امیدوار شدم که بعد از پدرت (قباد) صاحب سلطنت شده و بر مسند پادشاهی تکیه زنی. خوشم آمد که مزه ظلم و ستم را به تو بچشانم تا به کسی ظلم نکنی. انوشیروان، از گفته معلم خوشحال شدو تبسم کرد.
#پندهای_جاویدان
#محمدمحمدی_اشتهاردی
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت


۲۸اردیبهشت روز گرامیداشت حکیم عمر خیام نیشابوری گرامی باد
مردی که دنبال پسر گمشده‌اش می‌گشت ، تازه آن موقع فهمید که دنیا چقدر بزرگ و بی‌انتهاست. آری به وسعت دنیا آن روزی پی می‌بریم که کسی را گم کرده باشیم! یک روز از راه برسد كه كسى دست مان را بگیرد، و دنیاى كوچكى را نشان مان دهد.

پیدا مى شوى آیا تا وسعت جهان به اندازه‌ى راه نگاهم شود؟ یا گم شوم كه به گستردگى دنیایت، چند قدم دیگر اضافه كنم؟


#ایلهان_برک
📘 گزینه اشعار
در دنیایی زندگی می‌کنیم که می بایست پنهانی عشق بازی کرد، در حالی‌ که در روز روشن خشونت را تمرین می‌کنند!

#جان_لنون
شب را به سکوت در تاریکی اش پیمودم
شاید بدور از چشمان خیره،
تپش دلش راهنمای راهم در این تاریکی باشد
چه زيبا صدایی دارد
حرفهای دل در سکوت شب
چه زیباست دیدن تصویر او در آئينه ماه
شبها چه بی پروا میتوان
حرفها را گفت
نگاه کرد و
صدای دل را شنید.

#ع_دباغ
‏برای نخستین‌ بار دانستم که در این عالم ذره‌ی ناچیزی بیش نیستم و کره‌ی زمین مانند سنگریزه‌ای در میان میلیون‌ها سنگریزه‌ی مشابه است که بر ساحل دریایی افتاده باشد.

#دوست_بازیافته
#فرد_اولمن
#مور_و_قلم


مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

#مثنوی_معنوی
 اگر به دنبال سرنوشت خودتان بروید و مسیر زندگی را بجویید، هر چند پر از عیب و کاستی باشد، بهتر از آن است که از روش زندگی بی‌عیب و موفق دیگران را تقلید کنید.

#الیزابت_گیلبرت
تا وقتی به جایی که می روی
نرسیده ای، به پشتِ سر نگاه نکن...

#هاروکی_موراکامی
📙 کافکا در کرانه
هلن رامیرز: تو مرد خوشتيپی هستی... شانه های پهن و قوی داری
اما "کِين" يه مرد واقعيه !...
براي اينکه يه مرد واقعی باشی، بايد چيزهايی بيشتر از شانه های پهن داشته باشی !
مرگ یک انسان فاجعه و مصیبت است ، اما مرگ یک میلیون انسان تنها یک آمار است...!

#استالین
‏این که صد سال شکست خورده‌ایم، دلیل نیست که باز تقلا نکنیم.

#کشتن_مرغ_مینا
#هارپر_لی
بزرگترین تصویر ریا در جامعه
هنگامی است که به فقرا لباسهای کهنه
و غذاهای مانده میدهیم و
به ثروتمندان هدایای با ارزشی
که محتاج آنها نیستند...!

#دکتر_محمد_مصدق
اصل جوانمردی بر سه چيز است:

يكی آنكه هرچه بگويی بكنی
و ديگر آن كه خلاف راستی نگويی
و سوم آن كه شكيبائی را كار بندی...

#قابوس ‌بن ‌وشمگیر
به‌راستی که نيمی ـ نيم زيباتری ـ از زندگی از چشم کسی که هيچ‌گاه ديوانه‌وار عشق نورزيده پنهان مانده است.

#استاندال
📘 درباره عشق
منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش افتاد. تازه متوجه شدم دو تا گوشی دارد، آن که بزرگتر بود و جدیدتر به نظر می آمد، سفت و محکم بین انگشتانش خودنمایی می کرد، آن یکی که کوچکتر بود و قدیمی تر، روی زمین افتاده بود و بند بندش از هم جدا شده بود; باتری اش یک طرف، در و پیکرش طرف دیگر. از افتادن گوشی ناراحت نشد، خونسرد خم شد و اجزای جدا شده را از روی زمین جمع کرد، لبخند به لب باتری را سر جایش گذاشت و گفت:« خیلی موبایل خوبی است، تا به حال هزار بار از دستم افتاده و آخ نگفته.» موبایل جدید را سمتم گرفت و ادامه داد:« اگر این یکی بود همان دفعه ی اول سقط شده بود... این یکی اما سگ جان است.» دو باره موبایل قدیمی را نشانم داد. گفتم:« توی زندگی هم همین کار را می کنیم، همیشه مراقب آدم های حساس زندگی مان هستیم، مواظب رفتارمان، حرف زدنمان، چه بگویم چه نگویم هایمان، نکند چیزی بگوییم و دلخورش کنیم، اما آن آدمی که نجیب است، آن که اهل مدارا است و مراعات، یادمان می رود رگ دارد، حس دارد، غرور دارد، آدم است. حرفمان، رفتارمان، حرکت مان چه خطی می اندازد روی دلش.» چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. سوار آسانسور که شدیم حس کردم موبایل قدیمی را محکم توی مشتش فشار می دهد...


#مریم سمیع زادگان