خانهی من درب و داغون است. سقف خراب است، مبلها خرابند،
صندلیها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است.
با اینحال در آن زندگی میکنیم، چون خانهی من است و از پول هم خبری نیست.
مادرم میگوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومیتر است...!
📓 در آفریقا همیشه مرداد است
#مارچلو_د_اورتا
این کتاب مجموعهای است از شصت انشای دبستانی که «مارچلو د اورتا»، آموزگار یکی از دبستانهای شهرک آرزانو طی ده سال و از میان تعداد بیشماری انشا انتخاب کرده است.
صندلیها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است.
با اینحال در آن زندگی میکنیم، چون خانهی من است و از پول هم خبری نیست.
مادرم میگوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومیتر است...!
📓 در آفریقا همیشه مرداد است
#مارچلو_د_اورتا
این کتاب مجموعهای است از شصت انشای دبستانی که «مارچلو د اورتا»، آموزگار یکی از دبستانهای شهرک آرزانو طی ده سال و از میان تعداد بیشماری انشا انتخاب کرده است.
از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می گسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی جزا می ماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمی افتد. فقط به این ایمان بیاور.
#الیف_شافاک
📘 ملت عشق
#الیف_شافاک
📘 ملت عشق
وقتي از ته دل بخندی
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری ،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی ،
وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی
آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ... !
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست؛
اندیشهها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند.
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،
هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
📖 از کتاب چهار اثر
#اسکاول_شین
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری ،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی ،
وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی
آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ... !
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست؛
اندیشهها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند.
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،
هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
📖 از کتاب چهار اثر
#اسکاول_شین
در یک سالن تئاتر، اتاقک پشت صحنه آتش گرفت. دلقک روی صحنه آمد تا دیگران را خبر کند. تماشاچیان خیال کردند که این یک شوخی ست و دلقک را تشویق کردند. دلقک دوباره هشدار داد؛ تشویق بالاتر گرفت.
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همه گانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همه گانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
ضرب المثلی تقریبا در همه فرهنگهای دنیا وجود دارد که میگوید :
زمانیکه چشم نمیبیند، قلب هم احساس نمیکند...
ولی من تاکید میکنم که این گفته اشتباه است!
هرکس هرچه دورتر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود؛ حتی اگر بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم !
حتی اگر در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نَسَبِ خود را به یاد داریم !
اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم، حتی عبورِ رهگذران نیز ما را به یاد او میاندازد!
📕 یازده دقیقه
#پائولو_کوئلیو
زمانیکه چشم نمیبیند، قلب هم احساس نمیکند...
ولی من تاکید میکنم که این گفته اشتباه است!
هرکس هرچه دورتر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود؛ حتی اگر بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم !
حتی اگر در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نَسَبِ خود را به یاد داریم !
اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم، حتی عبورِ رهگذران نیز ما را به یاد او میاندازد!
📕 یازده دقیقه
#پائولو_کوئلیو
خودت را رها کن، ذهنت را، روانت را، خاطراتت را...
خالی کن خودت را از فکر روزهای آسان یا سختی که پیش رو داری، چالشهای جدیدی که با آنها مواجهی، آزمونهای ساده یا پیچیدهای که داری و تمام نگرانیهای ریز و درشتی که در صندوقچهی افکارت تلنبار کردهای. رها باش از دغدغهی اتفاقات تلخی که هنوز نیفتادهاند و به احتمال زیاد، هرگز هم نخواهند افتاد.
بالآخره روزهای سخت هم میگذرند، چالشها را پشت سر میگذاری، آزمونها به نتیجههای متوسط یا مطلوب میرسند و فقط این نگرانیهای تو هستند که بیثمر، یقهی آرامشت را چسبیدهاند و به لحظاتت برچسب تلخ بیقراری میزنند.
رها باش... همینطور که با طمأنینه و آرامش، تلاشت را برای رسیدن به بهترین نتایج میکنی و برای مشکلاتت دنبال راه حل میگردی، فراموش نکن که بالآخره تمام میشود و تو باید آرام و صبور باشی. نگرانی و اضطراب، نه تنها همه چیز را بدتر میکند که تو را هم آشفتهتر و شکستهتر و غمگینتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
خالی کن خودت را از فکر روزهای آسان یا سختی که پیش رو داری، چالشهای جدیدی که با آنها مواجهی، آزمونهای ساده یا پیچیدهای که داری و تمام نگرانیهای ریز و درشتی که در صندوقچهی افکارت تلنبار کردهای. رها باش از دغدغهی اتفاقات تلخی که هنوز نیفتادهاند و به احتمال زیاد، هرگز هم نخواهند افتاد.
بالآخره روزهای سخت هم میگذرند، چالشها را پشت سر میگذاری، آزمونها به نتیجههای متوسط یا مطلوب میرسند و فقط این نگرانیهای تو هستند که بیثمر، یقهی آرامشت را چسبیدهاند و به لحظاتت برچسب تلخ بیقراری میزنند.
رها باش... همینطور که با طمأنینه و آرامش، تلاشت را برای رسیدن به بهترین نتایج میکنی و برای مشکلاتت دنبال راه حل میگردی، فراموش نکن که بالآخره تمام میشود و تو باید آرام و صبور باشی. نگرانی و اضطراب، نه تنها همه چیز را بدتر میکند که تو را هم آشفتهتر و شکستهتر و غمگینتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
خاتون
حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.
طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.
خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.
خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.
دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.
بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.
خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.
حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.
طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.
خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.
خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.
دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.
بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.
خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.
اولين تأثير فقر، كشتن فكر است يعنى اگر شما به اندازهى كافى بـراى حيات پـول نداشته بـاشيد بردهٔ بى اختيار پول خـواهيد بود همان شرايطى كه طبقهٔ متوسط بهآن "گذران زندگى" میگويند.
#جورج اورول
#جورج اورول
#خاکستر_و_الماس
نویسنده #یرژی_آندره_یوسکی
یرژی آندره یوسکی برجسته ترین نویسنده معاصر لهستان ، در نوزدهم اوت سال ۱۹۰۹ در ورشو به دنیا آمد و تا به امروز در همان شهر زندگی میکند .
آندره یوسکی خاکستر و الماس را در ۱۹۴۸ نوشت که شهرتی جهانگیر برایش به ارمغان آورد و ساختن فیلمی از روی آن توسط ” آندره یی وایدا ” کارگردان بزرگ سینمای مدرن لهستان ، بر شهرت و محبوبیت او افزود.
درست در روز آزادی از زیر یوغ نازیهای اشغاگر، تازه مشکلات لهستان جدید آغاز میشود. گروههای ناسیونالیست و کمونیست که در جنگ جهانی دوم کنار یکدیگر مبارزه کردهاند، حالا روبهروی هم قرار میگیرند. یک عضو سابق نهضت مقاومت و فرمانبر گروه مخالف حکومت نوپا (سیبولسکی)، دستور میگیرد یک دبیر حزب کمونیست را به قتل برساند...
نویسنده #یرژی_آندره_یوسکی
یرژی آندره یوسکی برجسته ترین نویسنده معاصر لهستان ، در نوزدهم اوت سال ۱۹۰۹ در ورشو به دنیا آمد و تا به امروز در همان شهر زندگی میکند .
آندره یوسکی خاکستر و الماس را در ۱۹۴۸ نوشت که شهرتی جهانگیر برایش به ارمغان آورد و ساختن فیلمی از روی آن توسط ” آندره یی وایدا ” کارگردان بزرگ سینمای مدرن لهستان ، بر شهرت و محبوبیت او افزود.
درست در روز آزادی از زیر یوغ نازیهای اشغاگر، تازه مشکلات لهستان جدید آغاز میشود. گروههای ناسیونالیست و کمونیست که در جنگ جهانی دوم کنار یکدیگر مبارزه کردهاند، حالا روبهروی هم قرار میگیرند. یک عضو سابق نهضت مقاومت و فرمانبر گروه مخالف حکومت نوپا (سیبولسکی)، دستور میگیرد یک دبیر حزب کمونیست را به قتل برساند...
#حروف
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسانیت#
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسانیت#
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
هیچ چیز در این دنیا ابدی
نیست،حتی مشکلات ما.
ممکن است به موقعیتی که مد نظرت
بوده نرسیده باشی،
اما با برداشتن بهترین قدم بعدی ات به
سمت جلو دقیقا همان جایی که
میخواهی میتوانی باشی.
ما نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم
فقط می توانیم زمان حال را تغییر دهیم.
هیچ گاه برای تبدیل شدن به
آنچه که مدنظرت است دیر نیست.
به رشد خود ادامه بده،
به آموختن ادامه بده،
و هر روز خودت را به روزتر کن.
نیست،حتی مشکلات ما.
ممکن است به موقعیتی که مد نظرت
بوده نرسیده باشی،
اما با برداشتن بهترین قدم بعدی ات به
سمت جلو دقیقا همان جایی که
میخواهی میتوانی باشی.
ما نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم
فقط می توانیم زمان حال را تغییر دهیم.
هیچ گاه برای تبدیل شدن به
آنچه که مدنظرت است دیر نیست.
به رشد خود ادامه بده،
به آموختن ادامه بده،
و هر روز خودت را به روزتر کن.
آقای کوینر از پسر بچهای که زارزار گریه میکرد علت غم و غصهاش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستام قاپید و به پسری که دورتر دیده میشد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هقهق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش میکرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمیتوانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آنگاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بیواهمه به راهش ادامه داد.
#داستانک_های_فلسفی
#برتولت_برشت
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستام قاپید و به پسری که دورتر دیده میشد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هقهق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش میکرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمیتوانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آنگاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بیواهمه به راهش ادامه داد.
#داستانک_های_فلسفی
#برتولت_برشت
"برای داشتن چشم زیبا،
زیبایی های مردم را ببینید
برای داشتن لب زیبا،
مهربانانه صحبت کنید
و برای داشتن اندام زیبا،
غذای خود را با فقرا تقسیم کنید."
#آدری هپبورن
زیبایی های مردم را ببینید
برای داشتن لب زیبا،
مهربانانه صحبت کنید
و برای داشتن اندام زیبا،
غذای خود را با فقرا تقسیم کنید."
#آدری هپبورن
آدمها به هم صدمه میزنند، خواسته و ناخواسته برای هر کسی رخ میدهد. قسمت خوب ماجرا اینجاست که میتوانیم باز سرپا شویم و ببخشیم.
کتاب:بیاگم شویم
#ادی_السید
کتاب:بیاگم شویم
#ادی_السید
هر کس که بتواند
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
هر کی میبینتِت ازت میپرسه شغلت چیه؟ ازدواج کردی یا نه؟ خونه داری یا نه؛ انگار که زندگی لیست خرید از بقالیه. هیشکی ازت نمیپرسه خوشحال هستی یا نه...؟
#هیت_لجِر
#هیت_لجِر