#مجتبی کاشانی
ای که می پرسی نشان عشق چيست ؟
عشق چيزی جز ظهور مهر نيست.
عشق يعنی مشکلي آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.
در ميان اين همه غوغا و شر
عشق يعنی کاهش رنج بشر
عشق يعنی گل به جای خار باش
پل به جای اين همه ديوار باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر
واگذاري آب را ، بر تشنه تر
عشق يعني دشت گل کاري شده
در کويري چشمه ای جاري شده
عشق يعني ترش را شيرين کني
عشق يعني نيش را نوشين کني
هر کجا عشق ايد و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود
ای که می پرسی نشان عشق چيست ؟
عشق چيزی جز ظهور مهر نيست.
عشق يعنی مشکلي آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.
در ميان اين همه غوغا و شر
عشق يعنی کاهش رنج بشر
عشق يعنی گل به جای خار باش
پل به جای اين همه ديوار باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر
واگذاري آب را ، بر تشنه تر
عشق يعني دشت گل کاري شده
در کويري چشمه ای جاري شده
عشق يعني ترش را شيرين کني
عشق يعني نيش را نوشين کني
هر کجا عشق ايد و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود
به یادتان میآورم
تا بدانید
که زیباترین منش برای
انسان محبت است،،،،
پــس مـحـبـت کنـید
چه به دوست و چه دشمن
که محبت
دوست را بزرگ کنـد
و دشمن را نیـز دوست!!!!
#کوروش_بزرگ
تا بدانید
که زیباترین منش برای
انسان محبت است،،،،
پــس مـحـبـت کنـید
چه به دوست و چه دشمن
که محبت
دوست را بزرگ کنـد
و دشمن را نیـز دوست!!!!
#کوروش_بزرگ
تحمل، تنها وسیلهای است که پدر همهچیز را درمیآورد، و گاهی حتی پدر آدم متحمل را.
کتاب:شب نشینی باشکوه
#غلامحسین_ساعدی
کتاب:شب نشینی باشکوه
#غلامحسین_ساعدی
خودم را در آغوش گرفتهام !
نه چندان با لطافت ،
نه چندان با محبت ،
اما وفادار ... وفادار ...
#ساموئل_بکت
📙 متنهایی برای هیچ
نه چندان با لطافت ،
نه چندان با محبت ،
اما وفادار ... وفادار ...
#ساموئل_بکت
📙 متنهایی برای هیچ
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد
رنگ آبی آسمان که میبینم و میدانم نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم هست.
درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است...
ولی در نماز پایان است!
شاید این بدان معناس که
پایان نماز آغاز دیدار است!
خدایا بفهمانم که بی تو چه
میشوم اما نشانم نده!!!
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم
بده که با تو چه خواهم شد
ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ .
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ...
آنطرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ
ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ...
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ...
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ
ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ...
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ.
بر آنچه گذشت, آنچه شکست، آنچه نشد...
حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان
بود با گریه آغاز نمیشد...
#دکتر_شریعتی
رنگ آبی آسمان که میبینم و میدانم نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم هست.
درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است...
ولی در نماز پایان است!
شاید این بدان معناس که
پایان نماز آغاز دیدار است!
خدایا بفهمانم که بی تو چه
میشوم اما نشانم نده!!!
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم
بده که با تو چه خواهم شد
ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ .
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ...
آنطرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ
ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ...
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ...
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ
ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ...
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ.
بر آنچه گذشت, آنچه شکست، آنچه نشد...
حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان
بود با گریه آغاز نمیشد...
#دکتر_شریعتی
ای دخترانِ شوی کننده و ای دامادان؛
اینک بیاموزم و آگاهتان سازم٬ پندم را به خاطر خویش نقش بندید و به دلها بسپرید:
با غیرت از پِیِ زندگانی پاک منشی بکوشید. هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید و از این رو زندگانی خود را خوش و خرم سازد.
کتاب: #گاتها - کهنترین بخشِ اوِستا
#ابراهیم_پورداود
اینک بیاموزم و آگاهتان سازم٬ پندم را به خاطر خویش نقش بندید و به دلها بسپرید:
با غیرت از پِیِ زندگانی پاک منشی بکوشید. هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید و از این رو زندگانی خود را خوش و خرم سازد.
کتاب: #گاتها - کهنترین بخشِ اوِستا
#ابراهیم_پورداود
سفر کن و به هیچکس نگو
مثل یک داستان واقعی زندگی کن و به هیچکس نگو
با خوشحالی زندگی کن و به هیچکس نگو
مردم چیزهای قشنگ رو خراب میکنن...
#جبران خلیل جبران
مثل یک داستان واقعی زندگی کن و به هیچکس نگو
با خوشحالی زندگی کن و به هیچکس نگو
مردم چیزهای قشنگ رو خراب میکنن...
#جبران خلیل جبران
خانهی من درب و داغون است. سقف خراب است، مبلها خرابند،
صندلیها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است.
با اینحال در آن زندگی میکنیم، چون خانهی من است و از پول هم خبری نیست.
مادرم میگوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومیتر است...!
📓 در آفریقا همیشه مرداد است
#مارچلو_د_اورتا
این کتاب مجموعهای است از شصت انشای دبستانی که «مارچلو د اورتا»، آموزگار یکی از دبستانهای شهرک آرزانو طی ده سال و از میان تعداد بیشماری انشا انتخاب کرده است.
صندلیها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است.
با اینحال در آن زندگی میکنیم، چون خانهی من است و از پول هم خبری نیست.
مادرم میگوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومیتر است...!
📓 در آفریقا همیشه مرداد است
#مارچلو_د_اورتا
این کتاب مجموعهای است از شصت انشای دبستانی که «مارچلو د اورتا»، آموزگار یکی از دبستانهای شهرک آرزانو طی ده سال و از میان تعداد بیشماری انشا انتخاب کرده است.
از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می گسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی جزا می ماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمی افتد. فقط به این ایمان بیاور.
#الیف_شافاک
📘 ملت عشق
#الیف_شافاک
📘 ملت عشق
وقتي از ته دل بخندی
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری ،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی ،
وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی
آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ... !
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست؛
اندیشهها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند.
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،
هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
📖 از کتاب چهار اثر
#اسکاول_شین
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری ،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی ،
وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی
آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ... !
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست؛
اندیشهها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند.
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،
هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
📖 از کتاب چهار اثر
#اسکاول_شین
در یک سالن تئاتر، اتاقک پشت صحنه آتش گرفت. دلقک روی صحنه آمد تا دیگران را خبر کند. تماشاچیان خیال کردند که این یک شوخی ست و دلقک را تشویق کردند. دلقک دوباره هشدار داد؛ تشویق بالاتر گرفت.
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همه گانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همه گانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
ضرب المثلی تقریبا در همه فرهنگهای دنیا وجود دارد که میگوید :
زمانیکه چشم نمیبیند، قلب هم احساس نمیکند...
ولی من تاکید میکنم که این گفته اشتباه است!
هرکس هرچه دورتر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود؛ حتی اگر بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم !
حتی اگر در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نَسَبِ خود را به یاد داریم !
اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم، حتی عبورِ رهگذران نیز ما را به یاد او میاندازد!
📕 یازده دقیقه
#پائولو_کوئلیو
زمانیکه چشم نمیبیند، قلب هم احساس نمیکند...
ولی من تاکید میکنم که این گفته اشتباه است!
هرکس هرچه دورتر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود؛ حتی اگر بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم !
حتی اگر در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نَسَبِ خود را به یاد داریم !
اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم، حتی عبورِ رهگذران نیز ما را به یاد او میاندازد!
📕 یازده دقیقه
#پائولو_کوئلیو
خودت را رها کن، ذهنت را، روانت را، خاطراتت را...
خالی کن خودت را از فکر روزهای آسان یا سختی که پیش رو داری، چالشهای جدیدی که با آنها مواجهی، آزمونهای ساده یا پیچیدهای که داری و تمام نگرانیهای ریز و درشتی که در صندوقچهی افکارت تلنبار کردهای. رها باش از دغدغهی اتفاقات تلخی که هنوز نیفتادهاند و به احتمال زیاد، هرگز هم نخواهند افتاد.
بالآخره روزهای سخت هم میگذرند، چالشها را پشت سر میگذاری، آزمونها به نتیجههای متوسط یا مطلوب میرسند و فقط این نگرانیهای تو هستند که بیثمر، یقهی آرامشت را چسبیدهاند و به لحظاتت برچسب تلخ بیقراری میزنند.
رها باش... همینطور که با طمأنینه و آرامش، تلاشت را برای رسیدن به بهترین نتایج میکنی و برای مشکلاتت دنبال راه حل میگردی، فراموش نکن که بالآخره تمام میشود و تو باید آرام و صبور باشی. نگرانی و اضطراب، نه تنها همه چیز را بدتر میکند که تو را هم آشفتهتر و شکستهتر و غمگینتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
خالی کن خودت را از فکر روزهای آسان یا سختی که پیش رو داری، چالشهای جدیدی که با آنها مواجهی، آزمونهای ساده یا پیچیدهای که داری و تمام نگرانیهای ریز و درشتی که در صندوقچهی افکارت تلنبار کردهای. رها باش از دغدغهی اتفاقات تلخی که هنوز نیفتادهاند و به احتمال زیاد، هرگز هم نخواهند افتاد.
بالآخره روزهای سخت هم میگذرند، چالشها را پشت سر میگذاری، آزمونها به نتیجههای متوسط یا مطلوب میرسند و فقط این نگرانیهای تو هستند که بیثمر، یقهی آرامشت را چسبیدهاند و به لحظاتت برچسب تلخ بیقراری میزنند.
رها باش... همینطور که با طمأنینه و آرامش، تلاشت را برای رسیدن به بهترین نتایج میکنی و برای مشکلاتت دنبال راه حل میگردی، فراموش نکن که بالآخره تمام میشود و تو باید آرام و صبور باشی. نگرانی و اضطراب، نه تنها همه چیز را بدتر میکند که تو را هم آشفتهتر و شکستهتر و غمگینتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
خاتون
حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.
طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.
خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.
خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.
دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.
بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.
خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.
حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.
طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.
خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.
خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.
دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.
بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.
خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.
اولين تأثير فقر، كشتن فكر است يعنى اگر شما به اندازهى كافى بـراى حيات پـول نداشته بـاشيد بردهٔ بى اختيار پول خـواهيد بود همان شرايطى كه طبقهٔ متوسط بهآن "گذران زندگى" میگويند.
#جورج اورول
#جورج اورول