کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
Forwarded from Arsess Vakilpour
ب
ی ملا از راه پله بام توی حیاط سلطان رفت و من هم پشت سرش رفتم.زری خیلی زرد و مردنی شده بود اما شکمش حسابی بزرگ بود.من نشستم پهلوی زری.بی بی ملا گفت دوا را بده ببینم.سلطان یک تکه از دوا را به ملا داد و گفت پیرزن یهودی گفت این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با اب مخلوط کنم و به او بدهم.ولی دوا را که به او دادم خورد حالش خیلی خراب شد.بی بی گفت این دوا آدم را میکشد فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند.انگشتش را توی حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد.بی بی گفت سلطان بیا ببریمش دکتر .سلطان گفت اگر ببریمش دکتر خون راه میفتد.عباس همه را میکشد.ملا به من گفت ؛ حسین زری را دوست داری؟گفتم خیلی.گفت بدو برو دم حمام شیر بگیر بیاور.من به دو رفتم دم حمام به زن اوستا گفتم شیر داری؟گفت امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچه هاست.گفتم تورا به خدا هر چه شیر داری به من بده زری دارد میمیرد.زن اوستا گفت بیچاره دختره.ظرف را پر از شیر کرد و من سه ریال به او دادم و به سرعت برق به خانه زری برگشتم.(ان موقع ها در یزد فقط حمامی ها شیر داشتند انها با گاو اب میکشیدند و گاودار شهر همانها بودند از جای دیگر شیر پیدا نمیشد)بی بی شیر را به زور در حلق زری کرد.زری مدام مایعات زردی را استفراغ میکرد.بی بی چند بار اینکار را تکرار کرد.زری بی حال روی حیاط افتاده بود.پاچه زیر شلوارش بالا رفته بود .تمام دور ساق پایش جای سیخ کباب بود.بی بی گفت چرا اینقدر پاهایش سوخته است؟سلطان گفت هر روز عباس میکشدش توی زیرزمین و داغش میکند تا اسم طرف را بگوید.این بی پدر هم که اسم هیچکس را نمیگوید.بی بی گفت این بچه را اینقدر اذیت نکنید از کجا معلوم است که در شکمش بچه باشد.شما حتی یکبار هم او را به دکتر نبرده اید.هفت ماه است او را میزنید.سلطان گفت اگر او را به دکتر ببریم رسول و دایی هایش او را میکشند.بی بی گفت غلط میکنند.من میروم و دکتر میاورم.بی بی ملا سرش را روی شکم زری گذاشت .کمی از روی شکم او را معاینه کرد و بعد به من گفت حسین تو بیرون برو....
من رفتم توی راهرو دیدم بی بی بلند گفت سلطان به خدا قسم که این بچه نیست اگر هست مرده است.بیا حالا که کسی نیست او را به دکتر ببریم.در همین گیر و دار علیرضا برادر ۱۲ساله غیرتی خبرکش زری رسید.نعره زد این عفریته را میخواهید به دکتر ببرید من شکمش را پاره میکنم.بی بی گفت برو تو دیگر غلط نکن.علیرضا گفت الان میروم عباس را میاورم و از خانه بیرون دوید و بالاخره کسی زری را دکتر نبرد.دو ماه از این ماجراها گذشت .سر و صداها کمتر شده بود.عباس زری را در زیر زمین زندانی کرده بود و هم
انجا کتکش میزد.یک روز دم غروب جیغ سلطان درامد که بچه ام مرد.زن ها دویدند.مادرم گفت این بچه را کشتند.زن های همسایه به زیر زمین خانه سلطان رفتند.من هم رفتم.زری توی زیر زمین افتاده بود.لاغر و مردنی با شکم گنده.عباس امد سر و صدا راه انداخت که چرا خانه ما را شلوغ کرده اید زری مرد که مرد.همین موقع بی بی زینب مادر مادربزرگ زری از راه رسید.پیرزن هشتاد ساله زبر و زرنگ یک سیلی محکم زد توی صورت عباس.گفت مرتیکه خر احمق من چهار ماه پیش گفتم که توی شکم زری بچه نیست ببریدش دکتر.شما مردهای احمق حسود پدر سوخته این بچه را دکتر نبردید و هر روز کتکش زدید.بی بی زینب گفت این چه جور بچه ای هست که دوازده ماه شده و دنیا نیامده.تو مرتیکه لندهور با آن دایی حرمله ات که از هر حرمله ای بدتر است نمیگذارید این بچه را دکتر ببرند.با شایع شدن مرگ زری مردهای همسایه م به زیر زمین آمده بودند.بی بی زینب چادر را به کمر بست و گفت ای مردهای محله جلو این کله خرها را بگیرید این بچه را ببریم به بیمارستان، بی بی زینب به احمد اقای همسایه گفت مادر برو پاسبان بیاور.عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگه کفش زد توی سرش و گفت احمق خفه شو.زن ها زری را که غش کرده بود از زیر زمین به روی حیاط اوردند.اقا رجب ماشینش را اورد و بی بی زینب هشتاد ساله زری را به بیمارستان هراتی برد.زری را عمل کردند یک غده ۹/۵کیلویی از شکمش در اوردند.من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشه ای دیدم.زری حدود چهل روز در بیمارستان بود تا حالش بهتر شد.من هفت هشت بار به دیدنش رفتم.یک بار دست مرا گرفت و گفت مردم درباره من چه میگویند؟گفتم بی بی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بناییست خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد میگفت.حالا او هم میگوید خدا از سر تقصیراتم بگذرد.همه زن های محله برای دیدن غده ۹/۵کیلویی به دیدن زری میرفتند .زری بعد از چهل روز به خانه آمد.کم کم من دوازده سالم شده بود.زری هم ۱۶ساله بود.بعضی روزها میرفتم از زری سوالات درسی میپرسیدم.زری به من میگفت حسین تو هر چه از انشا و املا و حافظ و سعدی و مولوی و فخر رازی و صایب بخواهی من به تو میگویم تو هم به من حساب یاد بده.من کلاس پنجم بودم و به زری حسا
Forwarded from Arsess Vakilpour
ب
یاد میدادم.خیلی زود در ظرف دو سه ماه این او بود که به من حساب و هندسه یاد میداد.زری در عرض هفت هشت ماه همه کتاب های دوره ابتدایی را خواند، زری میخواست برای تصدیق شش ابتدایی ثبت نام کند و امتحان متفرقه بدهد.باز دعوا شروع شد.عباس دعوا میکرد.علیرضا هم بزرگتر شده بود و ادعای برادری داشت.فقط دو روز دیگر فرصت بود که مدت ثبت نام تموم شود.زری هنوز ثبت نام نکرده بود و کلافه بود.من رفتم از او سوالی بکنم عباس دم در خانه بود.گفت حسین کجا؟گفتم میروم از زری درس بپرسم.گفت تو هم دیگر بزرگ شده ای و نباید به خانه ما بیایی.زری از پشت سر عباس مرا دید و به طرف پشت بام اشاره کرد.من گفتم عباس اقا به چشم و به خانه رفتم و از انجا خود را به پشت بام رساندم.زری امد پش بام گفت حسین خانه مادر بزرگم بی بی زینب را بلدی؟گفتم بله.گفت برو بگو زری با تو کار فوری دارد همین امروز بیا.بدو بدو به در خانه بی بی رفتم.دم غروب بود رفتم داخل منزل بی بی زینب.حیاط آب و جارو کرده و با باغچه گلکاری شده قشنگی داشت.یک تخت بزرگ روی حوض بود و روی تخت یک قالی پهن بود.بی بی روی یک تشکچه مخمل قرمز نشسته بود و به یک پشتی تکیه داده بود.پیراهن سفید رنگی با گلهای قرمز درشت بر تن داشت.موهای سرش را هم شانه زده بود.قیافه اش به زنهای ۵۰ساله محله ما میخورد.یک سینی بزرگ پر از چند رقم میوه هم جلویش بود.بی بی گفت حسین اینجا چه عجب؟ولی یک کمی هراسان شد. گفتم زری گفته حتما امروز بروید خانه شان.گفت چی شده؟دوباره کتک خورده؟گفتم نه میخواهد ثبت نام متفرقه ششم ابتدایی کند مادرش و علیرضا و عباس نمیگذارند.بی بی گفت حسین بپر ماشین پیدا کن.رفتم ماشین اوردم و بی بی به خانه زری آمد، بی بی توی راه به من گفت اینها حسودند نمیتوانند ببینند خواهرشان بیشتر از انها میفهمد.گفت ننه با هر ادمی میشود کنار امد با لات چاقوکش قاتل دزد دغل باز الا با ادم حسود.خدا گرفتار حسودت نکند.بی بی شب را در خانه سلطان ماند.فردا دست زری را گرفت و او را به اموزش و پرورش برد و ثبت نامش کرد.برادرهایش گفته بودند ما نمیگذاریم زری به مدرسه برود.بی بی هم دست زری را گرفته بود و به خانه خودش برده بود.یک روز سلطان مرا دید و گفت چند تا از کتابهای زری مانده است علیرضا هم برایش نمیبرد تو برای او میبری؟من کتابها را گرفتم و به دو به
خانه بی بی رفتم.زری کتاب ها را کار نداشت انها را خوانده بود من هم میدانستم با کتابها کار ندارد اما دلم میخواست زری را ببینم.وقتی کتابها را به زری دادم او خندید و گفت میخواستی بیایی مرا ببینی گفتم بله.گفتم زری پاهایت خوب شد گفت بله.وقتی خداحافظی کردم زری پشت سرم به راهروی خانه امد و گفت حسین میخواهی پاهایم را ببینی و بدون اینکه من جواب بدهم پاچه زیر شلوارش را تا زانو بالا اورد.تمام ساق پایش جای داغ بود.جای سیخ کباب داغ.پایش خیلی زشت شده بود.زری در امتحان متفرقه کلاس ششم اول شد.بعد از قبولی برایش چند تا خواستگار آمد اما قبول نکرد.یک سال و نیم بعد زری سیکل اول را متفرقه امتحان داد و از من جلو افتاد.من کلاس ده بودم که زری در سن ۱۹سالگی دیپلم متفرقه گرفت.زری کلا در خانه مادربزرگش بود.او دیگر بزرگ شده بود من هم ۱۵ سالم شده بود و میدانستم نباید زیاد به دیدنش بروم.بی بی زینب ۸۶ ساله شده بود که زری کنکور داد او در پزشکی دانشگاه شیراز قبول شد.سال ۴۴بود.آن سال در یزد فقط دو نفر پزشکی قبول شدند.حالا عباس داماد شده بود و دو بچه داشت و علیرضا میخواست در سن ۱۷ سالگی زن بگیرد و خواهر کوچکتر از زری عروس شده بود.مادرش گفت من پول تحصیل تو را ندارم.عباس گفت برای چکار میخواهد برود شیراز؟بیخود کرده است.حرمله هم گفته بود من جلویش را میگیرم.بی بی زینب گفته بود:شما مردها سه هزار سال است نگذاشته اید ما زن ها به جایی برسیم حالا که دولت گفته زنها هم میتوانند به دانشگاه بروند من ۸۶ ساله هم درس میخوانم و به دانشگاه میروم.رأی هم میدهم دعا هم میکنم بر پدر و مادر کسی که برای ما دانشگاه ساخت،خرج زری را هم من میدهم تا درسش را بخواند.در این حال و هوا بی بی زینب چند روزی گم شد.همه دنبالش میگشتند.سلطان ناراحت بود.من گم شدن بی بی را بهانه کردم تا بروم احوال زری را بپرسم.دیدم زری از گم شدن مادربزرگش ناراحت نیست.او فهمید من چه فکر میکنم.گفت حسین تو همیشه راز دار بودی.بی بی به اردکان رفته یک تکه ملکش را بفروشد پول تحصیل مرا بدهد.بعد از پنج روز بی بی پیدا شد.بی بی به همه گفته بود نذر کرده بودم بروم امامزاده بنافت السادات و در آنجا بودم.بی بی یواشکی ۸۸۰۰۰تومان پول به زری داد.این را خود زری به من گفت.( قدرت خرید ۸۸۰۰۰تومان سال ۱۳۴۴ حداقل معادل چهارصد میلیون تومان سال ۱۳۹۰ بود).زری به شیراز رفت.در سال اول پنج نامه به من نوشت که هنوز دارم.نوروز هم به یزد نیامد و بی بی به شیراز رفت.تابستان هم ده روز بیشتر به یزد نیامد.مرا که دید گفت در شیراز یک خانه ۳۵۰ متر
Forwarded from Arsess Vakilpour
ی
چ
هار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.وضعم خوب است.امسال هم شاگرد اول شده ام.دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.آن جعبه مال توست برو آن را بردار.زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم .جعبه را پیدا کردم.سنگین بود.وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه های بی بی در حیاط خانه هستند.زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو.جعبه را به خانه خودمان بردم.زری شب به خانه ما آمد.جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.سه روز بعد زری آمد.گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.گفتم میخواهم بروم مشهد.گفت از شیراز به مشهد برو.گفتم پول ندارم گفت مهمان من.فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت.در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد.گاهی برای هم نامه مینوشتیم.در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟ گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.حالا وقت پاسخ دادن ندارم.

این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است.
یک نگاه تو ام از نقد دوعالم بس بود
یک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادم...

#شهریار
آنهايی كه دوست داشتنشان سخت است، آنهايی هستند كه بيشتر به عشق نياز دارند.

#نیکوس_کازانتزاکیس
📗 زوربای يونانی
صداقت ممکن است دوستان زیادی به تو ندهد ، اما همیشه نوع درستش را به تو می دهد...

#جان_لنون
هربار که قضاوت میکنیم، خودمان را از یگانگی جدا میکنیم و از حقیقت درونی‌مان دور میکنیم.
قضاوت باعث میشود که در ناخودآگاهمان حسِ بدی داشته باشیم و در نهایت حسِ گناه به ما دست میدهد.

📕 قضاوت زدایی
#گابرل_برن_استین
آدم های خیالباف همیشه حال شان خوب است.
با کسی که دوستش دارند به میهمانی می روند،
چای می نوشند و می رقصند.
شادِ شادند.
کسی را که دوستش دارند همیشه هست.
نه می رود،
نه می میرد
و نه خیانت بلد است.
آدم های خیالباف خوشبخت ترینند.
آنقدر فکر می کنند تا باورشان شود
و بالاخره هم روزی جذب می کنند آنچه را که می خواهند.

📘 آنجلینا
#دشیما سبحانی
عشق یعنی شادی
خودتان را متقاعد نکنید؛
که رنج کشیدن بخشی از آن است.

#پائولو_کوئلیو
بی شک برای دارا بودن جايگاهی در زندگی بايد از "فرهنگ" برخوردار بود.
آيا شما انسان با فرهنگی هستيد؟
خوب فكر كنيد!
هر چقدر تلاش براي افزودن:
- دانايي خويش بر بستر علم
- زيبایی بر بستر هنر
- نيكویی بر بستر اخلاق
معمول داشته ايد، به همان ميزان انسان با فرهنگی هستيد.

کتاب #لطفا_گوسفند_نباشید

#محمود_نامنی
رمان معروف کیمیاگر، از پائولو کویلیو
زندگی دفتری از خاطره هاست ....
یکنفر در دل شب .... یکنفر در دل خاک....
یکنفر همسفر سختیها ....
یکنفر همدم خوشبختیهاست ....
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ...
ما همه همسفر و همگذریم ...
آنچه باقیست ... فقط خوبیهاست..!!

#فروغ فرخزاد
نوشتن ده جلد کتاب فلسفه آسانتر از آن است که انسان تنها یک قاعده و دستور تنها را به مرحلهٔ اجرا و عمل درآورد.

#لئو_تولستوی
تصمیم های معمولی را دیگران گرفته اند.
تنها شانس تو این است
که با قلبت یک تصمیم بزرگ و احمقانه بگیری،
تصمیمی که عقلت را شگفت زده کند!

#عباس_معروفی
📕 خواهر پاپ
خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
بدون تحقیق قضاوت نکنید.
اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
.دین را زیاد سخت نگیرید.
با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
انتقادپذیر باشید.
مکار و حیله گر نباشید.
حامی مستضعفان باشید.
اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
نیکوکار بمیرید.
بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
رحم دل باشید.
با قرآن آشنا شوید.
تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
.سختی دل از گناه زیاد است.
.گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
.آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.

#امام علی (ع)
زندگی، هر آنچه که میخواستم به من داد و بعد به من
فهماند که آن چیز اهمیتی نداشت ...!

#ژان پل سارتر
دلنشین‌ ترین نقطه در زیبایی، نقطه‌ای است که تصویر، قادر به انعکاس آن نیست...

#فرانسیس_بیکن
خوشبختی مانند تلفن است،
اگر دیگران نداشته باشند،
به هیچ درد شما نخواهد خورد،
برای دیگران آرزوی خوشبختی داشته باشید...!

#مازیتوفسکی
کودک» درون همان بخش از وجود ماست که دوست دارد کودکی کند؛ درست مثل یک بچه سرزنده و با هیجان باشد. خلاقیت، شور و شوق، احساسات تند و تیز، قهر و آشتی، ترس، وحشت، عشق و تنفر همه و همه از کودک درون ما منشا می‌گیرد.

📕 کتاب:بازی ها
#اریک_برن
ناگهان فهمید چه زندگیِ یکنواختی دارد
هیچ‌چیزِ جالبی در زندگی‌اش اتفاق نیفتاده بود. اگر از زندگی او فیلمی می‌ساختند ،
یکی از کم‌ خرج‌ترین فیلم‌های مستند میشد
که احتمالا وسط‌های آن آدم خوابش میگرفت ...

📕 دیدن دختر صد درصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
#هاروکی_موراکامی