اگر آب همهی رودها شیرین است، دریا شوریاش را از کجا میآورد؟
فصلها از کجا میفهمند که باید پیراهنشان را عوض کنن؟
چرا در زمستان به این کندی و پس از آن چنین تپنده و تند؟
و ریشهها از کجا میدانند که باید به سوی نور بالا روند؟ سپس با آن همه گل و رنگ به هوا سلام کنند؟
بهار همیشه آیا همان بهار است که نقشش را از نو تکرار میکند؟
#دفترپرسشها
#پابلو_نرودا
فصلها از کجا میفهمند که باید پیراهنشان را عوض کنن؟
چرا در زمستان به این کندی و پس از آن چنین تپنده و تند؟
و ریشهها از کجا میدانند که باید به سوی نور بالا روند؟ سپس با آن همه گل و رنگ به هوا سلام کنند؟
بهار همیشه آیا همان بهار است که نقشش را از نو تکرار میکند؟
#دفترپرسشها
#پابلو_نرودا
حق با بهار بود، با همان ساقههای لخت. بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه میدهد. خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی ما نبستهاند.
#هوشنگ_گلشیری
📗 آینه های دردار
#هوشنگ_گلشیری
📗 آینه های دردار
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان، هیچگاه دیر نیست. هرچند سال که داشته باشیم، هرگونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، بازهم نو شدن ممکن است.
حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و نفسی نو شد! برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مرد!
#الیف_شافاک
📓 ملت عشق
حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و نفسی نو شد! برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مرد!
#الیف_شافاک
📓 ملت عشق
با نام او که بهار را آفريد
مسافرانی قدیمی به دور خورشیدیم ،
نشسته بر تکه ای از این کره خاکی ،
تابستان، پاییز ، زمستان ها را سفر کردیم
و اکنون
در اول کوچه بهار
خسته ٍ روزگار های سخت
ولی !
ولی با
اشک شوق در چشم ها
کتاب آرزو در دست ها
حسرت شیرین زندگی در دل ها
انتظار لبخند بر لب ها
امید شادی در قلب ها
آري در انتظار
زیباییهای سبز بهار ها !!
ایستاده ایم
ای دوست بهار است
مطمئن باش !
گریه آسمان
آب حیات را به کوچه های زندگی خواهد پاشید،
صورت خاک، درخت و انسان
خیس عشق بهاری میشود ..
بهار
ندای امیدی است
صبحگاهان بر چشم های بیدار
بیدار از داد ها و خواب ها ..
بهار می آيد
باید تبریک گفت،
به آنهايي که می کارند در دل ها !
بذرٍ
عشق به پروردگار ،
مهر به انسان ها ،
محبت به پدرها مادرها
امید به آينده ها ..
بًربند بار سفر را
آغاز ی دگر ست
بوسه باید زد
بر انان ی که
هیچ فراموش نکردند،
غمخوار و همراه بودند،
گذشت بر ستم ها کردند
تن و دل به شعله چراغ امید سوزاندند
غم ندادند، غم کشیدند !
ظلمی نکردند ، آهی کشیدند !
خراب نکردند، خرابی ساختند !
دزدی نکردند ، دردی زدودند !
ریایی نکردند، راستی سرودند !
مبارک باد بهاران
بر آنان که دل شان پر بود
از عشقها ی نوشته در تاریخ
و عشقهای نهفته در آينده،
چه خوش عطری دارد نوبهار
بوی باران خورده خاک
بوی شب بوها ی خيس ،
بوی گندم زار زرد
بوی نان بر مشام فقر ها
بوی هستی بر دلٍ افسرده ها
بوی شیرین بر دل فرهاد ها !
چه خوش رنگی ست بهار
رنگ سرخ لاله ها ،
رنگ شادی بر صورت غم دیده ها ،
رنگ شکّر خنده بر لب خشکه ها ،
رنگ گرمٍ عاشقی بر سینه ها
خوش باد بهاران
بر قلب رئوفان،
بر دیده پاکان،
بر دست کریمان،
آري دوست
در گذر بهاران باید رفت ،
می روم
به امید بوییدن عطر عشق در فراسوی آرزو ها ی نهفته در گلها،
به شوق گرمی مهتاب های منتظر به افق
به امید رسیدن به گندمزار سبز در بیابان زردها
بیا یارٍ روزگار بی یاری ها
تا
دست در دست
پا به پا
برویم
به شوق نوازش نسیم مهربانی ها
به شوق لمس گلهای سفید خوشوقتی
به شوق زمزمه آهنگ آرزو ها
باید سفری نو رفت
باید عطر بهاری داد ،
باید لباس بهاری تن کرد،
آری دوست
باید جسم و جان را نو بهاری شد
خوش باد عید بهاری
#ع_دباغ
مسافرانی قدیمی به دور خورشیدیم ،
نشسته بر تکه ای از این کره خاکی ،
تابستان، پاییز ، زمستان ها را سفر کردیم
و اکنون
در اول کوچه بهار
خسته ٍ روزگار های سخت
ولی !
ولی با
اشک شوق در چشم ها
کتاب آرزو در دست ها
حسرت شیرین زندگی در دل ها
انتظار لبخند بر لب ها
امید شادی در قلب ها
آري در انتظار
زیباییهای سبز بهار ها !!
ایستاده ایم
ای دوست بهار است
مطمئن باش !
گریه آسمان
آب حیات را به کوچه های زندگی خواهد پاشید،
صورت خاک، درخت و انسان
خیس عشق بهاری میشود ..
بهار
ندای امیدی است
صبحگاهان بر چشم های بیدار
بیدار از داد ها و خواب ها ..
بهار می آيد
باید تبریک گفت،
به آنهايي که می کارند در دل ها !
بذرٍ
عشق به پروردگار ،
مهر به انسان ها ،
محبت به پدرها مادرها
امید به آينده ها ..
بًربند بار سفر را
آغاز ی دگر ست
بوسه باید زد
بر انان ی که
هیچ فراموش نکردند،
غمخوار و همراه بودند،
گذشت بر ستم ها کردند
تن و دل به شعله چراغ امید سوزاندند
غم ندادند، غم کشیدند !
ظلمی نکردند ، آهی کشیدند !
خراب نکردند، خرابی ساختند !
دزدی نکردند ، دردی زدودند !
ریایی نکردند، راستی سرودند !
مبارک باد بهاران
بر آنان که دل شان پر بود
از عشقها ی نوشته در تاریخ
و عشقهای نهفته در آينده،
چه خوش عطری دارد نوبهار
بوی باران خورده خاک
بوی شب بوها ی خيس ،
بوی گندم زار زرد
بوی نان بر مشام فقر ها
بوی هستی بر دلٍ افسرده ها
بوی شیرین بر دل فرهاد ها !
چه خوش رنگی ست بهار
رنگ سرخ لاله ها ،
رنگ شادی بر صورت غم دیده ها ،
رنگ شکّر خنده بر لب خشکه ها ،
رنگ گرمٍ عاشقی بر سینه ها
خوش باد بهاران
بر قلب رئوفان،
بر دیده پاکان،
بر دست کریمان،
آري دوست
در گذر بهاران باید رفت ،
می روم
به امید بوییدن عطر عشق در فراسوی آرزو ها ی نهفته در گلها،
به شوق گرمی مهتاب های منتظر به افق
به امید رسیدن به گندمزار سبز در بیابان زردها
بیا یارٍ روزگار بی یاری ها
تا
دست در دست
پا به پا
برویم
به شوق نوازش نسیم مهربانی ها
به شوق لمس گلهای سفید خوشوقتی
به شوق زمزمه آهنگ آرزو ها
باید سفری نو رفت
باید عطر بهاری داد ،
باید لباس بهاری تن کرد،
آری دوست
باید جسم و جان را نو بهاری شد
خوش باد عید بهاری
#ع_دباغ
موفقیت یعنی به دست آوردنِ آنچه که میخواهی
و خوشبختی یعنی دوست داشتنِ آنچه که به دست میآوری...
# اینگرید برگمن
و خوشبختی یعنی دوست داشتنِ آنچه که به دست میآوری...
# اینگرید برگمن
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
نخستین آموزگار ، چنگیز ایتماتوف
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
nakhostin_amozegar.pdf
3.5 MB
یک زمانی چهره های معروف هر جامعه، شخصیت های ادبی و دانشمندها بودن... الان ولی اکثر مردم دنبال بازیگرها و خواننده هایی هستن که یا بلدن سلفی بگیرن، یا عکس بشقاب غذاشون رو در صفحه ی اینستاگرام قرار بدن.
کتاب:پرونده بالتیمور
#ژوئل_دیکر
کتاب:پرونده بالتیمور
#ژوئل_دیکر
شازده کوچولو پرسید :
غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟
روباه گفت:
بری و کسی متوجه نشه...
📖 شازده کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟
روباه گفت:
بری و کسی متوجه نشه...
📖 شازده کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
تقویم فقط دور خودش می پیچد
نه!
عید بعید است بیاید بی تو
جلیل صفر بیگی
نه!
عید بعید است بیاید بی تو
جلیل صفر بیگی
عید من آن روزی ست که زحمت یکسال دهقان شام یک شب پادشاه نباشد
چگوارا
چگوارا
نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر ...
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
باغ انگور . . . .
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی،
فرش را وجب به وجب دست میمالی، اما نیست.
فکر میکنی خب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست،
بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی!
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
فرش را وجب به وجب دست میمالی، اما نیست.
فکر میکنی خب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست،
بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی!
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
کـافکا معتقد است که این دنیای دروغ
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت