دیروز زنی را دیدم که مرده بود؛
مثل ما نفس میکشید
راستی یک زن چطور میمیرد
مرگش چگونه است؟
یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمیکند
یا دست کسی را نمیفشارد
یا منتظر آغوشی نیست
یا حرف عشق که میشود پوزخند
میزند
آری زنها اینگونه میمیرند..
# گابریل گارسیا مارکز
مثل ما نفس میکشید
راستی یک زن چطور میمیرد
مرگش چگونه است؟
یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمیکند
یا دست کسی را نمیفشارد
یا منتظر آغوشی نیست
یا حرف عشق که میشود پوزخند
میزند
آری زنها اینگونه میمیرند..
# گابریل گارسیا مارکز
آدمها
می آيند و میروند
ولی ديروز را با خود نمیبرند
آدمها میآيند
خاطره هايشان را جا میگذارند
و میروند...
#هرتا_مولر
می آيند و میروند
ولی ديروز را با خود نمیبرند
آدمها میآيند
خاطره هايشان را جا میگذارند
و میروند...
#هرتا_مولر
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
قلب، خاطراتِ بد را کنار میزند و خاطراتِ خوش را جلوه میدهد ...
و درست از تصدیقِ همین فریب است که میتوانیم گذشته را تحمّل کنیم.
#گابریل_گارسیا_مارکز
و درست از تصدیقِ همین فریب است که میتوانیم گذشته را تحمّل کنیم.
#گابریل_گارسیا_مارکز
شصت سال پیش همه چیز می دانستم؛
امروز هیچ چیز نمی دانم !
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده ی مهیج است، تا مدام به نادانی ات پی ببری...
#ویل دورانت
امروز هیچ چیز نمی دانم !
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده ی مهیج است، تا مدام به نادانی ات پی ببری...
#ویل دورانت
در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم...
📕 مکتوب
#پائولو_کوئلیو
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم...
📕 مکتوب
#پائولو_کوئلیو
یک بار وقتی در قلب اناری زندگی می کردم، شنیدم که دانه ای گفت:
روزی یک درخت خواهم شد، باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید، ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم، این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته وبسنجم، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.
وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان، بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم، در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.
اما ششمی جواب داد: هرچه که هستیم! باید به بودن ادامه داد.
وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود، عقیده جالبی دارم، اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.
سپس دانه ی هشتم، نهم، دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن. ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.
همان روز به سمت قلب یک «بِه» حرکت کردم، جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند!...
کتاب: #من_دیوانه_نیستم #جبران_خلیل_جبران
روزی یک درخت خواهم شد، باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید، ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم، این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته وبسنجم، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.
وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان، بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم، در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.
اما ششمی جواب داد: هرچه که هستیم! باید به بودن ادامه داد.
وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود، عقیده جالبی دارم، اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.
سپس دانه ی هشتم، نهم، دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن. ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.
همان روز به سمت قلب یک «بِه» حرکت کردم، جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند!...
کتاب: #من_دیوانه_نیستم #جبران_خلیل_جبران
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «اگر از سعادت دیگران خرسند نمیشوید، بدانید که هرگز سعادتمند نخواهید شد. #آرتور_شوپنهاور»
کانال کتاب و کتابخوانی
Modern_biology_series_Eugene_Pleasants_Odum_Ecology,_the_link_between.pdf
کتاب اکولوژی عمومی برای دانشجویان گرامی
داستان سیندخت در شهر گرم اهواز روایت میشود. مهندس بهمن فرزاد مدیرعامل کارخانهی روغنموتور اهواز است. او به سیندخت دختری که بهتازگی در کارخانهاش مشغول به کارشده علاقهمند شده است؛ اما سیندخت در نامهای به مهندس، سعی دارد با دلایلی او را از ازدواج با خودش منصرف کند.
کتاب:سیندخت
#علی_محمد_افغانی
کتاب:سیندخت
#علی_محمد_افغانی