Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
Madar-www.BOOKNAMA.com.pdf
2.9 MB
در مدتی که در قرنطینه به سر میبردم مادر به دیدارم آمد. به طریقی توانسته بود نوانخانه را ترک کند و در صدد برآمده بود سرپناهی برای ما پیدا کند. حضور او در حکم یک دسته گل بود. ظاهرش چنان سرزنده و دوستداشتنی بود که راستش من از سر و وضع ژولیده و کلهی تراشیدهام خجل شدم.پرستار رو به مادر کرد و گفت: ببخشید که صورتش کثیف است.
مادر خندید، چه خوب کلماتِ مهرآمیزش را به یاد میآورم که وقتی مرا تنگ در بغل گرفت و بوسید، گفت: "با همهی کثافتت هنوز هم دوستت دارم."
#چارلی چاپلین
مادر خندید، چه خوب کلماتِ مهرآمیزش را به یاد میآورم که وقتی مرا تنگ در بغل گرفت و بوسید، گفت: "با همهی کثافتت هنوز هم دوستت دارم."
#چارلی چاپلین
دختری مادرش ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ...
مادر ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، نمیتوانست ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ،
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ زن ﭘﯿﺮ را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ دختر ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان مادر میگذاشت،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ مادر ﻏﺬﺍیش ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، دختر ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ مادر ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، سر و وضعش را مرتب کرد ﻭ عینکش ﺭﺍ تميز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ،
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩِ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ آنان را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!
دختر ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ مادر ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ.
ﺩﺭ این هنگام خانم پیری ﺍﺯ ﺟﻤﻊ
ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ:
دختر خانم ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!
دختر ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر خانم... فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ گذﺍﺷﺘﻪ باشم.
ﺁﻥ زن ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، دخترم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ!
ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ دخترﺍﻥ...
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪٔ مادرﺍﻥ...
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!
کاش سوره ای به نام "مادر" بود که این گونه آغاز میشد:
قسم بر بوی دستانت، که بوی خانه و آشپزخانه میدهد
و قسم بر چشمانِ همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت،
که
بهشتِ زیر پایت، گوارای وجودت...
مادر ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، نمیتوانست ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ،
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ زن ﭘﯿﺮ را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ دختر ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان مادر میگذاشت،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ مادر ﻏﺬﺍیش ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، دختر ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ مادر ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، سر و وضعش را مرتب کرد ﻭ عینکش ﺭﺍ تميز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ،
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩِ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ آنان را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!
دختر ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ مادر ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ.
ﺩﺭ این هنگام خانم پیری ﺍﺯ ﺟﻤﻊ
ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ:
دختر خانم ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!
دختر ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر خانم... فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ گذﺍﺷﺘﻪ باشم.
ﺁﻥ زن ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، دخترم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ!
ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ دخترﺍﻥ...
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪٔ مادرﺍﻥ...
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!
کاش سوره ای به نام "مادر" بود که این گونه آغاز میشد:
قسم بر بوی دستانت، که بوی خانه و آشپزخانه میدهد
و قسم بر چشمانِ همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت،
که
بهشتِ زیر پایت، گوارای وجودت...
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:"گل بو مادران"
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
جای همه ی مادرانی که درمیان مانیستندسبز
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:"گل بو مادران"
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
جای همه ی مادرانی که درمیان مانیستندسبز
زندگی ، شاید ،
شعرِ پدرم بود که خواند
چایِ مادر که مرا گرم نمود
نانِ خواهر که به ماهی ها داد
زندگی ، شاید ،
لبخندیست که دریغش کردیم !
#سهراب_سپهری
شعرِ پدرم بود که خواند
چایِ مادر که مرا گرم نمود
نانِ خواهر که به ماهی ها داد
زندگی ، شاید ،
لبخندیست که دریغش کردیم !
#سهراب_سپهری
پرويز پرستويي با انتشار اين متن در اينستاگرامش نوشت:
«ديروز به مادرم زنگ زدم، بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکرديم ....
نمي خواهم ارتباطمان قطع شود.
هر وقت دلم هوايش را ميکند بهش زنگ ميزنم ...
تلفنش بوق ميزند....
بوق ميزند...
بوق ميزند...
وقتي جواب نميدهد با خودم فکر ميکنم يا براي خريد رفته بيرون يا خانه همسايه است....
الان چند سال ميشود هر وقت دلم هوايش را ميکند دوباره زنگ ميزنم .
شماره " بيرون " را هم ندارم زنگ بزنم بگويم : "به مادرم بگيد بياد خونه اش دلم براش تنگ شده " !
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته " بيرون " .... امروز بهش زنگ بزن.... برو پيشش.... باهاش حرف بزن.... بگو که دوستش داري.... و گرنه وقتي بره "بيرون " خيلي بايد دنبالش بگردي...
باور کنيد "بيرون" شماره ندارد...
«ديروز به مادرم زنگ زدم، بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکرديم ....
نمي خواهم ارتباطمان قطع شود.
هر وقت دلم هوايش را ميکند بهش زنگ ميزنم ...
تلفنش بوق ميزند....
بوق ميزند...
بوق ميزند...
وقتي جواب نميدهد با خودم فکر ميکنم يا براي خريد رفته بيرون يا خانه همسايه است....
الان چند سال ميشود هر وقت دلم هوايش را ميکند دوباره زنگ ميزنم .
شماره " بيرون " را هم ندارم زنگ بزنم بگويم : "به مادرم بگيد بياد خونه اش دلم براش تنگ شده " !
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته " بيرون " .... امروز بهش زنگ بزن.... برو پيشش.... باهاش حرف بزن.... بگو که دوستش داري.... و گرنه وقتي بره "بيرون " خيلي بايد دنبالش بگردي...
باور کنيد "بيرون" شماره ندارد...
آرام ترین لحظه زندگی را به یاد داری ?
زمانی که در آغوش گرم مادر
با آواي لالایی به دنج ترین خواب
می رفتی!
#ع_دباغ
زمانی که در آغوش گرم مادر
با آواي لالایی به دنج ترین خواب
می رفتی!
#ع_دباغ
غمگین نباشید ...
چرا که خوشبختی میتواند
از درونِ تلخترین روزهای زندگی شما
زاده شود. . . .
باورکن در تقدیر هر انسانی معجزهای
از طرف خدا تعیین شده
که قطعاً در زندگی
در زمان مناسب نمایان خواهد شد....!
یک شخص خاص ...
یک اتفاق خاص ...
یا یک موهبت خاص ...
منتظر اعجاز خدا در زندگیات باش
بدون ذره ای تردید ...
چرا که خوشبختی میتواند
از درونِ تلخترین روزهای زندگی شما
زاده شود. . . .
باورکن در تقدیر هر انسانی معجزهای
از طرف خدا تعیین شده
که قطعاً در زندگی
در زمان مناسب نمایان خواهد شد....!
یک شخص خاص ...
یک اتفاق خاص ...
یا یک موهبت خاص ...
منتظر اعجاز خدا در زندگیات باش
بدون ذره ای تردید ...
توو این همه سال که به نقش و نقاشی مشغول بودم یاد گرفتم که میشه دنیا را با همهی حقیقتش جدی نگرفت.
میشه غرق خیالات شد و به پس و پیش دنیا هیچ اهمیتی نداد. حتی میشه به خیالات رنگ واقعیت داد و با اونها زندگی کرد. برای همین از خیلی وقت پیش دیگه هیچی رو جدی نمیگیرم که اینجوری نه ترسی از آینده داری نه حسرتی برای گذشته.
📕 نام من سرخ
# اورهان پاموک
میشه غرق خیالات شد و به پس و پیش دنیا هیچ اهمیتی نداد. حتی میشه به خیالات رنگ واقعیت داد و با اونها زندگی کرد. برای همین از خیلی وقت پیش دیگه هیچی رو جدی نمیگیرم که اینجوری نه ترسی از آینده داری نه حسرتی برای گذشته.
📕 نام من سرخ
# اورهان پاموک
میزان شادمانی، کامیابی و احساس امنیت در شما بستگی به میزان هماهنگی و همفرکانسی تان با ارتعاش منبع یا همان نیروی عشق دارد.
کتاب:جهان هستی هوایت را دارد
#گابریل_برن_آستین
کتاب:جهان هستی هوایت را دارد
#گابریل_برن_آستین
اینجا بعضی ها زندگی نمیکنند، مسابقهٔ دو گذاشته اند ،میخواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند
و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیبایی های اطراف خود را نمیبینند ؛ آن وقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند
و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است ...
📕 بابا لنگ دراز
#جین_وبستر
و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیبایی های اطراف خود را نمیبینند ؛ آن وقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند
و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است ...
📕 بابا لنگ دراز
#جین_وبستر
درد آدمی آن زمان اغاز میشود که
محبت کردن را میگذارند
پای احتیاج
صداقت داشتن را میگذارند
پای سادگی
سکوت کردن رو میگذارند
پای نفهمی
نگرانی را میگذارند پای تنهایی
و وفاداری را پای بی کسی
همه میدانند
که حقیقت این نیست اما انقدر
تکرار میکنند که خودت هم باورت میشود..
#الهی قمشه ایی
محبت کردن را میگذارند
پای احتیاج
صداقت داشتن را میگذارند
پای سادگی
سکوت کردن رو میگذارند
پای نفهمی
نگرانی را میگذارند پای تنهایی
و وفاداری را پای بی کسی
همه میدانند
که حقیقت این نیست اما انقدر
تکرار میکنند که خودت هم باورت میشود..
#الهی قمشه ایی
تغییر در باور و اندیشه،
نخستین قدم در تغییر رفتار است.
اگر باور کنی که هر تغییری میتواند بر تو آسیب وارد کند در مقابل آن تغییر مقاومت خواهی کرد.
اما
اگر باور کنی که تغییر
زمینه و مقدمه ی موفقیت است،
به استقبال آن تغییر خواهی رفت.
و به یاد داشته باش که سریعترین راه برای ایجاد تغییر، ''خندیدن'' به حماقت گذشته است.
📙 چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد
#اسپنسر_جانسون
نخستین قدم در تغییر رفتار است.
اگر باور کنی که هر تغییری میتواند بر تو آسیب وارد کند در مقابل آن تغییر مقاومت خواهی کرد.
اما
اگر باور کنی که تغییر
زمینه و مقدمه ی موفقیت است،
به استقبال آن تغییر خواهی رفت.
و به یاد داشته باش که سریعترین راه برای ایجاد تغییر، ''خندیدن'' به حماقت گذشته است.
📙 چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد
#اسپنسر_جانسون
ويلی: تو اينجا چیكار میكنی؟ چارلی: خوابم نمیبرد. قلبم داشت آتش میگرفت. ويلی: خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستی! بايد يه چيزی راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيری. چارلی: اون ويتامينها چه فايدهای داره؟ ويلی: اونا استخوناتو درست میكنن.
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 مرگ_فروشنده
#آرتور_ميلر
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 مرگ_فروشنده
#آرتور_ميلر
هیچ ترسی در برابر گرسنگی تاب نمیآورد، هیچ صبری آن را از بین نمیبرد، جایی هم که گرسنگی باشد، نفرت موج میزند.
#جوزف کنراد
دل تاریکی
#جوزف کنراد
دل تاریکی