کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﯽ
ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭِﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﯼ،
ﺗﻤﺎﻡِ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ؛
ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ
ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭ ﮐﯿﻔﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺗﺮ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﻌﺼﻮﻣﺶ ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﯽ،
ﺭﻭﺯﯼ
ﺟﺎﯾﯽ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻩ
ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎق هاى ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﯿﺪﻩ،
ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺯﻥ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﯿﻒِ ﭼﺮﻣﯽِ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺑﺒﺮﺩ!

#ﭼﺎﺭﻟﺰ_ﺑﻮﮐﻮﻓﺴﮑﯽ
آموخته‌ام كه مردم حرف‌هاى شما را فراموش مى‌كنند ، كارهاى شما را فراموش مى‌كنند ، ولى احساسى را كه در آن‌ها ايجاد كرده‌ايد را هيچوقت فراموش نمى‌كنند ...

#مايا آنجلو
هميشه مقداری دلگرمی داخل جيبت بايد باشد.
که اگر ناگهان در خيابان، يا در گوشه يک کافه، يا حتی در خواب،
سرمای نا اميدی به سراغت آمد،
يا بغضی دهانت را تلخ کرد،
دلگرميت را از جيب در بياوری؛
گوشه دهانت بگذاری تا آرام آرام شيرينيش در وجودت بپيچد،
يا مثل ژاکتی گرم دور خودت بپيچی و منتظر تابش خورشيد بمانی.
دلگرمی هميشه بايد باشد و ...
وای به تمام لحظه‌هایی که هرچه جيب‌ها و کيفت را بگردی دلگرمی پيدا نکنی!
همیشه دوستت دارم‌ها را،
دلخوری‌ها را، نگرانی‌ها را،
به موقع بگویید ...
قدر بدانید "داشتنها" را
مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است.

📕نکته‌های کوچک زندگی
#جکسون_براون
خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند...

#هاروکی_موراکامی
📓 پس از تاریکی
همیشه فردایی نیست
تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد،
کسانی را که دوست داری
همیـشه کنارخود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری،
مراقبشان باش

#گارسیا مارکز
اصل و اساسی که تمام اخلاق گرایان به راستی در آن باب نظری یکسان دارند، این است: کسی را نیازار، هرچه میتوانی به دیگران یاری برسان. این به راستی همان اصلی است که تمام آموزگاران اخلاق برای اثبات آن کوشیده اند...

#فریدریش_نیچه
📙 فراسوی نیک و بد
خودم را در آغوش گرفته ام،

نه چندان با لطافت
نه چندان با محبت
اما
وفادار…

#ساموئل بکت
مُشک را گفتن:
ﺗﻮ ﺭﺍ یک ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ
ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ!

ﮔﻔﺖ:
ﺯﯾﺮﺍ که ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ کی‌م
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ کی‌م

#فیه‌مافیه
#حضرت_مولانا
زمان می‌گذرد و ما پیر می‌شویم. اما با تو نشستن، تنها با تو، همه چیز است. دورترین جاهای دنیا را که زیر و رو کنی و گُلهای همه بلندی‌ها را که بچینی و گرد آوری، چیزی بیش از این ندارد. وقتی تو میآیی، همه چیز تغییر می‌کند، حتی فنجان‌ها و نعلبکی‌ها. با خودم گفتم زندگی حقیر ما که به خودی خود زشت است، بی تردید تنها در زیر نگاه عشق، عظمت و معنا میابد.

📖موج‌ها
# ویرجینیا وولف
گفت : آدما دو جور گریه دارن؛
وقتی که خیلی غمگینن و
وقتی که خیلی خیلی غمگینن.

گفتم : خب مگه اینا فرقی هم دارن؟
گفت : آره؛
دومی دیگه اشک نداره ...

#بابک_زمانی
📓 بعد از ابر
گاهی بهتره
دو نفر مدتی از هم دور باشند،
تا بفهمند
چقدر به با هم بودن احتیاج دارند!

#آلبا_دسس_په_دس
📗 دیر یا زود
سفر همينش خوب است. اينكه بدانى چه كسانى به تو نزديك ترند وقتى اينقدر از آنها دورى ...


📕 ماه كامل ميشود
#فريبا_وفى
گذر زمان ، می‌تواند آدمی را تا حدّ یک کودک حسّاس و نازک کرده باشد.

#محمود_دولت_آبادی
📙 نون نوشتن
در مدتی که در قرنطینه به سر می‌بردم مادر به دیدارم آمد. به طریقی توانسته بود نوانخانه را ترک کند و در صدد برآمده بود سرپناهی برای ما پیدا کند. حضور او در حکم یک دسته گل بود. ظاهرش چنان سرزنده و دوست‌داشتنی بود که راستش من از سر و وضع ژولیده و کله‌ی تراشیده‌ام خجل شدم.پرستار رو به مادر کرد و گفت: ببخشید که صورتش کثیف است.


مادر خندید، چه خوب کلماتِ مهرآمیزش را به یاد می‌آورم که وقتی مرا تنگ در بغل گرفت و بوسید، گفت: "با همه‌ی کثافتت هنوز هم دوستت دارم."

#چارلی چاپلین
دختری مادرش ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ...
مادر ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، نمیتوانست ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ،

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ زن ﭘﯿﺮ را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ دختر ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان مادر میگذاشت،

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ مادر ﻏﺬﺍیش ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، دختر ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ مادر ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، سر و وضعش را مرتب کرد ﻭ عینکش ﺭﺍ تميز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ،

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩِ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ آنان را ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!

دختر ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ مادر ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ.

ﺩﺭ این هنگام خانم پیری ﺍﺯ ﺟﻤﻊ
ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ:
دختر خانم ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!
دختر ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر خانم... فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ گذﺍﺷﺘﻪ باشم.


ﺁﻥ زن ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، دخترم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ!

ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ دخترﺍﻥ...
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪٔ مادرﺍﻥ...
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!

کاش سوره ای به نام "مادر" بود که این گونه آغاز میشد:

قسم بر بوی دستانت، که بوی خانه و آشپزخانه میدهد
و قسم بر چشمانِ همیشه نگرانت...

قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند

و قسم بر غربتت،
که
بهشتِ زیر پایت، گوارای وجودت...
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:"گل بو مادران"

#هوشنگ_مرادی_کرمانی


جای همه ی مادرانی که درمیان مانیستندسبز
زندگی ، شاید ،
شعرِ پدرم بود که خواند

چایِ مادر که مرا گرم نمود
نانِ خواهر که به ماهی ها داد

زندگی ، شاید ،
لبخندیست که دریغش کردیم !

#سهراب_سپهری