Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
نحوه آموزش زبان انگلیسی به کودکان، از وندی،
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
Teaching_English_To_Children.pdf
6.1 MB
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
چون رود جاری باش، از پائولو کولیو
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا میکرد. ماریا ... ماریا ... و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کمسنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه میگیرم. سعی میکنم آنها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینهاش خورد. حالا ماریای کوچکش چهقدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند ... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند ... کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آن ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
#آندره_مالرو
#آندره_مالرو
ایکاش صبح که بیدار میشدیم دلمان به شوق مهرورزی بی تابی میکرد، فکر مان در راه پیشرفتها آسودگی نداشت، چشم هامان با اشک همدلی سیراب میشد، دست هامان به عشق یاری بلند میشد، پاهامان استوار در کوچه راه امیدها و همپای دردمندان بود،
ایکاش بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق
کاغذهای رنگین ، فلز زرد، با چشمی خودبین ، با پایی تنها، با دستی بی مهر، و فکری غرق در تجمل به ماده ها ، گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
#ع_دباغ
ایکاش بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق
کاغذهای رنگین ، فلز زرد، با چشمی خودبین ، با پایی تنها، با دستی بی مهر، و فکری غرق در تجمل به ماده ها ، گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
#ع_دباغ
ما نقاش زندگی باقی در این دنیای فانی هستیم، چه زیباست آن تصویر وقتی دستهامان هنرمندانه قلم را به رنگ سبز دوستی، رنگ سرخ محبت، رنگ آبي پاکی، رنگ سفید صفا میزند و با موسیقی عشق ترکیبی می آفريند تا همان بهشتی شود که در ذهن هامان رویاست،
#ع_دباغ
#ع_دباغ
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی سرای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندمو سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
#هوشنگ_ ابتهاج
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی سرای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندمو سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
#هوشنگ_ ابتهاج
چه فکر میکنی که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگي
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین واسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و افتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است تو با کدام باد میروی
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود
تو از هزاره های دور آمدي
در این درازنای خون فشان به هر قدم نشانه نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند وپست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار
ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن هنوز ان بلند دور
ان سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمي هماره در هوای اوست
ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و
باز رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
#هوشنگ_ ابتهاج
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین واسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و افتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است تو با کدام باد میروی
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود
تو از هزاره های دور آمدي
در این درازنای خون فشان به هر قدم نشانه نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند وپست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار
ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن هنوز ان بلند دور
ان سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمي هماره در هوای اوست
ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و
باز رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
#هوشنگ_ ابتهاج
کتابی دلنشین ، وطنم مهربان ، در گشت و گذار شهر مهربان، آ. شرقی، از آقاي ملازاده