کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
‍ دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه...

درد به معنی کتک‌خوردن تا حد بیهوش شدن نبود.
درد بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود.

درد یعنی چیزی که دل انسان را درهم می‌شکند
و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد...!


درخت زیبای من | #واسکو_نسلو
#افلاطون

در جهان یگانه مایه نیكبختی انسان محبت است...!
کتاب معلمی است که
بدون عصا و تازیانه
مارا تربیت میکند.
پرسیدم:
جهنم کجاست؟

گفت:
قلبی را پیدا کن
که نمی‌تواند دوست داشته‌باشد.

📖 #برادران_کارامازوف
#فئودور_داستایفسکی
بی شک روزی آفتاب رو به پنجره کلبه زندگى طلوع میکند،
بی شک صبحی نسیم شادی غمها را از دل میشوید،
بی شک صدایی آشنا از رویای اشفتگیها بیدار خواهد کرد،
.... نگاه خماری عشق را بر گوشه دلی مینشاند
#ع_دباغ
غروب است، تاریکی بال بر اسمان باز میکند، کلاغها شوق بازی و پرواز دارند، دلها دلتنگ غروب تا کی ميآيد روشنی صبح و نوازش باد سحری با بوی یار ،
#ع_دباغ
گاهی سر کوچه زمان به انتظار مینشینم، تا از آنهايي که از گذشته ها می آيند بپرسم آيا از من در گذشته ها عطری به مشام شان یا رد پایی به دیده شان مانده است.
#ع_دباغ
چرخ روزگار همان چرخش روزهای سرنوشتی ست ، روزی ما را در بالای بلندیها و زمین را زیر نظرمان ناچیز میکند و
میچرخد باز ، تا به ما سنگینی چرخ روزگار را نشان دهد.
#ع_دباغ
خنده در تاریکی، از ناباکوف
گاهی حیات در نقطه پایانی، آغاز میشود .
قصه ها برای بچه ها ، از آذر یزدی
باید زندگی کرد زیر سایه ابر سنگین صبر ، چه سوزان شعله هایی دارد زندگی ، می تابد روز و شب ، اندک فرصتی برای آسودن زیر آفتاب زندگی ست، نمیدانم شاید احساسها نیاز به شعله هایی دارند که تا عمق دلها فرو می رود.
#ع_دباغ
کاردستی، از فرشته صاحب قلم، برای کودکان، تهیه شده در یونیسف
نحوه آموزش زبان انگلیسی به کودکان، از وندی،
چون رود جاری باش، از پائولو کولیو
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا ... ماریا ... و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آن ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.
#آندره_مالرو