کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
‌ روزی زنی از یک ﺣﻘﻮقدان ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺗﺎ ﮐﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاهید ﺑﻪ ﻣﺮدان اﺟﺎزه ﺑﺪهید زن دوم ﺑﮕﯿﺮند؟

ﺣﻘﻮقدان ﮔﻔﺖ :
ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ زﻧﻬﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮند زن دوم ﻫﯿﭻ ﻣﺮدی نشوند!

#سیمین_دانشور
#حکایت_دولت_و_فرزانگی

آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‌دهد که می‌خواهیم.
هر چیزی که برایت پیش می‌آید،محصول اندیشه‌های توست.
پس اگر می‌خواهی زندگیت را عوض کنی،باید از عوض کردن اندیشه‌هایت آغاز کنی !

#مارک_فیشر
همین روزها اتفاقاتِ خوب خواهند افتاد
درست وسطِ روزمرِگی هایمان،دلخوشی ها راهشان را گم خواهند کرد و این بار سمتِ ما روانه خواهند شد.
شب هایی را می بینم که از خستگیِ شادی و لبخندِ روزهایمان می خوابیم و صبح هایی که با اشتیاقِ دلخوشی هایِ تازه بیدار می شویم...
من شک ندارم
یکی از همین روزها،همه چیز درست خواهد شد...

#نرگس_صرافیان_طوفان‌
بعضی‌ها عجیب هستند.
با یک اتفاق می‌آیند و می‌نشینند ته ته دلت‌،
و با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم و دلیل دیگر از دلت نمیروند .
خوب میخندند ؛
خوب گوش میکنند ؛
اصلا انگار آمده‌اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند‌؛
رد پایشان روی دلت میماند تا تمام عمر عشق میورزند،
حتی متلکهایشان به جانت مینشیند .
بعضیها عجیب خوبند .
یادشان که می‌افتی روحت جانی دوباره میگیرد.
یادشان که می‌افتی بی‌اراده لبخند به لبانت مینشیند‌.
بعضی‌ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند .
بعضی‌ها عجیب می‌آیند و
عجیب‌تر آنکه دیگر نمیروند
حتی وقتی که از کنارت رفته‌اند .
میمانند ؛
لبخندشان
تصویرشان
صدایشان
حرفهایشان
همه را پیشت امانت میگذارند
و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها .
بعضی‌ها عجیب خوبند.



آدم خوبه‌ى زندگی خودت باش
#نشر_نازلی
اگر ترجيح میدی دو چهره داشته باشی
حداقل یکیش رو زیبا بساز

#مرلین مونرو
ما نباید بگذاریم این زمانه خشن و بی رحم،
گرمای قلبمان را نابود کند.

#ارنستو چگِوارا
پیشه ام نقاشی است
گاهگاهی قفسی میسازم

می فروشم به شما
تا به آواز شقایق

که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود

#سهراب_سپهری
می نشینم کنار شمع ،
نور و گرمای ضعيفی دارد ،
ولی
از صدها چراغ بیشتر دوستش دارم،
چون
در کنارم با عشق می سوزد!

#ع_دباغ
افسانه محبت، از بهرنگی
دکتر آیشان، پزشک و جراح مشهور پاکستانی، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد؛
با عجله به فرودگاه رفت.

بعد از پرواز، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده،
مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...

بعد از فرود هواپیما،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما می‌خواهید من 16 ساعت، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟

یکی از کارکنان گفت:
جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید؛
می‌توانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما، سه ساعت بیشتر نمانده است...

دکتر آیشان، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوری‌که ادامه راه مقدور نبود ...

ساعتی گذشت تا این‌که احساس کرد راه را گم کرده است ...

خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...

که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...

کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید:
بفرما داخل، هر که هستی در بازه ...

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند.
پیرزن گفت:
کدام تلفن فرزندم؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...

دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش، او را تکان می داد.

پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود.
بعد از اتمام نماز و دعا، دکتر رو به او کرد و گفت:
مادر جان، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم؛
‌ امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.

پیرزن گفت:
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است.
من همه دعاهایم قبول شده، بجز یک دعا ...

دکتر آیشان می پرسد:
چه دعایی؟

پیرزن می گوید:
این طفل معصومی که جلو چشم شماست؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفته‌اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
‌ و هم می‌گویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمی‌آیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواسته‌ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند!

دکتر آیشان در حالی‌که گریه می کرد؛
گفت:
به والله که دعای تو،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند.
من هرگز باور نداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند؛
و بسوی آنها روانه می کند.

وقتی که دست‌ها، از همه اسباب‌ها کوتاه می‌شود؛
و امید، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می‌ماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
‌ باز می‌شود.

هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته او تلاش می‌کنند.


گابریل گارسیا مارکز:
باور نمی‌كنم خدا به كسی بگويد:
" نه...! "


خدا فقط سه پاسخ دارد:
١- چشم....
٢- یه کم صبر کن....
٣- پيشنهاد بهتری برايت دارم....


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...

برای تمام رنجهایی که می‌بری صبر کن!

صبر، اوج احترام به حکمت خداست.
فقط خدا مارا بس است.
هیچگاه دل آنان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید،
اینها کسی را برای پاک کردن اشکهایشان ندارند.

#حسين پناهی
در مقابل تغییراتی که خداوند
در مسیرت قرار می‌دهد ؛
به جای مقاومت تسلیم باش !
بگذار زندگی نه بر خلاف تو ،
که همراهت جاری شود ...
نگران نباش که ،
«زندگی‌ام زیر و رو می‌شود ...!»
از کجا می‌دانی زیر زندگی‌ات ،
بهتر از روی آن نباشد ...؟!

#الیف شافاك
‌انسان ها را
برای خودشان در آغوش بگیر
و نه برای خودت...

#لودویگ_ویتگنشتاین
📕 ویتگنشتاین و حکمت
در این کشور، همه احساس می کنند که کلاه سرشان رفته است و بنابراین فکر می کنند که حق دارند سر دیگران کلاه بگذارند!

#ایوان_کلیما
📓 روح پراگ


یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد می زد: کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول #ماه است و #نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!!
سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،

بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،

صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،

باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...،
دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،

خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا، #سفره خالی می خرید؟!!

#قیصر_امین_پور