کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
رومن رولان گفته است: عشق آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند؛ عشق آن است که دو نفر، به یک نقطه نگاه کنند.

ابن مشغله می گوید: و آن نقطه هرقدر دورتر، آرمانی تر، و انسانی تر باشد، آن عشق هم عمیق تر و پایدارتر است.

همانطور که یک روز به ناگهان، نقاشی هایمان مورد استقبال قرار گرفت و بانوان وطن برای خرید لباس های ما صف کشیدند، یک روز، به ناگهان، چیزی که آن را «مُد» می نامند عوض شد و ما جا ماندیم؛ و مد، با چنان سرعتی عوض شد که قلم موی ما هنوز توی رنگ بود که گفتند: «تمام!» این هم البته در حدّ خودش باور کردنی نیست؛ ولی بایستی باور کرد...

کتاب: #ابوالمشاغل
#نادر_ابراهیمی #رمان
سپاسگزار خداوند باشیم که خورشید را خیلی بالاها در آسمان بندکرده است،در غیراین صورت یکی پیدا می شد خاموشش کند، به این بهانه که یک رفیق حزب مخالف، خیلی عینک دودی میفروشد.

#گوارسکی
زندگی خیلی کوتاه است
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا میتوانی بخند
و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو ...

#مارک_تواین
هر چیز را هم که تقصیر من بیاندازی،

عاشق شدن من تقصیر توست...

#عباس_معروفی
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﯼ ﻭﺳﻌﺖ ﺧﻮﯾﺶ
ﻣﺤﻔﻞ ﺳﺎﮐﺖ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ

ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺟﺰﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥﻭﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎگهِ ﺁﻏﺎﺯ ﺣﯿﺎﺕ

"سهراب_سپهری
ما آدمهای احمقی نبودیم
ساده بودیم
و از روی سادگی
به احمق ها اجازه دادیم
تا در زندگی مان دخالت کنند!

#ارنستو_چگوارا
روشنی زیاد هم جالب نیست،
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه چیزی ، جایی، کسی منتظرشه ...

#داستایوفسکی
رودخانه بزرگ، ارنست همینگوی
کسی که بهشت را در زمین نیافته است،
آن را در آسمان هم نخواهد یافت .

امیلی دیکنسون
زندگی یک پانتومیم است،
حرف دلت را بر زبان بیاوری،
باختی

سالوادور دالی
هیچگاه دل آنان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید،
اینها کسی را برای پاک کردن اشکهایشان ندارند.

حسين پناهی
عطرها
بی رحم ترین عناصر زمینند
بی انکه بخواهی میبرندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای
غرور جنگیدی .

آنا گاوالدا
فال امشب حافظ
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.
در دست گلی دارم ،
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم

# حسین منزوی