طولانی شب پاییزی ست
می نشینم پشت پنجره چوبی زندگی
سردی روزگار و شیشه ها ی بخار گرفته
دستمال را در دستانم گرم میکنم و
بر شیشه دل میکشم
چایی داغ هم نشینی را میریزم
صفحه قدیمی آهنگ عشق را کوک میکنم
به چشمک ستاره های امید خیره میشوم
فتیله چراغ هستی را آتش میزنم
کتاب داستان را باز میکنم
از داستان محبت آغاز میکنم
شاید صدای دلم بر پشت پنجره به گوش آسمانها برسد
آری
شاید صدای آشنايي
نور امید ی
مرا بخواند
آنوقت لنگه ها را باز میکنم تا گرم شوم
آري
در هوای سرد شب پاییزی
میتوان گرم شد
با نور امید
بوی محبت
صدای عشق....
#ع_دباغ
می نشینم پشت پنجره چوبی زندگی
سردی روزگار و شیشه ها ی بخار گرفته
دستمال را در دستانم گرم میکنم و
بر شیشه دل میکشم
چایی داغ هم نشینی را میریزم
صفحه قدیمی آهنگ عشق را کوک میکنم
به چشمک ستاره های امید خیره میشوم
فتیله چراغ هستی را آتش میزنم
کتاب داستان را باز میکنم
از داستان محبت آغاز میکنم
شاید صدای دلم بر پشت پنجره به گوش آسمانها برسد
آری
شاید صدای آشنايي
نور امید ی
مرا بخواند
آنوقت لنگه ها را باز میکنم تا گرم شوم
آري
در هوای سرد شب پاییزی
میتوان گرم شد
با نور امید
بوی محبت
صدای عشق....
#ع_دباغ
رومن رولان گفته است: عشق آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند؛ عشق آن است که دو نفر، به یک نقطه نگاه کنند.
ابن مشغله می گوید: و آن نقطه هرقدر دورتر، آرمانی تر، و انسانی تر باشد، آن عشق هم عمیق تر و پایدارتر است.
همانطور که یک روز به ناگهان، نقاشی هایمان مورد استقبال قرار گرفت و بانوان وطن برای خرید لباس های ما صف کشیدند، یک روز، به ناگهان، چیزی که آن را «مُد» می نامند عوض شد و ما جا ماندیم؛ و مد، با چنان سرعتی عوض شد که قلم موی ما هنوز توی رنگ بود که گفتند: «تمام!» این هم البته در حدّ خودش باور کردنی نیست؛ ولی بایستی باور کرد...
کتاب: #ابوالمشاغل
#نادر_ابراهیمی #رمان
ابن مشغله می گوید: و آن نقطه هرقدر دورتر، آرمانی تر، و انسانی تر باشد، آن عشق هم عمیق تر و پایدارتر است.
همانطور که یک روز به ناگهان، نقاشی هایمان مورد استقبال قرار گرفت و بانوان وطن برای خرید لباس های ما صف کشیدند، یک روز، به ناگهان، چیزی که آن را «مُد» می نامند عوض شد و ما جا ماندیم؛ و مد، با چنان سرعتی عوض شد که قلم موی ما هنوز توی رنگ بود که گفتند: «تمام!» این هم البته در حدّ خودش باور کردنی نیست؛ ولی بایستی باور کرد...
کتاب: #ابوالمشاغل
#نادر_ابراهیمی #رمان
سپاسگزار خداوند باشیم که خورشید را خیلی بالاها در آسمان بندکرده است،در غیراین صورت یکی پیدا می شد خاموشش کند، به این بهانه که یک رفیق حزب مخالف، خیلی عینک دودی میفروشد.
#گوارسکی
#گوارسکی
زندگی خیلی کوتاه است
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا میتوانی بخند
و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو ...
#مارک_تواین
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا میتوانی بخند
و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو ...
#مارک_تواین
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﯼ ﻭﺳﻌﺖ ﺧﻮﯾﺶ
ﻣﺤﻔﻞ ﺳﺎﮐﺖ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺟﺰﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥﻭﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎگهِ ﺁﻏﺎﺯ ﺣﯿﺎﺕ
"سهراب_سپهری
ﻣﺤﻔﻞ ﺳﺎﮐﺖ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺟﺰﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥﻭﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎگهِ ﺁﻏﺎﺯ ﺣﯿﺎﺕ
"سهراب_سپهری
ما آدمهای احمقی نبودیم
ساده بودیم
و از روی سادگی
به احمق ها اجازه دادیم
تا در زندگی مان دخالت کنند!
#ارنستو_چگوارا
ساده بودیم
و از روی سادگی
به احمق ها اجازه دادیم
تا در زندگی مان دخالت کنند!
#ارنستو_چگوارا
روشنی زیاد هم جالب نیست،
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه چیزی ، جایی، کسی منتظرشه ...
#داستایوفسکی
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه چیزی ، جایی، کسی منتظرشه ...
#داستایوفسکی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_136649658742080835.pdf
1.3 MB
کسی که بهشت را در زمین نیافته است،
آن را در آسمان هم نخواهد یافت .
امیلی دیکنسون
آن را در آسمان هم نخواهد یافت .
امیلی دیکنسون
زندگی یک پانتومیم است،
حرف دلت را بر زبان بیاوری،
باختی
سالوادور دالی
حرف دلت را بر زبان بیاوری،
باختی
سالوادور دالی
هیچگاه دل آنان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید،
اینها کسی را برای پاک کردن اشکهایشان ندارند.
حسين پناهی
اینها کسی را برای پاک کردن اشکهایشان ندارند.
حسين پناهی
عطرها
بی رحم ترین عناصر زمینند
بی انکه بخواهی میبرندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای
غرور جنگیدی .
آنا گاوالدا
بی رحم ترین عناصر زمینند
بی انکه بخواهی میبرندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای
غرور جنگیدی .
آنا گاوالدا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.