کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
به خواهرم گفتم
از میدان‌ها
محله‌های بزرگان
و بازارهای شلوغ کابل دوری کن.

گفت: مرگ در اینجا چون گرد در هواست،
همه‌ی دریچه‌ها را ببندی نیز
سرانجام به اتاقت می‌آید...

#الیاس_علوی
انسان خوبی باش


اما وقتت رو برای اثباتش به دیگران تلف نکن!

#چارلی_چاپلین
همان تغییری باش، که دوست داری در دنیا ایجاد کنی...

#ماهاتما_گاندی
گرامی ترین و زیباترین چیز ها در جهان
نه دیده می شوند !
و نه حتی لمس می شوند !
آنها را تنها باید در
دل حس کرد...!

هلن_کلر
ما با احساسات زندگی می کنیم،
نه با شکل های روی
ساعت آفتابی،
ما باید زمان را
با تپش های قلب بسنجیم...!

#ارسطو
فقر و بيمارى
دردناکترين چيز نيست.

بلکه از همه بدتر
بيرحمى مردم
نسبت به يکديگر است...

#رومن_رولان
میشود یک دروغ ساده گفت
و ۱۰ نفر برایت دست بزنند،
میشود یک حقیقت تلخ گفت
و ۸ نفر به تو تهمت بزنند
ولی ۲ نفر فکر کنند ..!

#برتراند_راسل
باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل بدهی، خواه با فرزندی خوب، یا باغچه ای سرسبز...
اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی تو موفق شده ای...

#گارسیا_مارکز
دختر پاکدلی در لب رودی نشسته، ریزش آب و غرش موج‌های آن را تماشا می‌کرد و خود به خود می‌گفت: ای کاش این آب زبانی داشت و اسراری را که در سینه خود دارد به من فاش می‌نمود. ای کاش این آب به من اظهار می‌کرد که با این جوش و خروش دائمی چه مقصدی را تعقیب می‌کند و چه راهی را می‌پیماید‌.

ناگاه از میان امواج صدایی بلند شد و چنین گفت: ای دختر پاک سرشت! مقصدی که من تعقیب می‌کنم عبارت از رسیدن به جانان خویش یعنی اقیانوس است‌. هزاران سال است که این راه را با جوش و خروش می‌پیمایم تا خود را به آغوش دلداده خویش برسانم،در سینه روح پرور او جای گزینم و با وی یکدل و یک جان بشوم!

... هیچ چیز مرا از تعقیب این مقصد و این آرزو باز نداشته و نخواهد داشت. انسان‌ها مجرای مرا بارها تغییر دادند و قسمتی از اعضا بدن مرا بریدند و از من جدا کرده و در چاه‌ها و گودال‌ها و حوض‌ها حبس نمودند. ولی من از تعقیب مقصد سرباز نزدم و خسته نشدم، من حس بدخواهی و خودپرستی را در قعر امواج خود دفن کرده‌ام!
من بخل و حسد را نمی‌شناسم و همه را از فیض خود سیراب می‌سازم! من به قوه استقامت خود، با این قطره‌های لطیف خویش کوه‌ها را شکافتم، سنگ‌ها را ریگ ساختم و بیابان‌ها را نوردیدم! این سنگ پاره که تو روی آن نشسته به من تماشا می‌کنی یکی از آن سنگ‌هاست که از آغوش کوه‌ها بر کنده با خود آورده‌ام و آیا این نشانی از قدرت و توانایی من نیست؟

این است آن سری که من در سینه‌ی خود پنهان داشتم و اینک آن را پیش تو فاش کردم! برخیز و آن را در شاهراه زندگی، رهنمای خود ساز!

| کتاب: #راه_نو #حسین_کاظم_زاده_ایرانشهر انتشارات: #ایرانشهر، برلین، ۱۳۴۳ |
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.

متشکرم
آنتوان چخوف
تنها راهزنی كه دار و ندار آدمی را به تاراج می برد، اندیشه های منفی خود او است.

#کنفسیوس
شادمانی را وقتی در دستانت نگه داری همیشه کوچک به نظر می‌رسد ولی وقتی آن را از دست دهی خواهی دید که چقدر بزرگ و ارزشمند است...

#ماکسیم_گورکی
من در تمام عمرم هرجا که رفتم آدم هایی را دیدم که در پی تصاحب چیزهای نو هستند، تصاحب ماشین نو، تصاحب یک ملک جدید، تصاحب اسباب بازی جدید. بعد هم دوست دارند به همه بگویند می دانی به تازگی چی خریده ام؟ میدانی تازگی ها چی خریده ام؟ می دانی تفسیر من از این ها چطور بوده است؟ این ها در اصل تشنه عشق بوده اند ولی به جای عشق، اینها را جایگزین کرده اند. آنها اشیا بی جان را به جان پذیرفته اند و انتظار محبت از آنها دارند؛ اما فایده ای ندارد. شما نمی توانید مواد بی جان را جایگزین عشق کنید، جایگزین عطوفت، لطافت یا حس دوستی کنید.

📒از کتاب «سه شنبه ها با موری»
#میچ آلبوم
ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻦ برای ﻧﻌﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍوند ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ است؛
زﯾﺮﺍ ﺗﻮ نمی‌دانی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
و ﻏﻤﮕﯿﻦ نباش ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ...
ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽِ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ،
پس سعی کن ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮐﺮ باشی...

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﺛﺮﻭﺗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻰ پول‌هایت ﺭﺍ ﻧﺸﻤﺎﺭ...
ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻜﻰ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ‌ﺍﺕ ﺑﺮﯾﺰﯼ...
ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺛﺮﻭﺕ ﺗﻮﺳﺖ.

#دکتر_الهی_قمشه‌‌ای
هــرچه
بیشتر اوج بگیری
در نگاه کسانے که
پرواز را نمی فهمند
کوچکتــر دیده خواهی شد..

"فردریش_نیچه"
آزادی در بریدن زنجیرها از دست و پا خلاصه نمی‌شود. آزادی واقعی با احترام گذاشتن به آزادی‌ دیگران محقق می‌شود...

#نلسون_ماندلا
در این دنیا از سه اهنگ میترسم :

صدای کودکی از بی مادری
صدای عاشقی از جدایی
صدای مجرمی از بی گناهی

#کوروش_کبیر
آدمی که فکر می‌کند بدبختی یک‌ انتخاب است، هیچ‌چیز از بدبختی نمی‌داند. من بدبختی را انتخاب نکردم. این بدبختی بود که من را انتخاب کرد. من هرکاری می‌توانستم کردم که از شرش خلاص بشوم، جنگیدم. مشت کوبیدم، رقصیدم، حتی آواز خواندم.

#مراقبت_شدید
#ژان_ژانه
‏بعضی روزها نمی‌گذرد
نمی‌گذرد، مثل یادت...

#سال‌های_ابری
#علی‌اشرف_درویشیان