ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ؛
در ﺗﻨﮕﻨﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍیم!!
#ژان_پل_سارتر
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ؛
در ﺗﻨﮕﻨﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍیم!!
#ژان_پل_سارتر
تنها وظیفهات این است که همان شوی که هستی. قوی باش در غیر اینصورت تا ابد برای بزرگ جلوه کردن از دیگران استفاده خواهی کرد...
#اروین_د_یالوم
#اروین_د_یالوم
دنیا پر است از دکترهای بیسواد
از دانشگاه رفتههای بیسواد
سیاسیون بیسواد
انسانی که به شناخت خویش
نرسیده باشد ،بیسواد است.
هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و
غرور نژادپرستی، حسادت و زبالههای دیگر است
بدان که هیچگاه چیزی را نیاموختهای
بدان که هنوز رشد نکردهای.
انسان در مورد چیزهای زیبا حرف می زند
اما زشت زندگی می کند.
این همان چیزی است که تاکنون
بشریت بر خود روا داشته است.
صداقت یعنی دو جور زندگی نداشتن .
یعنی همان جوری زندگی کنیم که می گوییم .
#اشو
از دانشگاه رفتههای بیسواد
سیاسیون بیسواد
انسانی که به شناخت خویش
نرسیده باشد ،بیسواد است.
هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و
غرور نژادپرستی، حسادت و زبالههای دیگر است
بدان که هیچگاه چیزی را نیاموختهای
بدان که هنوز رشد نکردهای.
انسان در مورد چیزهای زیبا حرف می زند
اما زشت زندگی می کند.
این همان چیزی است که تاکنون
بشریت بر خود روا داشته است.
صداقت یعنی دو جور زندگی نداشتن .
یعنی همان جوری زندگی کنیم که می گوییم .
#اشو
آدمهای بیخود و بیمصرفی شدهایم.
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
به خواهرم گفتم
از میدانها
محلههای بزرگان
و بازارهای شلوغ کابل دوری کن.
گفت: مرگ در اینجا چون گرد در هواست،
همهی دریچهها را ببندی نیز
سرانجام به اتاقت میآید...
#الیاس_علوی
از میدانها
محلههای بزرگان
و بازارهای شلوغ کابل دوری کن.
گفت: مرگ در اینجا چون گرد در هواست،
همهی دریچهها را ببندی نیز
سرانجام به اتاقت میآید...
#الیاس_علوی
گرامی ترین و زیباترین چیز ها در جهان
نه دیده می شوند !
و نه حتی لمس می شوند !
آنها را تنها باید در
دل حس کرد...!
هلن_کلر
نه دیده می شوند !
و نه حتی لمس می شوند !
آنها را تنها باید در
دل حس کرد...!
هلن_کلر
ما با احساسات زندگی می کنیم،
نه با شکل های روی
ساعت آفتابی،
ما باید زمان را
با تپش های قلب بسنجیم...!
#ارسطو
نه با شکل های روی
ساعت آفتابی،
ما باید زمان را
با تپش های قلب بسنجیم...!
#ارسطو
میشود یک دروغ ساده گفت
و ۱۰ نفر برایت دست بزنند،
میشود یک حقیقت تلخ گفت
و ۸ نفر به تو تهمت بزنند
ولی ۲ نفر فکر کنند ..!
#برتراند_راسل
و ۱۰ نفر برایت دست بزنند،
میشود یک حقیقت تلخ گفت
و ۸ نفر به تو تهمت بزنند
ولی ۲ نفر فکر کنند ..!
#برتراند_راسل
باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل بدهی، خواه با فرزندی خوب، یا باغچه ای سرسبز...
اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی تو موفق شده ای...
#گارسیا_مارکز
اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی تو موفق شده ای...
#گارسیا_مارکز
دختر پاکدلی در لب رودی نشسته، ریزش آب و غرش موجهای آن را تماشا میکرد و خود به خود میگفت: ای کاش این آب زبانی داشت و اسراری را که در سینه خود دارد به من فاش مینمود. ای کاش این آب به من اظهار میکرد که با این جوش و خروش دائمی چه مقصدی را تعقیب میکند و چه راهی را میپیماید.
ناگاه از میان امواج صدایی بلند شد و چنین گفت: ای دختر پاک سرشت! مقصدی که من تعقیب میکنم عبارت از رسیدن به جانان خویش یعنی اقیانوس است. هزاران سال است که این راه را با جوش و خروش میپیمایم تا خود را به آغوش دلداده خویش برسانم،در سینه روح پرور او جای گزینم و با وی یکدل و یک جان بشوم!
... هیچ چیز مرا از تعقیب این مقصد و این آرزو باز نداشته و نخواهد داشت. انسانها مجرای مرا بارها تغییر دادند و قسمتی از اعضا بدن مرا بریدند و از من جدا کرده و در چاهها و گودالها و حوضها حبس نمودند. ولی من از تعقیب مقصد سرباز نزدم و خسته نشدم، من حس بدخواهی و خودپرستی را در قعر امواج خود دفن کردهام!
من بخل و حسد را نمیشناسم و همه را از فیض خود سیراب میسازم! من به قوه استقامت خود، با این قطرههای لطیف خویش کوهها را شکافتم، سنگها را ریگ ساختم و بیابانها را نوردیدم! این سنگ پاره که تو روی آن نشسته به من تماشا میکنی یکی از آن سنگهاست که از آغوش کوهها بر کنده با خود آوردهام و آیا این نشانی از قدرت و توانایی من نیست؟
این است آن سری که من در سینهی خود پنهان داشتم و اینک آن را پیش تو فاش کردم! برخیز و آن را در شاهراه زندگی، رهنمای خود ساز!
| کتاب: #راه_نو #حسین_کاظم_زاده_ایرانشهر انتشارات: #ایرانشهر، برلین، ۱۳۴۳ |
ناگاه از میان امواج صدایی بلند شد و چنین گفت: ای دختر پاک سرشت! مقصدی که من تعقیب میکنم عبارت از رسیدن به جانان خویش یعنی اقیانوس است. هزاران سال است که این راه را با جوش و خروش میپیمایم تا خود را به آغوش دلداده خویش برسانم،در سینه روح پرور او جای گزینم و با وی یکدل و یک جان بشوم!
... هیچ چیز مرا از تعقیب این مقصد و این آرزو باز نداشته و نخواهد داشت. انسانها مجرای مرا بارها تغییر دادند و قسمتی از اعضا بدن مرا بریدند و از من جدا کرده و در چاهها و گودالها و حوضها حبس نمودند. ولی من از تعقیب مقصد سرباز نزدم و خسته نشدم، من حس بدخواهی و خودپرستی را در قعر امواج خود دفن کردهام!
من بخل و حسد را نمیشناسم و همه را از فیض خود سیراب میسازم! من به قوه استقامت خود، با این قطرههای لطیف خویش کوهها را شکافتم، سنگها را ریگ ساختم و بیابانها را نوردیدم! این سنگ پاره که تو روی آن نشسته به من تماشا میکنی یکی از آن سنگهاست که از آغوش کوهها بر کنده با خود آوردهام و آیا این نشانی از قدرت و توانایی من نیست؟
این است آن سری که من در سینهی خود پنهان داشتم و اینک آن را پیش تو فاش کردم! برخیز و آن را در شاهراه زندگی، رهنمای خود ساز!
| کتاب: #راه_نو #حسین_کاظم_زاده_ایرانشهر انتشارات: #ایرانشهر، برلین، ۱۳۴۳ |
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف