من بخاطر چیزی که دنیا در مورد من میاندیشد زندگی نمیکنم، بلکه بخاطر چیزی که خودم در مورد خودم میاندیشم زندگی میکنم...
#جک_لندن
#جک_لندن
وقتی خداوند شرایط سختی را پیش رویتان قرار میدهد،خودش نیز شما را در عبور از آن یاری میکند
زندگی آسان نیست
اما در هر بالا و پایین درسهایی میآموزد که باعث قوی شدنتان میشود...
#قمشه_ای
زندگی آسان نیست
اما در هر بالا و پایین درسهایی میآموزد که باعث قوی شدنتان میشود...
#قمشه_ای
بگذر شبی به خلوتِ این همنشینِ درد!
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
#هوشنگ_ابتهاج
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
#هوشنگ_ابتهاج
*معنای زندگی*
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید. سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید. از اینكه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم بهقدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
*در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، میتوانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. بهطور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....
*این معنای زندگیست.
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید. سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید. از اینكه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم بهقدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
*در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، میتوانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. بهطور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....
*این معنای زندگیست.
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «*معنای زندگی* فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند : آیا كسی پرسشى دارد؟ یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟ بعضی از دانشجویان…»
انشايم كه تمام شد،
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"
#فریبا_وفی
📗 رویای تبت
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"
#فریبا_وفی
📗 رویای تبت
فرمول زندگی من خیلی ساده است
صبحها از خواب بیدار میشوم و شب ها به تخت خوابم برمیگردم ..!
در این بین سعی میکنم به کسی آزار نرسانم
#کری_گرانت
صبحها از خواب بیدار میشوم و شب ها به تخت خوابم برمیگردم ..!
در این بین سعی میکنم به کسی آزار نرسانم
#کری_گرانت
ایکاش صبح که بیدار میشدیم
دلمان به شوق مهرورزی بی تابی میکرد،
فکر مان در راه پیشرفتها آسودگی نداشت،
چشم هامان با اشک همدلی سیراب میشد،
دست هامان به عشق یاری بلند میشد، پاهامان استوار در کوچه راه امیدها و همپای دردمندان بود،
ایکاش
بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق کاغذهای رنگین ،
فلز زرد، با چشمی خودبین ،
با پایی تنها، با دستی بی مهر،
و فکری غرق در تجمل به ماده ها ،
گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش
انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
ایکاش
#ع_دباغ
دلمان به شوق مهرورزی بی تابی میکرد،
فکر مان در راه پیشرفتها آسودگی نداشت،
چشم هامان با اشک همدلی سیراب میشد،
دست هامان به عشق یاری بلند میشد، پاهامان استوار در کوچه راه امیدها و همپای دردمندان بود،
ایکاش
بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق کاغذهای رنگین ،
فلز زرد، با چشمی خودبین ،
با پایی تنها، با دستی بی مهر،
و فکری غرق در تجمل به ماده ها ،
گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش
انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
ایکاش
#ع_دباغ