Forwarded from کانال انتقال یافت/ آدرس در کانال است
کسی که کتاب می خواند
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
Forwarded from عجیب ترین ها
کتابهای دکوری از جنس MDF یا مقوای تو خالی که کانتینر کانتینر از چین وارد میشود و به گفته فروشندهها در سریعترین زمان ممکن بفروش میرسد!
عمق فاجعه اینجاست که این کتابها از کتاب واقعی گرانترند
@wonders
عمق فاجعه اینجاست که این کتابها از کتاب واقعی گرانترند
@wonders
Forwarded from kamran
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
Forwarded from اخبار داغ محرمانه
⭕️ رفتگرهای شهر آنکارا، کتابهایی را که مردم دور انداخته بودند به مرور جمع کردند و از مجموعه آنها یک کتابخانه عمومی با ۶هزار جلد کتاب راه انداختند
@secretnewss
@secretnewss
Forwarded from پایگاه خبری هاژه
وقتی خورشید رفته رفته از روشناییها خود را پشت کوههای بلند پنهان میکند، چهره آسمان سرخ گون غم تاریکیها را به دوش میکشد، ولی هنوز تلعلع نوری باریک سوسو زنان امید طلوعی دیگر را از دورها در شب سیاه زنده میدارد.
اگر حسرتی هست، پس عشق دیداری هست، اگر سوز دلی هست ، پس مهری به دلی هست ، اگر سختی روزگار هست، پس دل مقاومی هست، اگر سرزنشی هست، پس وجدانی هست، اگر محبتی هست ، پس دلهای بزرگی هست.... باید که داشت آنهايي را که میبرند حسرت را از دلها، سختی را از روزگار، و آنهايي را که بر جا می گذارند محبت را بر دلها و امید را در اینده ها
گاهی زبانم با دلم سخنی میگوید ، از ناگفته ها ، چقدر نزدیک ولی بیگانه از هم عمری زیستند
دیدن آئينه ایست تا تصویر وقایع دنیا برآن نقش میبندد، ولی خواندن همانند قلمی ست که واقعیت ها را بر صفحه سفید تفکرمان نقش میکند.
یک سال، عصر چهارشنبه ها را پشت سر گذاشتیم، آخرين آن میرسد،
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها را در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع. دباغ
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها را در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع. دباغ
نخستین آموزگار، از چنگیز ایتماتوف، داستان واقعی و آموزنده از فردی که معلم درس و معلم انسان بودن را بیان میکند، دلیل تکرار در این کانال
کره خاکی ست و مدار بيضي ، به دور شمع منظومه ، روشنایی همیشگی ست، سالهاست این سفر ، در این راه تابستانی پاییزی زمستانی و بهاری ست، او عادت به دورها دارد، سرنشینان سوار بر آن در مدار بيضي و تماشاگر فصلها و ارزوگر آرزوها ، سخن از همراهان گذشته و آينده این سفر داستانی شد ، تاریخ خوبیها و بدیها، ماییم و همسفر این دوران ، به بهار میرسد باز ، چه خوش بختی ست ما را ، باری کره خاکی در راه آشتي خورشید گام بر میدارد وما را گرمی و نور ، بهاری نو، باید چشمها را گشود ، چشمان خورشید خیره گر همسفر هاست،
باری تبریک باید گفت زمین را به این ایمن سفر، مبارک باد بر ما ، راه به سوی عشق بهاری، راه به سوي تلألو آفتاب ها،
آنان که سر به بالاها و نگاه امید به خورشیدها همسفر شدند،
مبارک باد
بر آنان که می روند با عشقها ی نوشته در تاریخ و عشقهای نهفته در آينده، به شوق بهاری زیباتر،
آنان که دست در دستان همسفران زندگی را بهاری میکنند،
مبارک باد
بر آنان که شوق گرمی را در دلهای سرد روشن میکنند،
بر آنان که شکرگزار گذشته ها و نوید بر آينده ها دارند،
... که شاد ی بخشند بر دل غمناک همسفری ،
... که یاری گر دستان ضعيف اند در طوفان راه ها ،
باید رفت با نگاه امید بر دورها و سوار بر آرزوها ی گرم،
چه خوش عطری دارد بهار، بوی باران در خاک خیس، بوی گلهای رنگ رنگ ، بوی گندم زار زرد ، بوی ...
چه خوش رنگی دارد بهار، رنگ شادی گلها، رنگ أبي آسمان در شوق بارانها، رنگ لبخند خورشید بر گونه های زمین، ...
باید عطر بهاری داد ، رنگ لباس بهاری بر تن کرد،
خوش باد بهار بر انسان ترها، شاد باد روزها بر مهربانتر ها ، شیرین باد بهار بر شیرین لبخند زنان
میروم
به امید بوییدن این عطر در فراسوی آرزو ها ی نهفته در گلها، به شوق رسیدنها به نور و گرمی خورشیدها، به امید دیدن گندم ها در خاک خیس از باران،
مبارک باد بر شما که عطر و رنگ بهار ی تان عشق را بر دلهای همسفران در این دور خورشیدی می نشاند .
#ع.دباغ
باری تبریک باید گفت زمین را به این ایمن سفر، مبارک باد بر ما ، راه به سوی عشق بهاری، راه به سوي تلألو آفتاب ها،
آنان که سر به بالاها و نگاه امید به خورشیدها همسفر شدند،
مبارک باد
بر آنان که می روند با عشقها ی نوشته در تاریخ و عشقهای نهفته در آينده، به شوق بهاری زیباتر،
آنان که دست در دستان همسفران زندگی را بهاری میکنند،
مبارک باد
بر آنان که شوق گرمی را در دلهای سرد روشن میکنند،
بر آنان که شکرگزار گذشته ها و نوید بر آينده ها دارند،
... که شاد ی بخشند بر دل غمناک همسفری ،
... که یاری گر دستان ضعيف اند در طوفان راه ها ،
باید رفت با نگاه امید بر دورها و سوار بر آرزوها ی گرم،
چه خوش عطری دارد بهار، بوی باران در خاک خیس، بوی گلهای رنگ رنگ ، بوی گندم زار زرد ، بوی ...
چه خوش رنگی دارد بهار، رنگ شادی گلها، رنگ أبي آسمان در شوق بارانها، رنگ لبخند خورشید بر گونه های زمین، ...
باید عطر بهاری داد ، رنگ لباس بهاری بر تن کرد،
خوش باد بهار بر انسان ترها، شاد باد روزها بر مهربانتر ها ، شیرین باد بهار بر شیرین لبخند زنان
میروم
به امید بوییدن این عطر در فراسوی آرزو ها ی نهفته در گلها، به شوق رسیدنها به نور و گرمی خورشیدها، به امید دیدن گندم ها در خاک خیس از باران،
مبارک باد بر شما که عطر و رنگ بهار ی تان عشق را بر دلهای همسفران در این دور خورشیدی می نشاند .
#ع.دباغ