عاقبت یک روز
یک نفر می آید
و تمام آنهایی که رفته اند را
از یادمان می برد
ایلهان برک
یک نفر می آید
و تمام آنهایی که رفته اند را
از یادمان می برد
ایلهان برک
سه چیز برای شاد بودن حیاتی است!
کاری برای انجام دادن
کسی برای دوست داشتن
و امید به فردای بهتر
اديسون
کاری برای انجام دادن
کسی برای دوست داشتن
و امید به فردای بهتر
اديسون
باید زیست تا روزها سپری شود ، زمانها بگذرند ، خورشیدها را طلوع و غروب کرد ، ابرها و ماه ها را دید، آدمها را دید ، صحبت کرد، خنديد و گریه کرد، گفت و شنید، ... تا تجربه کسب کرد،
می توان همه را شنید، حس کرد و تجربه کرد ولی در کوتاه زمانی،
آري میتوان با کتاب خواندن همه را دريافت.
می توان همه را شنید، حس کرد و تجربه کرد ولی در کوتاه زمانی،
آري میتوان با کتاب خواندن همه را دريافت.
خواب چه زیباست زمانی که چشمها از اندوه میبارند ، و بیدار شدن چه زیباست زمانی که چشمها به شوق عشق میبارند.
کاش همشه سیزلیرنن مهر و وفا پایلاشاراخ
کاش اولا بیر چایدانیمیز دوره سینه گیردلشاخ
کاش اولا بیر چایدانیمیز دوره سینه گیردلشاخ
Forwarded from ghader abapour
فرهنگ دکوری
امروز پیامی از دوستی که در بازار وسایل دکوری فعالیت میکند، دریافت کردم. عکس چند کتاب حجیم لاتین و یک سوال؛ «اگه گفتی اینا چیه؟» اولش فکر کردم قصد شوخی دارد. خواستم چیزی بنویسم که نوشت: این کتابها کتاب دکوریاند. جنسشان از MDF و مقواست. یک کانتینر از چین آورده بودم، روی هوا رفت!
بله. درست متوجه شدید. آن کتابها واقعاً کتاب نبودند بلکه ماکت بودند. کتابهایی در ابعاد واقعی با نامهای لاتین و البته قیمتهایی بسیار گرانتر از کتاب واقعی! دوست من موفق شده بود یک سری چند هزار تایی از این «کتابهای دکوری» را ظرف چند روز بفروشد. بعد هم وقتی جنسها تمام شده بود و در پاسخگویی حجم بسیار مطالبهء مشتریان عاجز مانده بود، دلش به حال اهالی کتاب سوخته بود و یاد من افتاده بود.
اول صبح من مانده بودم و یک غمباد بزرگ. یعنی بسیاری از مردم ما حاضرند «چیزی» را بخرند که شبیه کتاب است و اتفاقاً بسیار هم گران است اما کتاب نخرند. واقعاً پارادوکس عجیبی بود.
اما این وارونگی موقعی در ذهنم حل شد که دیدم نه تنها در این مورد، بلکه تقریباً در همه موارد، صنعتی به نام «جلو پنجرهسازی» رونق گرفته است. صنعت بزرگی برای فریب «دیگری» در مورد زندگیای که فقط برای خود ماست. بسیاری از ما دوست داریم جلوپنجرهی دلفریبی داشته باشیم. دکوری پرشکوه و توخالی، درست مثل کتابهای مقوایی. به هر دری میزنیم تا خودرویی جدیدتر، وسایل خانهای باکلاستر، لباسی گرانتر و ... از آن چه که واقعاً داریم داشته باشیم. زیر سختترین قرضها، وامها و قسطها میرویم تا دکوری زیباتر، باشکوهتر و مجللتر از خود برای دیگران نمایش دهیم. غافل از اینکه ما برای نمایش به این دنیا نیامدهایم. ما به این دنیا نیامدهایم که به خودمان زجر و سختی بدهیم تا دیگران فکر کنند از آنچه هستیم «مثلاً» بهتر زندگی میکنیم.
هزاران عنوان کتاب در شمارگانهای هزار و پانصدتایی، سالها در قفسهی کتابفروشیها خاک میخورند اما چند هزار کتاب توخالی مقوایی ظرف دو روز تمام میشوند. شاید برای اینکه عادت کردهایم از هر چیزی تنها «دکور» بسازیم. دکوری از فرهنگ، دکوری از اقتصاد، دکوری از اجتماع یا -زبانم لال- دکوری از سیاست!
امروز پیامی از دوستی که در بازار وسایل دکوری فعالیت میکند، دریافت کردم. عکس چند کتاب حجیم لاتین و یک سوال؛ «اگه گفتی اینا چیه؟» اولش فکر کردم قصد شوخی دارد. خواستم چیزی بنویسم که نوشت: این کتابها کتاب دکوریاند. جنسشان از MDF و مقواست. یک کانتینر از چین آورده بودم، روی هوا رفت!
بله. درست متوجه شدید. آن کتابها واقعاً کتاب نبودند بلکه ماکت بودند. کتابهایی در ابعاد واقعی با نامهای لاتین و البته قیمتهایی بسیار گرانتر از کتاب واقعی! دوست من موفق شده بود یک سری چند هزار تایی از این «کتابهای دکوری» را ظرف چند روز بفروشد. بعد هم وقتی جنسها تمام شده بود و در پاسخگویی حجم بسیار مطالبهء مشتریان عاجز مانده بود، دلش به حال اهالی کتاب سوخته بود و یاد من افتاده بود.
اول صبح من مانده بودم و یک غمباد بزرگ. یعنی بسیاری از مردم ما حاضرند «چیزی» را بخرند که شبیه کتاب است و اتفاقاً بسیار هم گران است اما کتاب نخرند. واقعاً پارادوکس عجیبی بود.
اما این وارونگی موقعی در ذهنم حل شد که دیدم نه تنها در این مورد، بلکه تقریباً در همه موارد، صنعتی به نام «جلو پنجرهسازی» رونق گرفته است. صنعت بزرگی برای فریب «دیگری» در مورد زندگیای که فقط برای خود ماست. بسیاری از ما دوست داریم جلوپنجرهی دلفریبی داشته باشیم. دکوری پرشکوه و توخالی، درست مثل کتابهای مقوایی. به هر دری میزنیم تا خودرویی جدیدتر، وسایل خانهای باکلاستر، لباسی گرانتر و ... از آن چه که واقعاً داریم داشته باشیم. زیر سختترین قرضها، وامها و قسطها میرویم تا دکوری زیباتر، باشکوهتر و مجللتر از خود برای دیگران نمایش دهیم. غافل از اینکه ما برای نمایش به این دنیا نیامدهایم. ما به این دنیا نیامدهایم که به خودمان زجر و سختی بدهیم تا دیگران فکر کنند از آنچه هستیم «مثلاً» بهتر زندگی میکنیم.
هزاران عنوان کتاب در شمارگانهای هزار و پانصدتایی، سالها در قفسهی کتابفروشیها خاک میخورند اما چند هزار کتاب توخالی مقوایی ظرف دو روز تمام میشوند. شاید برای اینکه عادت کردهایم از هر چیزی تنها «دکور» بسازیم. دکوری از فرهنگ، دکوری از اقتصاد، دکوری از اجتماع یا -زبانم لال- دکوری از سیاست!
هر یک از ما، با تعدادی کبریت در وجودمان متولد میشویم. اما خودمان قادر نیستیم آن کبریتها را روشن کنیم. محتاج شعلهی شمعی هستیم تا آن را بیفروزد، و اکسیژنی که آن را ماندگار کند. شمع میتواند پیام، کلام، موسیقی یا حتی یک صدا باشد.
اکسیژن میتواند نفس کسی باشد که دوستش داریم. لحظهای میرسد که این ترکیب شگفت، کبریت وجود ما را شعلهور میکند و آن شعله با گرمایی خوشایند، وجود ما را فرا میگیرد…
این آتش برافروخته، غذای روح ماست و آن را زنده نگه میدارد.
کبریتهای ما، اگر به موقع برافروخته نشوند، نم میکشند. دیگر هرگز روشن نمیشوند.
و روحمان، از سرما و گرسنگی میمیرد.
📚 گوشه ای از کتاب : مثل آب براى شكلات
لورا_اسكوئيول
اکسیژن میتواند نفس کسی باشد که دوستش داریم. لحظهای میرسد که این ترکیب شگفت، کبریت وجود ما را شعلهور میکند و آن شعله با گرمایی خوشایند، وجود ما را فرا میگیرد…
این آتش برافروخته، غذای روح ماست و آن را زنده نگه میدارد.
کبریتهای ما، اگر به موقع برافروخته نشوند، نم میکشند. دیگر هرگز روشن نمیشوند.
و روحمان، از سرما و گرسنگی میمیرد.
📚 گوشه ای از کتاب : مثل آب براى شكلات
لورا_اسكوئيول
Forwarded from کانال انتقال یافت/ آدرس در کانال است
کسی که کتاب می خواند
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
Forwarded from عجیب ترین ها
کتابهای دکوری از جنس MDF یا مقوای تو خالی که کانتینر کانتینر از چین وارد میشود و به گفته فروشندهها در سریعترین زمان ممکن بفروش میرسد!
عمق فاجعه اینجاست که این کتابها از کتاب واقعی گرانترند
@wonders
عمق فاجعه اینجاست که این کتابها از کتاب واقعی گرانترند
@wonders
Forwarded from kamran
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
Forwarded from اخبار داغ محرمانه
⭕️ رفتگرهای شهر آنکارا، کتابهایی را که مردم دور انداخته بودند به مرور جمع کردند و از مجموعه آنها یک کتابخانه عمومی با ۶هزار جلد کتاب راه انداختند
@secretnewss
@secretnewss
Forwarded from پایگاه خبری هاژه
وقتی خورشید رفته رفته از روشناییها خود را پشت کوههای بلند پنهان میکند، چهره آسمان سرخ گون غم تاریکیها را به دوش میکشد، ولی هنوز تلعلع نوری باریک سوسو زنان امید طلوعی دیگر را از دورها در شب سیاه زنده میدارد.
اگر حسرتی هست، پس عشق دیداری هست، اگر سوز دلی هست ، پس مهری به دلی هست ، اگر سختی روزگار هست، پس دل مقاومی هست، اگر سرزنشی هست، پس وجدانی هست، اگر محبتی هست ، پس دلهای بزرگی هست.... باید که داشت آنهايي را که میبرند حسرت را از دلها، سختی را از روزگار، و آنهايي را که بر جا می گذارند محبت را بر دلها و امید را در اینده ها
گاهی زبانم با دلم سخنی میگوید ، از ناگفته ها ، چقدر نزدیک ولی بیگانه از هم عمری زیستند