کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
همه ی ما آرزوی چیزی را داریم که از دست داده ایم. اما گاهی اون چیزی رو که داریم فراموش می کنیم...!

#میچ_البوم
📓 ارباب زمان
بیاموزید که جمله های مثبت به کار ببرید.
ما اغلب با جملات منفی فکر می کنیم ؛
جملات منفی تنها کاری که می کنند این است که بر آنچه نمی خواهید می افزایند.

📗 شفاى زندگى
#لوييز_هى
زنگ ها برای که به صدا در می آيند، ارنست همینگوی
.
دلشوره هرگز
غم فردا را فرو نمی نشاند،
فقط خون شادی را
از رگ امروز بیرون می کشد ...

📕 زاده برای عشق
#لئو_بوسکالیا
هر آدمی در زندگی باید کسی رو داشته
باشه که حس کنه با نبودش دنیاش خراب
میشه ! اگر در طول زندگی همچین کسی رو
پیدا نکردی ، بدون اصلا زندگی نکردی
فقط عمرتو هدر دادی ...


#الهی_قمشه‌ای
در داشتن و به دست آوردن به دنبال شادى نباشيد، شادى فقط در بخشيدن به‌ ديگران به دست مى‌آيد.

#پائولو_كوئیلو
📕 عشق وراى ايمان
مرد باشی یا زن ،
مرگ تمامت می‌کند !
انسان باش تا جاودانه زندگی کنی ...

#رابرت دنيرو
هر کس که بتواند
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغه‌ی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغه‌ی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعه‌یِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسی‌تر از آنها به
کشورش کرده است . . .!

#جاناتان‌سویفت
یک کارگر ماهر و پرکار یا یک دانشمند قابل و پر تلاش، فرقی نمی کند، هر کدام زمانی برازندگی و ارزش واقعی خود را نشان می دهد که به هنر خود بنازد و از کار خویش احساس سربلندی کند و با بسندگی و خشنودی بر زندگی خود نگرد.

هیچ چیز بدتر و تاسف برانگیزتر از آن نیست که کفاش یا آموزگاری با چهره ای رنج نما بخواهد بفهماند که برای کاری بهتر زاییده شده است!


#فردریش_نیچه
📙 اراده معطوف به قدرت

تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم

بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست

سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق

در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست

#پروین_اعتصامی
اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنجی را بکاهم
یا دردی را مرهم نهم
یا مرغکی رنجور را
به آشیانه بازآورم
حاشا بیهوده نزیسته ام

#امیلی_دیکنس
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.

متشکرم
آنتوان چخوف
مرز ميان عشق حقيقي و مجازي كجاست ؟؟؟

به قول شمس تبريزي:
هر اعتقاد كه تو را گرم مي دارد، آن را به دل نگه دار و به عمل نشان ده كه اين كار خردمندان خداجوي است!!

پس بياموزيم :
نجابت را از گل سرخ،
لطافت را از بهار،
عطش را از تابستان،
تنهايي را از پاييز،
پاكيزگي را از زمستان،
عشق را از اغماض،
ايثار را از عشق،
و دوست داشتن را از مادر،
آيا دين جز محبت، چيز ديگري هست؟؟؟

چو گيرد خوي تو مردم سرشتي
هم اينجا و هم آنجا در بهشتي

مسيح يازدهمين دستور خداوند را مي سرايد: عشق بورزيد به ديگران، به همه
همان گونه كه من به شما عشق ورزيدم!
حكم جديدي هم به شما مي دهم؛
ديگران را بپذيريد،
همانگونه كه من شما را مي پذيرم ...

و چه خوش گفت خواجه شيراز:
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم...

"تولستوي" عشق را گوهري مي داند گرانبها، اگر با پاكي توام باشد!
جان كلام:
آنگاه كه عشق ورزي
خدا در هر سو حاضر است.
آنگاه كه نفرت وجودت را تسليم خود سازد،
ابليس در هر سو حاضر است.
جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند!!

كتاب:
#لطفا_گوسفند_نباشيد
#محمود_نامني
صاحب میخانه ای در روستای دوردستی نزدیک شهر اولایت اسپانیا تابلویی در آنجا نصب کرده است با این مضمون:

درست زمانی که موفق شدم به تمام جوابها دست پیدا کنم، تمام سوالات عوض شدند.

مرشد می‌گوید: ما همواره به فکر پیدا کردن جواب هستیم. احساس می کنیم که یافتن پاسخ ها برای درک معنای حیات ضروری است، اما از آن مهمتر این است که به طور کامل به زندگی دل بدهیم وبه زمان اجازه دهیم که به مرور راز های هستی مان را بر ما آشکار کند.

اگر زیاد به دنبال پیدا کردن معنا برای هستی باشیم، مانع ایفای نقش طبیعت می شویم و از درک آیات خدا عاجز می‌مانیم.

كتاب: #مکتوب
#پائولوکوئلیو
در تاريکى متوجه نشده بودم پدرم کنارم نشسته است. با حسى شبيه گناهکاران زمزمه کردم: اين اواخر بعضى شب ها بى خواب مى شم. با مهربانى زمزمه کرد:مى گذره. هنوز جوونى. هنوز خيلى زوده که به خاطر غصه هات بى خواب بشى. نترس. اما وقتى به سن من برسى چيزهايى تو زندگيته که به خاطرش شب ها تا صبح بى خواب مى مونى. فقط سعى کن کارى نکنى که پشيمون بشى.

#اورهان_پاموک
📘 موزه معصوميت
نمی دانم تو ملتفت شده‌ای یا نه
که بعضی مردها
از عُمری که دارند،
پیرترند...

#محمود_دولت_آبادی
📙 کلیدر
گاهی گمان می کنم
زندگی
گذاشتن يادگاری هاست
برای خود و دیگران

یادگاری باش
از
صورت خندان
نگاه صمیمی
زبان امید
دست نوازش
شیرینی سخن
اوقات شاد
قلب مهربان

برای خاطره ها
برای قلب ها

#ع_دباغ
مشکل‌ترین چیز، این است که از جایت بلند شوی، بدونِ آنکه جایی باشد که به آنجا بروی ...!

#میشل لبر