کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
‏هیچ وقت بابت عشق‌هایی که نثار دیگران کرده‌اید و بعدها به این نتیجه رسیده‌اید که ذره‌ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده‌اند، افسوس نخورید. شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشیدید. و چه چیزی زیباتر از عشق...

#شل_سیلوراستاین
من یاد گرفته ام که مردم آنچه گفته اید را فراموش می کنند، آنچه انجام داده اید را از یاد می برند، ولی هرگز احساسی که به آنها داده اید را فراموش نمی کنند

#مایا_آنجلو
تمام حرف‌ها زده شده است اما چون گوش شنوایی نیست، پیوسته باید از نو گفت.

#آندره_ژید
تشنگی و گشنگی، اوژن یونسکو
من به اینجا آمده
و سرنوشت خود را با خود آورده ام،
نه اینکه سرنوشت من را
به اینجا آورده باشد،
چون انسان آنچه می خواهد می کند!

#نیکوس کازانتزاکیس
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
.
بارالها!
از کوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نکند فرق به حالم...!
چه برانی،
چه بخوانی...
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی...!
نه من آنم که برنجم
نه تو آني که برانی...!
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد...!
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
 
 #خواجه عبدالله انصاری
قطرات باران
با آهنگ عشق از آسمان ابری میریزد،
و من با ابری از آرزوها
در پس کوچه های زندگی ،
خیس قطرات شوق و امید،
قدم بر آبها
و نگاه بر درخشش قطره ها در صورت آينده ها دارم.

#ع_دباغ
زندگـی
میتواند فوق العاده باشد
اگر دیگران مارا
به حال خودمان
بگذارند ....

#چارلی چاپلین
جامعه با کسانی که شبیه خودش نیستند بی رحمانه رفتار میکند !

# بهرام بیضایی
همه‌ی ما توسط کسانی که دوست‌مان داشته‌اند ساخته و باز ساخته شده‌ایم.
ما اثر افراد اندکی هستیم که در عشق‌شان به ما سماجت به خرج داده‌اند.

#برهوت_عشق
#فرانسوا_موریاک
دیگران را ببخشید…
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرفها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند...
برای انها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.

#دکتر_احمد_حلت
"راز دل"

آسوده دلان را، غم شوریده سران نیست
این طایفه را، غصه رنج دگران نیست

راز دل ما، پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری، با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید ز تیمار دل خویش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست

ای همسفران، باری اگر هست ببندید
این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست

ما خسته دلان، از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما، نگران نیست

ای بیثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول، بجز سرکشی بی هنران نیست

در بزم هنر ، اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه، فتنه گران نیست

دیوان اشعار:
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
تصمیم های معمولی را دیگران گرفته اند.
تنها شانس تو این است
که با قلبت یک تصمیم بزرگ و احمقانه بگیری،
تصمیمی که عقلت را شگفت زده کند!

#عباس_معروفی
📕 خواهر پاپ
با خستگی راه می‌رفتم
پشتِ سرم را نگاه کردم
بنظر می‌آمد که دارم با طنابی می‌کشم
تپه‌ی اندوه را با دستِ راستم
و کوهِ امید را با دستِ چپم...

#مرام_المصری
📙 آزادی عریان می آید
درد که همیشه درد نمی مونه!
یا درمون میشه یا
آدم بهش اُنس می گیره!

📕 خواب زمستانی
#گلی_ترقی
عاشق اگرمیشوید
عاشق رفتارآدمها نشوید
آدمهاگاهی
حالشان خوب است
گاهی بد
رفتارشان متاثر ازحالشان است
عاشق افکارشان شوید
افکارحتی در بدترین حالت
آدم هاهم تغییر نمیکند

#پولانسکی
وقتی نیکی میکنم، حس شادمانی دارم
و هنگامی که بدی میکنم، حس شرمساری.
این تمام دین من است.

#آبراهام لینکلن
زندگی تعریفی بود از رسیدن به آرزو ها،
ولی این گذشته ها یمان بود که آرزوی حالمان شد .

#ع_دباغ
حرف زدن هم آسونه هم
هر کسی از پسش بر میاد

اگه تونستی یه کاری بکنی
به خودت افتخار کن

سعي نكن انسان موفق باشی
بلكه سعی كن انسان ارزشمندی باشی.

#آلبرت_اینشتین