ای دل ز من بریده ز یادم نمیروی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز...
#پل_الوار
در این بیشهزار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز...
#پل_الوار
هر قلبی
ستاره ای در کهکشان هاست
با محبت و انسانیت
می توان صاحب
قلبها
و
ستاره ها
شد
و یا
با ستم ها
قلبها را سوزان
و ستاره ها را
خاموش کرد !!!
#ع_دباغ
ستاره ای در کهکشان هاست
با محبت و انسانیت
می توان صاحب
قلبها
و
ستاره ها
شد
و یا
با ستم ها
قلبها را سوزان
و ستاره ها را
خاموش کرد !!!
#ع_دباغ
داستانی زیبا از چارلی چاپلين
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب
یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛
میگفت: «میخرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت: «میبرمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟»
گفت: «میرسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی میخوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید:
«هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟» گفتم: «شبها نمیخوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم:
«تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم
به شرط آنکه بخوابی.»
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب
یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛
میگفت: «میخرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت: «میبرمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟»
گفت: «میرسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی میخوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید:
«هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟» گفتم: «شبها نمیخوابم.»
گفت: «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم:
«تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»
گفت: «سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم
به شرط آنکه بخوابی.»
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمیکنیم.
ما حتی بر کُرهی زمین هم زندگی نمیکنیم.
منزل حقیقی ما، #قلبِ کسانیست که دوستشان داریم!
#جین_آستین
📕 غرور_وتعصب
ما حتی بر کُرهی زمین هم زندگی نمیکنیم.
منزل حقیقی ما، #قلبِ کسانیست که دوستشان داریم!
#جین_آستین
📕 غرور_وتعصب
همیشه کسانی هستند که دفاع
از خدا را وظیفهی خود میدانند
این آدمها از کنار بیوهای بر اثر جذام از
شکل افتاده که چند سکه گدایی میکند
رد میشوند
از کنار کودکان ژندهپوشی که در
خیابان زندگی میکنند رد میشوند،
اما اگر کمترین .چیزی علیه خدا ببینند
داستان فرق میکند.
چهرههایشان سرخ میشود،کلمات
خشمآلودی به زبان میآورند.
میزان خشمشان حیرتانگیز است.
نحوهی برخوردشان هراسآور است.
این آدمها نمیفهمند که باید در درون از
خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آنها باید
خشمشان را متوجه خودشان کنند.
#یان_مارتل
از خدا را وظیفهی خود میدانند
این آدمها از کنار بیوهای بر اثر جذام از
شکل افتاده که چند سکه گدایی میکند
رد میشوند
از کنار کودکان ژندهپوشی که در
خیابان زندگی میکنند رد میشوند،
اما اگر کمترین .چیزی علیه خدا ببینند
داستان فرق میکند.
چهرههایشان سرخ میشود،کلمات
خشمآلودی به زبان میآورند.
میزان خشمشان حیرتانگیز است.
نحوهی برخوردشان هراسآور است.
این آدمها نمیفهمند که باید در درون از
خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آنها باید
خشمشان را متوجه خودشان کنند.
#یان_مارتل
اگر یک سوال باشد که من از آن وحشت داشته باشم! سوالی که هرگز نتوانسته ام به آن جواب رضایت بخشی بدهم، سوال این است که؛
دارم چه کار می کنم؟!
#ساموئل_بکت
دارم چه کار می کنم؟!
#ساموئل_بکت
همیشه حرف هاییست برای گفتن ؛
و حرف هاییست برای نگفتن
و ارزش هر انسان به اندازه حرف هاییست که
برای نگفتن دارد ...!
#دکتر علی شریعتی
و حرف هاییست برای نگفتن
و ارزش هر انسان به اندازه حرف هاییست که
برای نگفتن دارد ...!
#دکتر علی شریعتی
به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس ...
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر...
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد...
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار...
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود...
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود...
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم
💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند... به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند... به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و
چادر می زدند...
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است...! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت...! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند...
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما...
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند...! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
#محمد_بهمن_بیگی
کتاب: #ایل_من_بخارای_من
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر...
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد...
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار...
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود...
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود...
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم
💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند... به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند... به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و
چادر می زدند...
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است...! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت...! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند...
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما...
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند...! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
#محمد_بهمن_بیگی
کتاب: #ایل_من_بخارای_من
هركس در دنيا بايد كسى را داشته باشد كه حرف هايش را به او بزند. آزادانه، بدون رو دربايستى، بدون خجالت، وگرنه آدم از تنهايى دق مى كند!
📕 کتاب:زنگها براى كه به صدا در میآيد
#ارنست_همينگوى
📕 کتاب:زنگها براى كه به صدا در میآيد
#ارنست_همينگوى
حتی در غم انگیزترین زندگی ها نیز به لحظاتی درخشان برمیخوریم
و حتی در میان شن و سنگ هم گل های کوچک شادی می روید.
📕 گرگ_بيابان
#هرمان_هسه
و حتی در میان شن و سنگ هم گل های کوچک شادی می روید.
📕 گرگ_بيابان
#هرمان_هسه
اگر در زندگی چیزی یا کسی را از دست دادی اما در عوض خودت را پیدا کردی، تو یک برندهای...
#پائولو_کوئیلو
#پائولو_کوئیلو
اگـر کسی؛
احساست را نفهمید
مهم نیست.
سـرت را بالا بگیر
و لبخند بزن
فهمیدن احساس
کار هرآدمی نیست...
#احمد شاملو
احساست را نفهمید
مهم نیست.
سـرت را بالا بگیر
و لبخند بزن
فهمیدن احساس
کار هرآدمی نیست...
#احمد شاملو
زندگی، قبل از هرچیز زندگیست.گل میخواهد، موسیقی میخواهد، زیبایی میخواهد.
زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن میخواهد. عطر شمعدانیها را بوییدن میخواهد. خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، أصل که نیست! زایده است... انگل است... مرض است... ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را(که مظهر خشونت است) با زخم نمیبندند! با نوار نرم و پنبه پاک میبندند، با محبت، با عشق.
#نادر_ابراهیمی
📕آتش بدون دود
زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن میخواهد. عطر شمعدانیها را بوییدن میخواهد. خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، أصل که نیست! زایده است... انگل است... مرض است... ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را(که مظهر خشونت است) با زخم نمیبندند! با نوار نرم و پنبه پاک میبندند، با محبت، با عشق.
#نادر_ابراهیمی
📕آتش بدون دود