Forwarded from Mohammad Behgam
تکه_کتاب
* بعضی وقتها آدم نمیتواند به چشمهایش اعتماد کند. باید به احساساتش اعتماد کند. اگر میخواهی دیگران به تو اعتماد داشته باشند باید تو هم به آنها اعتماد داشته باشی. حتی در تاریکی مطلق. حتی وقتی داری میافتی.
سهشنبهها با موری
میچ آلبوم
* بعضی وقتها آدم نمیتواند به چشمهایش اعتماد کند. باید به احساساتش اعتماد کند. اگر میخواهی دیگران به تو اعتماد داشته باشند باید تو هم به آنها اعتماد داشته باشی. حتی در تاریکی مطلق. حتی وقتی داری میافتی.
سهشنبهها با موری
میچ آلبوم
Forwarded from مثبت➕فڪرڪنید
💕 مرد فقیری از خدا سوال کرد :
چرا من اینقدر فقیر هستم ...؟
خدا پاسخ داد :
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی ...
مرد گفت :
من چیزی ندارم که ببخشم ؟
خدا پاسخ داد : دارایی هایت کم نیست...!
یک صورت ، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی !
یک دهان ، که میتوانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب ، که میتوانی به روی دیگران بگشایی!
چشمانی ، که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
" فقر واقعی فقر روحی است ..."
@mosbatfekrkonid 👈
چرا من اینقدر فقیر هستم ...؟
خدا پاسخ داد :
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی ...
مرد گفت :
من چیزی ندارم که ببخشم ؟
خدا پاسخ داد : دارایی هایت کم نیست...!
یک صورت ، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی !
یک دهان ، که میتوانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب ، که میتوانی به روی دیگران بگشایی!
چشمانی ، که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
" فقر واقعی فقر روحی است ..."
@mosbatfekrkonid 👈
باید زیست تا روزها سپری شود ، زمانها بگذرند ، خورشیدها را طلوع و غروب کرد ، ابرها و ماه ها را دید، آدمها را دید ، صحبت کرد، خنديد و گریه کرد، گفت و شنید، ... تا تجربه کسب کرد،
می توان همه را شنید، حس کرد و تجربه کرد ولی در کوتاه زمانی،
آري میتوان با کتاب خواندن همه را دريافت.
می توان همه را شنید، حس کرد و تجربه کرد ولی در کوتاه زمانی،
آري میتوان با کتاب خواندن همه را دريافت.
Forwarded from عجیب ترین ها
زمانی که کتاب "هاکلبری فین" اثر مارک تواین برای اولین بار در 1884 منتشر شد، از جانب دولت آمریکا توقیف شد. به این علت که این کتاب، دوستی بین یک سفیدپوست و یک سیاهپوست را نشان میداد!
@wonders
@wonders
کاش میشد رفت در کوچه های خاکی، با دیوارهای گلی که حصار خانه های محبتی بود که درونش نور شوق زندگی تاریکی محله را چون صبح روشن میکرد، کاش میشد شنید صدای آدم های ساده با لباس بی ریایی که آواز عشق خانواده رو بر برگهای درختان حیاط پخش میکرد، یاد باد آن مهری که از دیوارهای گلی گذر میکرد و تمام اتاقهای محله رو پر میکرد،