عزیز کودکی م یادته، یادش بخیر
عزیز: اره ، اون موقع کوچک بودی
راست میگی عزیز، ولی
کودکی کوچکی نیست
کودکی ساده بودنه
کودکی آرامیدن در آغوش مادره
کودکی گرفتن دست پدره
کودکی سبک پریدن به آسمونه
کودکی نگاه بی آلا یشه
کودکی حس محبتهای واقعیه
کودکی آسودگی از غمه
کودکی حرف زدن از دله
کودکی بازی با زندگیه ...
کودکی خوابیدن بدون غصه هاست
کودکی آرامش قبل از طوفانهاست.
#ع_دباغ
عزیز: اره ، اون موقع کوچک بودی
راست میگی عزیز، ولی
کودکی کوچکی نیست
کودکی ساده بودنه
کودکی آرامیدن در آغوش مادره
کودکی گرفتن دست پدره
کودکی سبک پریدن به آسمونه
کودکی نگاه بی آلا یشه
کودکی حس محبتهای واقعیه
کودکی آسودگی از غمه
کودکی حرف زدن از دله
کودکی بازی با زندگیه ...
کودکی خوابیدن بدون غصه هاست
کودکی آرامش قبل از طوفانهاست.
#ع_دباغ
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
در حیرتم به راز چشمها
چشمها می بینند
چشمها میخندند
چشمها گریه ميكنند
چشمها عاشق میشوند
چشمها جذب میکنند
چشمها خسته میشوند
چشمها اندوهگین می شوند .....
پس چه نیازی ست
به سخن گفتن
وقتی چشمها تمام حرفهای دل
را می گویند !!!
#ع_دباغ
چشمها می بینند
چشمها میخندند
چشمها گریه ميكنند
چشمها عاشق میشوند
چشمها جذب میکنند
چشمها خسته میشوند
چشمها اندوهگین می شوند .....
پس چه نیازی ست
به سخن گفتن
وقتی چشمها تمام حرفهای دل
را می گویند !!!
#ع_دباغ
روز خوبى است براى ياداورى ٣ جمله تاثير گذار او
یک : هيچ چيز در اين جهان جاودانه نيست حتى مشكلات و بد بيارى هاى ما
دو : من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون كسى نميتونه اشكامو ببينه
سه : بيهوده ترين روز در زندگى اون روزيه كه ما نخنديم
لبخند بزنيد و اين پيام رو به هر كى كه دوست دارين خندشو ببينن بفرستين
چارلى ميگويد :
پس از كلى فقر، به ثروت و شهرت رسيدم.
آموخته ام كه با پول
- ميتوان ساعت خريد، ولى زمان نه
- ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه
- ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه
- ميتوان دارو خريد ولى سلامتى نه
- ميتوان رختخواب خريد، ولى خواب راحت نه
ارزش آدمها به دارايى انها نيست به معرفت آنهاست
یک : هيچ چيز در اين جهان جاودانه نيست حتى مشكلات و بد بيارى هاى ما
دو : من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون كسى نميتونه اشكامو ببينه
سه : بيهوده ترين روز در زندگى اون روزيه كه ما نخنديم
لبخند بزنيد و اين پيام رو به هر كى كه دوست دارين خندشو ببينن بفرستين
چارلى ميگويد :
پس از كلى فقر، به ثروت و شهرت رسيدم.
آموخته ام كه با پول
- ميتوان ساعت خريد، ولى زمان نه
- ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه
- ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه
- ميتوان دارو خريد ولى سلامتى نه
- ميتوان رختخواب خريد، ولى خواب راحت نه
ارزش آدمها به دارايى انها نيست به معرفت آنهاست
اگر واقعاً عاشق کسی هستید، هرگز نگران معنای زندگی نخواهید شد.
#بیست_و_یک_درس_برای_قرن_۲۱
#یووال_نوح_هرا
#بیست_و_یک_درس_برای_قرن_۲۱
#یووال_نوح_هرا
وقتی یک زن موفق را می بینم که خستگی ناپذیر کار می کند.
اغلب گوشه ی لبش، لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد.
با خود می گویم : " بی شک این زن در گوشه ای از این دنیا یک مرد عاشق دارد ! "
تنها نیرویی عظیم چون عشق، قدرتی شکست ناپذیر به زن ها می دهد!
#ویکتوریا_هولت
#عروس_خانواده_ی_پندوریک
اغلب گوشه ی لبش، لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد.
با خود می گویم : " بی شک این زن در گوشه ای از این دنیا یک مرد عاشق دارد ! "
تنها نیرویی عظیم چون عشق، قدرتی شکست ناپذیر به زن ها می دهد!
#ویکتوریا_هولت
#عروس_خانواده_ی_پندوریک
اگر هر شب به جای تماشای تلویزیون، پانزده دقیقه مطالعه کنید،سالی حدود پانزده کتاب را می خوانید؛ اگر روزی پانزده دقیقه ادبیات کلاسیک بخوانید، در مدت هفت سال، صد کتاب بزرگ ادبیات کلاسیک را خوانده اید. این گونه تبدیل به یکی از باسوادترین افراد در نسل خود می شوید؛همه این ها با پانزده دقیقه مطالعه قبل از خواب حاصل می شود.
#برایان_تریسی
#برایان_تریسی
هميشه افراد ساكت را
دوست داشتهام...
هيچگاه نمیفهمی
در حال رقصيدن در رويای خويشند
و يا سنگينی بارِ هستی را به دوش میكشند...
#جان_گرین
دوست داشتهام...
هيچگاه نمیفهمی
در حال رقصيدن در رويای خويشند
و يا سنگينی بارِ هستی را به دوش میكشند...
#جان_گرین
عشق دروغ نیست.
چیزِ وحشت آوری نیست.
به خلافِ آنچه می گویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت نداره.
حقیقت داره.
قشنگ غرقتون می کنه ..
#رومن_گاری
چیزِ وحشت آوری نیست.
به خلافِ آنچه می گویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت نداره.
حقیقت داره.
قشنگ غرقتون می کنه ..
#رومن_گاری
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.