کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
نخستین عشق، از ایوان تورگنیف
💫🌟یک دقیقه مطالعه

وقتی " سینوهه " شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد،اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد ، با او هم کلام می شود.

برده ، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .

برده ، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود ، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال می کند که چرا میخواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم، مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون ، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مر برای کار اجباری به معدن فرستاد ، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم ، اکنون از کار معدن رها شده ام ، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند :

(( او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود ، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...))

در این هنگام ، برده شروع به گریه می کند و می گوید: (( آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...))

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده ، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که : (( وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟))


و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد : ( آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد و در هر دوره می توان از نادانی و خرافه پرستی مردم استفاده کرد).

سینوهه پزشک فرعون
میکا والتاری
جلد دوم - ص 132


انسانم آرزوست👇
💢 @EnsanamArezust
باید دو دست را بر باد غروری گرفت تا وزشش زو زوی شمع مهرمان را درتاریکی نامهری های روزگار خاموش نکند،
به آرزوي روز های بی آرزویی عمری تمام کردیم، تنها آ هی ماند بر دل غریب
روباه، از اینیاتسیو سیلونه
شعری از هوشنگ ابتهاج،
شاهکاری از سایه، هوشنگ ابتهاج
Forwarded from آراز اهر
کتابخوانی در روستای رمین سیستان و بلوچستان
اخیراً از باشگاه " كتابخانه بهار روستای رمين" توسط وزیر فرهنگ تقدیر شد

آراز:
@ArazAhar
سالها مجنون همی در حسرت لیلی نشست
عشق لیلی در سرش بود او ندید آن سالها

گاه رفتن شوق دیدن در دل و چشمان همی خیره به در
زیر لب زم زم کنان لیلی بیا لیلی بیا

گاه مردن جان مجنون در گلو حسرت به دل
نام لیلی گفتمش در گوش و جان پرواز کرد
همه درها بسته بود ولی در رحمت خدا همیشه باز، من در اتاق پر از درهای بسته ندایی را شنیدم که از پشت این در مرا صدا زد و وقتی آن را باز کردم اتاق پر از نور بود و درها همه باز ..
باید خواند تا شنید سرگذشتهای غم و شاد،
تلخیهاو شیرینیها را لمس کرد،
سختی جداییها و شوق وصلها را احساس کرد،
عشق و محبتها را فهمید
انسانیت را تشخیص داد
در کوچه سرنوشتها قدم گذاشت و هم قدم با گذشته ها شد ،
باید خواند تا احساسهای خاموش را روشن کرد،
باید خواند تا چشمها را به واقعیتها گشود،
باید خواند تا قدیمی شد، با تجربه شد،
شاید سخنی ، شاید جمله ای تکانم دهد، بیدارم کنم، بیدار
وقتی او مینوشت من همان مرکبی بودم که بر صفحه سفید روزگار میریختم
شاید قلمی مرا با حرکات موزونش به سویی میبرد
نمیدانم شاید به اخر خط یا شروع خطی دیگر
خیره ام به افق ، شاید نشانی از او بیابم، کجاست ارام دهنده قلبم، نگاهي مرا زنده میکند، ایکاش بتوان دید،
باید دستها را شست با قطرات اشک و کوله را برداشت ، پشت سرم نمیدانم چیست، باید رفت
دختر جشن تولد ، از هاروکی ماراکومی