کسی كه به خودش دروغ میگوید
و به دروغ خودش گوش میدهد،
كارش به جایی خواهد رسید
كه هیچ حقیقتی را
نه از خودش
و نه از دیگران
تشخیص نخواهد داد!
📖 #ابله
#فئودور_داستایفسکی
و به دروغ خودش گوش میدهد،
كارش به جایی خواهد رسید
كه هیچ حقیقتی را
نه از خودش
و نه از دیگران
تشخیص نخواهد داد!
📖 #ابله
#فئودور_داستایفسکی
بیاموزید که جملههای مثبت به کار ببرید. ما اغلب با جملات منفی فکر میکنیم؛ جملات منفی تنها کاری که میکنند این است که بر آنچه نمیخواهید میافزایند.
#لوييز_هى
📘 شفای زندگی
#لوييز_هى
📘 شفای زندگی
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
📖 #سال_بلوا
#عباس_معروفی
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
📖 #سال_بلوا
#عباس_معروفی
وقتی حصار غربت من تنگ می شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
#محمد علی بهمنی
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
#محمد علی بهمنی
منشاء گفتار و کردار در ما،
پندار ماست ...
پند و گفت و کرد نیک،
آن راه ماست ...
هر که این سه باهم نیک کرد،
عارف است او،
آدم است او، سالم است او،
# علی ع
پندار ماست ...
پند و گفت و کرد نیک،
آن راه ماست ...
هر که این سه باهم نیک کرد،
عارف است او،
آدم است او، سالم است او،
# علی ع
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حال کودکی را دارم
که گفتی همین جا بمان
زود برمیگردم ..
چند سال می گذرد جانم
همان جا مانده ام !
کودک است دیگر
همه چیز را باور میکند ...
علی نظام
که گفتی همین جا بمان
زود برمیگردم ..
چند سال می گذرد جانم
همان جا مانده ام !
کودک است دیگر
همه چیز را باور میکند ...
علی نظام
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان ها بتواند در دامنش بخزد
پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد
بزرگ ترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد
احساس کند که رازدارش اوست
زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد
با قلب او از زندگی کام گیرد
حتی با او رنج ببرد
آه رنج کشیدن با دوست، شادی ست ...
#رومن_رولان
#ژان_کریستف
پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد
بزرگ ترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد
احساس کند که رازدارش اوست
زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد
با قلب او از زندگی کام گیرد
حتی با او رنج ببرد
آه رنج کشیدن با دوست، شادی ست ...
#رومن_رولان
#ژان_کریستف
جملات تکان دهنده
✍️مصطفي ملكيان
حضرت علی (ع)، دعایی دارند که بسیار عجیب است (خطبه۲۱۵): خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد، که از من میگیری؛ نکند قبل از این که جانم را میگیری، انصافم ، شرفم، عدالتم، راستگویی و ادب و دیگر مکرمت های اخلاقی ام گرفته شده باشد و تفالهای شده باشم که تو جانم را میگیری. خدایا از میان چیزهای شریف، اولین چیزی را که میگیری، جانم باشد وقتی میمیریم شرفم، صداقتم، عدالتم، شفقت و عشق ورزی به انسانها در من سر جایش باشد. تواضعم، انسان دوستیام سر جایش باشد. نه اینکه تا جانم به لبم برسد و بمیرم ؛عدالتم، انصافم و مروت و جوانمردی و صداقت و تواضعم را از دست داده باشم.
این یکی از تکان دهندهترین جملاتی است که در فرهنگ بشری گفته شده است. یعنی کریمههای وجود من زیاد است اما جان من اولین کریمهای باشد که از من میگیری. این جمله، شبیه به جمله حضرت عیسی است که میفرمایند نمی ارزد جهان را بگیری و در مقابلش روح خودت را بفروشی، ولو جهان را در مقابل روحت به تو بدهند.
✍️مصطفي ملكيان
حضرت علی (ع)، دعایی دارند که بسیار عجیب است (خطبه۲۱۵): خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد، که از من میگیری؛ نکند قبل از این که جانم را میگیری، انصافم ، شرفم، عدالتم، راستگویی و ادب و دیگر مکرمت های اخلاقی ام گرفته شده باشد و تفالهای شده باشم که تو جانم را میگیری. خدایا از میان چیزهای شریف، اولین چیزی را که میگیری، جانم باشد وقتی میمیریم شرفم، صداقتم، عدالتم، شفقت و عشق ورزی به انسانها در من سر جایش باشد. تواضعم، انسان دوستیام سر جایش باشد. نه اینکه تا جانم به لبم برسد و بمیرم ؛عدالتم، انصافم و مروت و جوانمردی و صداقت و تواضعم را از دست داده باشم.
این یکی از تکان دهندهترین جملاتی است که در فرهنگ بشری گفته شده است. یعنی کریمههای وجود من زیاد است اما جان من اولین کریمهای باشد که از من میگیری. این جمله، شبیه به جمله حضرت عیسی است که میفرمایند نمی ارزد جهان را بگیری و در مقابلش روح خودت را بفروشی، ولو جهان را در مقابل روحت به تو بدهند.
اگر نمیخواهیم بازیچه
دستان هر فرومایه ،
و مایه تمسخر هر نادانی شویم
اولین قانون خویشتن داری
و تنهایی است ...
#درمان_شوپنهاور
#اروین_یالوم
دستان هر فرومایه ،
و مایه تمسخر هر نادانی شویم
اولین قانون خویشتن داری
و تنهایی است ...
#درمان_شوپنهاور
#اروین_یالوم
هر چه بیشتر می آموزی کمتر می هراسی
آموختن نه به مفهوم تحصیل دانشگاهی، بلکه به معنای شناختن عملی زندگی!
#جولین_بارنز
آموختن نه به مفهوم تحصیل دانشگاهی، بلکه به معنای شناختن عملی زندگی!
#جولین_بارنز
من فکر میکردم؛
سالها باید
یکی یکی سپری شوند
تا هر بار آدم
یک سال بزرگتر شود.
اما این طور نیست.
این اتفاق در يك شب رخ میدهد.
#هاروکی موراکامی
سالها باید
یکی یکی سپری شوند
تا هر بار آدم
یک سال بزرگتر شود.
اما این طور نیست.
این اتفاق در يك شب رخ میدهد.
#هاروکی موراکامی
هیچ وقت باورمان نمیشود که شاید
آنقدر که بقیه به چشم ما مهماند ؛
ما برایشان مهم نباشیم ...!
📙 مرد سوم
#گراهام_گرین
آنقدر که بقیه به چشم ما مهماند ؛
ما برایشان مهم نباشیم ...!
📙 مرد سوم
#گراهام_گرین